آيينه اسرار

حسين كريمى قمى

- ۳ -


خواب و مكاشفه

از امورى كه امروز شايع شده است: سرگرم كردن افراد به يك سلسله خوابها و مكاشفات است. بايد توجه داشت كه خواب از نظر علمى براى خود بيننده خواب حجّت نيست تا چه رسد به ديگران، و از خواب بدتر مكاشفاتى است كه بعضى‏ها مدعى آن هستند.

امروز در اثر پخش بعضى از مكاشفات كه صحت و سقم آنها معلوم نيست، بعضى از جوانان حوزوى به جاى سعى و تلاش در تحصيل به دنبال بعضى از رياضتهاى واهى رفته‏اند به خيال اينكه مى‏شود از اين طريق راه صد ساله را يك شبه طى نمود؛ اينجا است كه بايد عرض كنم: مرز حق و باطل را بايد مشخص كرد تا فريبكاران و دغل‏بازان صحنه را اشغال نكنند .

راه صحيح، همان راه تقليد از مجتهدان جامع شرايط است. هر كس و هر شخص حقيقى و حقوقى كه بخواهد توده مردم را از اين مسير منحرف كند باطل است، و هر جريانى كه افراد را دعوت به ترك ظواهر شرع نمايد، جريانى شيطانى و ابليسى است، گرچه صد كشف و كرامت را در خود جاى دهد. اين حلال و حرام‏هاى شرعى، ميراث انبيا و اجتهاد علماى ابرار است، اين ظواهر شرعى تنها راه براى نيل به سعادت و كمال است، اگر در خواب يا بيدارى ديديد كه نيروهاى مرئى و يا نامرئى، ما را دعوت به خلاف شرع مى‏كنند، آن نيرو شيطانى و آن دعوت، دعوت به گمراهى و ضلال است.

مرحوم "ملّا هاشم خراسانى" داستانى را در كتاب "منتخب التواريخ" آورده است كه چكيده آن اين است: "ملّا صادق يزدى" گفته است: زمانى كه در يزد مشغول تحصيل بودم، مزاجم به هم خورد، طورى كه از اجتماع منزوى شدم؛ سرانجام به قريه‏اى رفته و در گورستان آن قريه ساكن گشتم. روزى ندائى آمد كه ملك الموتم و مأمور به قبض روحت هستم .

از استماع اين صدا به حال احتضار خوابيدم و گفتم: چرا قبض روح نمى‏كنى؟

گفت: مرگت به تأخير افتاد و بايد به مقامات عاليه برسى، چند روزى با هم صحبت داشتيم تا اينكه شبى از شبها دستور داد كه نيمه شب بر بالاى بام روم و اذان بگويم. اين كار را كردم، او نام افرادى را برد و گفت كه اينها اكنون مى‏آيند و به تو اعتراض مى‏كنند، به آنها اعتنا نكن. همان اشخاص آمدند و اعتراض نمودند كه اين اذان بر خلاف شرع است.

آن نديم نامرئى به من گفت: به يكى از آنان (كه در اعتراض اصرار مى‏ورزيد) بگو: در خلوت مرتكب فلان خلاف شرع مى‏شوى، حالا من را از عبادت وا مى‏دارى؟

وقتى به او گفتم خجل شد و ديگر حرفى نزد .

چند روز به اين منوال گذشت، آن نيروى غير مرئى مرتّب اخبار غيبى مى‏داد و به دنبال آن مرا امر و نهى مى‏كرد، تا اينكه روزى گفت :

امام زمان در مكّه ظهور كرده است و تو بايد به حضور ايشان بروى، اگر مايل باشى تو را بر ابر سوار كنم و به مكّه ببرم .

گفتم: هرچه را بهتر مى‏دانى انجام ده .

گفت: برو بالاى بام و صلوات بفرست و به هوا راه برو .

رفتم بالاى بام؛ وقتى نزديك پرتگاه آمدم، ترسيدم كه خود را به هوا بسپارم، ايستادم هرچه اصرار كرد برو نپذيرفتم، وقتى از من مأيوس شد گفت: در اثر مخالفت با من، خود را از وصول به مقامات انداختى، مى‏روم نزد ميرزا على محمّد شيرازى كه او قابليّت دارد. ديگر او را نديدم و صدايش را نشنيدم. از اهل منزل خواستم قدرى كباب برايم تهيه كنند، مقدارى كباب را بو كردم و مقدارى را خوردم، رفته رفته در اثر تقويت سالم شدم، آن وقت ملتفت شدم كه آن نيرو كه من را بر خلاف دستورات شرعى مى‏خواند، نيروى شيطانى بود و از اين راه در صدد اضلال و فريب من بود. بعد از چند روز، خبر ميرزا على [1] محمّد شيرازى منتشر شد، دانستم كه او باطل است در حالى كه هنوز اسم او را نشنيده بودم.

كوتاه سخن اينكه اين جهان پر از اسرار پنهانى است، امّا هر جريان نامرئى، جريان رحمانى نيست، بلكه بسيارى از آنها شيطانى است. مدّعيان كشف و شهود در بسيارى از موارد گرفتار تخيّلات و مكاشفات شيطانى مى‏گردند و آنها را به حساب ملاقات با ابرار مى‏گذارند و خود و ديگران را به گمراهى مى‏كشند. با توجّه به اين آيات (وَإِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِم) [2] قالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ أَناَ آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ) [3]

و امثال آن حكايت، نبايد به هر رازى دلخوش و به هر آوازى پايبند شويم. بلكه سعادت دنيا و آخرت در پيروى از اين آيه قرآن است .

[4] (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصّادِقينَ).

يعنى با پيروى از معصومين (محمّد و آل محمّدعليهم‏السلام) بايد مسير تقوا را طى كنيم .

سفارش مرحوم آيت اللَّه محقق داماد

مرحوم "آيت اللَّه سيّد محمّد محقّق داماد" كه از علماى طراز اول حوزه قم بود، به مناسبتى فرمود: بعضى از افراد تنبل كه به حوزه مى‏آيند وقتى با سختيهاى تحصيل و گستردگى علم اصول مواجه مى‏شوند، مى‏گويند: اصول از علوم مستحدث و از ساخته‏هاى اهل سنّت است، بايد سراغ اخبار اهل بيت‏عليهم‏السلام رفت؛ بعد از چندى با مشكلات تعارض اخبار و مبهمات بعضى از روايات برخورد مى‏كنند، مى‏بينند اين روش هم به طول مى‏انجامد، خود را به مقدّسى مى‏زنند و مى‏گويند: بايد از راه سير و سلوك و عرفان وارد شد. غافل از اينكه تا زحمت كشيده نشود انسان به جايى نمى‏رسد.

بايد حالات بزرگان را خواند تا معلوم شود كه (لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلّا ما سَعى). [5]

اصلاح حال براى حصول موفقيت

نگارنده قبول دارد كه ترك گناه و انجام فرائض و نوافل، صفاى باطن ايجاد مى‏كند و در موفقيت، تأثيرى بسزا دارد. در حديث هم آمده است: "من اخلص للّه أربعين يوما فجّر اللّه ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه"؛ "[6]

هر كسى چهل روز خود را براى پروردگار خالص كند، ابواب حكمت برايش باز مى‏شود"، ولى اين امر علّت تامّ براى ترقيات علمى نيست، بلكه جزء علت است و اجزاى ديگر علت تامه، زحمت كشيدن و ادامه درس  وبحث است .

يك نمونه از اشتباهات

در سال ( 1340) شمسى در مشهد مقدس به تحصيل اشتغال داشتم، گرچه بخشى از كتاب "مطوّل" را در قم خوانده بودم، در عين حال همان درس را نزد مرحوم آقاى اديب نيشابورى فرا مى‏گرفتم .

چون آقاى اديب ماهى  350ريال از افرادى كه در درس مطوّل شركت مى‏كردند دريافت مى‏نمود، چند نفر با اين جانب قرار گذاشتند كه به عذر نداشتن شهريه، در درس آقاى اديب شركت نكنند و به جاى آن، اين جانب درس هر روز را روز بعد براى ايشان تقرير كنم.

يكى از آنان تا مدتى در آن جلسه شركت نكرد، بعدا با چهره‏اى فرسوده واندامى كوبيده پيدايش شد؛ از او سؤال كردم: كجا بودى؟ گفت: من ديدم با اين شيوه درس خواندن، دير به مقصد مى‏رسم، از طرفى شنيده بودم كه بابا طاهر عريان از روستا به شهر آمد و از طلّاب پرسيد چه كار كنم كه من هم عالم شوم؟ آنها به شوخى گفتند: بايد در دلِ شبِ زمستان لخت شد و رفت در حوض مدرسه، تا به علم لدنّى رسيد .

من هم يك شب كه همه در خواب بودند، مقدارى از يخ حوض را شكسته و با اندام لخت به قصد ملا شدن داخل حوض رفتم. وقتى خواستم بيرون بيايم دريچه حوض را گم كردم و نزديك بود خفه شوم، بالاخره با تلاش زياد دريچه را پيدا كردم و بيرون آمدم؛ از آن روز گرفتار بيمارى واستخوان درد شده‏ام و چيزى هم بر علمم اضافه نشده است.

عدم حجيّت رؤيا ومكاشفه

مرحوم "ملا احمد نراقى" كه از اساتيد شيخ انصارى است، در كتاب "مناهج الاحكام" مى‏فرمايد: بعضى از علماى اماميه، قول و فعل معصوم را كه در خواب صادر شود حجت دانسته‏اند، امّإ؛66كك اكثريت قريب به اتفاق علما بر خلاف اين قول مشى نموده‏اند. آنچه بر عدم حجّيت آن دلالت دارد يكى اصل است و ديگرى اخبار.

در روايت حسنه "ابراهيم‏بن هاشم" وارد شده كه امام صادق‏عليه‏السلام در جواب سائلى كه از افسانه خوابِ "ابىّ‏بن كعب" سئوال نموده فرمود :

"ان دين اللَّه أَعزّ أن يرى فى النوم".

امر دين عزيزتر و والاتر از اين است كه بخواهيم با خواب آن را سامان دهيم .

و در حديث ديگر وارد شده است كه رؤيا بر سه بخش است: بخشى بشارت از خدا است براى مؤمن؛ و بخش ديگر به وحشت افكندن مؤمن توسط شياطين است؛ و بخش سوم تجسّم خيالات نفسانى است (اضغاث احلام).

اخبار زيادى به اين مضمون وارد شده و قرآن به آن ناطق است، سپس مى‏فرمايد: وقتى امر خواب بر اين مبنا استوار است، چگونه خواب رحمانى را از روياى شيطانى مى‏توان جدا كرد؟

امّا طرفداران حجّيت خواب، به روايتى استدلال كرده‏اند كه از پيامبرعليه‏السلام به ما رسيده است :

"من رآني فى المنام فقد رانى فإنّ الشيطان لايتمثّل بى". [7]

هر كسى پيامبرعليهم‏السلام را در خواب ديد آن رؤيا حقيقت دارد، زيرا شياطين به صورت آن حضرت مجسّم نمى‏شوند .

آنگاه مرحوم نراقى چنين جواب مى‏دهد :

ديدار معصوم در خواب فرع آن است كه او را در بيدارى ديده باشيم، و گر نه چگونه مى‏توان گفت: آنكه را در خواب ديده معصوم است .

و سرانجام مى‏فرمايد: آنچه مسلّم است حجّيت كلام معصوم است در بيدارى و وضع عادى، نه در خواب و رؤيا[8] . و روايات ديگر را هم توجيه كرده و سرانجام، قول مشهور (عدم حجيت) را پذيرفته است.[9]

مرحوم ميرزاى قمى نيز در كتاب "قوانين" مسئله را طرح و حجيت آن را مردود دانسته است.

علامه حلّى در جواب سائل - سيّد مهنّا - دستورات رؤيايى معصوم را به دو دسته تقسيم كرده است:

1 - دستوراتى كه خلاف ظواهر كتاب و سنّت است .

2 - دستوراتى كه موافق كتاب و سنت است .

گروه اوّل را مردود دانسته، و گروه دوم را جائز العمل گرفته است نه واجب، وصاحب "حدائق" نيز قول علامه را قبول كرده است. [10]

در هر حال مسئله گسترده‏تر از آن است كه دراين نوشتار جوانب آن مورد بررسى قرار گيرد، امّا پويندگان بحث مى‏توانند به "بحارالانوار" و "مصابيح الانوار" و "دار السلام" حاجى نورى مراجعه كنند .

اختلاف در جايى است كه رؤيا و مكاشفه بر خلاف عقل و كتاب و سنّت نباشد، و از طرفى هم انسان قطع و يا اطمينان به صحّت آن پيدا نكند.

داستانى از محقق حلّى

معروف است كه مرحوم محقق حلى - از اكابر فقهاى شيعه - چند شب پشت سرهم در خواب مى‏ديد كه به او گفته مى‏شود: فردا ديوانه‏اى وارد مسجد مى‏شود، او را از مسجد اخراج نكن .

مرحوم محقق بر خلاف آنچه در خواب مى‏ديد، وقتى آن ديوانه وارد مسجد مى‏شد، طبق دستورات دينى عمل مى‏كرد و او را از مسجد اخراج مى‏نمود و به خواب خود اعتنا نمى‏كرد و مى‏گفت: اگر پنجاه مرتبه هم اين خواب تكرار شود، چون خواب حجّت شرعى نيست به آن اعتنا نمى‏كنم و طبق حجّت شرعى كه در دست هست (روايات معتبره) ديوانه را از مسجد بيرون خواهم كرد. از آن زمان به او لقب محقق داده شد.

اين داستان صحّت داشته باشد يا نداشته باشد، در هر حال مضمون آن از محكمات است؛ زيرا راه اساسى و وظيفه شرعى ما اين است كه نبايد به واسطه خواب و خيال و گفتار اين و آن و يا ساخته‏هاى درويشان و قلندران، از محكمات دينى و حجّت‏هاى شرعى دست بر داريم، گرچه اين امور توأم با بعضى قضاياى شگفت و جريانات فوق العاده باشد؛ زيرا ممكن است شياطين و ارواح خبيثه براى اضلال وفريب دادن افراد اقداماتى داشته باشند .

همان گونه كه گفته شد: اين جهان پر از اسرار و اطوار مرموز است و حق و باطل در پيدا و ناپيداى آن جريان دارد. شياطين حسابى دارند و فرشتگان حساب ديگر، ارواح خبيثه دخالتى و ارواح طيّبة بركاتى [11]

دارند، جنّ وپرى اقتداراتى، و اوتاد وابدال تصرفاتى دارند.

نمى‏شود هر كشف و خوابى را حق دانست و به حساب ارواح طيّبه گذاشت. آنچه مسلّم است اين است كه هر نيروى پيدا و ناپيدا كه دستورشان خلاف دستورات شرع و يا مشتمل بر تناقض باشد، داخل در سلسله باطل و جريان شيطانى و تخيّلات نفسانى است .

كوتاه سخن اينكه: خواب‏ها ومكاشفات يكسان و يكنواخت نيست، بسيارى از آنها باطل و شيطانى است و بعضى از آنها حقّ و رحمانى است و در هر صورت، تشخيص حق از باطل آنها مشكل است. بر اين اساس، حجيّت آن در شرع مقدس حتّى براى خود شخص ثابت نيست تا چه رسد به ديگران؛ و اين هم از معجزات اين دين مبين است كه ديانت و امانت الهى را به خواب و خيال محوّل نكرده است و گرنه هر روزه به بهانه خواب و خيال و مكاشفات دروغين، مواجه با گرايش‏هاى انحرافى و روش‏هاى ابليسى مى‏شديم.

اشكال بسيارى از داستانها

در كتابهايى كه اخيراًچاپ مى‏شود داستانهاى زيادى نوشته‏اند، اما از نظر فنّى نوعاً قابل اعتماد نيستند؛ چون آنها منتهى مى‏شود به اشخاصى كه مجهول‏الهويه‏اند و از وضع آنان اطلاعى در دست نيست .

بناى نگارنده اين است كه آنچه انتخاب مى‏كند، افراد در تمام سلسله سند شناخته شده باشند، و قهرمان ميدان ديدار هم از افراد نخبه و اهل دقت و نظر باشد.

بررسى چند خواب و مكاشفه

منظور نگارنده اين نيست كه همه خواب‏ها باطل و يا همه مكاشفات توهم وخيال است، بلكه مقصود ارائه راه اعتدال و جلوگيرى از افراط و تفريط است؛ نه چنان است كه همه را تأييد توان كرد و نه چنان است كه همه را تكذيب نماييم .

در هر حال، در شرع مقدس حجّيت آنها مردود است، مگر آنجا كه براى  انسان از ضميمه قرائن خارجى و اوضاع و احوال وشواهد داخلى، قطع به صحّت و يا لااقل اطمينان به آن حاصل شود. زيرا بسيارى از خوابها و مكاشفات، شيطانى و بخش ديگرى الطاف رحمانى است ،

نظير اين داستانها. [12]

1 - خواب شهيد ثانى

شيخ بهائى از پدرش مرحوم شيخ حسين -كه از شاگردان برجسته شهيد بوده است- نقل مى‏كند: صبحگاهى به نزد استاد رفتم. در فكر فرو رفته بود. از سبب آن پرسيدم، فرمود: شب در خواب ديدم كه "سيّد مرتضى علم الهدى" تمام علماى اماميه را دعوت كرده است، همين كه من وارد شدم به پا ايستاد و فرمود: نزد شهيد اول (محمدبن مكى) بنشين .

من هم حسب الامر ايشان، نزد شهيد نشستم، امّا بعد از حضور ميهمانها بيدار شدم و اينك به اين خواب فكر مى‏كنم؛ تصوّر مى‏كنم مرگم در شهادت باشد.

عاقبت، آن رؤياى رحمانى تحقق يافت و در عهد سلطان سليم عثمانى در سال ( 966) هجرى قمرى، در اثر سعايت بعضى از اهل سنت، دستگير شد و در راه اسلامبول سر از بدن او جدا كردند و براى سلطان [13]

آوردند.

2 - رؤياى حاج شيخ جعفر شوشترى‏رحمةاللَّه

مرحوم حاج شيخ جعفر شوشترى، از اعاظم فقيهان اماميه و از شاگردان صاحب فصول و صاحب جواهر و شيخ انصارى است. او بيانى نافذ و منبرى جالب داشته، در حدّى كه بسيارى از اهل معصيت به بركت مواعظ او تائب شده، از راه خويش برگشتند.

او مى‏گويد: در ابتداى امر، حافظه‏ام نارسا و بيانم غير شيوا بود، ناچار در منبر از روى كتاب مى‏خواندم، شبى در واقعه ديدم كه در كربلا هستم و ايام، همان ايّامى است كه موكب حسينى‏عليه‏السلام در آن زمين، نزول اجلال فرموده‏اند .

من در خيمه امام‏عليه‏السلام وارد شدم و سلام كردم. آن حضرت مرا نزد خود نشانيد و به حبيب‏بن مظاهر فرمود: حاج شيخ جعفر ميهمان ما است. آب نداريم به او بدهيم، ولى آرد و روغن هست، براى او طعامى تهيه كن .

حبيب برخاست طعامى پخته نزدم آورد، چند لقمه خوردم. از خواب بيدار شدم. از بركت آن غذا به مقام كنونى رسيده‏ام و از اخبار و آثار اهل بيت، لطائفى را استخراج مى‏كنم كه به ذهن ديگران نرسيده است.

وى سرانجام در سال ( 1303) هجرى كه از ايران عازم عتبات عاليات بود، دارفانى را وداع گفت و جنازه‏اش به نجف اشرف منتقل گرديد.[14]

3 - رؤياى مرحوم آيت اللَّه بروجردى

جناب مستطاب آيت اللَّه آقاى سيد حسين بدلا كه از ائمه جماعت قم و از اساتيد دروس سطح نگارنده، و در زمان مرحوم آيت اللَّه بروجردى از اصحاب ايشان بودند فرمود :

در يكى از سفرهاى تابستانىِ مرحوم آقاى بروجردى به قريه وشنوه -از مناطق ييلاقى قم- اولِ روز، از منزلى كه در همسايگى ايشان برايم تهيه شده بود بيرون آمدم، ديدم كه مرحوم آقا، بر خلاف روش همه روزه كه معمولاً بعد از نماز صبح وانجام تعقيبات استراحت مى‏كردند، داخل كوچه قدم مى‏زند و در فكر فرو رفته است.

نزديك آمدم و علت را پرسيدم .

فرمود: در خواب ديدم كه سيد مرتضى -همان عالم متفكر قرن پنجم هجرى- از دنيا رفته‏اند و من با جمع زيادى او را تشييع مى‏كنم و به جنازه‏اش در صحن حضرت معصومه‏عليهاالسلام نماز خواندم، از اين رؤيا

نگرانم .

با ايشان به بيرونى رفتم و براى منحرف كردن فكرشان مسئله‏اى را عنوان نمودم تا از محضرشان استفاده شود -ايشان به قدرى علاقه به بحث‏هاى علمى داشت كه وقتى وارد مذاكره مى‏شد، همه چيز را فراموش مى‏كرد -.

بعد از مدتى، مأمور پست آمد و يك محموله پستى را كه در روى آن نامه‏اى جدا بود تحويل داد. وقتى نامه را باز كرديم، خبر مرگ مرحوم آيت اللَّه حاج سيد محمد تقى خوانسارى -يكى از علماى بزرگ قم- در آن نوشته و زمان تشييع هم معلوم شده بود و به ايشان تسليت داده بودند .

آقا به مجرد خواندن نامه عازم قم شد. همراه ايشان به قم آمديم. موفّق به تشييع جنازه شديم، و بعد آقا به جنازه ايشان نماز خواند و براى استراحت به يكى از حجره‏هاى صحن مطهر آمدند، بعد از مقدارى جلوس فرمود: اين همان جمعيّتى است كه در خواب مشاهده كردم.[15]

4 - مكاشفه‏اى از مرحوم آيت اللَّه بروجردى

مرحوم شهيد قدوسى و ديگران نوشته‏اند: مرحوم آقاى بروجردى فرمود: وقتى كه در بروجرد بودم، بنا گذاشتم كه هر روز مقدارى كتاب مثنوى مولوى را مطالعه كنم؛ چند روز به اين برنامه ادامه دادم تا اينكه يك روز در كتابخانه -كه احدى نبود- صدايى به گوشم رسيد، مضمونش اين بود كه "بى راهه مى‏روى". از آن زمان مطالعه آن كتاب را ترك كردم.

مرحوم قدوسى اضافه مى‏كند كه آقا فرمود: در زمانى كه بروجرد بودم اين حالت مكرر به من دست مى‏داد.[16]

5 - رؤياى حاج شيخ محمدرضا كرمانى و حاكميت برزخى حضرت فاطمه‏عليهاالسلام

از مرحوم پدرم بدون واسطه، و از مرحوم آيت اللَّه حائرى با واسطه شنيدم :

مرحوم حاج سيد يحيى يزدى -كه در منبر يد طولايى داشته‏اند- نقل مى‏كند كه مرحوم حاج شيخ محمدرضا كرمانى - از علماى طراز اول كرمان - حاج سيد يحيى را براى دفع شبهات شيخيه (يا بابيّه) به كرمان دعوت مى‏كند. مرحوم حاج سيد يحيى در مدت چند شب آن چنان آن فرقه را دچار ضربه علمى و خطابى مى‏كند كه آنان توطئه قتل ايشان را طراحى مى‏نمايند. به همين منظور ايشان را به يكى از باغ‏هاى اطراف شهر دعوت مى‏كنند.

ايشان در معيّت يك نفر از منافق صفتان به آن باغ رفته، بعد از ورود به سالن پذيرايى، افرادى را مشاهده مى‏كند كه از وضع قيافه آنان، به آن توطئه پى مى‏برد. لباسش را در آورده به بهانه تجديد وضو از سالن خارج مى‏شود. وقتى به ميان باغ مى‏آيد، متوجه مى‏شود كه درب باغ را قفل كرده‏اند و در ورطه‏اى گرفتار است كه غير از خداوند كسى قادر به نجات او نيست.

او به حضرت زهراعليهاالسلام متوسّل مى‏شود و نجات خود را مى‏خواهد و خود را مشغولِ شستن سر و صورت مى‏كند و كارش را طول مى‏دهد. نيم ساعتى تقريباً فاصله مى‏شود كه فرياد و غوغا به گوشش مى‏رسد. آنگاه جمع زيادى باغ را محاصره كرده در را شكسته وارد مى‏شوند ومرحوم سيد را نجات مى‏دهند .

اين جمعيت در معيّت همان عالم كرمانى بوده‏اند، از ايشان سئوال مى‏شود از كجا متوجه قضايا شدى ؟

مى‏گويد: عادتم اين است كه نزديك ظهر مقدارى مى‏خوابم. امروز در خواب بودم كه حضرت زهراعليهاالسلام به خوابم آمد و فرمود: "تو مى‏خوابى و حاج سيد يحيى را در فلان باغ مى‏خواهند بكشند؟! زود مردم را ببر و او را نجات بده ". [17]

از خواب پريدم و به دستور آن حضرت‏عليهاالسلام عمل كردم و مردم را به سرعت به باغ رساندم.

6 - مكاشفه مرحوم فشاركى

مرحوم آيت اللَّه اراكى مرجع تقليد زمان ما (متوفاى  1415قمرى) فرمود: مرحوم آيت اللَّه سيد محمّد فشاركى كه از اكابر تلامذه مرحوم حاج ميرزا محمد حسن شيرازى بوده‏اند، بعد از فوت مرحوم ميرزا هر چه اصرار مى‏شود كه رساله عمليه بنويسد و مرجعيت شيعه را بپذيرد قبول نمى‏كند، سرانجام كه او را خسته مى‏كنند قسم مى‏خورد و مى‏گويد: "واللَّه خود را اعلم مى‏دانم، اما زير بار اين مسئوليت نمى‏روم".

آنگاه او را رها مى‏كنند و طبعا منزوى مى‏شود. روزى در فكر فرو رفته و وساوسى بر او چيره مى‏گردد كه اين شد كار، كه خود را به دست خود منزوى كردم! آنگاه لطف الهى شامل حالش مى‏شود و در عالم مكاشفه مشاهده مى‏كند كه بعضى از كسانى كه به دنبال مرجعيّت رفته‏اند -در اثر عدم صلاحيت و كثرت مسئوليت- به ميخ آتشين كشيده شده‏اند. وقتى به خود مى‏آيد خدا را شكر مى‏كند كه زيربار اين پُست خطرناك نرفته است.[18]

نگارنده گويد، از مرحوم آقاى بروجردى نقل شده كه روزى در درس گريه كرد و فرمود: "هر كس درس بخواند به اميد اينكه مثل من مرجع شود سفيه است".[19]

7 - مكاشفه ديگرى از مرحوم فشاركى

مرحوم استاد به نقل از مرحوم حاج شيخ عبدالكريم فرمود: مرحوم آيت اللَّه فشاركى در يك بحث علمى گرفتار بن‏بست مى‏شود، روزى تنها به خارج شهر سامرا مى‏رود و در كنار شط در يك گودال مى‏نشيند و در آن بحث فكر مى‏كند. ناگاه مى‏بيند شخصى كنار گودال ايستاده، بعد از سلام مى‏پرسد چه مى‏كنى؟

ايشان به خيال آنكه يكى از اعراب بى‏سواد است پاسخ مى‏دهد: در يك بحث علمى فكر مى‏كنم .

مى‏گويد: كدام مسئله؟

او مسئله را بيان نمى‏كند، آن شخص اصرار مى‏كند .

مى‏گويد: شما كه از اين مطالب اطلاعى نداريد (قريب به اين مضمون . )

آن شخص اصرار مى‏كند كه بگو در كدام مسئله مانده‏اى؟ سيّد سرانجام مسئله را مى‏گويد. آن شخص مى‏فرمايد: اگر اين كلمه را به فلان مقدمه بحث اضافه نمايى به نتيجه مى‏رسى.

سيّد با توجّه به آن كلمه مى‏بيند از بن‏بست خارج شد و مسئله حلّ شد. نگاه مى‏كند به بالا تا با آن شخص تماس بيشترى بگيرد، كسى ديده نمى‏شود؛ به سرعت از گودال بالا مى‏آيد، اما هر چه بيابان را ملاحظه مى‏كند احدى به چشم نمى‏خورد، مى‏فهمد كه لطف الهى او را دستگيرى كرده است.[20]

8 - داستانى ديگر از مرحوم فشاركى

مرحوم آيت اللَّه حائرى در خاطرات مرحوم پدرشان مى‏نويسد: مرحوم آقاى نائينى، استاد خود - مرحوم سيد فشاركى - را بعد از مرگش در خواب مى‏بيند، از او مى‏پرسد: بعد از مردن برتو چه گذشت؟ مى‏گويد: وقتى مُردم از هيچ چيز نگران نبودم، مگر از دو امر: يكى بچه‏هايم و ديگر دِيْنى كه به قصاب محله داشتم، ولى در همان حال به من اطمينان داده شد كه نسبت به بدهى نگران نباشم كه قصّاب به تشييع جنازه‏ام آمد و بعد از مقدارى مشايعت، مرا حلال كرد و از طلب خود صرف نظر نمود.

مرحوم آقاى نائينى فرموده: از خواب بيدار شدم، رفتم به دكان آن قصّاب و گفتم: شما از مرحوم سيد فشاركى طلبكار هستى؟ گفت: فلان مبلغ مى‏خواستم، ولى در حال تشييع جنازه‏اش، او را حلال كردم.[21]

9 - رؤياى مرحوم آيت اللَّه سيد عبدالهادى شيرازى

يكى از كسانى كه در عصر ما به مقام شامخ مرجعيت شيعه نائل شد، مرحوم آيت اللَّه آقاى حاج سيد عبدالهادى شيرازى است كه وى مورد توجه اهل نظر بود، اما عمر مرجعيت او كوتاه بود، زيرا ايشان  پس از آن بيش از چند ماه زنده نماند (خدا او را غريق رحمت فرمايد . )

جناب مستطاب آيت اللَّه آقاى وحيد خراسانى - كه از مراجع بزرگ تقليد عصر حاضر، و از جمله كسانى است كه داراى بزرگترين كرسى تدريس در حوزه علميه قم مى‏باشند، و اين جانب از محضرشان استفاده مى‏نمايم - فرمود: مرحوم آقاى حاج سيد عبدالهادى به من گفتند: شبى در خواب ديدم كه حضرت سيدالشهدا، ابى عبداللَّه الحسين‏عليه‏السلام به بيرونى منزل تشريف آورد و فرمود: دفتر روضه خوانها را بياور، آوردم فرمود: نام آنها را بخوان! چند نفر را كه خواندم به يكى از آنها كه رسيدم فرمود: او را خط بزن، و آقاى سيّد جعفر شيرازى را -كه براى ايشان كتاب مى‏خواند- به جاى او بنويس.

از خواب بيدار شدم، وقتى سيّد جعفر آمد از او پرسيدم در اين ايام كار فوق العاده‏اى انجام داده‏اى؟ گفت: چون ايام محرم فرا رسيد، شبى از حرم اميرالمؤمنين‏عليه‏السلام بيرون مى‏آمدم كه چشمم به در و ديوار سياه پوش افتاد، به خاطرم رسيد كه روضه زياد شنيده و گريه بسيار كرده‏ام، خوب است يك كتاب "جلاء العيون" بخرم و به منزل ببرم و براى اهل منزل از روى آن كتاب بخوانم تا ثواب روضه خواندن نصيبم شود؛ اين كار را انجام دادم و اهل منزل را به فيض رساندم. [22]

آقا جريان خوابش را براى آية اللَّه وحيد مى‏گويد، امّا نام فردى را كه از ليست خارج گشته نمى‏برد.

10 - خوابى از نگارنده

سى و پنج سال پيش، عمّه‏اى داشتم كه در اثر بيمارى قلبى فوت شد، فرزند ارشدش كه وصىّ او بود مبالغى را براى انجام نماز و روزه و ردّ مظالم و وجوهات - طبق وصيت او - در اختيارم گذاشت كه به مصرف برسانم، همه را انجام دادم، ولى نسبت به نماز، شخصى به من مراجعه كرد و گفت: اگر پول نماز و روزه نزدت هست، نمازش را من قبول مى‏كنم، من هم آنچه كه آن مرحوم براى نماز وصيت كرده بود به او دادم .

شايد يك ماه از قضيه نگذشته بود، در خواب مشاهده كردم كه مرحومه عمه‏ام از بيمارستان به منزل ما آمده كنار اطاق خوابيد، و اظهار كرد كه از سرما ناراحتم و لحافى خواست كه روى او بيندازم؛ من هم يكى از لحاف‏هاى موجود را روى او انداختم، اما ديدم حدود يك وجب كوتاه است هر چه سعى كردم آن لحاف به قامت او موزون شود نشد.

از خواب بيدار شدم، فهميدم يك مقدارى از كارها انجام نشده است، بعد از چند سال آن كسى كه نماز را قبول كرده بود، آمد و گفت: من آن زمان بيچاره بودم، آن پول را گرفتم، امّا نماز را نخواندم. حالا پولى كه گرفته بودم آورده‏ام. من مجدداً از وصىّ او اجازه گرفتم و فرد ديگرى را براى انجام نماز انتخاب كردم و پول را به او دادم.

چند داستان از مرحوم آيت اللَّه حائرى

11 - مرحوم آيت اللَّه آقاى حاج شيخ مرتضى حائرى كه از اساتيد متفكر ما و در جامعيّت علمى و عملى كم نظير بود، در سال ( 1357) شمسى كه ملت ايران عليه حكومت پهلوى قيام عمومى نموده بودند و بازار و مغازه‏ها در قم و تهران و شهرهاى ديگر نوعاً در حال اعتصاب بود و هر روز جمعى كشته، زخمى و يا زندانى مى‏شدند، در منزل يكى از دوستان كه مهمان بوديم، فرمود: به من گفته شد كه چهل شب زيارت امام حسين‏عليه‏السلام را انجام بده، انقلاب به پيروزى مى‏رسد. شما هم اين كار را بكنيد.

پرسيدم: شما چه زيارتى مى‏خوانيد؟

فرمود: مى‏آيم زير آسمان و اشاره به طرف كربلا مى‏كنم و مى‏گويم: "السلام عليك يا اباعبداللَّه‏عليه‏السلام" و بعد مى‏روم در اطاق، دو ركعت نماز زيارت مى‏خوانم .

اين جانب هم به دستور ايشان تا حدى عمل كردم، بعد از آن روز، دو ماه نكشيد كه شاه رفت و انقلاب اسلامى به پيروزى رسيد .

12 - ايشان براى معالجه بيمارى قلبى كه داشتند به اصرار بعضى از افراد و صلاحديد بزرگان به اروپا رفتند. بعد كه برگشتند مدتى در تهران ماندند. اين جانب با بعضى از دوستان براى ديدارشان به تهران رفتم، آن روز فرمودند: بين خواب و بيدارى به من گفته شد: بين ذيحجه و ذيقعده خواهى مرد، و بهشت عنبر سرشت مهياى توست.

زمانى كه اين وعده به او داده شد، به گمانم ماه ذيحجه بود. تفسير ما اين بود كه به ذيقعده ديگر نمى‏رسند، و همان طور هم شد. ايشان در  15اسفند سال  1364 برابر با  24جمادى الثانيه  1406 قمرى، رحلت نمودند (تغمّده اللَّه بغفرانه . )

13 - آقاى "حاج قاسم دخيلى" كه از اخيار تجّار قم مى‏باشد و از دوستان حضر و سفر جناب استاد بود، از قول ايشان نقل كرد كه شبى مهمان بودم، مجلس به طول انجاميد؛ بعد از نيمه شب تنها از آنجا بيرون آمدم در طول راه نياز شديد به دستشويى پيدا كردم، گفتم: خدايا! در اين دل شب، در خانه كه را بزنم؟ يك وقت چشمم به چند توالت عمومى افتاد، رفع نياز شد. فردا با خود گفتم: بروم ببينم بانى و مؤسس اين توالت‏ها كه بوده، تا از او تشكر كنم. وقتى به آن محل آمدم، هر چه تفحص كردم خبرى از وجود توالت نبود؛ فهميدم خداوند به قدرت قاهره خود براى من آنها را ايجاد كرده است.

14 - داستان بوى عطر كه در صفحه  34همين كتاب بيان شد .

15 - مكاشفه آيت اللَّه محسنى

يكى از علمايى كه محضر او را درك كردم، مرحوم آيت اللَّه آقاى حاج شيخ محمدباقر محسنى ملايرى بود كه چند سال قبل در قم وفات يافت. او از اصحاب مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى بود و از ايشان قضاياى متعدد، در خاطر داشت. آن مرحوم در استخاره با قرآن در عصر خود بى نظير بود و مردم حتى از آمريكا و اروپا به وسيله تلفن و يا نامه از ايشان استخاره مى‏خواستند .

اين امتياز براى ايشان، در اثر ادبى بود كه در باره مرقد مطهر حضرت رضاعليه‏السلام اِعمال نموده بود. جريان را در شبى از شبهاى ماه رمضان كه به ديدار ايشان رفته بودم، چنين شرح داد :

حدود دو سال در مدرسه بالا سر مشهد مقدّس - كه فعلاً تخريب و جزء يكى از رواق‏هاى حرم رضوى است - حجره‏اى داشتم مشرِف به بالا سر قبر مطهر، و معروف بود كه حاجى سبزوارى سالها در آن سكونت داشته است. در مدتى كه اقامت داشتم به احترام قبر مطهر پايم را دراز نمى‏كردم. خوابم به صورت نشسته بود. بعد از دو سال كه طبق معمول سحرها به حرم مى‏رفتم، از طرف پشت سر قبر مطهر وارد حرم شدم، مكاشفه‏اى رخ داد: مشاهده كردم كه وجود مقدس امام‏عليه‏السلام به استقبالم آمد و يك بشقاب خوراكى، شبيه نقل‏هاى برنجى شكل در دست دارند؛ به من تعارف نمودند، مقدارى برداشتم و خوردم. از آن تاريخ علم استخاره به من داده شد. ايشان فرمود: اين قسمت مكاشفه را براى كسى جز شما نگفته‏ام (اين چنين يادم هست).

16 - عنايت امام رضاعليه‏السلام به مرحوم شيخ حبيب اللَّه گلپايگانى

يكى از علماى زاهد مشهد مقدّس، مرحوم آيت اللَّه حاج شيخ حبيب اللَّه گلپايگانى بود. نگارنده او را ديده و به منزلش هم رفته و در مسجد گوهرشاد كه امامت داشت به او اقتدا كرده بودم .

آيت اللَّه آقاى وحيد خراسانى - سلمه اللَّه - فرمود: شيخ حبيب اللَّه از كسانى است كه در تربيت من دخالت داشته است. و از ايشان نقل فرمود: "زمانى بيمار گشته و در بيمارستان امام رضاى مشهد بسترى شدم. در سحرگاهى كه حالم وخيم بود، رو به حرم مطهر كردم و توسّل به حضرت رضا نمودم و گفتم: چهل سال جزء اولين افرادى بودم كه در سحرگاهان به زيارت قبرت مى‏آمدم، اكنون به اين روز افتاده‏ام، برايم چه مى‏كنى؟ ناگاه متوجه شدم كه وجود مقدّسش كنار تخت بيمارستان است، ايشان شاخه گلى به دستم داد؛ اوضاع عادى شد و بيماريم بر طرف گرديد و از آن زمان، به هر بيمارى دست مى‏كشيدم شفا مى‏يافت. رفته رفته در اثر تماس با اندام اهل معصيت كه براى علاج‏شان دست مى‏كشيدم، اثر دستم كاهش يافته و فعلاً بايد زمانى را صرف ادعيه و اوراد نمايم تا تاثير كند".

17 - عنايت امام زمان‏عليه‏السلام به مرحوم حاج شيخ اسماعيل جاپلقى

مرحوم آيت اللَّه حائرى نوشته‏اند: "آيت اللَّه حاج شيخ اسماعيل جاپلقى كه از شاگردان درجه اول مرحوم پدرم بودند، دو بار برايم نقل كرد كه در سال ( 1342) قمرى، با پدرم راهى مشهد شدم. ده روز طول كشيد تا از جاپلق به تهران رسيديم. از تهران تا مشهد در آن زمان يك ماه راه بود. وقتى به شاهرود رسيديم، قرار بر اين شد كه قافله دو روز توقف كند. روز اول لباس‏هاى پدرم را شستم و ايشان به حمام رفتند، و روز دوم لباس‏هاى خودم را شستم و حمام رفتم. از حمام كه بيرون آمدم، اول شب بود. در حال خستگى مجبور به حركت شدم. سوار بر مركب شده و حركت كرديم. مقدارى كه راه پيموديم با خود انديشه كردم كه ساعتى كنار جاده بخوابم تا رفع خستگى شود و سپس  خود را به قافله برسانم.

به محض اينكه پياده شدم و دراز كشيدم خوابم برد، آنگاه كه بيدار شدم ديدم كه آفتاب رويم را گرفته و خستگى بر طرف شده است؛ در همين حال دو نفر كه به طرف شاهرود مى‏رفتند پيدا شدند، يكى از آنها به من گفت: راه از اين طرف است، و يك جهت را نشان داد .

چند دقيقه كه از آن راه رفتم، استخر آبى پيدا شد كه در جنب آن قهوه خانه‏اى بود و درختان با صفايى در آن وجود داشت. داخل قهوه‏خانه رفتم و يك چايى خوردم؛ چون دو چاى سه شاهى بود و من فقط دو شاهى داشتم، چاى ديگر را كه آورد گفتم: بيش از دو شاهى ندارم. قهوه‏چى گفت: باشد به همان دو شاهى دو چاى بخور .

از قهوه‏خانه خارج شدم. چند دقيقه ديگر راه آمدم و به منزل بعد رسيدم؛ ديدم قافله تازه به آنجا رسيده است، پدرم از الاغ پياده شده و خود را به ديوار تكيه داده بود و هنوز داخل منزلى كه براى قافله ترتيب داده بودند نشده بود. آنها تمام شب راه آمده بودند و حال آنكه من به چند دقيقه به آنها رسيدم .

وقتى داستان را براى پدرم نقل كردم او گفت: آن شخص امام زمان‏عليه‏السلام بوده است .

مرحوم آقاى حائرى نوشته از آقاى جاپلقى پرسيدم: آيا كسى از وجود قهوه‏خانه واستخر آب در آن منطقه اطلاع داشت؟ گفت: ابدا". [23]

18 - عنايت امام حسين‏عليه‏السلام

به مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى مؤسس حوزه علميه قم

مرحوم آيت اللَّه حائرى نوشته‏اند: "از پدرم نقل شده كه ايشان مى‏فرمود: زمانى كه در كربلا اشتغال به تحصيل داشتم، در عالم خواب كسى مرا به اسم صدا زد و گفت: شب جمعه خواهى مرد. من خوابى را كه ديده بودم فراموش كردم، تا آنكه روز پنجشنبه نهار را در يكى از باغات كربلا با رفقا خورديم؛ در آنجا تب كردم وغش نمودم - به نظر مى‏رسيد همان مالارياى شديد توام با غشوه بوده است - رفقا مرا در همان حال به منزل مى‏آورند و تحويل مى‏دهند.

من كه در حال غشوه بودم، متوجه شدم كه براى گرفتن جانم يك يا دو نفر كنارم قرار دارند. در دلم متوسّل به حضرت ابى عبداللَّه الحسين - عليه و على آبائه و ابنائه الطاهرين السلام و الصلاة - شدم و عرض كردم كه از مردن حرفى ندارم و بالاخره بايد بروم، ولى الآن دستم خالى است. شما از خدا بخواهيد كه عمرى به من بدهد تا عملى انجام دهم .

پس از اين توسّل شخصى از طرف حضرت آمد و گفت: امام‏عليه‏السلام مى‏فرمايند: من براى تأخير مرگش دعا كردم و مستجاب شد؛ مأمور قبض روح برگشت و من از حالت غشوه به هوش آمدم". [24]

اين جريان را مرحوم آيةاللَّه اراكى نيز به سند صحيح از مرحوم حاج آقا مصطفى فريد اراكى نقل كرده، و در مجله حوزه به چاپ رسيده است. در نقل مرحوم اراكى چنين آمده است :

حال احتضار دست مى‏دهد، مى‏بيند كه سقف شكافته شد و دو نفر از سقف فرود آمدند. مى‏فهمد كه اينان اعوان ملك الموت هستند و براى قبض روح او آمده‏اند، پائين پا مى‏نشينند تا از پا قبض روح كنند، تا آنجا كه بعد از توسل مى‏بيند باز سقف شكافته شد و يك نفر آمد و به آنان گفت: آقا فرمودند: تمديد شد، دست برداريد. بعد از رفتن آنها حالش يك قدرى بهتر مى‏شود. پارچه‏اى را كه رويش انداخته بودند كنار مى‏زنند، عيالش بالاى سرش گريه مى‏كرده، ناگهان صدايش بلند مى‏شود كه زنده شد، زنده شد ...".

مرحوم آقاى اراكى بعداً فرمود: بقاى او مثل حدوث او خارق العاده بوده است؛ من گمان مى‏كنم اين حوزه علميه با توجه حضرت ابا عبداللّه‏عليه‏السلام است، زيرا ايشان گفته بود دستم خالى است، ذخيره آخرت ندارم، اميدوارم شما تمديد نمائيد تا ذخيره‏اى تهيه كنم؛ ذخيره‏اش همين اقامه حوزه علميه قم بوده است. من گمان مى‏كنم اين حوزه علميه از بركت نظر اباعبداللَّه‏عليه‏السلام است و كسى نمى‏تواند آن را منحل كند".[25]

مرحوم آقاى حائرى چنين نتيجه گرفته است كه "اينها به حسب ظاهر صحنه سازى خداوند متعال است كه يك مؤمنى را براى خدمت آماده نمايد، آن هم با توجه به اوليا واستشفاع به آنها كه انسان را از خود خواهى دور مى‏كند. و ممكن است كه ايشان را براى تاسيس حوزه علميه قم آماده كردند كه متجاوز از هزار سال قبل حضرت ابى عبداللَّه الصادق‏عليه‏السلام خبر داده است والان بهترين حوزه علميه جهان تشيع است و متجاوز از ده هزار نفر دارد". [26]

19 - توقيع امام زمان‏عليه‏السلام به مرحوم آية اللَّه سيد ابو الحسن اصفهانى

مرحوم آيت اللَّه حائرى به واسطه يكى از مراجع قم، و همچنين حضرت آية اللَّه وحيد خراسانى بدون واسطه، از شيخ محمّد كوفى - كه نژاد او از شوشتر است - نقل كرده‏اند كه براى مرحوم آيت اللَّه سيد ابوالحسن اصفهانى، توسط او (شيخ محمّد كوفى) توقيعى از حضرت ولى عصر - سلام اللَّه عليه - صادر مى‏شود، مبنى بر اينكه: "أَرْخِصْ نَفْسَكَ، وَاجْعَلْ مَجْلِسَكَ فِي الدِّهْليزِ، وَاقْضِ حَوائِجَ النَّاسِ، نَحْنُ نَنْصُرُكَ".

20 - دستگيرى امام زمان‏عليه‏السلام از مرحوم شيخ محمّد كوفى

مرحوم آيت اللَّه شيخ مرتضى حائرى نوشته است: در سفرى كه به عتبات رفته بودم، در مدرسه صدر، شيخ محمد كوفى را ديدم. داستان تشرّف ايشان را از خود او به اين شرح شنيدم:

"با پدرم به مكه معظمه مشرّف شدم. فقط يك شتر داشتيم كه پدرم سوار بود و من پياده ملازم و مواظب او بودم. در مراجعت به سماوه رسيديم. قاطرى را از شخصى سنّى مذهب، از اشخاصى كه شغل‏شان جنازه كشى بين سماوه و نجف بود، كرايه كردم .

در اثر بارندگى شديد، جادّه باتلاقى گشته بود. شتر به كندى راه مى‏رفت و گاهى مى‏خوابيد، به زحمت او را بلند مى‏كرديم. پدرم سوار قاطر و من سوار شتر بودم. در اثر گِل و باتلاق شتر هميشه عقب مى‏افتاد. در اين ميان با خشونت و درشتگويى مكارى سنّى هم مبتلا بوديم؛ تا اينكه رسيديم به جايى كه گِل زياد بود؛ شتر خوابيد و ديگر هر چه كرديم برنخاست. در اثر بلند كردن شتر لباسهايم گِل آلود شده بود. ناچار مكارى توقف كرد تا لباسهايم را درآورم و بشويم. براى برهنه شدن و شستن لباس، من كمى فاصله گرفتم، فوق العاده مضطرب و حيران بودم كه عاقبت كار به كجا مى‏رسد و آن وادى از حيث قطاع الطريق هم خطرناك بود.

ناچار به ولى عصر - ارواحنا فداه - متوسّل شدم، ناگاه شخصى نزديك آمد كه به سيّد مهدى پسر سيد حسين كربلائى شباهت داشت، عرض كردم: اسم تو چيست؟

فرمود: سيّد مهدى .

عرض كردم: ابن سيد حسين؟

فرمود: لا، ابن سيّد حسن .

عرض كردم: از كجا مى‏آيى؟

فرمود: از خُضَيّر (چون مقامى در اين بيابان به نام مقام خضرعليه‏السلام بود) من خيال كردم از آنجا آمده است .

فرمود: چرا اينجا توقف كرده‏اى؟

شرح حال را دادم .

ايشان نزد شتر تشريف برد، ديدم با شتر صحبت مى‏كند و دست روى سر او گذارد. شتر برخاست، آن حضرت با انگشت سبابه به پيشانى شتر به طرف راست و چپ (مارپيچ) ترسيم نمود. بعد نزد من تشريف آورد و فرمود: ديگر چه كار دارى؟

عرض كردم: كار دارم، ولى فعلاً من با اين اضطراب نمى‏توانم بيان كنم، جايى را معيّن بفرمائيد تا با حواسى جمع مشرف شده عرض كنم .

فرمود: مسجد سهله، و يك دفعه از نظرم غائب شد .

نزد پدرم آمدم گفتم: اين شخص كه با من صحبت مى‏كرد كدام طرف رفت؟

گفت: احدى اينجا نيامد .

ملاحظه كردم، تا چشم كار مى‏كرد بيابان پيدا بود و احدى نبود، گفتم: سوار شويد برويم .

گفتند: شتر را چه مى‏كنى؟

گفتم: شتر با من است، آنها سوار شدند. من هم سوار شدم. شتر جلو افتاد و قضيه بر عكس شد .

ناگهان به نهر بزرگى رسيديم، شتر به آب زد و به طرف چپ و راست همان طورى كه هدايت شده بود مى‏رفت؛ مكارى هم جرئت كرد آمد تا از نهر خارج شديم. مردمِ آن طرف آب هم تعجب كردند كه ما چطور از اين نهر عبور كرديم. با همان شتر آمديم تا اينكه در چند فرسخى نجف باز شتر خوابيد؛ سرم را نزديك گوش شتر بردم و گفتم: تو مأمور هستى ما را به كوفه برسانى. شتر برخاست و راه را ادامه داد تا در كوفه زانو به زمين زد. من نه او را فروختم و نه كشتم، بلكه به حال خود گذاشتم، روزها براى چرا به بيابان كوفه مى‏رفت و شبها در خانه مى‏خوابيد، و پس از چندى مُرد .

سپس از ايشان سئوال كردم آيا در مسجد سهله خدمت آن بزرگوار رسيدى؟ فرمود: بلى ولى به گفتن آن مجاز نيستم. [27]

نگارنده گويد: نسبت به داستان شيخ محمّد كوفى، به خاطر كثرت ناقلين آن -چون مرحوم آيت اللَّه حائرى و آيت اللَّه وحيد خراسانى كه بدون واسطه و نقل بعضى ديگر از علما و صالحان با واسطه- يقين پيدا كرده‏ام و براى حفظ تواتر، اين داستان و بعضى از قضاياى ديگر را كه متواتر است، در اين نوشتار درج كردم .

21 - عنايت امام صادق‏عليه‏السلام به مرحوم حاج آقا محسن عراقى

مرحوم آيت اللَّه زنجانى نوشته است: آقاى حاج شيخ اسماعيل جاپلقى -از علماى بزرگ تهران و از اكابر تلامذه مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى- از ملا محمد صابونى نقل كرد كه در محضر مرحوم حاج آقا محسن عراقى بوديم. يكى از تجار اراك وارد شد و گفت: در خواب ديدم كه با يكى از آشنايان به مكّه مشرّف شديم. بعد به مدينه آمديم. رفيق ما گفت: بيا برويم حضرت صادق‏عليه‏السلام را زيارت كنيم. پس حضور حضرت مشرّف شديم، آنگاه كه از حضرت اذن مراجعت گرفتيم فرمود: به عراق كه رفتى به حاج آقا محسن بگو: آن روايتى كه در سند آن شبهه داشتى از ما است.

حاج آقا محسن فرمود: من ديشب مطالعه مى‏كردم، برخوردم به اين روايت: "من مات فى طلب العلم كان بينه و بين الانبياء درجة"؛ يعنى هر كس در راه طلب علم بميرد يك درجه بين او و بين انبياء فاصله مى‏شود. [28]

چون اين روايت مربوط به اهل علم بود، خواستم به سند آن نگاه كنم، در اين اثنا خوابم برد.

نگارنده گويد: در كتاب منية المريد - از شهيد ثانى - اين حديث به اين صورت از پيامبر نقل شده است : [29]

" من جائه الموتُ وهو يطلبُ العلم ليحيى به الاسلام كان بينه و بين الانبياء درجة واحدة فى الجنّة ".

22 - خواب حاج شيخ حسن وكيل (عراقى)

مرحوم حاج شيخ اسماعيل جاپلقى، خواب ديگرى را از مرحوم شيخ حسن وكيل چنين نقل مى‏كند :

شيخ حسن وكيل گفت: شبى در خواب ديدم كه يك نفر در حال احتضار است. ما به عيادت او رفتيم و در آنجا عدّه‏اى از علماى عراق مانند آقاى آقا نورالدين و آقاى حاج محمد على و آقاى سيّد احمد، تشريف داشتند. ديدم دو نفر زير پاى محتضر نشسته‏اند و به او مى‏گويند: تو يا يهودى بمير يا نصرانى !

آنها اصرار مى‏كردند تا اينكه گفت: يهودى مى‏ميرم، آنگاه مُرد و من از خواب بيدار شدم ...

صبح يكى از دوستان به من گفت: فلانى بيمار است - همان شخصى كه در خواب بيمار بود - برويم و از وى عيادت كنيم ...

پس هر دو به عيادت او رفتيم، وقتى كه وارد شدم، ديدم صورت مجلس همان است كه ديشب در خواب ديدم؛ آن سه عالم هم حضور دارند، فقط آن دو نفر را كه زير پاى او بودند نديدم، ولى بقيه همه بودند و آن شخص همان روز از دنيا رفت .

تحقيق كردم كه ببينم آيا وى تارك حج بوده يا تارك زكات؟ معلوم شد زكات نمى‏داده است. در خبر هست كه اگر كسى يك قيراط زكات ندهد به او گفته مى‏شود يهودى بمير يا نصرانى.[30]

23 - مرحوم محدث قمى در قبرستان وادى السلام

مرحوم آيت اللَّه اراكى در سال ( 1399) قمرى در خطبه نماز جمعه فرمود: خودم از مرحوم حاج شيخ عباس قمى شنيدم كه فرمود:

ايّامى كه در نجف اشرف بودم با بعضى از دوستان براى زيارت اهل قبور به قبرستان وادى السلام نجف رفتم، ناگهان صداى ناله دلخراشى نظير ناله شتر در هنگامى كه او را براى معالجه جَرَب داغ كنند به گوشم رسيد. هر چه به مركز قبرستان نزديكتر مى‏شديم، ناله بلندتر شنيده مى‏شد، تا رسيديم به جايى كه يكى را دفن مى‏كردند. اين ناله از آن شخص بود. به دوستان گفتم: شما چيزى مى‏شنويد؟ گفتند: نه. معلوم شد آنها از اين مكاشفه محرومند.

24 - داستانى از مرحوم والد

مرحوم پدرم كه اهل فضل بود و منبر مى‏رفت، سعى داشت از محدوده بحار الانوار و ساير كتاب‏هاى علامه مجلسى خارج نشود وبا صوفيّه ودرويش‏ها خيلى مخالف بود، بارها اين قضيه را برايم نقل كرد، ايشان مى‏فرمود :

در طول دوران تحصيل، با يكى از علماى زاهد و اهل رياضت رابطه پيدا كردم و از اصحاب او گرديدم. اين مرد از غذاى بازار و نان نانوايى استفاده نمى‏كرد و در حد امكان هم غذاى پختنى نمى‏خورد، در اول هر ماه مبلغى را به من مى‏داد تا از پدرم كه از ملاكين روستا بود، براى او گندم بخرم و با مراقبت خود، آن را آرد و نان بپزند و براى ايشان بياورم.

در اثر مراقبت در خوردن نان حلال و اجتناب از شبهات و ساير رياضات مشروعى كه داشت، به جايى رسيده بود كه شياطين را مى‏ديد. هميشه سفارش مى‏كرد هر غذايى را كه در طاقچه و يا جاى ديگر مى‏گذاريد "بسم اللَّه الرحمن الرحيم" بگوييد تا شياطين در آن تصرّف نكنند و در نتيجه روح عبادت از شما سلب نشود .

بارها اتفاق افتاد كه اين دستور فراموش مى‏شد، وقتى ايشان براى تدريس وارد حجره ما مى‏شد، قبل از نشستن، آن غذايى را كه يادمان رفته بود بر او "بسم اللَّه" بگوييم برمى‏داشت و با يك "بسم اللَّه الرحمن الرحيم" مجدّداً به جاى اول مى‏گذاشت، خلاصه با ملكوت عالم و اسرار جهان تا اين اندازه آشنا بود .

مرحوم پدرم قضاياى ديگرى را هم نقل كرده كه از ذكر آن در اين نوشتار خوددارى مى‏شود .

مرحوم نهاوندى در كتاب عبقرى الحسان دو حكايت عجيب نقل كرده است، چون سند آن به علماى بزرگ منتهى مى‏شود، چكيده آن را با حذف سند نقل مى‏نمايم .

25 - داستانى از صاحب روضات الجنات

داستان اول را صاحب روضات الجنّات نقل مى‏كند. او جايى از دورترين نقاط گورستان تخت فولاد را نشان مى‏دهد و مى‏گويد :

سرانجام، من را اينجا دفن نماييد، زيرا در كنار يك نفر از اولياى خداست.

در توضيح مى‏فرمايد: دوستى دارم از تجّار محترم و صادق، او گفت: در سفرى كه بنا بود از راه نجف به مكّه بروم، حواله‏اى نزد صرّافى داشتم كه روز حركت از نجف به سوى مكّه، براى اخذ آن نزد آن صرّاف رفتم، گرفتن حواله طول كشيد به گونه‏اى كه وقتى به دروزاه نجف رسيدم، دروازه بسته وقافله رفته بود؛ ناچار شب را در كنار دروازه خوابيدم. صبحگاه از نجف به دنبال قافله تا عصر رفتم، ولى به آنان نرسيدم. دچار وحشت شدم و برگشتم. وقتى به دروازه نجف رسيدم آن را بسته بودند. ناچار همان جا ماندم و از فكر خوابم نمى‏برد.

در دل شب، نمدپوشى به شكل خدمتكاران اصفهانى نزدم آمد و گفت: از سر شب تا به حال اينجا بودى، مى‏خواستى نماز شب بخوانى! بلند شو دنبال من بيا .

من دنبالش راه افتادم، مرا نزد آقايى برد. آن بزرگوار به او فرمود: او را به مكّه برسان و ناپديد شد .

آن نمدپوش جايى را معيّن كرد كه در ساعت معيّن آنجا باشم تا مرا به مكّه برساند؛ به دستور او عمل كردم. فرمود: پاى خود را جاى پاى من بگذار، طولى نكشيد كه به مكّه رسيديم .

عرض كردم: در برگشت هم مرا دستگيرى كن، قبول كرد و مكانى را معيّن كرد كه بعد از اعمال حجّ آنجا باشم. به گفته او عمل كردم و به همان روش قبل به نجف برگشتم. آنگاه به من گفت: به تو كارى دارم كه در اصفهان آن را مى‏گويم .

وقتى به اصفهان برگشتم به ديدنم آمد و گفت: آن كار وقتش رسيده است؛ به تو مى‏گويم كه من در فلان روز و فلان ساعت مى‏ميرم، تو مرا در اين سرزمين دفن كن .

در همان زمان از دنيا رفت و من او را در همان مكان كه گفته بود به خاك سپردم . [31]

صاحب روضات مى‏فرمود: آن مكان همان جا هست كه من مى‏خواهم آنجا دفن شوم.

26 - داستانى از امام جماعت مسجد شيخ لطف اللَّه

داستان دوم به مرحوم حاج شيخ محمّد باقر، امام جماعت مسجد شيخ لطف‏اللَّه، منتهى مى‏شود. آن هم مربوط به نمد پوش ديگرى است. توضيح اين كه عالم مذكور دوستى داشته كه از تجار محترم اصفهان بوده است. روزى او را در تشييع جنازه‏اى كه چند باربر او را مى‏بردند مى‏بيند كه به دنبال آنها گريه كنان مى‏رفته است. عالم مذكور به آن تاجر نزديك شده مى‏پرسد: جنازه كيست كه برايش گريه مى‏كنى؟ مى‏گويد: تو هم بيا، اين ميّت از اولياى خداست. بعد از مراسم تشييع مى‏گويد: در سفرى كه به حج مى‏رفتم، به كربلا كه نزديك شدم، تمام اموالم را دزد

برد. وارد كربلا شدم، پريشان وافسرده حال كه چه بايد كرد؟ سرانجام خود را به مسجد كوفه رساندم. آقاى بزرگوارى كه علامات حضرت صاحب الامر در قيافه‏اش بود نزدم آمد و فرمود: چرا اين قدر افسرده هستى؟ داستان را گفتم. ايشان صدا زد: هالو بيا (هالو يكى از باربرهاى اصفهان بود). ديدم همان آمد. به او فرمود: اسباب و اجناس وى را به او برسان و سپس او را به مكه ببر و برگردان و خود ناپديد شد. هالو اموال مرا آورد و من را به طىّ الارض به مكه برد و بعد از اعمال برگردانيد و گفت: داستان را به رفقاى خودت نگو .

بعد از مراجعت به اصفهان به ديدنم آمد، وقتى مجلس خلوت شد فرمود: دو ساعت به ظهر فلان روز مرگم مى‏رسد، مبلغ هشت تومان با كفنى كه تهيه كرده‏ام در صندوق دارم. با آن مبلغ من را به خاك بسپار. اين جنازه آن ولىّ خدا بود كه به خاك سپرديم. آيا مرگ اين انسان گريه ندارد؟.[32]

27 - مرحوم حاج شيخ عبدالكريم و يكى از اولياى خدا

نظير اين دو داستانى كه گذشت، قصه‏اى است كه مرحوم آيةاللَّه اراكى از مرحوم حاج شيخ عبدالكريم (مؤسس حوزه قم) نقل فرمود. چكيده‏اش اين است كه مرحوم حاج شيخ از امام حسين‏عليه‏السلام خواست كه به او از علوم لدنّى افاضه كند. به او گفته مى‏شود: با نابينايى كه كنار قبر جناب حبيب مى‏نشيند در ميان بگذار. حاج شيخ آن كور را در آنجا ديدار و قصه را با او در ميان مى‏گذارد. شخص نابينا به او مى‏گويد: بيا برويم منزل. او را مى‏برد در محله فقير نشين آخر شهر كربلا و منزل خود را به او نشان مى‏دهد و مى‏گويد: فردا بيا اينجا.

مرحوم حاج شيخ فردا كه به سراغ او مى‏رود همسايگان مى‏گويند: "مات الاعمى" يعنى كور مرده است .

حاج شيخ دستش بند مى‏شود وطبق وظيفه شرعى، كارهاى مربوط به خاكسپارى او را نظارت مى‏كند .

نگارنده مى‏گويد: گرفتارى آن دو تاجر و حركاتى كه از مرحوم حاج شيخ بروز كرده است، مقدمه انجام كارهاى ابدان اين اولياء خدا بوده است؛ گرچه در هر كدام درسهاى تربيتى و آشنايى با اسرار جهان است.

28 - داستان شيخ ابراهيم شيرازى

مرحوم آيت اللَّه اراكى از مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى - اعلى‏اللَّه مقامه - نقل فرمود كه در سامرا، متولى مدرسه علميه، سيد جوانى را در حجره شخصى به نام شيخ ابراهيم شيرازى، اسكان مى‏دهد. شيخ ابراهيم به آن آقا سيد مى‏گويد: كارهاى حجره را با هم تقسيم مى‏كنيم، يك هفته از من و يك هفته از تو، و هفته اول را سهم خود قرار مى‏دهد. هفته دوم كه آن سيد جوان مهياى انجام امور حجره مى‏شود، شيخ ابراهيم مى‏گويد: من مى‏خواهم افتخار خدمتگزارى تو را داشته باشم تا نزد اجدادت رو سفيد باشم. آقا سيد جوان ابتدا قبول نمى‏كند، ولى سرانجام در اثر اصرار شيخ ابراهيم مى‏پذيرد. بعد از شش ماه خدمتگزارى به يكى از ذرارى حضرت زهراعليهاالسلام ابواب اسرار بر او گشوده مى‏گردد به طورى كه تسبيح نباتات را مى‏شنيده و غذاى حرام واقعى كه در ظاهر محكوم به حليّت بوده، در دهان او به خباثت مبدل مى‏شده و پايين نمى‏رفته است. در مكاشفه‏اى خدمت حضرت ولىّ عصر -ارواحنا فداه- مشرّف مى‏شود و مى‏بيند كه در محضر آقا سه شخص بزرگ حضور دارند:

1 - مرحوم حاج ميرزا محمد حسن شيرازى (مرجع تقليد معروف )

2 - مرحوم ملافتحعلى سلطان آبادى (عارف و سالك مشهور )

3 - مرحوم حاج ميرزا حسين نورى صاحب مستدرك الوسائل (محدّث خبير )

و در آن جمع، سخنران مرحوم نورى بوده و آن دو بزرگوار ديگر، به احترام ايشان به خود اجازه سخن گفتن نمى‏دادند.[33]

گر ترا از غيب چشمى باز شد
با تو ذرات جهان همراز شد

نطق خاك و نطق آب و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل

جمله ذرات در عالم نهان
با تو مى‏گويند روزان وشبان

ما سميعيم و بصيريم و هشيم
با شما نامحرمان ما خامشيم

از جمادى سوى ملك جان شويد
غلغل اجزاى عالم بشنويد

فاش تسبيح جمادات آيدت
وسوسه تأويلها بزدايدت

29 - داستانى از سيد مهدى كشفى

مرحوم آيت اللَّه اراكى داستان ذيل را هم به طور خصوصى و هم در خطبه نماز جمعه براى عموم نقل فرمودند و آن را در مصاحبه مجله حوزه نيز بيان داشته‏اند .

چكيده داستان اين است كه مرحوم سيد مهدى كشفى، پسر سيد ريحان اللَّه كشفى بروجردى، نزد من مكاسب مى‏خواند. او گفت: شبى از شبها در منزل خوابيده بودم كه از صداى ناله كسى از خواب بيدار شدم. آمدم ببينم صدا از كيست، ديدم كه يك كاروانسراى بزرگ در داخل منزل كوچك ما جا گرفته و اطراف آن حجره‏هايى مى‏باشد، مشاهده كردم ناله از داخل يكى از حجره‏ها مى‏آيد. آمدم ببينم چيست؟ ديدم در را از داخل حجره بسته‏اند. از روزنه در نگاه كردم، ديدم يكى از دوستان من كه در تهران است خوابيده و بر روى اندام او سنگ‏هاى آسيا گذاشته‏اند و يك شخص بد هيبت، سيخ سرخ شده‏اى را به گلوى او فرو مى‏برد. التماس كردم درب را باز كند تا به داد او برسم، اعتنا نشد. اين قدر ماندم تا خسته شدم و دچار وحشت گشتم. آن شب ديگر خوابم نبرد. فرداى آن شب به منزل عارف معروف آقاى "حاج ميرزا جواد آقا تبريزى" رفتم و جريان را براى ايشان گفتم. فرمود: مقامى پيدا كردى. اين حالت جان دادن آن شخص است كه براى تو مجسم شده است. تاريخ گذاشتم. بعد از چند روز خبر آمد كه رفيق تاجر تو فوت [34]

كرده است. تاريخ فوت او دقيقاً موافق با آن مكاشفه بود.

نگارنده گويد: در حديث است پيامبرصلى‏اللَّه عليه و آله به اميرالمؤمنين‏عليه‏السلام فرمود: "در امت من، حاكم جائر و خورنده مال يتيم از روى ظلم، و شاهد كاذب، با سيخهاى آتشينى كه به درون آنها فرو مى‏برند جان مى‏دهند".[35]

30 - مسجد جمكران از كلام آيت اللَّه اراكى

در مصاحبه‏اى كه مجله حوزه با مرحوم آيةاللَّه اراكى داشته، از ايشان نقل كردند كه مرحوم حاج شيخ محمدتقى بافقى كه مقسّم شهريه مرحوم آيت اللَّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى بود، به مسجد جمكران خيلى عقيده داشت. وى اول هر ماه از مرحوم حاج شيخ پول مى‏گرفت و بين طلاب قسمت مى‏كرد. اما در يكى از ماه‏ها كه مى‏آيد پول بگيرد مرحوم حاج شيخ مى‏فرمايد: اين ماه چيزى ندارم بدهم. مرحوم بافقى از همان

جا بر مى‏گردد و به مسجد جمكران مى‏رود، نمى‏دانم آنجا با حضرت چه صحبتى مى‏كند كه طولى نمى‏كشد شهريه آماده مى‏شود. بارها اتفاق افتاده بود كه شهريه از اين طريق درست شده بود.[36]

نگارنده گويد: جريانات مرحوم بافقى در رابطه با مسجد جمكران و در رابطه با ملاقات حضرت مهدى - ارواحنا فداه - متعدد است، و چون ديگران نوشته‏اند از ذكر آنها خوددارى مى‏شود .

شيعه در پندار و رفتار

در اين بخش، بخشى از رفتار و عقيده شيعه مذكور مى‏گردد تا پيروان ائمّه طاهرين‏عليهم‏السلام و شيفتگان حضرت مهدى‏عليه‏السلام خود را با آن منطبق و ارزيابى نمايند.

شعار شيعه

"اَلْحَقُّ مَا رَضيْتُمُوهُ وَالْباطِلُ مَا اَسْتَخْطُمُوهُ وَالْمَعْرُوفُ مَا اَمَرْتُمْ بِهِ والْمُنْكَرُ ما نَهَيْتُمْ عَنْهُ" [37]

حق چيزى است كه شما (خاندان پيامبرصلى‏اللَّه عليه و آله) آن را پسنديده باشيد، و باطل چيزى است كه شما آن را نپسنديد. آنچه را فرمان دهيد خوب و معروف، و آنچه را منع كنيد منكر و ناپسند خواهد بود .

محدوده مأموريت شيعه

امام ششم، جعفربن محمّد الصادق‏عليه‏السلام مى‏فرمايد:

"مَعَاشِرَ الشّيعة! كُونُوا لَنا زينا وَلا تَكُونُوا عَلَيْنا شينا، قُولُوا لِلنّاسِ حُسْنا واحْفظُوا أَلْسِنَتَكُمْ وَكُفُّوها عَنِ  الفُضُولِ وَقُبْحِ الْقَولِ"[38]

اى گروه شيعه! براى ما زينت باشيد نه ننگ و عار، با مردم خوش گفتار بوده و از سخنان بيهوده و زشت برحذر باشيد .

اميرالمؤمنين‏عليه‏السلام در پيامى كه در بستر شهادت به فرزندان و پيروان خود داده‏اند، مى‏فرمايد :

"وَعَلَيْكُم بِالتَّواصُلِ وَالتَّباذُلِ وَإِيّاكُم وَالتّدابُر والتَّقاطُع، لا تَتْركُوا الأمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْي عَنِ الْمُنْكَرِ فَيُوَلّى عَلَيْكُم شِرارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلا يُسْتَجاب لَكُمْ" [39]

روابط خانوادگى و انسانى را حفظ كنيد، در راه خدا بخشش نماييد و از قطع روابط مشروع و بى اعتنايى به يكديگر اجتناب كنيد، امر به معروف و نهى از منكر را رها نكنيد، زيرا در آن هنگام، ستمگران بر شما غالب مى‏شوند و دعاى‏تان مستجاب نخواهد شد .

امام باقرعليه‏السلام ضمن حديثى به شخصى به نام خثيمه فرمود :

[40] "أَبْلِغْ شيعَتَنا أَنَّهُ لا يُنال ما عِنْد اللَّه إِلّا بالْعَمَلِ".

به شيعيان ما برسان كه تنها عمل، موجب قرب به پروردگار است .

راه و روش شيعيان

حضرت رسول اكرم‏صلى‏اللَّه عليه و آله مى‏فرمايد :

[41] "لا قَوْلَ إِلّا بِعَمَلِ وَلا قَوْلَ وَلا عَمَلَ إِلّا بِنيَّة وَلا قَوْلَ وَلاعَمَلَ وَلا نيَّةَ إِلّا بِاصابَةِ السُّنَّةِ".

ارزش گفتار به رفتار، و ارزش گفتار و كردار به نيت پاك، و ارزش هر سه به پيروى از قانون خدا است .

حضرت موسى‏بن جعفرعليه‏السلام فرموده‏اند :

[42] "إِنَّما شيعَتُنا مَن شَيَّعَنا وَاتَّبَعَ آثارَنا وَاقْتَدى بِأَعْمالِنا"

همانا شيعه ما كسى است كه از ما پيروى كند و راه ما را دنبال نمايد و اعمال ما را سرلوحه زندگى قرار دهد .

بعضى از نشانه‏هاى شيعه

امام صادق‏عليه‏السلام فرمودند :

"إِمْتَحِنُوا شِيعَتَنا عِنْدَ:

- مَواقيتِ الصَّلَواتِ كَيْفَ مُحافَظَتُهم عَلَيْها

- وإلى أَسْرارِنا كَيْفَ حِفْظُهُمْ لَها عند عَدوِّنا

[43] - وَإلى أَمْوالِهِمْ كَيْفَ مُواساتهم لإِخْوانِهِمْ فيها"

شيعيان ما را به چگونه رعايت نمودن اوقات نماز؛ و به حفظ اسرارِ ما نزد دشمنان؛ و به كمكهاى مالى و ايثار به يكديگر، آزمايش و شناسايى كنيد.

- "الْمُؤْمِنُ بِشرُه في وَجْهِهِ؛   مؤمن صورتش خندان

- وَحُزْنُهُ في قَلْبِه؛   قلبش اندوهناك

- أوسَعُ شَي‏ء صدرا؛   حوصله‏اش فراوان

- وَأَذَلُّ شَي‏ء نَفْسَا؛   بر نفس خود مسلط

- يَكْرَهُ الرّفْعَةَ؛   سركشى را ناپسند

- وَيَشْنَأُ السُّمْعَة؛   و ريا را دشمن مى‏دارد .

- طَويلٌ غَمُّهُ؛   اندوهش طولانى

- بَعيدٌ هَمُّهُ؛   همّتش عالى

- كَثيرٌ صَمْتُهُ؛   حرفش كم

- مَشْغُولٌ وَقْتُهُ؛   كارش زياد است

- شَكُورٌ صَبُور؛   سپاسگزار و شكيباست

- مَغْمُور بِفِكْرَتهُ؛   در فكر خود فرور رفته

- ضَنين بخَلَّتِهِ؛   از بيان حاجت بخل مى‏ورزد

- سَهلُ الخَليقة؛   برخوردش خوب

- لَيِّن العَريكَةِ؛   و نرم خوست

- نَفسُهُ أَصلَب مِن الصَّلْد؛   روحش محكم و سخت‏تر از سنگ

[44] -

وَهوَ اَذَلُّ من العَبْد"

و در پذيرش حق پذيراتر از عبد است

در روايتى از امام سجّادعليه‏السلام چنين آمده است :

"عَلامةُ المُؤْمِن خَمس، الوَرَعُ عِنْدَ الْخَلْوَةِ وَالصَّدَقَةُ عِنْدَ القِلَّةِ والصَّبْرُ عِنْدَ المُصيبَةِ والحِلمُ عِنْدَ الْغَضَبِ [45] وَالصِّدْقُ عِنْدَ الخَوْفِ".

نشانه‏هاى مؤمن واقعى پنج چيز است: پرهيز از گناه در خلوت، انفاق در راه خدا هنگام تنگدستى، شكيبايى در حوادث ناگوار، بردبارى هنگام غضب و راستگويى در شرايط نامطلوب .

از امام صادق‏عليه‏السلام روايت شده است :

"المُؤْمن إِذا غَضِبَ لَمْ يخْرجهُ غَضَبُهُ مِنْ حَقّ وَإِذا رَضِىَ لَمْ يدْخلهُ رِضاهُ في باطِلٍ وَالَّذي إذا قَدَرَ لَمْ يَأْخُذ [46] أَكْثَر مِمّا لَهُ".

مؤمن واقعى كسى است كه در هنگام خشم، از محور حق خارج نگردد و در ميدان خشنودى، به طرف باطل نگرايد و در زمان قدرت (پا از گليم خويش دراز نسازد) در نتيجه بيش از استحقاق خود استيفاء [47] نكند.

مرحوم صدوق در كتاب "صفات الشيعة" هفتاد و يك حديث را كه بيانگر اوصاف شيعيان است درج نموده است. حديث اوّل آن كتاب چنين است :

امام صادق‏عليه‏السلام به ابو بصير فرمود :

"شيعتُنا أَهْلُ الوَرَعِ وَالإجْتِهاد، وَأَهْلُ الْوَفَاءِ وَالأَمانَة، وَأَهْلُ الزُّهْدِ وَالْعِبادَةِ، أَصْحَابُ إِحْدى وَخَمْسينَ رَكْعَةً في الْيَوْمِ وَاللَّيْلَة، الصّائِمُونَ بِالنَّهار، الْقائِمُونَ بِالّليْل، يُزَكُّونَ أَمْوالَهُم، وَيَجْتَنِبونَ السُحت، وَيَجْتَنِبُونَ كُلَّ [48] محرّم".

پيروان ما مردمى پرهيزگار، كوشا، با وفا، امانتدار، اهل زهد و عبادت هستند. آنان در شبانه روز  51ركعت نماز ( 17ركعت واجب و  34ركعت نماز مستحب) مى‏خوانند، شبها براى عبادت بيدار و روزها را به روزه به پايان مى‏رسانند، زكات مالشان را پرداخته و از هر كار حرامى اجتناب مى‏ورزند.

همچنين در ضمن حديث ديگرى از آن كتاب آمده است :

[49] "ولا تنال ولايتنا إلّا بالعمل والورع"

دوستى ما جز با پرهيز از محرّمات و عمل به واجبات سامان نمى‏يابد .

نگارنده مى‏گويد: اينها و امثال آن، اوصاف محبّان امام زمان‏عليه‏السلام و منتظران فرج آن بزرگوار است. بنابر اين، بايد خود را به كمال مطلوب آراسته و با دو شهپر علم و عمل مجهّز سازيم و با اين روش، پذيراى ظهور و آماده براى ديدار ماه جمالش و بهشت وصالش باشيم: "اللهم عجِّل فرجه واجعلنا من انصاره وأعوانه"

ارزش و سرانجام شيعه

در تفسير آيه شريفه (إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ)، [50] ابن حجر هيثمى ( 973ق) در "الصواعق المُحرقة" - كه آن را در ردّ شيعه نوشته است - رواياتى را از طريق ابن عبّاس و [51] ديگران نقل كرده كه پيامبرصلى‏اللَّه عليه و آله فرمودند: خَيْرُ البَرِيَّةِ، على‏بن ابى طالب و شيعيان اوست.

عقيده اماميه در امر امامت

عقيده شيعيان اثنى عشرى اين است كه امامت از اصول اعتقادى است نه از فروع؛ و تعيين امام با خداوند است نه با انتخاب مردم، و نيز عقيده دارند كه بعد از رسول خداصلى‏اللَّه عليه و آله دوازده نفر به نصّ پيامبر گرامى به عنوان امام معصوم معرفى شده‏اند. اولين امام شيعه على‏ابى طالب (اميرالمؤمنين‏عليه‏السلام) و بعد از او امام حسن‏عليه‏السلام و بعد از او امام حسين‏عليه‏السلام و بعد از او نه نفر از نسل آن حضرت امام مى‏باشند كه به ترتيب چنين نام برده مى‏شوند:

على‏بن الحسين، محمدبن على، جعفربن محمد، موسى‏جعفر، على‏بن موسى، محمدبن على، على‏بن محمد، حسن‏بن على، و محمدبن حسن‏عليهم‏السلام.

دليل اين عقيده، روايات متواتره و  ادله قطعيه عقلى و نقلى است. از جمله اين دلائل حديث "الائمة بعدى اثنى عشر" است كه جز با مذهب اثنى عشرى قابل انطباق نيست، زيرا خلفاى راشدين چهار نفرند و خلفاى بنى‏اميه چهارده و بنى‏عباس سى و هفت نفرند، گذشته از اينكه اكثر آنها فاسق و فاجر و ننگ تاريخ اسلام هستند و به هيچ وجه نمى‏توان آنان را جزء آمار به حساب آورد. اين حديث در موارد عديده از پيامبر صادر شده و علماى فريقين آن را نقل كرده‏اند .

در كتاب غاية المرام سيد هاشم بحرانى رواياتى كه بيانگر دوازده امام مى‏باشد -چه به عنوان امام و چه به عنوان خليفه، حجت و وصى، اعم از بيان اجمالى و تفصيلى، از شيعه و سنى- بيش از ( 1300) حديث است.

رواياتى كه نام دوازده امام به تفصيل در آنها آمده، طبق تتبع مرجع بزرگوار حضرت آية اللَّه صافى در كتاب قيّم منتخب الاثر، حدود پنجاه حديث است .

ابراهيم‏بن محمد جوينى شافعى در كتاب فرائد السمطين، حدود ده روايت كه بيانگر نام‏هاى ائمه اثنى عشر است نقل كرده كه يكى از آنها حديث "نعثل يهودى" است، او از پيامبر اسامى اوصيايش را خواست، پيامبر فرمود :

وصى و خليفه بعد از من "على‏بن ابى طالب" است و بعد از او به ترتيب "حسن‏بن على" و "حسين‏بن على" و "على‏بن الحسين" و "محمدبن على" و "جعفربن محمد" و "موسى‏بن جعفر" و "على‏موسى" و "محمدبن على" و "على‏بن محمد" و "حسن‏بن على" و "حجةبن الحسن ابوالقاسم محمدبن حسن عسكرى" است.

سپس فرمود: خليفه دوازدهم، از انظار غايب مى‏شود و بر امت من روزى خواهد آمد كه "لايبقى من الاسلام الاّ اسمه و من القرآن الاّ رسمه؛ از اسلام جز نام و نشانى و از قرآن جز نوشته آن باقى نماند". در اين هنگام خداوند دستور ظهور به امام عصر مى‏دهد "فيظهر الاسلام و يجدّد الدين ثم قال‏صلى‏اللَّه عليه و آله: طوبى لمن احبّهم و الويل لمن ابغضهم و طوبى لمن تمسك بهم؛ پس اسلام آشكار مى‏شود و دين تجديد مى‏گردد، سپس مى‏فرمايد: خوشا به حال كسى كه آنان را دوست بدارد؛ و واى بر كسى كه آنان را دشمن بدارد. و خوشا به حال كسى كه به -ريسمان امامت و ولايت- آنان چنگ بزند".

نعثل يهودى تصديق كرد كه اسامى اين اشخاص در كتابهاى پيشينيان نيز آمده است. او از اين اخبار غيبى به شگفت آمد و اسلام را انتخاب كرد و اين اشعار را سرود :

صلى العلى ذو العلى

عليك يا خير البشر

انت النبى المصطفى

و الهاشمى المفتخر

بكم هدانا ربّن

و فيك نرجو ما أمر

و معشر سمّيتهم

ائمة اثنى عشر

قد فاز من والاهم

و خاب من عادى الزهر

آخر هم يشفى الظم

[52]

و هو الامام المنتظر

عقيده شيعه درباره امام زمان‏عليه‏السلام

نام مبارك امام زمان‏عليه‏السلام "محمدبن حسن عسكرى" است، القاب مشهور حضرت عبارت است از: "مهدى موعود" و "قائم" و "صاحب الزمان‏عليه‏السلام" و ...

ايشان بنا بر مشهور در سال ( 255) هجرى قمرى [53] در شهر سامرا متولد شد و در سال ( 260) يعنى در سن پنج سالگى

به مقام خلافت عظمى و امامت كبرى نائل گرديد. از آغاز تولد از ديدگاه اغيار مخفى است و تا سال ( 329) افرادى به عنوان سفير يا نائب خاص بين ايشان و مردم وساطت داشته‏اند كه معروفين آنها در بغداد چهار نفر بودند: "عثمان‏بن سعيد"، "محمدبن عثمان"، "حسين‏بن روح" و "على‏محمد سمرى". اين فاصله زمانى را غيبت صغرا مى‏نامند و از سال ( 329) تا به امروز باب سفارت و نيابت خاص حضرت مسدود شده و تا بحال ادامه دارد و زمان ظهور ايشان نامعلوم است .

دليل اين عقيده روايات متواتر و ادله قطعى عقلى و نقلى است، مرحوم آية اللَّه حائرى‏رحمةاللَّه مى‏فرمود: من ده هزار دليل بر اين عقيده دارم؛ و در نوشته‏هاى ايشان به خط خودشان آمار اجمالى پانصد حكايتِ [54] ديدار، در خواب و بيدارى بيان شده، كه در كتابهاى ديگر نقل نشده است.

بسيارى از علماى خاصه و عامه در رابطه با امام زمان‏عليه‏السلام كتاب‏هاى مستقلى نوشته‏اند. حاج ميرزا حسين نورى‏رحمةاللَّه آمار اين كتاب‏ها را در نجم الثاقب به تفصيل آورده است كه به چهل كتاب مى‏رسد و بيست شخصيت اهل سنت را كه عقيده آنان درباره امام زمان‏عليه‏السلام با ما يكى است به تفصيل معرفى نموده و گفتار آنان را در آن كتاب نقل كرده است.

علامه مجلسى‏رحمةاللَّه جلد سيزده بحار الانوار را به معرفى حضرت امام زمان‏عليه‏السلام اختصاص داده كه توسط جناب آقاى دوانى ترجمه و به چاپ رسيده است و نام اين ترجمه "مهدى موعود" است .

سيد محمد صادق خاتون آبادى در اين‏باره كتابى به نام كشف الحق نوشته كه معروف به اربعين خاتون آبادى است، در اين كتاب چهل حديث مستند درباره حضرت مهدى‏عليه‏السلام را ترجمه و شرح كرده است .

مرحوم سيد هاشم بحرانى در خاتمه كتاب غاية المرام درباره حضرت مهدى‏عليه‏السلام به ( 120) آيه قرآن و ( 192) حديث از عامه و خاصه استدلال نموده است .

در اين مقام شايسته است بخشى از آنچه را كه استاد معظم حضرت آية اللَّه العظمى شيخ حسين وحيد خراسانى، در مقدمه توضيح المسائل خود ذكر نموده‏اند بياورم .

شيخ صدوق (اعلى اللَّه مقامه) به دو واسطه از احمدبن اسحاق‏بن سعد الاشعرى كه از اكابر ثقات است نقل مى‏كند، كه گفت: "داخل شدم بر حسن‏بن على‏عليهما السلام و اراده داشتم كه از او سؤال كنم از جانشين بعد از خودش .

ابتداءا آن حضرت فرمود: يا احمدبن اسحاق! خداوند تبارك و تعالى از زمانى كه آدم را آفريد زمين را از حجتى براى خدا بر خلق خودش خالى نگذاشته و خالى نخواهد گذاشت تا قيامت، به او بلا را از اهل زمين دفع مى‏كند، و به او باران را نازل مى‏كند، و به او بركات زمين را بيرون مى‏آورد .

گفت: پس گفتم: يابن رسول اللّه! بعد از تو امام و خليفه كيست؟

پس آن حضرت بر خاست شتابان داخل خانه شد، بعد بيرون آمد و بر شانه آن حضرت پسرى سه ساله بود كه گويا صورت او ماه شب بدر بود، پس فرمود :

يا احمدبن اسحاق! اگر بزرگوارى تو بر خداى عزوجلّ و بر حجج او نبود پسرم را به تو نشان نمى‏دادم، اين پسر همنام و هم كنيه پيغمبر خداست، كسى است كه زمين را پر از قسط و عدل مى‏كند همچنان كه از جور و ظلم پر شده است .

يا احمدبن اسحاق! مَثَل او در اين امت مَثَل خضر و مَثَل ذى‏القرنين است، و اللّه! هر آينه غيبتى خواهد كرد كه از هلاكت نجات پيدا نمى‏كند مگر كسى كه خدا او را بر قول به امامت اين پسر ثابت كرده، و به او توفيق دعاى به تعجيل فرج او را داده است .

پس احمدبن اسحاق گفت: گفتم: اى مولاى من! آيا علامتى هست كه قلب من به آن مطمئن شود؟

آن پسر به عربى فصيح فرمود: "انا بقيّة اللّه فى ارضه و المنتقم من اعدائه؛ من بقية اللّه هستم در زمين خدا و انتقام گيرنده‏ام از دشمنان خدا" اى احمدبن اسحاق! بعد از ديدن، طلب اثر مكن.

پس احمدبن اسحاق گفت: بيرون آمدم مسرور و شادمان، فرداى آن روز برگشتم نزد آن حضرت گفتم: يابن رسول اللّه، خشنودى من به منّتى كه بر من نهادى بزرگ شد، پس چيست سنّتى كه در اين پسر از خضر و ذى‏القرنين جريان دارد؟

فرمود: طولانى شدن غيبت، يا احمد .

گفتم: يابن رسول اللَّه! هر آينه غيبت اين پسر طولانى مى‏شود؟

فرمود: بلى به پروردگارم قسم! تا زمانى كه بيشتر قائلين به اين امر، از اين امر برگردند، و باقى نماند مگر كسى كه خداوند عزّوجلّ از او عهد گرفته براى ولايت ما، و ايمان را در دل او نوشته، و او را به روحى از جانب خودش مؤيد كرده است.

يا احمدبن اسحاق! اين امرى است از امر خدا، و سرّى است از سرّ خدا، و غيبى است از غيب خدا، پس [55] بگير آنچه دادم به تو و آن را كتمان كن و از شاكرين باش كه فردا در علّيين با ما خواهى بود".

ظهور آن حضرت به روايتى كه عامّه و خاصّه نقل كرده‏اند از كنار خانه خداس