منطق فهم قرآن

محمود رجبى

- ۳ -


زبان قرآن و زبان عرف

پرسش : آيا زبان قرآن كريم همان زبان عرف عقلاست كه بتوان با استفاده از قواعد فهم كلام عقلا به مراد خداوند رسيد؟

پاسخ : همان گونه كه دانشمندان علم اصول و مفسران گفته اند، زبان قرآن زبان گفتگوى رايج ميان مردم و عقلاست; يعنى ما هيچ دليل عقلى يا روايى يا قرآنى نداريم كه خداوند در بيان مقاصدش روش عقلايى را كنار گذاشته و روشى ديگر جعل كرده باشد. در غير اين صورت، به لحاظ اهميت موضوع بايد روى آن تأكيد بيشترى مى شد و در روايات فراوانى ذكر مى گرديد تا شبهه اى باقى نماند، در حالى كه از مجموع روايات به دست مى آيد روش قرآن همان روش عقلايى و عرفى است. البته ظرافت ها و دقايق ديگر نيز بايد در فهم قرآن در نظر گرفته شود و چنان كه مرحوم علامه ى طباطبايى مى فرمايد: از آيات استفاده مى كنيم كه قرآن داراى مراتب است; مرتبه اى را توده ى مردم، عرب زبان مى فهمند; براى مثال آيه ى «وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى[1]; و از دورترين نقطه ى شهر مردى دوان دوان آمد.» و آيه ى: «أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ[2]; آيا به شتر نمى نگرند كه چگونه آفريده شده است؟» را خيلى از افراد معمولى مى فهمند، ولى هدف خداوند در اين مرحله خلاصه نمى شود و مراتب بالاترى نيز دارد كه روايات[3] تا چهار مرحله براى آن بيان كرده اند.

از ديدگاه ديگر، آيات را مى توان به صورت عرضى دسته بندى كرد; به اين صورت كه همين سطح اوليه ى متفاهم ظاهرى هم در همه ى آيات يكسان نيست، برخى آيات خيلى روشن است; ولى برخى ديگر، خير; براى مثال آيه ى شريفه ى: «مَنْ كانَ يَظُنُّ أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ اللّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَب إِلَى السَّماءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ...;[4] هركه مى پندارد خدا در دنيا و آخرت هرگز يارى نخواهد كرد; پس طنابى به سوى سقف كشد; سپس -آن را- قطع كند.» حتى براى كسى كه با قرآن مأنوس بوده، فهم دقيق سطح اول آن خيلى آسان نيست.

خود قرآن روش فهمش را ارايه داده و فرموده است: «مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ»[5] قرآن دو بخش دارد; يك بخش روشن و آشكار و يك بخش چند پهلو و متشابه، و فرموده براى فهميدن متشابهات بايد به محكمات رجوع كرد; زيرا واژه «ام» به معناى چيزى است كه آن چه اطراف آن است، به آن منظم مى شود، و مفسران تعبير «ام الكتاب» در آيه را به آيات مرجع قرآن تفسير كرده اند. در روايات نيز از امام صادق(عليه السلام)نقل شده است كه فرمود: «من ردّ متشابه القرآن الى محكمه فقد هدى الى صراط مستقيم;[6] هركس متشابه قرآن را به محكمات آن بازگرداند، به راه مستقيم هدايت شده است -چرا كه مسير را پيدا كرده است-.»

محكم و متشابه بودن در يك سطح از كلام بشر نيز وجود دارد; چنان كه عام و خاص و ناسخ و منسوخ در كلام بشر وجود دارد، ولى در سطح بالا متشابهات دركلام بشر چندان رايج نيست و يا معيار مشخصى براى فهم آن وجود ندارد، ولى درقرآن وجود دارد; مثلا حروف مقطعه در زبان عرف رايج نيست; از اين رو برخى گفته اند: حروف مقطعه، متشابهى است كه به مفاد آن نمى توان رسيد.

وجود معيار براى تشخيص فهم متون دينى

پرسش : آيا اساساً معيارهايى براى تشخيص فهم صحيح متون دينى وجود دارد؟ اگر چنين است آيا معيارها جنبه برون دينى دارند يا درون دينى؟ چگونه مى توانيم آن ها را شناسايى كنيم؟

پاسخ : بله; براى تشخيص فهم درست و نادرست از قرآن معيارهايى وجود دارد و اين معيارها برون دينى است كه مورد تأييد و امضاى دين مى باشد و احياناً در متن دين نيز با صراحت يا اشاره از آن سخن به ميان آمده است. البته برخى از آن ها با اتكاى به داده هاى دينى سامان مى يابند و به لحاظ اين اتكا چه بسا درون دينى ناميده شوند، ولى در اين گونه موارد نيز معيارهاى يادشده مصداق يك معيار كلى برون دينى است; براى مثال اگر لازمه ى برداشت از آيات نفى يكى از مسلمات دين باشد، بايد در آن تجديد نظر كرد، حتى اگر برداشت متكى به روايتى باشد; بنابر اين برداشت، نبايد با مسلمات قطعى دين مخالف باشد و گرنه حتماً خطايى صورت گرفته است. چنان كه گذشت، اين معيار متكى به مسلمات دينى مى باشد كه امرى درون دينى است، ولى در واقع مصداق قاعده كلى و برون دينى مى باشد با اين مفاد كه ديدگاه هاى مسلّم و قطعى منسوب به يك گوينده معيار شناخت و فهم عبارات ديگر او است.

محكم و متشابه داشتن قرآن و لزوم ارجاع متشابه به محكم، در متن قرآن آمده و معيارى به دست مى دهد كه فهم هر متشابهى بدون رجوع به محكم، باطل و نادرست است، يا فهمى كه از تحميل رأى به قرآن برخاسته باشد، به صراحت در روايات[7] نادرست شمرده شده است، و اين «معيار» در دين به صراحت آمده است و عقل انسان و بناى عقلا نيز همين را بيان و دين آن را امضا مى كند. قاعده كلى همان است كه گفته شد، اما اين قاعده را مى توان به صورت جزئى تر نيز بيان كرد; براى مثال، اگر اصول بديهى عقلى يا برهان هاى قطعى عقلى را قرينه ى فهم آيات دانستيم و فهمى از آيات داشتيم كه با اين دوسازگار نبود، بدين معناست كه از قواعد خارج شده ايم و فهم ما نادرست است و بى ترديد منظور خداوند چنين اقتضا مى كند كه معنايى مخالف آن ها براى آيات در نظر نگيريم. به طور كلى معيارهاى زير را مى توان براى فهم نادرست و متمايز ساختن آن از فهم درست، ذكر كرد:

1. ناسازگاى با قواعد مسلم ادبيات عرب

2. ناسازگارى با واقعيات عينى مسلم

3. ناسازگارى با اصول مسلم عقلى

4. ناسازگارى با مسلمات دينى

5. ناسازگارى با ديگر بيانات قرآنى و ويژگى هاى كلى حاكم بر قرآن

6. ناسازگارى با اوصاف خداوند به عنوان گوينده قرآن و صاحب سخن

7. ناسازگارى با اصول محاوره عقلايى

8. نادرستى استلزامات تفسير ارائه شده

9. اكتفا در فهم آيات متشابه به خود آن ها

10. تفسير به رأى طبق توضيحى كه ذكر شد.

عمده ترين روش هاى شناخت قرآن

پرسش : فهم قرآن روش ها و شرايط خاص خود را دارد، عمده ترين روش هاى شناخت قرآن كريم كدام اند؟

پاسخ : روش فهم قرآن يكى بيش نيست و آن، همان روش فهم مورد تأييد و عمل عقلا در فهم گفتار و نوشتار ديگران است كه در علم اصول به آن «محاوره عقلايى» يا «اصول عقلايى محاوره» مى گويند; يعنى قواعد و اصولى كه عقلا در گفتگو و فهم سخن يكديگر به كار مى گيرند، ولى اين روش داراى اجزا يا مراحلى است كه بايد به طور دقيق ترسيم شود و نا آگاهى، غفلت و تصوير نادرست از اين مراحل و اجزا موجب شكل گيرى فهم نادرست از مقصود خداوند مى شود; به ديگر سخن، همان گونه كه در علوم تجربى واژه «روش» دو كاربرد متفاوت دارد (گاهى مقصود، روش تجربى به طور كلى است و گاه مقصود، روش گردآورى اطلاعات است) در روش فهم قرآن يا روش تفسير نيز، گاه مقصود، روش فهم قرآن به طور كلى است كه بر همه ى مراحل و اجزا مشتمل است، و گاه مقصود، روش هاى گردآورى مواد خام و اطلاعات لازم براى فهم مقصود خداوند مى باشد. به نظر مى رسد معناى دوم بايد مورد بررسى قرار گيرد; بر اين اساس مى توان به اجمال از پنج قاعده[8] يا روش سخن به ميان آورد.

روش اول:

آگاهى و به كارگيرى قرار دادهاى زبانى يا ادبيات زبان عربى; زيرا در فهم هر سخن يا نوشتارى كه به زبان خاصى مى باشد، بايد از قراردادهاى دستور گفتارى آن زبان خاص آگاه بود. در فهم قرآن نيز بايد از قواعد و قراردادهاى لغوى، صرفى، نحوى و بيانى زبان عربى آگاه بود و در فهم قرآن آن ها را به كار گرفت; البته بايد توجه داشت كه قراردادهاى زمان نزول قرآن معيار است نه قرارداد هايى كه پس از زمان نزول پديد آمده است.

روش دوم:

در نظر گرفتن قرائن پيوسته و ناپيوسته لفظى و عقلى كه خود دامنه وسيعى دارد و محورهاى متعدد و متنوعى را در بر مى گيرد. اين قرائن كدامند؟ هريك در كجا كارآيى دارند؟ شرايط آن ها چيست؟ قرائن لفظى، اصول بديهى يا نزديك به بديهى عقلى، دستاوردهاى قطعى تجربى و تاريخى روايات و نظاير آن ها، از جمله قرائن به شمار مى آيند. در قرائن تاريخى، فضاى نزول، شأن نزول و سبب نزول مطرح مى باشد. افزون بر آن ها ويژگى هاى قرآن و خداوند كه گوينده و صاحب سخن است، در اين روش بايد مدّ نظر قرار گيرد. برخى موارد مانند سبب نزول و روايات تفسيرى، در كتب تفسيرى و علوم قرآنى مورد بررسى قرار گرفته است. بر روى برخى نيز مانند سياق يا ويژگى هاى گوينده و سخن، كار چندانى نشده و نيازمند تحقيق بيشترى است.

روش سوم:

مراجعه به روايات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امامان معصوم(عليهم السلام) كه نقش هاى متفاوتى در تفسير دارند. يكى از آن ها، قرينه بودن است. البته نقش هاى ديگر نيز بايد مورد توجه مفسر باشد، روايات مى توانند شيوه صحيح تفسير را به ما نشان دهند، يا معانى باطنى قرآن را در اختيار ما بگذارند، يا توضيح و تفصيل بيشترى درباره ى موضوع ارائه كنند، يا مصاديق و موارد آيات را مشخص نمايند و يا مطالب موجز و مجمل را شفاف و آشكار سازند.

روش چهارم:

معيار قرار دادن امور يقينى و به اصطلاح اصولى، بر «علم» يا «علمى»[9] تكيه كردن; مفسر بايد در شناخت قرائن، در فهم و به كارگيرى قراردادها، درسند و محتواى روايات تفسيرى، بر مدار امور يقينى حركت كند و آنچه كه قطعى است و يا از ديدگاه دين و قرآن به منزله امر قطعى و يقينى است، معيار و مبنا قرار دهد و در فهم قرآن به امور ظنى كه از نظر عقلا و دين بى اعتبار است، تكيه نكند; چنان كه در بيان مقصود آيات بايد دقت شود كه كدام نكته به صورت قطعى از آيات استفاده مى شود، كدام نكته در حد ظهور فهميده مى شود، و كدام نكته صرفاً يك معناى احتمالى است. مفسر نبايد اين سه نوع استفاده را به هم بياميزد. اين نكته نيز مى تواند روش ديگرى به شمار آيد و روش بودن آن به اين جهت است كه مفسر در بسيارى موارد از كنار هم چيدن آيات و تفسير قرآن به قرآن، مطالب جديدى را از آيات استخراج مى كند و در اين استخراج، توجه به دلالت هاى قطعى و ظاهرى و احتمالى نقش مهمى دارد.

روش پنجم:

در نظر گرفتن «انواع دلالت ها»; در علم منطق و اصول، انواع مختلفى از دلالت ها، مانند مطابقى، التزامى و مفهومى و در علوم قرآن، دلالت هاى اقتضا، ايما، تنبيه و اشاره مطرح مى باشد. كسى كه در صدد فهم سخن خداوند است، بايد به انواع مختلف دلالت ها توجه كند; زيرا در نظر گرفتن آن ها در فهم قرآن وتفسير دو نتيجه در بردارد; اول: استفاده فراوان تر و استخراج نكته هاى بيشتر از آيات شريف قرآن است. دوم: تصحيح و تهذيب فهم از قرآن مى باشد. ممكن است مفسر با توجه به اقسام دلالت ها و سنجيدن آن ها با يكديگر، به اين نتيجه برسد كه فهم نخستين او از ظاهر عبارات قرآن نادرست و يا غير دقيق بوده است و در نتيجه، فهمى دقيق تر و منقّح تر از آيات به دست آورد; براى مثال وقتى دلالت اقتضا را كه تقريباً (بلكه تحقيقاً) با شرايط صدق در تحليل هاى علمى امروزين مترادف است، مد نظر بگيريم و فهمى را كه مفسر از ظاهر يك آيه دارد با شرايط صدق ادبى، عقلى و يا شرعى آن بسنجيم، ممكن است به اين نتيجه برسيم كه مفاد ظاهرى آيه به قيدى مقيد است كه اتفاقاً مورد نظر گوينده نيز هست و خداوند آن قيد را مدّ نظر داشته است; بنابراين، آيه را با اطلاق و شمول وگستردگى ظاهرى اش نمى توان معنا كرد. البته اين مباحث فنى است و بايد با مراجعه به منابع مربوط به آن، به تبيين و توضيح آن دست يافت، و ما تنها به اصل اين روش و اين كه چگونه در فهم مراد خداوند نقش دارد، پرداخته ايم.

در نتيجه در نظر گرفتن انواع دلالت ها و لزوم هماهنگى و سازگارى بين آن ها يكى از روش هاى فهم قرآن است.

شايان ذكر است كه اولا: اين موارد يك حصر عقلى يا استقراى تام روش ها نيست و تكميل آن ها نيز امكان پذير است و ثانياً: آيات قرآن از نظر معنا درجاتى دارند; برخى درجات معانى قرآن، مانند برخى متون قرآن، از حد فهم متعارف بالاتر است و تنها راسخان در علم به آن دسترسى دارند، و ما بايد اين معانى را از آنان فراگيريم; اما اگر به روش به معناى كلان آن نگاه كنيم، مى توان به لحاظ گرايش هاى كلى كه ممكن است مدّ نظر مفسر باشد، تقسيم بندى كرد; براى مثال مى توان با توجه به ابعاد محتوا و حاكميت يك نگرش، به روش تفسير فلسفى، كلامى، ادبى، عرفانى، اخلاقى و علمى تقسيم كرد، يا به لحاظ منابع مورد استناد، به روش قرآن به قرآن، قرآن به روايات و... تقسيم نمود و يا به لحاظ تلاش فكرى و اجتهاد يا اكتفا به نقل كردن يا سلوك عملى و دريافت شهودى به روش اجتهادى، روش روايى يا نقلى و روش ذوقى و عرفانى تقسيم كرد و روش صحيحى كه مى تواند دستاوردهاى آن براى ديگران نيز معتبر باشد، روش اجتهادى جامع است كه هم تلاش فكرى و اجتهادى در آن اصل است و هم از تمام منابع و قرائن استفاده مى شود و نگرش خاص يك رشته ى علمى بر آن حاكميت نمى يابد.

اهميت شناخت آسيب ها در فهم متون دينى و عوامل آن

پرسش : شناخت آفت ها و آسيب ها در زمينه ى فهم متون دينى و از جمله قرآن چه اهميتى دارد و آسيب ها از چه عواملى سرچشمه مى گيرند؟

پاسخ : اهميت آسيب شناسى فهم متون دينى و نقش آن در فهم متون روشن است; تا راه از چاه تشخيص داده نشود و تا لغزشگاه ها شناسايى نشوند، نمى توان به فهم صحيح نايل شد. فهم نادرست موجب انحراف فرد و جامعه از مسير درست زندگى و نقض غرض از دين و نزول كتب آسمانى و فهم آن مى شود. عوامل آسيب ها نيز گوناگونند. بخشى از آسيب ها به اين مربوط است كه مطالب غيرمرتبط با محتواى آيه را در آن دخالت مى دهند; براى مثال، نظريه بطلميوس[10] كه در هيأت قديم، زمين را مركز عالم مى دانست و قايل بود كه نه فلك بر زمين احاطه دارند و اين افلاك مانند لايه هاى پياز تو در تو هستند، قابل خرق و التيام نيستند، كون و فساد ندارند، زايل نمى شوند و ازلى و ابدى اند...، برخى مفسران را تحت تأثير قرار داد به طورى كه «سماوات سبع» در قرآن[11] را همان افلاك پنداشتند و چون دريافتند كه عدد آن ها با افلاك نه گانه مطابقت ندارد، چنين توجيه كردند كه در قرآن صحبت از عرش[12] و كرسى[13] نيز شده است كه روى هم نه عدد مى شود و قرن هاى متوالى، اين توجيه را همگان حتى محافل علمى اسلامى پذيرفتند، تا اين كه معلوم شد افلاك نه گانه اساسى ندارند. فرض كنيد اگر مسئله افلاك بطلميوس آن زمان مسلم هم بود، در نهايت مفسر بايد آن را خارج از قلمرو تفسير در نظر مى گرفت و به قرآن نسبت نمى داد وبا صرف نظر از آن، دقت مى كرد كه ببيند آيا آيه مى خواهد همين مسئله مسلّم خارجى را مطرح كند يا اين كه چيز ديگرى را مى گويد. آيه وجود هفت آسمان را مطرح مى كند; اما ويژگى هاى اين آسمان ها با آن خصوصياتى كه نظريه ى بطلميوس مطرح مى كند سازگارى ندارند و يا آيه نسبت به آن ها ساكت است. استناد ما در تفسير آيات، بايد به ظاهر عبارات باشد; يعنى ببينيم ظاهر عبارت در صدد اثبات چه مطلبى است.

يكى از آفت ها همين است كه وقتى از فهم عبارت سخن به ميان مى آيد، برخى مسلّمات خارجى را به پاى آيه مى گذارند در حالى كه اين كار اشتباه است; زيرا ابتدا بايد ببينيم كه آيا آنچه را مسلم مى انگاريم، آيه نيز در صدد اثبات همان است يا خير; سپس بايد ببينيم آيا ويژگى هاى آن با عبارات آيه سازگارى دارد يا نه.

افزون بر اين، گاهى برقراين خارجى بيش از حد ارج نهاده و در ارزش گذارى آن ها افراط مى شود. وقتى از قراين سخن مى رود و گفته مى شود: ما بايد از روايات كمك بگيريم، اگر در اين كار دچار افراط شويم همان مشكل اخبارى گرى[14] پيش مى آيد، يا اگر در استفاده از اين قرينه دچار تفريط شويم، همان مشكل عقل گرايى مطرح مى شود. فرقه هايى كه راه خطا رفته اند و در اين زمينه دچار آسيب شده اند همه به همين دليل است كه به قراين يا بيش از حد خود بها داده اند يا ازقدرت آن ها كاسته اند.

پيش داورى ها نيز يكى از مواردى است كه موجب آسيب رسيدن به فهم درست از آيات مى شود. به منظور اجتناب از پيش داورى ها بايد ذهن را از پاسخ ها خالى كرد. در فهم قرآن هرچه پرسش ها فراوان باشند، فهم ما دقيق تر و پربارتر مى شود، ولى نبايد پاسخ ها را نيز ما تعيين كرده باشيم و براى آن ها ارزش قطعى قايل شويم و سپس به دنبال آن باشيم كه آيه را بر آن منطبق كنيم. حاكميت تمايلات شخصى و گروهى نيز يكى از آفت ها و آسيب ها است كه حتى به صورت ناخودآگاه ممكن است تأثير گذاشته و به فهم آسيب رساند.

خلط بين مفهوم و مصداق و سرايت دادن خصوصيات مصداق به مفهوم بدون دليل متقن و بدون شاهد، آفت ديگرى است كه بايد نسبت به آن هشيار بود.

غرضورزى و در صدد معارضه بودن نيز آسيب ديگر است كه در روايات نيز به آن اشاره شده و اكثر برداشت هاى انحرافى را متأثر از آن دانسته اند. شتاب زدگى در فهم آيات نيز آسيب فهم قرآن است; همان گونه كه آسيب هر نوع تحقيق علمى نيز هست. سرانجام اين كه كسانى فكر كنند به هر نحوى شده بايد در هر زمينه اى پاسخى از قرآن به دست آورند، آسيب بزرگى است كه بايد از آن اجتناب كرد. ممكن است در قرآن پاسخ هر پرسشى يافت شود، ولى اين كه هر كسى بتواند به همه پاسخ ها دست يابد، جاى تأمل فراوان دارد.

نقد نسبى بودن فهم انسان از قرآن

پرسش : با توجه به اين كه ذهن انسان آغشته به يك سلسله عرفيات، عادات و فرهنگ زمانه است، آيا مى توان فهم قرآن را مانند ديگر علوم دانست كه نمى توانند واقعيت را به خوبى منتقل كنند و معتقد شد كه فهم انسان به طور نسبى حقايق را درك مى كند و فهم هاى متفاوتى را كه از قرآن وجود دارد، مؤيد آن دانست؟

پاسخ : اين موضوع كه ذهن انسان آغشته به عرفيات و فرهنگ زمانه است، خود كليت ندارد و قابل مناقشه است، ولى با فرض پذيرش اين موضوع، قابل مهار كردن و كنار زدن مى باشد و مفاد حديث شريف «فاتهموا عليه آرائكم و استغشوا فيه اهوائكم» همين است كه در مقام فهم و تفسير قرآن نه تنها اين عرفيات و فرهنگ زمانه نبايد بر تفسير حاكم شود، بلكه فهم درست بايد معيار و محك ارزيابى آن ها قرار گيرد. اگر اين معيار ممكن نبود، اين توصيه بى معنا بود. اما اختلاف فهم ها و تعدد ديدگاه هاى تفسيرى در آيات، چند نوع است; برخى تفسيرهاى مختلف برخاسته از وجود سطح هاى مختلف معنايى آيات و موشكافى ها و دقت هاى مفسران است و قابل جمع با يكديگر مى باشند و ربطى به آغشته بودن ذهن مفسر به عرفيات و فرهنگ زمانه ندارد.

بخشى ديگر معلول بى دقتى، عدم رعايت قواعد و تفسير به رأى آگاهانه است كه اين ديدگاه ها باطل و ديدگاه هاى روشمند صحيح است و غير قابل جمعند و اين قسم نيز لزوماً به دليل آغشته بودن به عرفيات و فرهنگ زمانه نيست و اگر برخاسته از آن نيز باشد، به دليل عدم رعايت روش صحيح تفسير است; بنابراين، صرف آغشته بودن به عرفيات و فرهنگ زمانه علت تفاوت فهم نمى شود; افزون بر آن كه وجود فهم هاى متعدد و متفاوت، دليل عدم دست يابى يا عدم امكان دست يابى به واقعيت و فهم صحيح نمى باشد و چنين فهم هايى مؤيد چنين ديدگاهى نيست.

بررسى نظريه ى بهره مندى همه ى فهم ها از بخشى از حقيقت

پرسش : آيا درست است كه گفته شود: تمامى فهم ها به نوعى از حقيقت بهره دارند و چنين نيست كه يك نوع فهم كاملا برخطا باشد؟

پاسخ : اين سخن يك چهره ى درست و يك چهره ى نادرست دارد. اگر مقصود همان مفاد سخن على(عليه السلام)[15] باشد كه «اهل باطل براى گمراه كردن ديگران بخشى از حق و بخشى از باطل را مى گيرند و به عنوان حق ارائه مى دهند و موجب گمراهى مى شوند، واگر حق محض و يا باطل محض باشد، گمراهى رخ نمى دهد.» اين سخن حقى است. در واقع اگر آن سخن شريف را توسعه دهيم و بگوييم در تفسيرها و فهم ها ـ چه آگاهانه و از روى عمد و چه ناآگاهانه ـ برخى مطالب حق نيز دريافت مى شود، هرچند تفسير با انگيزه گمراه سازى و برداشت انحرافى باشد و يا قواعد به طور كامل رعايت نشده باشد، اگر مقصود اين مطلب باشد، سخن حقى است، ولى چهره ى باطل اين سخن آن است كه سخن و فهم هركس چون معيار مشخصى براى تشخيص فهم صحيح از ناصحيح در اختيار ندارد، اجمالا حق و باطل در آن وجود دارد و ما نمى توانيم بگوييم يك برداشت كاملا باطل است; اين چهره باطل اين سخن است.

روشن است در مواردى كه دو تفسير متناقض از يك آيه وجود دارد، از محل اين بحث خارج است; زيرا جمع آن دو از جهت منطق و عقل غير ممكن است; براى مثال، يكى مى گويد: «وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَيْراً لَكُمْ;[16]و مگوييد خدا سه است -اَب، ابن و روح القدس- از اين گفته باز ايستيد كه براى شما بهتر است.» اگر كسى بگويد از آيات قرآن پلوراليزم دينى استفاده مى شود و تثليث مسيحيت هم بر اين اساس مورد پذيرش است، مى گويد مى توانيد به تثليث قايل شويد اگر چنين اختلافى در برداشت از آيات وجود داشت، عقل حكم مى كند كه هر دو تفسير با هم نمى توانند درست باشند، يا اگر از يك آيه مانند «هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ» يكى توحيد و يكى شرك را برداشت كند، بى شك يكى از آن دو باطل است و هيچ بهره اى از حقيقت ندارد; اما اگر دو تفسير با يكديگر متناقض نبودند ولى با يكديگر تغاير داشتند; براى مثال، در تفسير يك آيه به جنبه ى مادى توجه شده است و مفسر ديگرى جنبه ى معنوى را مطرح مى نمايد يا يكى جنبه ى فردى و ديگرى جنبه ى اجتماعى آيه را مطرح مى كند، در اين گونه موارد بايد ديد چقدر با قواعد تفسير سازگارى دارند. هر يك از اين دو كه قواعد تفسير را رعايت نكرده، نادرست است; معنا ندارد كه بگوييم اين دو تفسير درست است، مگر قائل شويم به اين كه روشى براى فهم وجود ندارد و هركس هرچه گفت همان مفاد قرآن است; اما واقع آن است كه ما معيارهايى براى فهم قرآن داريم، اگر يك تفسير با آن معيارها سازگار بود فهم ما درست است، وگرنه درست نيست; معيارها نيز همان هاست كه ذكر شد.

پاورقى:‌


[1]. قصص، 20.
[2]. غاشيه، 17.
[3]. «كتاب الله عزوجل على اربعة اشياء: على العبارة و الاشارة و اللطائف والحقائق فالعبارة للعوام و الاشارة للخواص و اللطائف للاولياء و الحقائق للانبياء»، محمدباقر المجلسى، بحارالانوار، ج 78، ص 278، روايت 113، باب 23.
[4]. حج، 15.
[5]. آل عمران، 7.
[6]. محمد باقر المجلسى، بحارالانوار، ج 92، ص 382، باب 127.
[7]. عن على(عليه السلام) قال: «عطفوا الهدى على الهوى; هدايت و معارف روشنگر قرآن را تابع تمايلات و آراى خود قرار مى دادند». نهج البلاغه، نامه ى 53.
[8]. درباره ى روش ها و قواعد تفسيرى، در فصل دوم سخن خواهيم گفت.
[9]. در اصطلاح علم اصول فقه، به دانش قطعى و يقينى و برهان عقلى و دليل نقلى مفيد قطع و يقين «علم» گفته مى شود و به ظنى كه دليل قطعى بر اعتبار آن باشد و نازل منزله علم به شمار آيد «علمى» گفته مى شود; براى مثال، نصوص قرآن كريم و روايات متواتر «علم» ناميده مى شوند و به ظواهر آيات كريمه و خبر واحد معتبر «علمى» اطلاق مى گردد. ر.ك: محمدرضا المظفر، اصول الفقه، ج 2، ص 18، 28، 29.
[10]. بطلميوس ptolemaos منجم و جغرافى دان معروف يونانى (قرن دوم ميلادى) صاحب كتاب آثار البلاد.
[11]. «خَلَقَ سَبْعَ سَماوات طِباقاً...; آن كه هفت آسمان را مطابق يكديگر بيافريد.» ملك، 3.
[12]. «قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»، مؤمنون، 86.
[13]. «وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ...»، بقره، 255.
[14]. در اصطلاح فقيهان شيعه به كسى اخبارى مى گويند كه فقط به ظاهر حديث تمسك كند و اجتهاد را باطل بداند. فرقه اخبارى در مقابل اصولى ها ظواهر الفاظ قرآن را حجت نمى دانند.
[15]. «فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المرتادين و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين و لكن يؤخذ من هذا ضغت و من هذا ضغت فيمزجان...»، فيض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، خطبه ى 50، ص 137.
[16]. نساء، 171.