|
سه تار
جلال آل احمد
1
يک سه تار نو و بی روپوش در دست داشت و يخه باز و بی هوا راه می امد.
از پله های مسجد شاه به عجله پايين امد و از ميان بساط خرده ريز فروش هاطس
و از لای مردمی که در ميان بساط گسترده ی انان ، دنبال چيزهايی که خودشان
هم نمی دانستند ، می گشتند ، داشت به زحمت رد می شد.
سه تار را روی شکم نگه داشته بود و با دست ديگر ، سيم های ان را می پاييد که
که به دگمه ی لباس کسی يا به گوشه ی بار حمالی گير نکند و پاره نشود.
عاقبت امروز توانسته بود به ارزوی خود برسد.ديگر احتياج وقتی به مجلسی
می خواهد برود ، از ديگران تار بگيرد و به قيمت خون پدرشان کرايه بدهد و
تازه بار منت شان را هم بکشد.
موهايش اشفته بود و روی پيشانی اش می ريخت و جلوی چشم راستش را
می گرفت .گونه هايش گود افتاده و قيافه اش زرد بود.ولی سر پا بند نبود
و از وجد و شعف می دويد.اگر مجلسی بود و مناسبتی داشت ، وقتی سر وجد
می امد ، می خواند و تار می زد و خوشبختی های نهفته و شادمانی های درونی
خود را در همه نفوذ می داد.ولی حالا ميان مردمی که معلوم نبود به چه کاری
در ان اطراف می لوليدند ، جز اينکه بدود و خود را زودتر به جايی برساند
چه می توانست بکند؟از خوشحالی می دويد و به سه تاری فکر می کرد که
اکنون مال خودش بود.
فکر می کرد که ديگر وقتی سرحال امد و زخمه را با قدرت و بی اختيار
سيم های تار آشنا خواهد کرد ، ته دلش از اين واهمه خواهد داشت که
مبادا سيم ها پاره شود و صاحب تار ، روز روشن او را از شب تار هم
تارتر کند .از اين فکر راحت شده بود.فکر می کرد که از اين پس چنان
هنرنمايی خواهد کرد و چنان داد خود را از تار خواهد گرفت و چنان شوری
از ان برخواهد اورد که خودش هم تابش را نياورد و بی اختيار به گریه بیافتد .
حتم داشت فقط وقتی که از صدای ساز خودش به گریه بیافتد ، خوب نواخته.
تا به حال نتوانسته بود ان طور که خودش میخواهدبنوازد.همه اش برای مردم
تار زده بود ؛ برای مردمی که شاد مانی های گم شده وگریخته ی خود را در صدای
تار او ودرته اواز حزین او میجستند .
اینهمه شبها که در مجالس عیش وسرور اواز خوانده بودوساز زده بود، در مجالس عیش
وسروری که برای او فقط یک شادمانی ناراحت کننده و ساختگی میاورد در این همه شبها
نتوانسته بود ازصدای خودش به گریه بیفتد .
نتوانسته بودچنان ساز بزند که خودش را به گریه بیاندازد.یامجالس مناسب نبودو
مردمی که به او پول میدادند و دعوتش میکردند ، نمیخواستند اشک های او را تحویل
بگیرند ، ویاخود او از ترس این که مبادا سیمها پاره شود زخمه را خیلی ملایم تر و
اهسته تراز انچه که می توانست بالاو پایین می برد.این را هم حتم داشت ،
حتم داشت که تا به حال ، خیلی ملایم تر وخیلی با احتیاط تر ازان چه که می توانسته
تار زده واواز خوانده .
می خواست که دیگر ملالتی در کار نیاورد .می خواست که دیگراحتیاط نکند.
حالا که توانسته بود با این پول هایبه قول خودش «بی برکت»سازی بخرد،
حالا به ارزوی خودرسیده بود.حالا ساز مال خودش بود .حالا میتوانست چنان
تار بزند که خودش به گریه بیفتد .
سه سال بود که اواز خوانی میکرد .مدرسه را به خاطر همین ول کرده بود .
همیشه ته کلاس نشسته بود وبرای خودش زمزمه میکرد .دیگران اهمیتی
نمیدادند وملتفت نمیشدند؛ولی معلم حساب شان خیلی سخت گیر بود .واز
زمزمه ی او چنان بدش می امد که عصبانی می شد و ارکلاس قهر میکرد.
سه چهار بار التزام داده بود که سرکلاس زمزمه نکند ؛ولی مگر ممکن بود؟
فقط سال اخر دیگر کسی زمزمه ی او را از ته کلاس نمی شنید .ان قدر
خسته بود و ان قدر شبها بیداری کشیده بود که یا تا ظهردر رخت خواب
می ماند ؛ و یا سر کلاس می خوابید .ولی این داستان نیز چندان طول
نکشید وبه زودی مدرسه را ول کرد .
سال اول خیلی خودش را خسته کرده بود .هر شب آواز خوانده بود و
ساز زده بود وهر روز تا ظهر خوابیده بود.
ولی بعد ها کم کم به کار خود ترتیبی داده بود وهفته ای سه شب بیش تر
دعوت اشخاص را نمی پذیرفت .کم کم برای خودش سرشناس هم شده
بود و دیگر احتیاج نداشت که به این دسته ی موزیکال یا آن دسته ی دیگر
مراجعه کند .
مردم او را شناخته بودند ودم درخانه ی محقرشان به مادرش می سپردند
وحتم داشتند که خواهد آمد وبه این طریق ، شب خوشی را خواهند گذراند .
با وجود این ، هنوز کار کشنده ای بود .مادرش حس می کرد که روز به روز
بیشتر تکیده می شود.خود او به این مسئاله توجهی نداشت .فقط در فکر این بود
که تاری داشته باشد .وبتواند با تاری که مال خودش باشد ،آن طوری که دلش
می خواهد تار بزند .این هم به آسانی ممکن نبود.فقط در این اواخر ،با
شباش هایی که در یک عروسی آبرومند به او رسیده بود ،توانسته بود چیزی
کنار بگذارد ویک سه تار نو بخرد.واکنون که صاحب تار شده بود نمی دانست
دیگر چه آرزویی دارد.لابد می شدآرزوهای بیش تری هم داشت.هنوز به این
مسئاله فکر نکرده بود.وحالا فقط در فکر این بود که زودتر خود را به جایی
برساندو سه تار خود رادرست رسیدگی کند و توی کوکش برود .حتی در همان
عیش و سرورهای ساختگی ، وقتی تار زیر دستش بود ،و با آهنگ آن آوازی را
می خواند ، چنان در بی خبری فرو می رفت وچنان آسوده می شد که هرگز
دلش نمی خوا ست تار را زمین بگذارد .ولی مگرممکن بود ؟ خانه ی دیگران
بود وعیش وسرور دیگران و او فقط می بایست مجلس دیگران را گرم کند.
در همه ی این بی خبری ها ،هنوز نتوانسته بود خودش را گرم کند نتوانسته
بود دل خودش راگرم کند .
درشب های دراز زمستان ، وقتی از این گونه مجالس ، خسته و هلاک بر می گشت
و راه خانه ی خود را در تاریکی ها می جست ، احتیاج به این گرمای درونی را
چنان زنده وجان گرفته حس می کرد که می پنداشت شاید بی وجود آن ، نتواند
خود را تا به خانه هم برساند .چندین بار دراین گونه مواقع وحشت کرده بود
و به دنبال این گمگشته ی خود ، چه بسا شب ها که تا صبح در گوشه ی میخانه ها
به روز آورده بود.
خیلی ضعیف بود .در نظر اول خیلی بیش تربه یک آدم تریاکی می ماند .
ولی شوری که امروز دراو بود وگرمایی که ازیک ساعت پیش تا کنون -از
وقتی که صاحب سه تار شده بود-در خود حس می کرد، گونه هایش را
گل انداخته بود وپیشانیش را داغ می کرد.
با این افکار خود ، دم درمسجد شاه رسیده بود وروی سنگ آستان ی آن
پا گذاشته بود که پسرک عطر فروشی که روی سکوی کنار در مسجد،
دکان خود را می پایید ، وبه انتظار مشتری ، تسبیح میگرداند ، از پشت
بساط خود پایین جست ومچ دست اورا گرفت .
-لا مذهب!با این آلت کفر توی مسجد ؟!توی خانه ی خدا؟!
رشته ی افکار او گسیخته شد .گرمایی که به دل او راه می یافت محو
شد .اول کمی گیج شد و بعد کم کم دریافت که پسرک چه می گوید .
هنوز کسی ملتفت نشده بود .رفت وآمدها زیاد نبود.همه سرگرم بساط
خرده ریز فروشها بودند .او چیزی نگفت.کوششی کرد تا مچ خود را
رها کند وبه راه خود ادامه بد هد، ولی پسرک عطر فروش ول کن نبود.
مچ دست او را گرفته بود وپشت سر هم لعنت می فرستادودادوبی داد
می کرد:
-مرتیکه ی بی دین،از خدا خجالت نمی کشی؟!آخه شرمی ...
حیایی.
او یک بار دیگر کوشش کرد که مچ دست خود را رها کند و پی کار
خود برود ، ولی پسرک به این آسانی راضی نبود و گویی می خواست
تلافی کسادی خود را سر او در بیاورد.کم کم یکی دو نفر ملتفت شده بودند
و دور آنها جمع میشدند؛ ولی هنوز کسی نمی دانست چهخبر است .هنوز
کسی دخالت نمی کرد .او خیلی معطل شده بود.
پیدا بود که به زودی وقایعی رخ خواهد داد .اما سرمایی که دل او را
می گرفت دوباره بر طرف شد.گرمایی در دل خود ، وبعد هم در مغز
خود ، حسکرد .برافروخته شد.عنان خود را از دست داد وبا دست
دیگرش سیلی محکمی زیر گوش پسرک نواخت .نفس پسرک برید و
لعنت هاو فحش های خود را خورد.یک دم سرش گیج رفت .مچ
دست او را فراموش کرده بود وصورت خود را با دو دست می مالید.
ولی یک مرتبه ملتفت شده واز جا پرید .او با سه تارش داشث وارد
مسجد می شد که پسرک دامن کتش را چسبید ومچ دستش رادوباره
گرفت.
دعوا در گرفته بود .خیلی ها دخالت کردند.پسرک هنوز فریاد
میکرد، فحش می داد و به بی دینها لعنت می فرستاد و از اهانتی که به
آستانه ی در خانه ی خدا وارد آمده بود ، جوش می خورد ومسلمانان
را به کمک می خواست.
هیچ کس نفهمید چه طور شد.خود او هم ملتفت نشد .فقط وقتی که
سه تار او باکاسه ی چوبی اش به زمین خورد وبا یک صدای کوتاه
وطنین دار شکست وسه پاره شد وسیم هایش ، در هم پیچیده ولو له
شده، به کناری پرید و او مات و متحیر در کناری ایستاد وبه جمعیت
نگریست ؛ پسرک عطر فروش که حتم داشت وظیفه ی دینی خودرا
خوب انجام داده است ، آسوده خاطرشد .از ته دل شکری کرد و
دوباره پشت بساط خود رفت و سرو صورت خود را مرتب کرد
وتسبیح به دست مشغول ذکر گفتن شد.
تمام افکار او ، هم چون سيم های سه تارش درهم پيچيده و لوله شده
در ته سرمايی که باز به دلش راه می يافت و کم کم به مغزش نيز سرايت
می کرد ، يخ زده بود ودر گوشه ای کر کرده افتاده بود .و پياله اميدش همچون کاسه ای
اين ساز نو يافته سه پاره شده بود و پاره های آن انگار قلب او را چاک می زد
***********
بخش 2
بچه مردم
خوب من چه می توانستم بکنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه که
مال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود
بچه را بگيرد. اگر کس ديگری جای من بود ، چه می کرد؟ خوب من هم می بايست
زندگی می کردم.اگر اين شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میکردم؟ناچار بودم بچه را
يک جوری سر به نيست کنم . يک زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غير از اين چيز
ديگری به فکرش نمی رسيد.نه جايی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم .
می دانستم می شود بچه را به شيرخوارگاه گذاشت يا به خراب شده ديگری سپرد.
ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟از کجا می توانستم حتم داشته باشم که
معطلم نکنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از کجا؟
نمی خواستم به اين صورت ها تمام شود . همان روز عصر هم وقتی همسايه ها
تعريف کردم ،... نمی دانم کدام يکی شان گفت :
«خوب ، زن ، می خواستی بچه ات را ببری شيرخوارگاه بسپری. يا ببريش
دارالايتام و...»
نمی دانم ديگرکجاها را گفت . ولی همان وقت مادرم به او گفت که :
«خيال می کنی راش می دادن؟ هه!»
من با وجود اين که خودم هم به فکر اين کار افتاده بودم ، اما آن زن همسايه مان
وقتی اين را گفت ، باز دلم هری ريخت تو و به خودم گفتم:
«خوب زن، تو هيچ رفتی که رات ندن؟»
و بعد به مادرم گفتم:
« کاشکی اين کارو کرده بودم.»
ولی من که سررشته نداشتم . من که اطمينان نداشتم راهم بدهند.
آن وقت هم که ديگر دير شده بود. از حرف آن زن مثل اينکه يک دنيا غصه روی
دلم ريخت . همه شيرين زبانی های بچه ام يادم آمد . ديگر نتوانستم طاقت بياورم.
وجلوی همه در و همسايه ها زار زار گريه کردم . اما چه قدر بد بود ! خودم شنيدم
يکی شان زير لب گفت :«گريه هم می کنه!خجالت نمی کشه...»
باز هم مادرم به دادم رسيد.خيلی دلداری ام داد.خوب راست هم می گفت، من که
اول جوانی ام است، چرا برای يک بچه اين قدر غصه بخورم؟آن هم وقتی شوهرم
مرا با بچه قبول نمی کند.حال خيلی وقت دارم که هی بنشينم و سه تا و چهارتا
بزايم . درست است که بچه اولم بود و نمی بايد اين کار را می کردم...ولی خوب،
حال که کار از کار گذشته است.حالا که ديگر فکر کردن ندارد.من خوودم که آزار
نداشتم بلند شوم بروم و اين کار را بکنم.شوهرم بود که اصرار می کرد.راست هم
می گفت.نمی خواست پس افتاده يک نره خر ديگر را سر سفره اش ببيند. خود من هم
وقتی کلاهم را قاضی می کردم ، به او حق می دادم .خود من آيا حاضر بودم بچه های
شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟و آن ها را سربار زندگی خودم
ندانم؟آن ها را سر سفره شوهرم زيادی ندانم؟خوب او هم همين طور. او هم حق
داشت که نتواند بچه مرا ، بچه مرا که نه ، بچه يک نره خر ديگر را-به قول خودش-
سر سفره اش ببيند. درهمان دو روزی که به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از
بچه بود. شب آخر،خيلی صحبت کرديم. يعنی نه اين که خيلی حرف زده باشيم.او
باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخرسر گفتم :
«خوب ميگی چه کنم؟»
شوهرم چيزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت:
«من نمی دونم چه بکنی . هر جور خودت می دونی بکن.من نمی خوام پس افتاده
يه نره خر ديگه رو سر سفره خودم ببينم .»
راه و چاره ای هم جلوی پايم نگذاشت. آن شب پهلوی من هم نيامد.مثلا با من قهر
کرده بود.شب سوم زندگی ما باهم بود . ولی با من قهر کرده بود.خودم می دانستم
که می خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر يک سره کنم.صبح هم که از در
خانه بيرون می رفت ، گفت:
«ظهر که ميام ، ديگه نبايس بچه رو ببينم ،ها!»
و من تکليف خودم را همان وقت می دانستم. حالا هرچه فکر می کنم،
نمی توانم بفهمم چطور دلم راضی شد!ولی ديگردست من نبود. چادر نمازم را به
سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم. بچه ام
نزديک سه سالش بود. خودش قشنگ راه می رفت.بديش اين بود که سه سال عمر
صرفش کرده بودم .اين خيلی بد بود. همه دردسرهايش تمام شده بود. همه
شب بيدار ماندن هايش گذشته بود. و تازه اول راحتی اش بود .ولی من ناچار بودم
کارم را بکنم . تا دم ايستگاه ماشين پا به پايش رفتم.کفشش را هم پايش کرده بودم.
لباس خوب هايش را هم تنش کرده بودم.يک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر،
شوهر قبلی ام برايش خريده بود . وقتی لباسش را تنش می کردم،اين فکر هم بهم هی
زد که :
«زن!ديگه چرا رخت نوهاشو تنش می کنی؟»
ولی دلم راضی نشد. می خواستم چه بکنم؟چشم شوهرم کور، اگر باز هم
بچه دار شدم، برود و برايش لباس بخرد.لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم.
خيلی خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور
کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمی داشتم. ديگر لازم نبود هی فحشش
بدهم که تندتر بيآيد.آخرين دفعه ای که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه
می بردم . دوسه جا خواست برايش قاقا بخرم. گفتم :
«اول سوار ماشين بشيم، بعد برات قاقا می خرم!»
يادم است آن رو ز هم ، مثل روزهای ديگر ، هی ا ز من سوال می کرد.يک اسب
پايش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خيلی اصرار
کرد که بلندش کنم تا ببيند چه خبر است. بلندش کردم . و اسب را که دستش
خراش برداشته بود و خون آمده بود، ديد . وقتی زمينش گذاشتم گفت :
«مادل!دسس اوخ سده بود؟»
گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنيده ، اوخ شده .
تا دم ايستگاه ماشين ، آهسته آهسته می رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشين ها
شلوغ بود.و من شايد تا نيم ساعت توی ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم اومد.بچه ام
هی ناراحتی می کرد.و من داشتم خسته می شدم. از بس سوال می کرد ، حوصله ام
را سر برده بود. دوسه بار گفت:
«پس مادل چطول سدس؟ ماسين که نيومدس.پس بليم قاقا بخليم.»
و من باز هم برايش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشين سوار شديم
قاقا هم برايش خواهم خريد. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه که پياده
شديم ، بچه ام باز هم حرف می زد و هی می پرسيد. يادم است که يکبار پرسيد:
«مادل !تجا ميليم؟»
من نمی دانم چرا يک مرتبه ، بی آن که بفهمم ، گفتم :
ميريم پيش بابا.
بچه ام کمی به صورت من نگاه کرد بعد پرسيد :
«مادل! تدوم بابا؟»
من ديگر حوصله نداشتم .گفتم:
جونم چقدر حرف می زنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمی خرم ها!
حال چقدر دلم می سوزد. اين جور چيزها بيش تر دل آدم را می سوزاند.چرا
دل بچه ام را در آن دم آخر اين طور شکستم ؟از خانه که بيرون آمديم، با خود عهد
کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم.و باهاش
خوش رفتاری کنم .ولی چقدر حالا دلم می سوزد!چرا اينطور ساکتش کردم؟
بچهکم ديگر ساکت شد. و با شاگرد شوفرکه برايش شکلک در می آورد حرف می زد
گرم اختلاط و خنده شده بود.اما من به او محل می گذاشتم ، نه به بچه ام که
هی رويش را به من می کرد.ميدان شاه گفتم نگه داشت.و وقتی پياده می شديم ،
بچه ام هنوز می خنديد.ميدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خيلی بودند.و من هنوز
وحشت داشتم که کاری بکنم .مدتی قدم زدم.شايد نيم ساعت شد.اتوبوس ها کم تر
شدند.آمدم کنار ميدان .ده شاهی از جيبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج
مانده بود و مرا نگاه می کرد.هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمی دانستم چه طور
حاليش کنم.آن طرف ميدان ، يک تخمه کدويی داد می زد.با انگشتم نشانش دادم و
گفتم:
بگير برو قاقا بخر.ببينم بلدی خودت بری بخری.
بچه ام نگاهی به پول کرد و بعد رو به من گفت:
«مادل تو هم بيا بليم.»
من گفتم :
نه من اين جا وايسادم تو رو می پام .برو ببينم خودت بلدی بخری.
بچه ام باز هم به پول نگاه کرد . مثل اينکه دو دول بود.و نمی دانست چه طور بايد
چيز خريد.تا به حال همچه کاری يادش نداده بودم.بربر نگاهم می کرد.عجب
نگاهی بود!مثل اينکه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خيلی بد شد.
نزديک بود منصرف شوم .بعد که بچه ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم حتی
آن روز عصر که جلوی درو همسايه ها از زور غصه گريه کردم -هيچ اين طور
دلم نگرفته و حالم بد نشده .نزديک بود طاقتم تمام شود.عجب نگاهی بود.بچه ام
سرگردان مانده بود و مثل اين که هنوز می خواست چيزی از من بپرسد. نفهميدم چه
طور خود را نگه داشتم . يک بار ديگر تخمه کدويی را نشانش دادم و گفتم :
«برو جونم !اين پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همين . برو باريکلا.»
بچهکم تخمه کدويی را نگاه کرد و بعد مثل وقتی که می خواست بهانه بگيرد و گريه
کند،گفت :
«مادل من تخمه نمی خوام .تيسميس می خوام . »
من داشتم بی چاره می شدم . اگر بچه ام ي: خرده ديگر معطل کرده بود ، اگر
يک خرده گريه کرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولی بچه ام گريه نکرد .
عصبانی شده بودم . حوصله ام سر رفته بود . سرش داد زدم :
«کيشميش هم داره.برو هر چی میخوای بخر. برو ديگه.»
و از روی جوی کنار پياده رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خيابان گذاشتم.
دستم را به پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم:
«ده برو ديگه دير ميشه.»
خيابان خلوت بود. از وسط خيابان تا آن ته ها اتوبوسی و درشکه ای پيدا نبود که
بچه ام را زير بگيرد.بچه ام دو سه قدم که رفت ، برگشت و گفت :
«مادل تيسميس هم داله؟»
من گفتم :
«آره جونم . بگو ده شاهی کشمش بده .»
و او رفت . بچه ام وسط خيابان رسيأه بود که ي: مرتبه يک ماشين بوق زد و من
از ترس لرزيدم . و بی اين که بفهمم چه می کنم ، خود را وسط خيابان پرتاب کردم و
بچه ام را بغل زدم و توی پياده رو دويدم و لای مردم قايم شدم. عرق سر و رويم راه
افتاده بود و نفس نفس می زدم . بچهکم گفت :
«مادل !چطول سدس؟»
گفتم :
هيچی جونم . از وسط خيابان تند رد ميشن .تو يواش می رفتی ، نزديک بود بری
زير هوتول.
اين را که گفتم ، نزديک بود گريه ام بيفتد. بچه ام همانطور که توی بغلم بود ،
گفت :
« خوب مادل منو بزال زيمين.ايندفه تند ميلم .»
شايد اگر بچهکم اين حرف را نمی زد، من يادم رفته بود که برای چه کاری آمده ام .
ولی اين حرفش مرا از نو به صرافت انداخت.هنوز اشک چشم هايم را پاک نکرده
بودم که دوباره به ياد کاری که آمده بودم بکنم ، افتادم. به يآد شوهرم که مرا غضب
خواهد کرد.افتادم . بچهکم را ماچ کردم . آخرين ماچی بود که از صورتش
برمی داشتم .ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم:
«تند برو جونم، ماشين ميآدش.»
باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه ام تند تر رفت . قدم های کوچکش را به عجله
برمی داشت و من دو سه بار ترسيدم که مبادا پاهايش توی هم بپيچد و زمين بخورد.
آن طرف خيابان که رسيد ، برگشت و نگاهی به من انداخت . من دامن های چادرم را
زير بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه می افتادم . همچه که بچه ام چرخيد و به طرف
من نگاه کرد ، من سر جايم خشکم زد . مثل يک دزد که سر بزنگاه مچش را گرفته
باشند ، شده بودم . خشکم زده بود و دستهای يم همان طور زير بغل هايم ماند.
درست مثل آن دفعه که سرجيب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و کندو کو
می کردم و شوهرم از در رسيد.درست همان طور خشکم زده بود . دوباره از
عرق خيس شدم. سرم را پايين انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم ،
بچه ام دوباره راه افتاده بود و چيزی نمانده بود به تخمه کدويی برسد. کار من تمام
شده بود . بچه ام سالم به آن طرف خيابان رسيده بود.از همان وقت بود که انگار اصلا
بچه نداشتم .آخرين باری که بچه ام را نگاه کردم .درست مثل اين بود که بچه مردم را
نگاه
می کردم . درست مثل يک بچه تازه پا و شيرين مردم به او نگاه می کردم.درست
همان طور که از نگاه کردن به بچه مردم می شود حظ کرد، از ديدن او حظ می کردم.و به
عجله لای جمعيت پياده رو پيچيدم . ولی يک دفعه به وحشت افتادم .نزديک بود قدمم
خشک بشود و سرجايم ميخکوب بشوم .وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سياه مرا چوب
زده باشد.از اين خيال ، موهای تنم راست ايستاد و من تند تر کردم.دو تا کوچه پايين
تر
خيال داشتم توی پس کوچه ها بيندازم و فرار کنم.به زحمت خودم را به دم کوچه رسانده
بودم،
که يکهو ، يک تاکسی پشت سرم توی خيابان ترمز کرد .مثل اين که حالا مچ مرا خواهند
گرفت.
تا استخوان هايم لرزيد. خيال می کردم پاسبان سر چهارراه که مرا می پاييد ، توی
تاکسی
پريده حالا پشت سرم پياده شده و حالا است که مچ دستم را بگيرد . نمی دانم چه طور
برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم. و وارفتم.مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند و
داشتند می رفتند. من نفس راحتی کشيدم و فکر ديگری به سرم زد. بی اين که بفهمم ،
و يا چشمم جايی را ببيند، پريدم توی تاکسی و در را با سروصدا بستم. شوفر
غرغر کرد و راه افتاد. و چادر من لای در تاکسی مانده بود .وقتی تاکسی دور
شد و من اطمينان پيدا کردم ، در را آهسته باز کردم. چادرم را از لای در بيرون
کشيدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تکيه دادم و نفس راحتی کشيدم.و
شب ، بالاخره نتوانستم پول تاکسی را از شوهرم دربيآورم.
**********
بخش 3
وسواس
غلامعلی خان سلانه سلانه از پله های حمام بالا آمد. کمی ايستاد و نفس
خود را تازه کرد و باز به راه افتاد.
هنوز دو قدم برنداشته بود که دوباره ايستاد.انگشت به پيشانی خود گذارد؛
شقيقه ها را اندکی فشرد و بعد ابروها را درهم کشيد و چند مرتبه شيطان
را لعن کرد.
درست فکر کرده بود.اکنون به يادش می آمد که وقتی خواسته بود غسل
کند ، يادش رفته بود استبراء کند و حتم داشت حالا نه غسلش درست
است و نه پاک شده.گذشته از اين که لباسش نيز نجس گرديده و بايد
هنوز چرک نشده
عوضُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُش
کند.
چند دقیقه مردد ماند .خواست باور نکند :«شایداشتباه کرده م ...»
ولی نه ،درست بود .تمام قراین گواهی می دادند .خواست برگردد و
دوباره به حمام برود ، ولی هم خجالت کشید واز این لحاظ که ظهر نمازش را
سر وقت خوانده بود وتا نماز مغرب وقت زیاد داشت که تجدیدغسل کند ،تنبلی
کرد و بر نگشت .
چند بار دیگر شیطان را لعنت کرد ، بغچه ی حمام خود را زیر بغل
جا به جا کردوعبای خود را به روی آن کشید وباز سلانه سلانه به
راه افتاد .
***
آفتاب ، شیشه های سقف حمام را قرمز کرده بود که غلامعلی خان
توی خزینه ، انگشت بهدر گوش خود گذارده بود وقربت الی الله غسل
می کرد .
سعی میکرد هیچ یک از مقدمات ومقارنات را فراموش نکند .
سوراخ های گوش خود را دست مالید ،توی ناف خود را سرکشی کرد .
استبرائ وبعد هم نیت ، وبعد شروع کرد :یک دور به نیت طرف راست،
یک دور به نیت طرف چپ ؛ ...که بر شیطان لعنت !...ازدماغش
خون باز شد .
دست به دماغ خود گرفت .آب خزینه را به هم زد تا رنگ خون محو شد .
وبعد هول هول از خزینه درآمد ودرگوشه ایاز حال رفت .
خانه اش نزدیک بود .استاد حمام عقب پسرش فرستاد .او را با لنگ و
قدیفه اش خشک کردند.خون دماغش را هر طور بود ، بند آوردند واز
حمام بیرونش بردند .
دو ساعت از شب گذشته بود که به حال آمد .پاشد نشست واز زنش وقایع
را پرسید.ولی او هنوز شروع نکرده بود که خودش همه چیز را به خاطر آورد.
زنش را فرستاد تا بغچه ی حمامش راحاضر کند وخودش زود لباس پوشیدوبه
به راه افتاد .
حمام گذرشان تا به حال حتما بسته بود .واگر هم نبسته بود او هرگز رویش نمی شد
دیگر به آن جا برود .آنروز تمام بساط حمامی بیچاره را به خون کشیده بود .
ناچار به راه افتاد .او دو سه کوچه گذشت ودر میان یک بازارچه ی تاریک
سر در آورد .
چراغ موشی راه روی حمام بازارچه ، از ته پله ها سوسو می کرد ودرو دیوار
کدر تر از آنچه بود ، نمایان می ساخت.
غلامعلی خان ، خوشحال از اینکه حمام هنوز بسته نشده است ، از پله ها سرازیرشد.
آخرین دلاک نوبتی حمام داشت بساط را ور می چید لنگ های خیس را به هم گره می
زدو از در ودیوار می آویخت .یا قدیفه های کار کرده را تا می کرد.دمپایی ها را
به کناری می زد ومی خواست چراغ را هم خاموش کند .
غلامعلی خان هنوز از در وارد نشده بود که صدای او را شنید :
-آقا حموم تعطیل شده .
-سام علیکم...من انقدی کار ندارم ...یه زیر آب می رم ومی آم.
-آقا جون گفتم حموم تعطیل شده ...آخه مردم هم راحتی دارن ؛ وقت
و بی وقت که حموم نمی آن که.
-چرا اوقاتتو تلخ می کنی داداش ؟ تا یه چپق چاق کنی ، منم اومده م ...و
لباس خود را در آورد .لنگی به خود بست و راه افتاد .
داخل حمام تاریک بود .چراغ خواست .دلاک تنبلی کرد واز همان بالای در ، تنها
پیه سوز حمام را روشن کرد وبه دست او داد.
غلامعلی خان در گرم خانه ی حمام را باز کرد .بسم اللهی گفت و وارد شد .
سایه ی بزرگ ولرزان سر خود که تا وسط گنبد های سقف حمام کشیده شده بود ،
با ترس نگاهی کرد وبه فکر فرو رفت .بلند تر یک بسم الله دیگری گفت وخود
را به پله های خزینه رسانید.پیه سوز را بالای پله ها ، لب سنگ خزینه گذاشت.
یک مشت آب مزمزه کرد .یک مشت هم به صورت خود زد .با یکی دو مشت دیگر ،
پاهای خود را شست وخزینه فرو رفت.
خزینه تا لب سنگ آن پر شده بود .آب داغ خوبی بود .بدن خود را با کیف
مخصوصی دست می مالید .شعله ی پیه سوز کج وراست می شدو سایه روشن
دیوار تغییر می کرد .غلامعلی خان این یکی را در می یافت ، ولی گمان می کرد
از ما بهتران می ایند ومی روند وهوا تکان می خورد وشعله را می جنباند .
چند دقیقه صبر کرد .صدایی نیا مد .یک بسم الله بلند گفت...وشعله ی
پیه سوز ساکت شد.
فکر خود را هر طور بود مشغول کرد.ترس وتاریکی را از یاد برد .
وسه بار دیگر بدن خود را دست مالید وبه زیر آب فرو رفت .سر کیف آمده بود.
زیر آب ، پاهای خود را به ته خزینه فشارداد وسبک وآهسته دو سه ثانیه خود را در
میان آب نگه داشت.وبعد سر خود را ازآب به در آورد .
یک باره ترسید .همه جا تاریک شده بود .چشم های خود را ماید .اهه !
مثل اینکه سرو صورت ودست هایش چرب شده بود.بیش تر ترسید .
ودلاک را با فریادی وحشت آور ، دو سه بارصدا زد.
دلاک سراسیمه وارد شد .هردو در یک آن ، با تعجب از هم پرسیدند :
-پس چراغ چه شد ؟!...وهردو در جواب ساکت ماندند .
دلاک برگشت ویک چراغ دیگر آورد .
پیه سوز پیدا نبود ولی روی آب خزینه روغن چراغ موج می زد .
وسرو سینه ی غلامعلی خان چرب شده بود .
دلاک چندتا فحش نثار استاد حمام کرد و غلامعلی خان از روی خشم و
بی چارگی یک لاالاه الا الله گفت و در آمد.روغن چراغ ها را با
قدیفه ی خود پاک کرد.لباس پوشید وغر غر کنان رفت.
***
فرداصبح ، قبل از اذان ، باز غلامعلی خان از کنار کوچه، بغچه ی
خود را به زیر بغل زده بود ، عبا را به سر کشیده بود وسلانه سلانه
به سوی حمام می رفت .وزیر لب معلوم نبودشیطان را لعن می کرد
ویا لا اله الله می گفت...
هنوز نتوانسته بود غسل واجب خود را قربه الی الله به جا بیاورد.
******
******
4
لاک صورتی
بيش از سه روز نتوانستند امام زاده قاسم بمانند.
هاجر صبح روز چهارم ، دوباره بغچه خود را بست، و گيوه نوی را که وقتی
می خواستند به اين ييلاق سه روزه بيآيند ، به چهار تومان و نيم از بازار خريده بود،
ور کشيد و با شوهرش عنايت الله به راه افتادند.
عصر يک روز وسط هفته بود.آفتاب پشت کوه فرو می رفت و گرمی هوا
می نشست.
زن و شوهر ، سلانه سلانه ، تا تجريش قدم زدند.در آن جا هاجر از اتوبوس شهر
بالا رفت . و شوهرش، جعبه آينه به گردن ، راه نياوران را در پيش گرفت.می خواست
چند روزی هم در آن جا گشت بزند.در اين سه روزی که امام زاده قاسم مانده بودند،
نتوانسته
بود حتی يک تله موش بفروشد.
هاجر شايد بيست و پنج سال داشت.چنگی به دل نمی زد.ولی شوهرش به او
راضی بود . عنايت الله کاسبی دوره گرد بود . خود او می گفت دوازده سال است.
دست فروشی می کند. وفقط در اواخر جنگ بود که توانست جعبه آينه کوچکی فراهم
کند.از آن پس بساط خود را در آن می ريخت ، بند چرمی اش را به گردن می انداخت و
به قول خودش دکان جمع و جوری داشت و از کرايه دادن راحت بود.اين بزرگترين
خوش بختی را برای او فراهم می ساخت.هيچ وقت به کارو کاسبی خود اين اميد را نداشت
که بتواند غير از بيست و پنج تومان کرايه خانه شان ، کرايه ماهانه ديگری از آن راه
بيندازد.
هفت سال بود عروسی کرده بودند . ولی هنوز خدا لطفی نکرده بود و اجاقشان
کور مانده بود.هاجر خودش مطمئن بود .شوهر خود را نيز نمی توانست گناه کار
بداند.هرگز به فکرش نمی رسيد که ممکن است شوهرش تقصيرکار باشد.حاضر
نبود حتی در دل خود نيز به او تهمتی و يا افترايی ببندد.و هروقت به اين فکر می-
افتاد پيش خود می گفت :
«چرا بيخودی گناهشو بشورم؟من که خدای اون نيستم که.خودش می دونه و
خدای خودش...»
اتوبوس مثل برق جاده شميران را زير پا گذاشت و تا هاجر آمد به ياد نذر و
نيازهايي که به خاطر بچه دار شدنشان ، همين دوسه روزه ، در امام زاده قاسم کرده
بود،
بيفتد،...به شهر رسيده بودند.در ايستگاه شاه آباد چند نفر پياده شدند.هاجر هم به
دنبال آنان چادر نماز خود را به دور کمر پيچيد و از ماشين پياده شد.خودش هم
نفهميد چرا چند دقيقه همان جا پياده شده بود ايستاد:
«اوا !چرا پياده شدم؟»
هيچ وقت شاه آباد کاری نداشت. ولی هرچه بود، پياده شده بود.ماشين هم رفت
و ديگر جای برگشتن نبود .خوش بختی اين بود که پول خرد داشت و می توانست در
توپخانه اتوبوس بنشيند و خانی آباد پياده شود.
دل به دريا زد و راه افتاد.لاله زار را می شناخت.خواست تفريحی کرده باشد.
دست بغچه را زير بغل گرفت ، چادر خود را محکم تر روی آن ، به دور کمر پيچيد و
سرازير شد.در همان چند قدم اول؛هفته دفعه تنه خورد.بغچه زيربغل او مزاحم
گذرندگان بود .و همه با غرولند، کج می شدند و از پهلوی او ، چشم غره می رفتند و
می گذشتند .
سر کوچه مهران که رسيد ، گيج شده بود .آن جا نيز شلوغ بود.ولی کسی تند عبور
نمی کرد.همه دور بساط خرده فروش ها جمع بودند و چانه می زدند. او هم راه کج
کرد و کنار بساط پسرک پابرهنه ايستاد.
پسرک هيکل او را به يک نظر ورانداز کرد و دوباره به کار خود پرداخت.شيشه های
لاک ناخن را جابه جا می کرد و آن ها را که سرشان خالی بود ، پر می کرد.پسرک ،
حتی ناخن انگشت های پای برهنه خود را هم لا ک زده بود و قرمزی زننده آن از زير
گل و خاکی که پايش را پوشانده بود ، هنوز پيدا بود.
هاجر نمی دانست لاک ناخن را به اين آسانی می توان از دست فروش ها خريد.
آهسته آهی کشيد و در دل ، آرزو کرد که کاش شوهرش لاک ناخن هم به بساط خود
می افزود و او می توانست ، همان طور که هفته ای چند بار ، يک دوجين سنجاق قفلی
از بساط او کش می رود،...ماهی يک بار هم لاک ناخن به چنگ بياورد.
تا به حال ، لاک ناخن به ناخن های خود نماليده بود.ولی هروقت از پهلوی خانم
شيک پوشی رد می شد-و يا اگر برای خدمت گزاری ، به عروسی های محل خودشان
می رفت.نمی دانست چرا ، ولی ديده بود که خانم ها لاک های رنگارنگ به کار می برند.
او ، لاک صورتی را پسنديده بود.رنگ قرمز را دوست نداشت . بنفش هم زياد سنگنين
بود و به درد پيرزن ها می خورد.
از تمام لوازم آرايش ، او جز يک وسمه جوش و يک موچين و يک قوطی سرخاب
چيز ديگری نداشت.وسمه جوش و قوطی سرخاب ، باقی مانده بساط جهيز او بود و
موچين را از پس اندازهای خود خريده بود.تهيه کردن سفيداب هم زياد مشکل نبود.کولی
قرشمال ها هميشه در خانه داد میزدند.
يکی دوبار ، هوس ماتيک هم کرده بود ، ولی ماتيک گران بود ، و گذشته از آن ، او
می داسنت چه گونه لب خود را هم ، با سرخاب ، لی کند . کمی سرخاب را با وازلينی
که برای چرب کردن پشت دست های خشکی شده اش، که دايم می ترکيد، خريده بود ،
مخلوط می کرد و به لب خود می ماليد. تا به حال سه بار اين کار را کرده بود.مزه
اين ماتيک جديد زياد خوش آيند نبود . ولی برای او اهميت نداشت.خونی که از احساس
زيبايی لب های رنگ شده اش به صورت او می دويد، آن قدر گرمش می کرد و چنان به وجد
و شعفش وامی داشت که همه چيز را فراموش می کرد...
طوری که کسی نفهمد ، کمی به ناخن های خود نگريست.گرچه دستش از ريخت
افتاده بود ، ولی ناخن های بدترکيبی نداشت.همه سفيد،کشيده و بی نقص بودند.
چه خوب بود اگر می توانست آن ها را مانيکور کند!اين جا، بی اختيار ، به ياد
همسايه شان ، محترم ، زن عباس آقای شوفر افتاد.پزهای ناشتای او را که برای تمام
اهل محل می آمد، در نظر آورد.حسادت و بغض ، راه گلويش را گرفت و درد ، ته
دلش پيچيد...
پسرک تمام وسايل آرايش را داشت.در بساط او چيزهايی بود که هاجر هيچ
وقت نمی توانست بداند به چه درد می خورند.اين برای او تعجب نداشت.در جهان
خيلی چيزها بود که به فکر او نمی رسيد.برای او اين تعجب آور بود که پسر کوچکی،
بساط به اين مفصلی را از کجا فراهم کرده است!اين همه پول را از کجا آورده است؟
قيمت اجناس بساط او را نمی دانست.ولی حتم داشت تمام جعبه آينه پر از خرده ريز
شوهرش ، به اندازه ده تا از شيشه های لاک اين پسرک ارزش نداشت.
يک بار ديگر آرزو کرد که کاش شوهرش هم لاک فروش بود و متوجه پسرک شد.
سن و سال زيادی نداشت که بتوان از او رودرواسی کرد.کمی جلوتر رفت .بغچه
زيربغل خود را جابه جا کرد.گوشه چادر خود را که با دندان های خود گرفته بود ،
رهاکرد
و قيمت لاک ها را يکی يکی پرسيد.
هيچ وقت فکر نمی کرد صاحب همچو پولی بشود و تا به خانه برسد ، دايم تکرار می کرد :
« بيس و چار زار؟!...بيسد و چارزار!...لابد اگه چونه بزنم يق قرونشم کم
می کنه ...نيس ؟تازه بيس و ...چقدر ميشه ...؟چه می دونم ؟همونشم از کجا
گير بيارم؟...»
*
دوساعت به غروب مانده يکی از روزهای داغ تابستان بود. کاسه بشقابی ، عرق ريزان
و هن هن کنان ، خورجين کاسه بشقاب خود را ، در پيچ و خم يک کوچه تنگ و خلوت ، به
زحمت ، به دوش کشيد.و گاه گاه فرياد می زد:
«آی کاسه بش...قاب!کاسه های همدان ، کوزه های آب خوری...»
خيلی خسته بود.با عصبانيت فرياد می کرد.در هر ده قدم يک بار ، خورجين
سنگين خود را به زمين می نهاد و با آستين کت پاره اش ، عرق پيشانی خود را
می گرفت.نفسی تازه می کرد و دوباره خورجين سنگين را به دوش می کشيد.در هر
دو سه بار هم ، وقتی طول يک کوچه را می پيمود، در کناری می نشست و سر فرصت
چپقی چاق می کرد و به فکر فرو می رفت.
از کوچه ای باريک گذشت ، يک پيچ ديگر را هم پشت سر گذاشت و وارد کوچه ای
پهن تر شد.
اين جا شارع عام بود.جوی سرباز وسط کوچه ، نو نوارتر و هزاره سنگ چين دو
طرف آن مرتب تر، و گذرگاه ، وسيع تر و فضای کوچه دل بازتر بود.
اين ، برای کاسه بشقابی نعمت بزرگی بود.اين جا می توانست ، با کمال آسودگی ،
هر طور که دلش می خواهد ، راه برود ، و خورجين کاسه بشقابش را به دوشش
بکشد. خرابی لبه جوی ها ، تنگی کوچه ها، و بدتر از همه ، کلوخ های نتراشيده
و بزرگی که سر هر پيچ ، به ارتفاع کمر انسان ، در شکم ديوارهای کاه گلی ، معلوم
نبود برای چه ، کار گذاشته بودند ، ...در اين پس کوچه ها بزرگترين دردسر بود.
و او با اين خورجين سنگينش ، به آسودگی نمی توانست از ميان آن ها بگذرد.
به پاس اين نعمت جديد ، خورجين خود را به کناری نهاد . يک بار ديگر فرياد
کرد :
«آی کاسه بش...قاب!کاسه های مهدانی ، کوزه های جاترشی!»
و به ديوار تکيه داد و کيسه چپق خود را از جيب درآورد .
پهلوی او -چند قدم آنطرف تر- دو سگی که ميان خاک روبه ها می لوليدند ،
وقتی او را ديدند کمی خر خر کردند. و چون مطمئن شدند ، به سراغ کار خود
رفتند.بالای سر او ، روی زمينه که گلی ديوار ، بالاتر از دسترس عابران ، کلمات
يک لعنت نامه دور و دراز ، باران های بهاری با شستن کاه گل ديوار ، از چند جا ،
نزديک به محو شدنش ساخته بود ، هنوز تشخيص داده می شد.و بالاتر از آن ، لب بام
ديوار ، يک کوزه شکسته ، از دسته اش -به طنابی که حتما دنبال بند رخت پهن کن صاحب
خانه ها بود -آويزان بود.
کاسه بشقابی چپق خود را آتش زده بود و در حالی که هنوز با کبريت بازی می کرد،
غم و اندوه دل خود را با دود چپق به آسمان فرستاد.
داغی عصر فرومی نشست ، ولی هوا کم کم دم می کرد.نفس در هوايی که انباشته
از بوی خاک آفتاب خورده زمين کوچه ، و خاکروبه های زير و رو شده بود ، به تنگی
می افتاد.گذرندگان تک تک می گذشتند و سگ ها گاهی به سرو کول هم می پريدند و
غوغايی برپا می کردند.
در سمت مقابل کوچه -روبه روی تل خاک روبه -دری باز شد. و هاجر با دوتا
کت کهنه و يک بغل کفش دم پايی پاره بيرون آمد.کاسه بشقابی را صدا زد و به مرتب
کردن متاع خود پرداخت.
«داداش !ببين اينا به دردت می خوره؟...کاسه بشقاب نمی خوام ها!شوورم
تازه از بازار خريده ...»
«کاسه بشقاب نمی خای ؟خودت بگو ، خدا رو خوش ميآد من تو کوچه ها
سگ دو بزنم و شماها کاسه بشقابتونو از بازار بخرين نون منو آجر کنين؟»
«خوب چه کنم داداش؟!ما که کف دستمونو بو نکرده بوديم که بدونيم تو امروز
از اين جا رد ميش...»
هاجر و کاسه بشقابی تازه سردلشان باز شده بود که مردی گونی به دوش و
پابرهنه ، از راه رسيد.نگاهی به طرف آنان انداخت و يک راست به سراغ خاک روبه ها
رفت.لگدی به شکم سگ ها حواله کرد؛ زوزه آن ها را بريد و به جست و جو
پرداخت.
هاجر او را ديد و گويا شناخت.با خود گفت:
«نکنه همون باشه...»
کمی فکر کرد و بعد بلند ، به طوری که هم آن مرد و هم کاسه بشقابی بشنوند ، اين
طور شروع کرد:
«آره خودشه.ذليل شده . واخ ، خداجونم مرگت کنه .پريروز دو من خورده نون
براش جمع کرده بودم ؛ دست کرد شندر غاز به من داد!ذليل مرده نميگه اگه به عطار
سرگذرمون داده بودم ، دوسير فلفل زرد چوبه بهم داده بود.يااقل کمش تو اين
هيرو وير ، قند و شکری چيزی می داد و دوسه روزی چايی صبحمونو راه می انداخت.
سکينه خانم همساده مون ...واه نگاش کن خاک توسر گدات کنن!...»
«خورده نونی»يک نصفه خيار پيدا کرده بود . باچاقو کله ای که از جيب پشتش در
آورد ، قسمت دم خورده و کثيف آن را گرفت.يک گاز محکم به آن زد و...و آن را به
دور انداخت . گويا خيار تلخ بود .
هاجر که او را می پاييد ،نيشش باز شد.ولی خنده اش زياد طول نکشيد.
لک و لوچه خود را جمع کرد، چادر را به دور کمر پيچيد و متوجه کاسه بشقابی شد.
معلوم نبود به چه فکر افتاد که قهقه نزد.
«آره داداش ، چی می گفتم؟...آره...سکينه خانم ، همسادمون ، برا مرغاش
هر چی از و چز می کنه و اين در و اون در می زنه ، خورده نون گير بياره ، مگه می
تونه؟
آخه اين روزا کی نون حسابی سرسفره خونه ش ديده که خورده نونش باقی بمونه ؟تا
لاحاف کرسياشم با همون ريگای پشتش می خورن . ديگه راسی راسی آخرالزمونه،به
سوسک موسکا شم کسی اهميت نميده...آره سکينه خانومو می گفتم ...بی چاره هر
سيرشم دوتا تخم مرغ سيا میده که باهاش هزار درد بی دردمون آدم دوا ميشه !آخه
دون که گير نميادش که.اونم که خدا به دور...دلش نمياد پول خرج کنه .هی قلمبه
می کنه و زير سنگ ميذاره.»
کاسه بشقابی که از بررسی کت ها فارغ شده بود ، به سراغ کفش دمپايی ها رفت :
«خوب خواهر، اينا چيه ؟اوه...!چند جفته!تو خونه شما مگه اردو اتراق می کنه؟!»
«داداش زبونت هميشه خير باشه.بگو ماشالاه.ازش کم نميآد که.شما مردا چه قدر
بی اعتقادين!...»
«بر هرچی بی اعتقاده لعنت!من که بخيل نيستم. خوب ياد آدم نمی مونه خواهر!
آدم نمی فهمه کی آفتاب می زنه و کی غروب می کنه . شاماهام چه توقعاتی از آدم
دارين...»
«نيگاش کن خاک برسر و...قربون هرچه آدم بامعرفته.خاک برسر مرده،
نمی دونم چه طور از او هيکلش خجالت نکشيد دست کرد سی شیء -سی شیء
بی قابليت- تو دست من گذاشت.پولاشو، که الاهی سرشو بخوره، انداختم تو
کوچه ، زدم تو سرش ، گفتم خاک تو سر جهودت کنن!برو اينم ماست بگير بمال سر
کچل ننت!ذليل مرده خيال می کنه محتاج سی شيئش بودم.انقدر اوقاتم تلخ شده
بود که نکردم نون خشکامو ازش بگيرم. بی عرضگی رو سياحت!يکی نبود بگه آخه
فلان فلان شده ، واسه چی مفت و مسلم دو من خورده نونتو دادی به اين مرتيکه
الدنگ ببره ؟...چه کنم؟هرچی باشه يه زن اسير که بيش تر نيستم .خدام رفتگان
مارو نيامرزه که اين طور بی دست و پا بارمون اووردن .نه سوادی ، نه معرفتی ،نه هيچ
چی!هر خاک توسر مرده ای تا دم گوشامون کلاه سرمون ميذاره و حاليمون نميشه.
من بی عرضه رو بگو که هيچ چيمو به اين قبا آرخولوقيه -اين ملا موشی جوهوده رو
ميگم-نميدم ؛ ميگم باز هرچی باشه ، اينا مسلمونن، خدا رو خوش نمياد نونن يه مسلمونو
تو جيب يه کافر بريزم . اون وخت تورو به خدا سياحت کن ، اينم تلافيشه!
ميام ثواب کنم ، کباب ميشم. راس راسی اگه آدم همه پاچه شم تو عسل کنه ، بکنه تو
دهن اين بی همه چيزا ، آخرش گازشم می گيرن.»
کاسه بشقابی ديگر نتوانست صبر کند و اينطور تو او دويد:
«خوب خواهر، اين کفش کهنه هات که به درد من نمی خوره.بزا باشه همون
ملاموشی جهوده بياد ازت به قيمت خوب بخره.»
هاجر که دست پاچه شده بود، تکانی خورد. سرو شانه ای قر داد و درحالی که
می خنديد و صدای خود را نازک تر می کرد گفت:
«واه واه!چقدر گنده دماغ!من مقصودم به تو نبود که داداش ،به اون ذليل مرده بود
که منو از ديروز تا حالا چزونده.»
«آخه خواهر درسته که صبح تا شوم با هزار جور آدم سرو کله می زنيم، اما کله خر
که به خورد ما ندادن که !تو به در ميگی که ديوار گوش کنه ديگه .آخه ...آخه
تخم مام تو همين کوچه پس کوچه ها پس افتاده...»
«نه داداش.اوقاتت تلخ نشه .آخه چه کنم ، منم دلم پره.اصلا خدام همه اين
الم شنگه ها رو همين براما فقير فقرا آورده .واه واه خدا به دور!اين اعيانا کجا
لباس
و کفش کهنه دم در می فروشن؟يا می برن بازار عوض می کنن ، يا ميدن کلفت نوکراشون
و سر ماه ،پای مواجبشون کم می ذارن.اصلا تا پوست بادنجوناشونم دور نمی ريزن.
بلدن ديگه .اگر اين طور نبود که دارا نمی شدن که!اگه اونا بودن ، مگه خوردده
نوناشونو
اصلا کنار ميگذاشتن؟زود خشکش می کردن و می کوبيدن ، می زدن به کتلته، متلته؟چيه؟
...من که نمی دونم،...يا هزار خوراک ديگه.خدا عالمه چه مزه ای می گيره.
من که هنوز به لبم نرسيده .واه واه !هرگز رغبتم نمی شينه.»
«خوب خواهر همه اينا رو چند؟»
«من چه می دونم .خود دونی و خدای خودت.من که سررشته ندارم که .
بيا و با من حضرت عباسی معامله کن.»
«چرا پای حضرت عباسو ميون می کشی؟من يه برادر مسلمون، تو هم خواهر
منی ديگه.داريم با هم معامله می کنيم.ديگه اين حرفا رو نداره.»
«آخه من چی بگم؟خودت بگو چند می خری!اما حضرت عباس....»
«من خلاصه شو بگم، اگه کاسه بشقاب بخای ، يه کوزه جاترشی ميدم ، دوتا
آب خوری ، اگه پول بخای، من چارتومن و نيم.»
«کاسه بشقاب که نمی خام.اما چرا چارتومن و نيم؟اين همه کفشه.»
«کفش هات مال خودت.دوتا کتتو چار تومن می خرم.»
آفتاب لب بام رسيده بود که معامله تمام شد.کاسه بشقابی چهارتومان و شش
قران به هاجر داد؛ خورجين خود را به دوش کشيد و در خم پس کوچه ها به
ره افتاد.
*
فردا اول غروب ، هاجر پشت بام را آب و جارو کرد ؛ جاها را انداخت و به
انتظار شوهرش ، که قرار بود امشب بيايد، کنار حياط می پلکيد؛و گاهی هم به
مطبخ سر می زد.
در خانه ای که هاجر و شوهرش زندگی می کردند، دو کرايه نشين ديگر هم بودند.
يکی شوفر بيابان گردی بود ، که دايم به سفر می رفت و در غياب خود ، زن خود
را با تنها فرزندش آزاد می گذاشت؛ و ديگری پينه دوز چهل و چند ساله ای که تنها
زندگی می کرد و بيش از يک اتاق در اجاره نداشت.
از هفت اتاق خانه کرايه ای آنها، دو اتاق را آن ها داشتند ، دو اتاق همه شوفر و
زنش می نشستند ، دو اتاق ديگر هم مخروبه افتاده بود.
عباس آقای شوفر، يک هفته بود که به شيراز رفته بود و زنش محترم، باز سر به
نيست شده بود.قبلا می گفت می خواهد چند روزی به خانه مادرش برود.ولی
کی باور می کرد؟
اوستا رجبعلی پينه دوز ، يک مستاجر خيلی قديمی بود و شايد در اين خانه کم کم
حق آب و گل پيدا کرده ود.دکانش سر کوچه بود.زياد زحمتی به خود نمی داد،
کم تر دوندگی داشت، جز هفته ای يک بار که برای خريد تيماج و مغزی و نوار و
ديگر لوازم کار خود به بازار می رفت؛ هميشه يا در دکان بود ، و يا کنج اتاق
خود افتاده بود، چايی می خورد و حافظ می خواند.
کاسبی رو به راهی نداشت، ولی به خودش هرگز بد نمی گذراند و اغلب روی
کوره ذغالی اش ، کنار درگاه اتاق ، قابلمه کوچکش غل غل می کرد.
زنش را که حاضر نشده بود از ده به شهر بيايد ، در همان سال اول ، ول کرده بود
و فقط تابستان ها ، که با بساط پينه دوزی خود ، سری به ده می زد ، با او نيز عهدی
تازه می کرد.
وقتی به شهر آمده بود ، سواد چندانی نداشت.يکی دو سال به کلاس اکابر رفت
و بعد هم با خواندن روزنامه هايی که يک مشتری روزنامه فروشش می آورد ، به راه
راست و چپ اين چند ساله را کم کم می شناخت . اول به کمک مشتری روزنامه
فروشش ، ولی بعدها ياد گرفته بود و نوشته های روزنامه را با زندگی خود تطبيق
می کرد.و نتيجه می گرفت.خود او چپ بود ، چون پينه دوز بود-خود او اين گونه
دليل می آورد-ولی دلش نمی آمد حافظ را رها کند و وقت بی کاری خود را به
کارهای ديگری بزند. خودش هم از اين تنبلی ، دل زده شده بود.و هروقت رفيق
روزنامه فروشش ، با صدای خراش دار و بم خود ، به او سرکوفت می زد ، قول می داد
که حتما تا هفته ديگر در اتحاديه اسم نويسی کند.
هوا تاريک شده بود.اوستا رجبعلی هم آمد.ولی عنايت هنوز پيدايش نبود.هاجر
رفت تا چراغ را روشن کند. کفشش را درآورد.وارد اتاق شد. کبريت کشيد و
وقتی خواست لوله چراغ را بلند کند، در روشنايی کبريت ، لاک صورتی ناخن های
دستش ، که به روی لوله چراغ برق می زد، يک مرتبه او را به فکر فرو برد.
«اگه عنايت پرسيد چی بهش بگم...؟نبادا بدش بيآد؟!»
چوب کبريت ته کشيد . نوک انگشت هايش را سوزاند ورشته افکار او را پاره کرد.
يک کبريت ديگر کشيد و در حالی که چراغ را روشن می کرد ، با خود گفت :
«ای بابا!...خوب اونم بالاخره اش يه مرده ديگه ...»
در صدا کرد و پشت سر کسی کلون شد. صدای پای خسته و سنگين عنايت به
گوش رسيد . هاجر ، دست های خود را زير چادر نماز پيچيد و تا دم در اتاق ، به
استقبال شوهرش رفت . سلام کرد و بی مقدمه پرسيد:
«...راستی عنايت ، چرا تو ، لاک تو بساطت نمی ذاری ؟»
«بسم الله الرحمن الرحيم !ديگه چی دلت می خاد ؟عوض اين که بيای گرد راهمو
بگيری و بپرسی اين چند روز تو نياوران چه خاکی به سرم کردم ، باد سر دلت
می زنی؟»
«اوه !باز يه چيزی اومديم ازش بپرسيم...خوب نياوران چه کردی؟»
«هيچ چی.چمچاره مرگ!سه روز از جيب خوردم.جعبه آينمو به هن کشيدم.
شبا تو مسجد خوابيدم و يک جفت گوش کوب فروختم.همين!»
«با-ری-کل-لا!اما واسه چی غصه می خوری؟خوب چی می شه کرد؟بالاخره
خدام بزرگه ديگه»
عنايت در حالی که جعبه آينه خود را روی بخاری بند می کرد،باخون سردی و آه
گفت:
«بله خدا بزرگه .خيلی ام بزرگه !مثل خورده فرمايشای زن من...اما چه بايد کرد
که درآمد ما خيلی کوچيکه.»
«مرد حسابی چرا کفر ميگی؟چی چی خدا خيلی بزرگه مثل هوس های من؟باز
ما غلط کرديم يه چيزی از تو خواستيم ؟باز می خاد تا قيامت بلگه و مسخره کنه .
آخه منم آدمم!دلم می خاد...ياچشمای منو کور کن يا...»
«آخه مگه کله خر خوردت دادن؟فکر ببين من دار و ندارم چقدره؛اون وقت
ازين هوس ها بکن. من سرگنج قارون ننشسته م که.»
«اوهوء...اوه!توام . مگه پولش چقدر ميشه که اين همه برای من اصول دين
می شمری ؟
«چقدر ميشه ؟خودت بگو!»
«بيس و چارزار!»
«بيس و چارزار ؟...از کجا نرخ مانيکورو بلد شدی؟»
هاجر دست های خود را که به چادر پيچيده بود بيرون آورد و با لب خندی، پر از
سرور و اميد ، گفت:
«پريروز يه دونه خريدم!»
«خريدی؟!چی چی رو ؟با پول کی ؟هاه؟من يه صبح تا ظهر پای ماشينای
شمرون وايسادم تا يه شوفر دلش به رحم بيآد،منو مجانی به شهر بياره.اونوقت تو
رفتی بيسد و چارزار دادی مانيکور خريدی که جلو چشم نامحرم قر بدی؟...
بيسد و چارزار!...پول از کجا اووردی؟از فاسقت؟...»
عنايت اين جا که رسيد، حرف خود را خورد.صورتش کمی قرمز شد و با
بی چارگی افزود:
«لا اله الا الله...»
«خجالت بکش بی غيرت!کمرت بزنه اون نمازايی که می خونی!باز می خای کفر
منو بالا بيآری؟خوب پول خود بود،خريدم ديگه!چی از جونم می خای؟...»
«غلط کردی خريدی.خجالتم نمی کشه!مگه پول از سرقبر بابات اوورده بودی؟
يالا بگو ببينم پول از کجا اوورده بودی؟»
هاجر آن رويش بالا آمده بود . چادر را کنار انداخت .خون به صورتش دويد و
فرياد زد:
«به تو چه!»
«به من چه؟...!هه!هه!به تو چه!بله؟زنيکه لجاره!حالا حاليت می کنم...»
او را به زير مشت و لگد انداخت.
«آآخ...وای خدا...وای...به دادم برسين...مردم...»
اوستا رجبعلی حافظ را به کناری انداخت.از روی بساط سماور شلنگ برداشت
و خود را رساند.چند تا«ياالله»بلند گفت و وارد شد.عنايت از هول هول چادر حاجر را
از گوشه اتاق برداشت و روی سر زنش کشيد و کناری ايستاد.
«باز چه خبر شده؟...اهه!آخه مرد حسابی اين کارا مسئوليت داره.خدارو خوش نميآد.»
«به جون عزيزی خودت، اگه محض خاطر تو نبود، له لوردش می کردم.زنيکه
پتياره داره تو روی منم وای ميسه...»
اوستا رجبعلی سری تکان داد و آهی کشيد .يک قدم جلوتر گذاشت؛دست
عنايت را گرفت و درحالی که او را از اتاق بيرون می کشيد گفت:
«بيا...بيا بريم اتاق من، يه چايی بخور حالت جا بيآد...معلوم ميشه اين
چند روزه ، نياورون ، کار و کاسبيت خيلی کساد بوده...نيس؟!»
اوستا رجبعلی يک ربع ديگر آمد و هاجر ار هم به اتاق خود برد .چای ريخت و
جلوی هردوشان گذاشت.
«خوب!می خاين از خر شيطون پايين بياين يا بازم خيال کتک کاری دارين؟»
هاجر بغضش ترکيد و دست به گريه گذاشت.
«چرا گريه می کنی؟آخه شوهرتم تقصير نداره.چه کنه؟دلش از زندگی سگيش
پره.دق دلی شو،سر تو درنيآره، سرکی در بيآره؟»
عنايت توی حرف او دويد و با لحنی آرام ، ولی محکم و با ايمان ، گفت :
«چی ميگی اوستا؟ اومديم و من هيچی نگم .ولی آخه اين زنيکه کم عقل،
چادر نماز کمرش می زنهت؛ وضو می گيره ، با اين لاکای نجس که به ناخوناش ماليده ،
نمازش باطله !آخه اين طوری که آب به بشره نمی رسه که.»
«ای بابا توام.ناخون که جزو بشره نيسش که.هر هفته چار مثقال ناخونای
زياديتو می گيری و دور می ريزی. اگه جزو بشره بود که چيندن هو نوک سوزنش کلی
کفاره داشت.»
و روی خود را به هاجر کرد و افزود :
«هان؟چی می گی هاجر خانم؟»
«من چه می دونم اوس سا.من که يه زن ناقص العقل بيش تر نيستم که .کجا مساله
سرم ميشه؟
«اين چه حرفيه می زنی؟ناقص العقل کدومه؟تو نبايس بذاری شوهرتم اين
حرفارو بزنه.حالا خودت ميگيش؟حيف که شما زنا هنوز چيزی سرتون
نميشه.روزنامه که بلد نيستی بخونی ، وگه نه می فهميدی من چی می گم. اينم تقصير
شوهرته.
اما نه خيال کنی من پشتی تو رو می کنم ها!تو هم بی تقصير نيستی . آخه تو
اين بی پولی، خدا رو خوش نميآد اين همه پول ببری بدی مانيکور بخری.اما خوب
چه بايد کرد؟ ماها تو اين زندگی تنگمون ، هی پاهامون به هم می پيچه و رو
سر و کول هم زمين می خوريم و خيال می کنيم تقصير اون يکيه .غافل از اين که،
اين زندگيمونه که تنگه و ماها رو به جون همديگه ميندازه...»
«آره ، آره اوستا راست ميگی! خدا می دونه من هر وقت ته جيبم خاليه،مثل
برج زهرمار شب وارد خونه ميشم.اما هروقت چيزی تنگ بغلمه ، خونه م برام مثل
بهشته.گرچه اجاقمون کوره ، ولی اين جور شبا هيچ حاليم نميشه.»
اوستا رجبعلی ف آن شب ، سماورش را يک بار ديگر آتش کرد و آخر سر هم هاجر
رفت شام کشيد و سه نفری باهم ، سر يک سفره شام خوردند.
*
و فردا صبح ، هاجر ، لاک ناخن های خود را با نوک موچين قديمی خود تراشيد و
شيشه لاک را توی چاهک خالی کرد.مارک آن را کند و يک خرده روغن عقربی را که
نمی دانست کی و از کجا قرض کرده بود ، توی آن ريخت و دم رف گذاشت.
5
وداع
قطار، صفیر کشان از تونل خارج شد .دور کوچکی زد ودر ایستگاه
«چم سنگر»از نفس افتاد.
چهارم نوروز بود .آفتاب درخشان کوهستان ، گرم ومطبوع بود.
پشت ایستگاه ، رود خانه در زیر پل می غرید وکف کنان می گذشت.
ایستگاه در دامنه ی تپه ای که رود خانه در پای آن می پیچید قرار
داشت.ودرآن دورها -به سمت جنوب -چشم اندازی بسیار زیبا ، تا
آنجا که در زیر پرده ای از مه لطیف بهار محو می شد، هویدابود.هنوز
در تنگه ها و ته دره های اطراف ، برف نشسته بود وسفیدی می زد.
خورشید تازه از لب کوه با لا آمده بود .چمن ها که از باران دیشب
هنوز تر بود ، می درخشید .همه جا می درخشید .همه چیز پرتو مخصوص
بهاری داشت ، مگر کلبه ی انان ...
در دامنه ی تپه ، نزدیک رودخانه ، کلبه ی گلی آنان روی خاک خیس
ونم کشیده ی کنار رود خانه ، قوز کرده بود وانگار پنجه های خود را
به خاک فرو برده بود ودر سرازیری آن جا خود را به زور روی تپه نگه
میداشت.باران سر و روی آن را شسته ، شیارهای بزرگی در میان کاگل
طاق ودیوار آنبه وجود آورده بود وشاید در داخل دخمه ، همان جایی
که افراد آن خانواده ، شب سر به بالین می نهادند ، چکه می کرد .
یک بز کوچک ، در کناری ، زمین را بو می کرد ودو خروس به سر و
کول هم می پریدند .بچه های آنان ، کوچک وبزرگ ، دسته های کوچکی
از بنفشه های ریز کوهی وشقایق های چشم باز نکرده را به هم بسته بودند
و در اط راف قطار می پلکیدند ودایم مسافرین را به خرید هدیه های ناچیز
نوروزی خود دعوت می کردند.
همه برهنه بودند .پا های لخت آنان در آب بارانی که در گوشه وکنار
جمع شده بود فرو می رفت وآنانی که دایما سر خود را به طرف
پنجره های قطار ، با لا نگه داشته بودند ، هر دم به سکندری رفتن تهدید
می شدند.
کسی به دسته گل های ناچیزشان توجهی نداشت .هر کس دسته گل
بزرگ تر وبهتری از صحرای خوزستان ، از ایستگاه های اندیمشک و
اطراف آن ، تهیه کرده بود.عطر تازه ی نرگس های پر گل که از پشت
شیشه ی هر اتاق قطار پیدا بود، هوای آن جا را نیز خوشبو ساخته بود.
بچه ها در پای قطار می دویدند وپشت سر هم متاع خود را عرضه
می داشتندو در حالی که (ق)را از مخرج (خ)ادا می کردند ، بهای گل
ناچیز خود را از دو قران به یک قران پایین آورده بودند وبی شک اگر
قطار معطل می شد ، به ده شاهی هم می رساند.
رفیق هم اتاق من، شکم بزرگ خود را لب شیشه ی قطار گذاشته بود و
درحالی که به پای برهنه ی آن چند کودک چشم دوخته بود ، گویا حساب
صدقه هایی را می کرد که از آغاز سفر خودش تا کنون به این وآن داده
است.
همو ، دیشب که از تکان بیجای قطار ، بی خوابی به سرش زده بود و
شاید برای اولین بار در عمرش یک شب بی خوابی می کشید ، داستان سفر
اخیرخود را به فلسطین وسوریه برای ما، هم اتاق هایش ،تعریف می کرد.
از این سفر دور و دراز چهار ماهه ، جز مرکبات عالی ودرشت فلسطین چیز
دیگری را به یاد نداشت که برای ما نقل کند .و در هر جمله اش ، چند بار
ذکر پرتقال های ملس حیفا دهان انسان را آب می انداخت.
من با او از دبیرستان آشنایی داشتم ودر این سفر ، وقتی در راه
قطار به او بر خوردم ، پس از سلام و تعارف معمولی ، هر چه فکر کردم
چیز دیگری نداشتم تا به او بگویم.او نیز گویی حس کردو زود رد شدو
شماره به دست ، پی اتاق خود می گشت.
نزدیک بیست ساعت بود که در یک اتاق کوچک قطار نشسته
بودیم .ولی او حتی وقتی که داستان سفر فلسطین خود را نقل می کرد ،
دیگران را مخاطب قرار می داد .انگار می تر سید به من چشم بدوزد.من
هم به سکوت وتنهایی بیش تر علا قه داشتم .فقط یک بار به من پیشنهاد
کرد که پوکر بازیکنیم ومنهم که نمی توا نستم دعوت او را اجابت کنم ،
گویا باعث دلتنگی اش شده بودم .ولی دلتنگی او زود رفع شد.وهم بازی
خوبی پیدا کرد.
قطار سوت کشید وتکانی خورد.شکم رفیق من که هنوز لب
پنجره ی قطار بود سر (سور)خورد وتنه ی سنگین او روی
من افتاد و او زبان خود را برا ی بار سوم به روی من باز کرد ومعذرتی خواست.
کودکان برهنه پا ، به جنبو جوش افتاده بودند.متاع شان هرگز
خریداری نیافته بود شعاع چشم من ، خشک وبی حرکت به روی آنان و
کلبه ی ویرا نشان ، که در آن دور ، زیر نور گرم خورشید بخار می کرد،
دوخته شده بود.گویا جواب معذرت رفیقم رانیز ندادم .یا آن را نشنیدم.
قطار هنوز قدم آهسته می رفت و کودکان به سرعت به دنبال آن
میدویدند.پای یکی از آنان -دخترکی لاغر و پوست به استخوان کشیده
-در گودال آبی فرو رفت و سکندری، در نیم وجبی خط آهن نقش بر
زمین شد ، ودسته گل پلا سیده اش درگودال آب گل آلود پهلویی افتاد.
حتی ناله ای هم نکرد .گویا نا نداشت!
رفیق من که هنوز شکم خود را ازپنجره ی قطار بر نداشته بود ، از
ترس و وحشت صدایی کرد ومرا سخت تکان داد .من ساکت ماندم واو
که سخت وحشت کرده بود ،
-دیدی بیچ چاره رو ؟ ...نزدیک بود بره زیر قطار !...خدا خیلی بهش
رحم کرد...
-رحم؟ !...
جز این چیز دیگری در جواب او نگفتم .او باز هم حرف زد ولی من
گوش نمی دادم .
قطار پیچ خورد .دخترک دیگر پیدا نبود ولی کلبه ی آنان هنوز از دور
بخار می کرد وبز کو چکشان هنوز در اطراف می پلکید وعلف های تازه
را بو می کشید .
کودکان برهنه پا ، در یک آن ، به کلبه ی خود فرو رفتند ودر آن دیگر ،
بایک زن ،با مادر خود ، بیرون آمدند ؛ وهرسه دست های خود را بلند
کردند که با قطار ما وداع کنند .
قطار دور شده بود .تونل دیگری نز دیک شده بود .چیز تماشایی
دیگری پیدا نمی شد. همه سرهای خود را از پنجره تو برده بودند یا پوکر می زدند
ویا در خواب بودند ؛ یا برای هم از کیف ها و خوش گذرانی ها ی
خود تعریف می کردندومی خندیدند.
چیز تما شایی دیگری پیدا نبود .جز کلبه ی آنان از دور، ومادرو
کودکانش که هنوز پای آن ایستاده بودندوبا قطار ما وداع می کردند.این
نیز لابد چندان قابل توجه نبود.
هر سه با قطار ما وداع کردند.برای اینکه اسکناسی از این قطار به آنان
رسیده بود ویا شاید برای اینکه می پنداشتند همین قطار ،دخترک،
مردنی شان را ، که از او نه به کوه رفتن ونه علف چیدن می آ مد ونه به دنبال
پدر به سر راه رفتن وجاده صاف کردن، به زیر گرفته وراحت کرده است.
عصر روز پیش که از اهواز بیرون آمدیم ، در پیرامون شهر پیر مرد
الاغ سواری را پشت سر گذا شتیم .وقتی قطار از پهلوی او ، میگذشت همه با او
که به روی اهل قطار خنده ی نمکینی می کرد ، وداع
می کردند و برای او دست تکان می دادند.یکی دو نفر حتی به صدای بلنداز
او احوال پرسی هم می کردندوبی شک اگر در خواستی از اهل قطار میکرد،
هر چه داشتند برایش می ریختند .دیروز همه شنگول بودندوبرای
شوخی ومسخرگی فقط وسیله می خوا ستند.ولی امروز در چم سنگر ؟...
هیچ کس جواب وداع آنان رانداد !
سر پیچ که از سر تا ته قطار پیدا بود ، یک بار دیگر درست دقت کردم .
تمام پنجره ها بسته بود وهیچ کس نبود تا در جواب آنان دستی ویا
دستمالی تکان بدهد.
کلبه ی آنان که در زیر نور خورشید بخار می کرد،باز هم نمایا ن بود .و
آن ها هنوز دست ها ی خود را برای ما تکان می دادند .هنوز وقت
نگذشته بود .
دست من به جیبم فرو رفت .دستمالم را بیرون کشیدم ؛ سر پنجه
ایستادم وسر و دستم را از پنجره ی قطار بالا کشیدم ودستمال را در هوا ،
دم باد به اهتزاز در آوردم ...شاید هنوز دیر نشده باشد.
رفیقم فریاد زد ومرا عقب کشید .از پنجره دورم کرد وشیشه ی آن را
بالا برد.قطار وارد تول شده بودواگر او دیر تر می جنبید ، شاید دست من
شکسته بود.
******
6 زندگی که گریخت
آفتاب مغز آدم را داغ می کرد.خیابان کنار شط خلوت شده بود.
آمدو رفت بند می آمد.در میان نخلستانها ی آن طرف شط ، انگار مهی
موج میزد.مهی که با گردو غبار آمیخته بود.یک کشتی بزرگ که پایی
اداره ی گمرک لنگر انداخته بود، سوت کشید.سوت خیلی کوتاهی بود
که در میان گرمای هوای بعد از ظهر خرمشهر گم شد.انگا دنباله ی آنرا
قیچی کردند .
یک قایق بزرگ شراعی را بار می زدند.حمال ها گونی های برنج را
به دوش می کشیدند و از روی الواری که به جای پل ، از لبه ی سکو
به لبه ی قایق بند کرده بودند می گذشتند واز ته قایق ، گونی ها را روی هم
می انباشتند.آب شط پایین رفته بود و پل موقتی باریکی که می با یست از
روی آن بگذرند، خیلی سرازیر بود .
بار بر ها پنج نفر بودند .دو نفر دیگر روی سکو، کیسه های برنج را
روی کول آن ها می گذاشتند .دو نفر هم بودند که توی قایق گونی ها را
می گرفتند و در گوشه ای ردیف می چیدند.تند کار می کردند.بار زیاد کار بود.
شاید تا غروب هم طول می کشید.
یک بار بر دیگر از راه رسید.زیاد جوان نبود .کولواره اش از پشت،
روی کمرش افتاده بود وشل ووا رفته راه می آمد.یک کلاه لبه دار به سر
دا شت.ریشش نتراشیده بود.یک دست خود را توی جیبش کرده بودوبا
دست دیگرش طناب بار بند خود را روی دوش نگه می داشت.
کسی مخالف نبود چند کلمه ای صحبت کردندوقرار شد او هم
کمک کند.ططنابش را به کناری نهاد.کلاهش را پایین تر کشید.کوله را
روی پشتیش جا به جا کردو زیر دست آن دو نفر که روی بار ها ایستاده
بودند خم شد.چشمش برق می زد.
گونی ها با هم فرقی نداشت.یکی هم به روی کول او گذاشتند.وقتی
خم شده بودومهیای بار گرفتن بود، هیچ فکری نمی کرد.کار گیرش آمده
بود این مهم بود.
چند قدم به طور عادی برداشت.ولی هنوز به وسط خیابان نرسیده بود
که زانوهایش ناگهان لرزید.چند ثانیه صبر کرد وبعد به راه افتاد.قدم ها ی
معمولی داشت.وقتی عادی راه می رفت، برای او فرقی نداشت.قدم ها ،
خودشان برداشته می شدند وخودشان به زمین گذا شته می شدند.ولی گونی
را که به روی دوشش گذاردند گویا قضیه از قرار دیگر شد.پا ها یش هنوز
از روی زمین بلند نشده، دوباره به دنبال قرار گاهی می گشتندو به زمین
می نشستند.اول جدی نگرفت ، ولی نه ، درست همین طور بود .دست خود
او نبود.خیلی سعی می کرد ولی باز پاهایش می لرزید.یک دم خواست
فکر کند که شاید نمی تواند این بار را ببرد.ولی زود دنباله ی فکر خود را
برید .مطمئن بود که زانویش از عقب تا نخواهد شد.او فقط می با یست
کوشش کند که از جلو خم نشود وبار به زمین نیفتد.نمیدانست کیسه ی
برنج چقدر وزن دارد.دیگران به راحتی میبردند تند هم می رفتند ولی
پای او می لرزید .اشکالی نداشت.می توانست سعی کند ونگذارد زا نو یش
خم شود.ولی پایش می لرزید .حتی مچ پایش هم به لرزه می افتاد.یک دم
چشمش را بست و به خود تلقین کرد.دید که ممکن است به زمین بخورد.
زود چشمش را باز کرد.چیزی به کنار شط نمانده بود.همه ی راه از پای
تل بار تا کنار شط ، شاید چهل قدم بود .بارها را در آن طرف پیاده رو ، پای
دیوار چیده بودند.او حالا وسط خیابان بود.خوبیش این بود که ماشین رد
نمی شد.خیابان خلوت بود .دیگران به کار خود مشغول بودند .یک دور
هم از او جلو افتاده بودند.او تازه از وسط خیابان می گذشت.سعی می کرد
تند تر راه برود .ممکن نبود می خواست از لرزش پاهایش جلو گیری کند .
همه ی همتش صرف این می شد .در فکر این نبود که که زود تر به کنار شط
برسد واز روی پل باریک بگذرد وبار را توی قایق به زمین بگذارد
دیگران که خیلی حریص قدم بر می دا شتند ، در این فکر بودند.او فقط در
فکر این بود که پایش نلرزد و زا نو یش خم نشود.نمی بایست بار به زمین
بیفتد.
به کنار شط رسیده بود.خیس عرق شده بود.کلاه به سرش تنگی
می کرد.سرش انگار بزرگ شده بود .مغزش درد گرفته بود.عرق از چاک
سینه اش پایین می رفت.حس می کرد که دارد آب می شود.پیراهن زیر
کمر بندش خیس شده بودوبه تنش می چسبید .پایش هنوز می لرزید .شاید
دو روز بود که بار سنگین بر نداشته بود .ولی بار سنگین نبود.دو روز
کار گیر نیاورده بود.این مهم نبود .این هفت نفر حالا حتما دارند او را
می پایند.حتما کارشان را ول کرده اندو او را نگاه می کنند و به هم
چشمک می زنند.حتما یک بار دیگر هم ، سه نفر از پهلوی او رد شدند و
رفتند که بار بگیرند.ولی او حتم داشت که همه ی آ ن ها در گو شه ای
ایستاده اند وبه او نگاه می کنند وبه هم چشمک می زند.نمی باید بار به زمین
بیفتد.اگر شده است باید بار را برساند.مگر از دیگران چه کم دارد؟
حتی سرش را هم بالا نمی کرد. می ترسید.پیشانیش خیس عرق بود.
دیگران این طور عرق نکرده بودند.نمی خواست آن ها را که
به او می خندیدند و چشمک می زدند ، نگاه کند.می خواست کار خود را بکند .
می خواست نگذارد بار به زمین بیفتد.می خواست نگذارد پایش بلرزد؛
ولی پا یش می لرزید .یک دم کنار شط ایستاد.باز پایش می لرزید.
نزدیک بود پایش بلرزد وبار توی شط بیفتد.خود را زود کنار کشید.
یک دم دیگر صبر کرد.دو نفر دیگر پشت سر هم از پهلویش گذشتند.
قدم های مطمئن و شمرده ی خود را روی الوار گذاشتندوپشت سر هم
پایین رفتند.الوار لنگر بر می داشت وزیر پای آن ها بالا وپایین می رفت.
ولی آن ها بی اعتنا گذشتند .او هم باید برود.مگر چه می شد ؟
اطمینان خاطر خود را باز یافت وقدم به جلو گذاشت.قدم اولش را روی
الوار جای داد .ولی ناگهان وحشت کرد.چشمش به پایین افتاد .زانویش
سخت می لرزید.خودش حس نمی کرد.اما می دید .انگار مچش هم
به لرزه افتاده بود.وحشت زده شد.نزدیک بود زانویش خم شود وبار
توی شط بیفتد.یک دم بی تصمیم ماند .نمیدانست چه کند ؛ خوا ست قدم
دومش را هم بلند کند وبه جلو بگذارد .حتی حاضر بود یک قدم
کوچک بردارد.حاضر بود که قدم دومش را به جلو پرتاب هم بکند .ولی نمی شد.
کوشش هم کرد ولی دید اگر برای یک دم هم شده پای دومش
را از رو ی زمین بردارد، آن دیگری بیش تر خواهد لرزید ، زانویش خم
خواهد شد ، خودش سرنگون خواهد گردید و کیسه ی برنج توی شط غرق
خواهد شد ،به بی تصمیمی خود خاتمه داد.پایش را به عجله پس کشیدو
دوباره به کناری رفت.
دیگران باز هم می گذشتند وباز هم مطمئن وبیاعتنا از روی الوار
باریکی که زیر پایشان لنگر بر می داشت وبالا وپاین می رفت
می شدند وبار را توی قایق می انداختند وبر می گشتند.برای شان
خیلی عادی بود.
هیچ کس حرفی نمی زد .وقتی او پایش را روی الوار گذاشته بود و
مردد مانده بود ، نفهمید چقدر طول کشید ؛ ولی حس می کرد که توی
قایق وپشت سر او ، توی خیابان منتظرند که او رد شود تابتوانند عبور کنند.
اما نه ، مطمئن بود که آن هاایستاده اند .کا خود را به کناری نهاده اند واو
را مسخره می کنند وچشمک می زنند .با آستین کتش عرق پیشانیش را
پاک کرد.آستینش خیس خیس شد.سرش را بلند کردوآن دور ها ، لای
نخل های آنطرف رود خانه دنبال چیزی گشت ؛ دیگر چشمش برق
نمی زد .برق آنها نیز به دنبال نگاهش لای نخلستان ها گم شد ؛ سرش
سنگینی کرد و باز به پایین افتاد .شاید یک دقیقه گذشت .پای او هنوز
می لرزید .برگشت.دیگران هنوز تند میرفتند و می آمدند .او هم نیروی
خود را جمع کرد وقدم تند تر برداشت.دو سه قدم را تا دم شط به عجله پیمود.
پایش هنوز می لرزید .ولی دیگر این مهم نبود .اطمینان پیدا کرده بود
که زن نویش از جلو هم خم نخواهد شد.به همان سرعت روی الوار
آمد.تقریبا چشم خود را بسته بود .نبسته بود ؛ ولی نمی خواست بداند
روی چه چیزی پا گذاشته.سه قدم جلو رفت .پا یش باز شروع کرد به
لرزیدن .سخت هم می لرزید .انگار پل
موقتی هم زیر پای او به لرزه می افتاد.باز خیس عرق شد ه بود از
پیشا نیش عرق می چکید.یک دفعه وحشت زده شد .خیال کرد حالا
زانو هایش از پهلو خم خواهد شد وپایش از دو طرف الوار به پایین
خواهد افتادوکیسه ی برنج توی شط سرنگون خواهد شد.داشت
همین طور هم میشد .نمیدانست چه کند .این ور و آن ور پل معطل او
بودند.هیچ کس حرفی نمیزد.از بس دست هایش را روی شکمش به هم
فشار داده بود، استخوان انگشتش درد گرفته بود.عرق از زیر گلو و
چاک سینه اش می چکید و روی الوار می افتاد وپهن می شد .الوار داشت
لنگر بر میداشت.اما نه ، هیکل او وبار سنگین روی دو شش بود که روی
پل باریک داشت لنگر بر می داشت .همین طور شد .نزدیک بود از پهلوی
راست توی شط سر نگون شود.دست ها یش را با عجله از هم باز کرد و
تعادل خود را به سختی حفظ نمود. طول الوار از هفت قدم بیش تر بود.
دیگر نمی شد همان جا ایستاد .خیلی معطل شده بودند.حتما خیلی به او
خندیده بودند.هر چه طاقت داشت آب شده بود وبه صورت عرق ازروی
آن الوار لعنتی چکیده بود وپهن شده بود .اما چه جور برگردد؟ چه قدر
به او خواهند خندید ! آن وقت دیگر کی کار گیر بیاورد؟ دو روز است که
کار گیر نیاورده.انگار پل موقتی هم شروع کرد به تاب خوردن.داشت
از زیر پایش در می رفت .آه که داشت می مرد !نفسش راتوی سینه اش
حبس کرده بود.سرش پایین افتاده بود.چشمش از وحشت و ضعف
دریده شده بود.ترسید مبادا تخم چشم هایش از کاسه ی دریده شده ی
آنها بیرون بیاید وپایین توی نهر بیفتد -یا مثل چکه های عرق سینه اش
روی الوار ، روی این پل لعنتی بیفتد و این طور پهن شود .خیلی ترسید
یک دم چشمش را بست ، سرش داشت گیج می رفت .تاریکی درون
چشمش پر از قرمزی شد .نزدیک بود سرنگون شود.زود چشمش را باز
کرد.چشمش را دریده کرد.نمی شد این طور مردم را معطل گذارد.به او
چه خواهند گفت ؟ولی چرا هیچ کس حرفی نمی زد؟ حتما در کناری
ایستاده بودند ،وسیگار می کشیدند وبه او می خندیدند !پس چرا صدا ی
خنده شان نمی آمد ؟لعنتی ها ! تعادل خود را به زور حفظ کرده بود.
دست ها یش را دو مرتبه زیر شکمش قلاب کرده بود.در هم فشرد وعقب عقب
دو سه قدمی را که روی الوار پیش آمده بود دوباره پیمود و پایش را
روی خاک محکم سکوی کنار شط گذاشت.آن وقت حس کرد که پایش
دارد می لرزد.توی دلش هم می لرزید .حتی روده ها یش هم حس
میکردند که دارند می لرزند.نمی باید بار را زمین گذارد .آهسته آهسته تا
پای تل کیسه های برنج رفت.عرق از چاک سینه اش واز بر آمدگی زیر
گلویش روی زمین می چکید ومیان خاک داغ کنار شط فرو می رفت.
کیسه ی برنج را به تئنی از روی کوله ی او برداشتند.او همان طور
خم مانده بود؛ دو لا مانده بود .انگار با آخرین قطره ی عرقی که از چاک
سینه اش روی زمین چکید ودر خاک فرو رفت ؛ طاقت او هم چکیده بود
و در خاک داغ کنار شط فرو رفته بود.
دنباله ی سوت کوتاه ونکره ی یک کشتی را در هوا قیچی کردند .یک
قایق موتوری زیر اسکله ی گمرک ایستاد واز نفس افتاد .در میان
نخلستان های آن طرف شط ، مهی آمیخته با گردو خاک موج می زد
برق چشم انسانی که زندگی از و گریخته بود ، در آن میان سرگردان بود.
*****
7
آفتاب لب بام
پدر دو بار دور حیاط گشت و آمد توی اتاق.جا نمازش را از روی
رف برداشت پای بخاری نشست.جا نماز ، پارچه ی قلم کار یک تخته
بود.بازش کرد ودو زانو روی آن نشست ؛ تسبیح را هلالی با لای مهر
گذاشت ؛ قرآن را از جلدش بیرون در آ ورد ؛ لایش را باز کرد ونشان آن را دید .
سر جزو « الحادی عشر » بود.آن را دو باره بشت وتسبیح رابه دست گرفت
وشروع کرد به ذکر گفتن.
بیش از یک سا عت به غروب نمانده بود.پدر دهانش خشک شده بود
وحوصله اش داشت از تشنگی سر می رفت.هر روز از اداره که
بر می گشت تا ساعت پنج می خوا بید .آن وقت بیدار میشد .می آ مد لب
حوض.سرش را آب میزد واگر خیلی گرمش بود ، لخت می شد ؛ توی
آب می رفت وبا لگن ، آب روی سر خود می ریخت وبعد در می آمد.
اول سرش را خشک می کرد.بعد وضو می گرفت.دشت ورویش را نیز با
دستمالی که روی درخت انار لب حوض ، افتاده بود ، خشک می کرد و
بعد می آمد توی اتق .جا نمازش را پهن می کردو تا دم افطار سر
جانمازش نشسته بود ؛ نماز ظهر وعصرش را می خواند واگر وقت
باقی بود ، باقی مانده ی جزو قرآن روز قبلش را با صدای بلند تلاوت
می کرد ویا دعای مخصوص آن روز ماه مبارک را می خواند.
در اتق باز بود . توی ایوان پهلو ،سماور داشت جوش می آمد.بساط
سماور جور بود وزنش دور تر از گرمای سماور به دیوار آن ور ایوان
تکیه داده بود وبا کاموای سبز ،آستین یک پیراهن بچه گانه را می بافت .
سرش روی کارش بود ومیله ها را تند بالاو پایین می برد و از حلقه های
کاموا در می کرد.وگلوله ی کاموا که وسط ایوان سرگردان بود ، آهسته
آهسته باز می شد و به هوای خودش این ور و آن ور می رفت.
آفتاب لب بام آمده بود وهوا گرم گرم بود...از دیوا ری که رو به مغرب بود
هرم آفتاب توی حیاط می زد.از آبی که چند دقیقه پیش پاشیده بودند ،
هنوز نمی باقی مانده بود وبوی خاک نم کشیده ، هوا را پر کرده بود وهرم
آفتاب تا این ور حیاط توی ایوان هم می زد.
بچه ها ف، دو تا دختر یکی ده دوازده ساله ودیگری کوچک تر ، توی
ایوان رو به روی مادرشان ، به دیوار تکیه داده بودندواز حال رفته بودند.
رنگ شان پریده بود .دهان شان باز مانده بود وچشم شان به دست
مادرشان که هنز قوت داشت ومیله ها را تند بالا وپایین می برد ، دوخته
شده بود.وهمه در تنگنای بی حالی خود ، گیر کرده بودند وبه انتظار اذان
مغرب ساکت نشسته بودند.
پدر از توی اتاق ،همان پای بخاری که نسشته بود ، همه ی این بساط را
می دید وآهسته ذکر می گفت .سماور به جوش آمده بود وبخار آبی که
از آن بر می خواست،توی اتا ق می زد.پدر یک دم ذکرش را برید واز
همان روی جا نمازش صدا زد :
-صغرا ! پاشو سماور رو ببر اون ور .
بچه ها از حال رفته بودند ؛ ومادر سرش به بافتنی خودش گرم بود و
هوا هم گرم بود .کسی به آنچه پدر گفت توجهی نکرد.وپدر دیگر
حوصله اش داشت سر می رفت .تسبیح را هلالی روی مهر جا نمازش
گذاشت ؛ یک لاالاهالاالله گفت وسر پا ایستاد وبا صدایی که ته پاشیر هم
می شدآن را شنید ، اذان نمازش را گفت و وقتی می خواست اقا مه را بگوید ،
رو به دختر هایش گفت:
-به شماهام !بتول تو پاشو!پاشو، سماور رو بذار اون ور تر .چایی رم دم
کنین.
دختر بزرگ تر مثل این که از خواب پریده باشد ، کسل وناراحت از
جا تکان خورد .خودش را با سماور آن طرف تر کشید واز سر خستگی و
خشم زیر لب گفت:
-ایش ...ش...
ودوباره سر جای خود برگشت؛پشتش را به دیوار داد وباز از حال
رفت .
مادر ، کار بافتنی اش را کنار گذاشت.آمد جلو .قوری را آب بست .
گذاشت سر سماور.دستمال قوری را هم روی آن انداخت ودوباره
به جایش بر گشت، کار بافتنی اش را به دست گرفت ومشغول شد.
پدر هنوز اقامه اش را نگفته بود .پا به پا می کردو یواش یواش چیزی
می خواند .و انگشت هایش روی درز شلوار خانه اش با لا وپایین می رفت.
آفتاب داشت کم کم از بام خانه می پرید .گرما وبوی خاک
آفتاب خورده توی حیاط پیچیده بود.ویخی توی کوچه داد زد .پدر
اقامه اش را داشت شروع می کرد که صدای یخی ، توی حیاط پیچید .پدر
یک دم ساکت شد ورو به دختر ها یش گفت:
-صغرا ، پاشو برو یخ بگیر !
دختر کوچک تر تکانی خورد وگفت:
-ایش خدایا !وساکت شد.
دیگر طاقت پدر تمام شده بود .خودش را با دو قدم به ایوان رساند.
دختر ها از جای شان پریدند .مادر یک دم سرش را از روی کارش برداشت
ودوباره پایین انداخت.دختر ها خودشان را توی حیاط انداخته
وپدر مثل آن ها پا برهنه ،دنبال شان افتاد.
-پدر سوخته ها ! قبر پدر مادرتان سگ...
دختر ها هر یک از طرفی می دویدندوپدر مثل اینکه اول
نمی دانست به طرف کدام شان حمله کند .ولی گویا آخر تصمیم گرفت.و
دنبال صغرا افتاد .وبتول رفت روی پله ی اول پا شیر ایستاد وداشت زار
می زد.
صغرا سه بار دور حوض گشت ؛یک بار پایش توی باغچه رفت و
یک شاخه ی لاله عباسی را شکست.ولی پدر بالا خره رسید .و همان طور
که دخترش می دوید ، یکی محکم به پشتش زد .دختر سکندری رفت و
دمر روی زمین پهن شد وناله اش توی خاک فرو رفت.
-پدر سوخته ها ! همش ایش وفیش ؟همش ایش وفیش ؟به قبر پدر...
دنباله ی فحشش را با یک صلوات برید وبرگشت.دستش را لب
حوض آب کشید .با دستمالی که روی شاخه ی انار بود خشک کرد و
رفت توی اتاق ، روی جانمازش ايستاد و شروع کرد به اقامه گفتن.
صغری تازه به ناله افتاده افتاده بود .کلمات بزرگ و پرسرو صدای عربی که از
خشم هنوز لرزشی داشت از در اتاق بيرون می زد.و آفتاب که داشت از
لب بام می پريد ، ناله های دختر را که هنوز دمر روی زمين دراز کشيده بود ،
برمی داشت و با خود می برد.
مادر ، يک چند دقيقه ای کار بافتنی اش را کنار گذاشت و از در اتاق که باز
بود ، تاريکی درون آن را با چشمانی دريده نگاه کرد و بعد بلند شد ؛
رنگش پريده بود.دستش می لرزيد و لبش را به دندان گرفته بود.
بتول هم جرات پيدا کرد و جلو آمد.دونفری صغرا را بلند کردند.
نوک دماغش و پيشانی اش که به خاک کشيده شده بود ، خراش برداشته
بود.لب بالايی اش باد کرده بود و از همه ی زخم های خون می آمد و يخی
هنوز توی کوچه داد می زد.
صغرا را لب حوض بردند.بتول آفتابه را آورد ، آب کرد و روی دست
مادرش می ريخت و او خون لب و دهان صغرا را شست.سر و صورتش را
با دستمالی که روی شاخه ی درخت انار کنار حوض آويزان بود ، خشک
کرد .پيراهنش را هم تکان داد و زير او پهن کرد و او را خواباند.
پدر نماز اولش را شروع کرده بود.يخی داشت دور می شد.و آفتاب
از لب بام پريده بود.
- بتول !برو زنبيل ور دار بيار.
از لب رف هم پول برداشت و به او داد و دنبال يخ روانه اش کرد و
دوباره سرکار خودش نشست.سماور غلغل می کرد.هرم آفتاب توی
ايوان بود.سفره ی پيچيده شده ، آن گوشه ی ايوان مانده بود و نمکدان با
قاشق ها روی آن بود.و مادر اين بار تندتر کار می کرد.ميله ها، تندتر بالا و
پايين می رفت و گلوله ی کاموا وسط ايوان تندتر باز می شد و به هوای
خودش اين ور و آن ور می رفت.
پدر ، نماز اولش را سلام گفت.هنوز به افطار خيلی مانده بود و او
طاقتش ديگر داشت تمام می شد.به زحمت بلند شد.تسبيح را روی
جانماز انداخت و شروع کرد به اذان گفتن.کلمات کشيده و پر سر و
صدای عربی که از اتاق می آمد ، لرزشی از خشم و بيچارگی به همراه خود
داشت.صغرا آن گوشه ی ايوان يک پهلو افتاده بود و دست هايش را روی
صورتش گذاشته بود ؛ پاهايش را توی شکمش جمع کرده بود و هق هق
می کرد و صدايش با غلغل سماور درمی آويخت.
مادر ديگر بی تاب شده بود .هنوز رنگ به صورتش نيامده بود و
همان طور که دست هايش ، تند ميله ها را بالا و پايين می برد ، يک دفعه سر
رفت :
- خجالت نمی کشه...بی غيرت...بی رحم!...
الله اکبر پرسروصدايی که پدر گفت ، صدای او را در خود گم کرد.و
مادر خاموش شد.در حياط صدا کرد.بتول با زنبيل يخ وارد شد.يخ را
توی حوض آب کشيد.از روی طاقچه ، کاسه ی بدل چينی را برداشت و
يخ را توی آن گذاشت.
- سفره رم پهن کن!
بتول سفره را هم پهن کرد.کاسه يخ را وسط آن گذاشت.قاشق ها را
چيد.نان را تقسيم کرد و چهار طرف سفره گذاشت و خودش همان گوشه
به ديوار تکيه داد و از حال رفت.مادر کم کم رنگ به صورتش
برمی گشت.ديگر لبش را نمی گزيد.يواش يواش چيزی زير لب می گفت ،
ولی هنوز دستش همان طور تند کار می کرد...
- بتول !چراغو روشن کن.
آفتاب پريده بود.هوا تاريک می شد و از پدر که نماز عصرش
را آهسته می خواند ، صدايی شنيده نمی شد.فقط گاهی سوت بلند يک
(ص) خود را از تاريکی اتاق بيرون می کشيد و در گرمای اول غروب گم
می شد ؛ و بعد هم کنده ی زانوی او که روی جانماز می نشست ، گرپ ، صدا
می داد . وصغرا آهسته آهسته ناله می کرد و همان گوشه افتاده بود.
-بسه ديگه ...بسه ، و زير لب افزود:
-بی رحم...بی غيرت.
مادر اين را گفت و کارش را کنار گذاشت .کفشش را پوشيد ، و رفت.
به آشپزخانه که رسيد صدا زد:
- بتول !پاشو خربوزه رو بيار پاره کن.
بتول پاشد و رفت توی اتاق.از کنار پدرش که داشت نمازش را سلام
می داد رد شد.وقتی برگشت يک سينی با يک کارد آورد.آن ها را توی
سفره گذاشت.کفشش را پوشيد ، آهسته آهسته به طرف پاشير رفت و
خربزه را آورد.آن را چهارقاچ کرد.دو قاچ بزرگ تر و دوتای ديگر
کوچک تر.تخمه ی آن را توی يک سينی زير استکانی خالی کرد ؛
گذاشت طاقچه ، قاچ های خربزه را يکی يکی بريد و هرکدام را سرجايش
گذاشت.
- بتول !چراغو بيار.
صدای پدر از توی اتاق اين طور گفت.صدا ديگر از خشم نمی لرزيد.
ولی هنوز از بيچارگی کشيده بود.بتول چراغ را برد توی اتاق.جلوی
جانماز پدرش گذاشت و به صدای پدرش که بلند بلند قرآن می خواند
گوش می داد.صغرا ناله اش بند آمده بود .بتول نگاهی به او کرد و خودش
را به آن طرف کشيد.
-صغرا!صغرا!نخواب!افطار نزديکه.پاشو!
شانه اش را تکان داد.صغرا که چند دقيقه ساکت مانده بود دوباره
به ناله افتاد و اين بار سخت گريه می کرد.شانه هايش همان طور که يک پهلو
خوابيده بود تکان می خورد ، بتول هم داشت گريه اش می افتاد.آب دهان
خود را به زور قورت داد.روی صغرا خم شد و گفت :
- هيچ چی نگو!بسه ديگه!تو که بابارو می شناسی .هيچ چی نگو!
می دونی که دم افطار سگ می شه .
و اين کلمه ی آخری را که می گفت نگاهش به طرف در اتاق برگشت
که نور چراغ از آن بيرون می زد.سرو صدايی که از آشپزخانه می آمد ،
خوابيد و مادر با ظرف غذا بيرون آمد.کفشش را که روی زمين می کشيد ،
پای ايوان کند ...ظرف غذا را توی سفره گذاشت.بخار غذا نه رنگی داشت
و نه بويی.
-پس بشقابا کوش ، بتول؟!
بتول به عجله خود را جمع و جور کرد و توی اتاق رفت . از پهلوی
پدرش رد شد و غرشی را که او کرد نشنيده گرفت.در صندوق صدا کرد و
بتول وقتی برگشت بشقاب ها را توی سفره گذاشت.هوا داشت تاريک
می شد.صدای گريه ی صغرا بند آمده بود.شايد مغرب شده بود ، تک
صدای اذان گوهای تازه کار از دوردست می آمد و با هرم آفتاب که هنوز
صدای قرآنش ، با قرائت و کشيده از توی اتاق بيرون زد.
-بتول !پاشو چراغو وردار بيا.صغرا تو هم پاشو ديگه!
صدايش آمرانه بود و بی حوصله بود.بتول داشت بلند می شد که چراغ
را بياورد.ولی پدر قرآنش را بست ، چراغ را برداشت و توی ايوان آمد.
چراغ را توی طاقچه گذاشت و کنار سفره نشست .بتول پهلوی دست او
نشسته بود .صغرا هم بلند شده بود و پدر هنوز زير لب ذکر می گفت.مادر
پای سماور نشسته بود.سه تا استکان آب جوش ريخت .جلوی آن ها
گذاشت و خودش با خربزه افطار کرد.گربه هم از راه رسيده بود و کنار
سفره ، همان دم ايوان سر دودست نشسته بود.بخار بی نرگ غذا با بخار
سماور می آميخت و صغرا هنوز سکسکه می کرد.مادر سرش را از روی
سفره برد اشت.رنگ از صورتش پريده بود و لب هايش می لرزيد.يک دم
نگاهش را به صورت پدر دوخت و بعد :
-خجالت نمی کشی؟اين دست مزد دم افطارشونه؟وادارشون کرده ای
روزه بگيرند؟...
و حالا خون به صورتش دويده بود.دستش توی ظرف خربزه مانده بود
و هيچ ازين روگردان نبود که هر چه از دهانش درآمد ، به شوهرش
بگويد.پدر استکان آب جوش را به آرامی توی نعلبکی گذاشت و از روی
بی حوصلگی گفت :
-خوبه .بذار افطار کنيم...و بشقاب خربزه اش را پيش کشيد.
-چه افطاری ؟از زهر هلاهلم بدتره !
پدر ساکت بود و خربزه می خورد.صغرا آهسته می لرزيد.بتول نگران
بود و چشمش دودو می زد.سماور غلغل می کرد. مادر بشقابش را کنار
زده بود و هنوز نمی توانست آرام باشد.
-ديگه بچه هاتم فهميده ن که چرا اين طور دم افطار سگ می شی...
پدر حوصله اش سررفت بشقاب را به سختی کنار زد.صدايش رگه دار
شده بود و می لرزيد:
-می ذاری يه لقمه زهر مار کنيم يا نه؟
-مگه تو گذاشته ای؟از اول ماه تا حالا...
صدای مادر می لرزيد.پدر قرمز شده بود .می خواست چيزی بگويد
دهانش باز ماند ؛ ولی صدايی از آن بيرون نيامد.ديگر طاقتش تمام شده
بود.دامن سفره را گرفت ، به جلو پرت کرد و توی تاريکی اتاق رفت.
دامن سفره رو ی ظرف غذا افتاد.يک ظرف خربزه هم برگشت و چربی
غذا داشت توی سفره می دويد.مادر هنوز بد می گفت.بتول هاج و واج
مانده بود و چشم هايش ديگر دور نیم زد.صغرا دوباره به گريه افتاده بود.
دست هايش را به صورتش گرفته بود و همان طور که سر سفره نشسته بود ،
شانه هايش تکان می خورد.
در حياط که بسته شد ، محکم صدا کرد و گربه از صدای آن متوحش
شد.
هرم آفتاب پريده بود.سماور کناره سفره می جوشيد.هوا تاريک تاريک
شده بود .و هياهوی دور اذان گوها رو به خاموشی می رفت.
******
بخش 8
گناه
شب روضه هفتگی مان بود.و من تا پشت بام خانه را آب و جارو کردم و
رخت خواب ها را انداختم ، هوا تاريک شده بود.و مستعمعين روضه آمده بودند.
حياطمان که تابستان ها دورش را با قالی های کناره مان فرش می کرديم و گلدان ها را
مرتب دور حوضش می چيديم، داشت پرمی شد.من کارم که تمام می شد ، توی
تاريکی لب بام می نشستم و حياط را تماشا می کردم .وقتی تابستان بود و روضه را
توی حياط می خوانديم ، اين عادت من بود.آن شب هم مدتی توی حياط را تماشا
کردم.طوری نشسته بودم که سر و بدنم در تاريکی بود و من در روشنی حياط ،
مردم را که يکی يکی می آمدند و سرجای هميشگی خودشان می نشستند، تماشا
می کردم. خوب يادم مانده است.باز هم آن پيرمردی که وقتی گريه می کرد ، آدم خيال
می کرد می خندد ، آمد و سرجای هميشگی اش ، پای صندلی روضه خوان نشست.
من و خواهرم هميشه از صدای گريه اين پيرمرد می خنديديم.و مادرم ما را دعوا می کرد و
پشت دستش را گاز می گرفت و مارا وامی داشت استغفار کنيم. يکی ديگر
هم بود که وقتی گريه می کرد ، صورتش را نمی پوشانيد.سرش را هم پايين
نمی انداخت. ديگران همه اين طور می کردند.مثل اين که خجالت می کشيدند
کس ديگری اشکشان را ببيند.ولی اين يکی نه سرش را پايين می انداخت ، و نه دستش را
روی صورتش می گرفت.همان طور که روضه خوان می خواند ، او به روبه روی خود
نگاه می کرد و بی صدا اشک از چشمش ، روی صورتش |