انسان كامل
از نگاه امام خمينى (رحمه الله ) و عارفان مسلمان

محمد امين صادقى ارزگانى

- ۳ -


2. انسان كامل آينه تمام نماى حق  
مطلب ديگرى كه درباره جايگاه انسان كامل در نظام هستى مطرح مى شود، اين است كه در تمام عالم امكان تنها انسان كامل است كه مى تواند مرآت كامل حق سبحانه باشد، زيرا گر چه حقيقت وجودى داراى مظاهر متعددى است و هيچ يك از آن ها نمى توانند آينه تمام نماى حق واقع شوند، اما به لحاظ اين كه بر اساس ذوق و شهود، انسان كامل داراى مقام جامع احدى تا مرحله كثرت است ، مى تواند آينه تمام نماى حق واقع شود. از اين رو، يكى از عارفان در اين باره مى گويد:
چون حقيقت محمدى به اصطلاح اهل معنا، عبارت از ذات احديت به لحاظ تعين اول است و او مظهر اسم جامع الله است و الله اسم ذات و همه اسما و صفات در تحت اسم الله مندرج است ، زيرا هر اسمى از اسما را كه در نظر بگيريد، عبارت از ذات به اعتبار صفتى از صفات خواهد بود؛ مثلا عليم به اعتبار علم يا قدير به لحاظ قدرت و امثال آن ، به خلاف اسم الله كه ذات به اعتبار جميع صفات و به بيانى اسم اعظم الهى است و جمله شريفه الله اكبر نيز همين معنا را مى رساند. پس همان گونه كه اسم شريف الله در حقيقت و مرتبه بر همه اسما مقدم و بر جميع اسما تجلى نموده است ، انسان كامل نيز كه مظهر اين اسم جامع است بر همه مظاهر ديگر الهى مقدم بوده و مى تواند به طور كامل مرآت حق نما باشد. (94)
استاد بزرگوار آية الله جوادى آملى در تبيين اين حقيقت گفته است :
صور مختلفه اى كه به تناسب نسبت علميه در ظهور واجب براى ذات خود متصور است ، بيش از چند صورت نيست ، زيرا ذات آن گاه كه در ذات خود از براى خود ظاهر مى شود، در مقام تفصيل ؛ يعنى در واحديت ، ظهور او به حسب ظاهر و يا مظاهر است كه ذات او را نشان مى دهد. اگر او به حسب ظاهر به خود ظهور نمايد، اين ظهور در صورت مرآتيه اى خواهد بود كه توان ارائه همه شئون او را داشته باشد و اين صورت تام و كامل همان است كه از آن به نام انسان كامل ياد مى شود، كه لسان الغيب ، حافظ شيرازى درباره اين تجلى ذات به ذات كه به حسب ذات در مقام ظهور انجام مى شود چنين سروده :

در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه اى كرد رخت ، ديد ملك عشق نداشت
عين آتش شد زين غيرت و بر آدم زد
حاصل مطلب آن است كه چون ديگران ، توان تحمل تجلى ذات را كه در مقام ظهور بر ذات خود به كليت سعى واحديت جمعى ظاهر شود نداشتند، انسان كامل كه در جامعيت و قابليت به تمام و كمال است ، براى پذيرش هر آن چه بر او جلوه كند بر خضوع و خشوع حاضر شد. (95)
عارف بزرگ خمين در اين باره مى گويد:
حقايق عالم عبارت از اعيان و اسما با احديت جمعى آن است ، چه اين كه مفردات عبارت از همان اعيان و اسما به اعتبار كثرت و تفصيل مى باشد. پس انسان كامل از سويى ، داراى احديت جمعى اسما و اعيان است ، كه به لحاظ اين مقام مظهر حضرت احديت خواهد بود، و از سوى ديگر، داراى مقام كثرت و تفصيل است كه به اين اعتبار مظهر حضرت واحديت است . (96)
و هم چنين در جاى ديگر با اشاره به بحث قلب در رابطه با اتصال انسان كامل به مقام احديت چنين اشاره كرده است :
از يك نظر قلب اوسع از وجود است چون مراد از وجود ياد شده ، وجود منبسطه است ، و قلب ختمى مرتبت اوسع از آن وجود است ، زيرا قلب او تا مقام او ادنى كه مقام اتصال به احديت است توسعه دارد. (97)
گفتنى است كه انسان كامل از سويى ، آينه حق نما و از سوى ديگر، به تعبير عارف نسفى در كتاب انسان كامل موجودى گيتى نما و جام جهان نماست ، لذا عارف بزرگ خمين ، با تبيين جايگاه انسان كامل در نظام هستى مى گويد:
چون نشئه انسانى عموميت دارد و شامل همه شئون اسمايى و اعيان عالم است ، مى تواند آينه شهود تمام حقايق هستى بشود و خداى سبحان عالم را از روزنه وجود او مشاهده نمايد، همان طور كه انسان با چشم خود جهان و جهانيان را تماشا مى كند. (98)
بنابراين ، انسان كامل همان گونه كه اشاره شد، آينه اى است كه حق سبحانه ذات خود را در آن مشاهده مى كند، هم چنين آينه شهود تمام حقايق عالم هستى است .
3. ظهور خلافت الهى در انسان كامل
يكى ديگر از حقايق بسيار ظريف ، درباره جايگاه انسان كامل در نظام هستى كه در عرفان به طور مبسوط بحث شده و در آثار عرفانى امام خمينى نيز به طور عميق بدان توجه شده است ، مقام خلافت الهى است . در ميان موجودات عالم هستى ، تنها انسان كامل توانسته است به منزلتى نايل آيد كه بتوانند به مقام خلافت الهى بار يابد. اين مسئله يكى از پر بركت ترين مباحث كتاب هاى عرفانى بوده و بزرگان معرفت در اين باره معارف بسيار عميق و مبسوطى مطرح كرده اند، از جمله :
خلافت مرتبه جامع جميع عالم هستى است ، لاجرم آدم را آينه اى الهى گردانيده ، تا قابل ظهور جميع اسما باشد و اين مرتبه براى انسان كامل بالفعل و براى سايرين بالقوه وجود دارد، او قطب است و همه گرد او دور مى زنند و بر حول او حركت دوريه دارند... و قطب در هر عصر و زمان بيش ‍ از يك شخص نيست و آن مقام در اين زمان ، قائم آل محمد صلى الله عليه و آله مهدى موعود منتظر روحى له الفداء مى باشد. (99)
ياد آورى مى شود اين كه در بيان اهل معرفت ، خليفه الهى نقش قطب را در نظام آفرينش ايفا مى كند، در كلمات نورانى امير مؤ منان در نهج البلاغه نيز جلوه گر است ، آن جا كه فرمود:
و انما قطب الرحا. تدور على ، و انا بمكانى ، فاذا فارقته ، استحار مدارها و اضطرب ثفالها. (100)
و هم چنين در خطبه شقشقيه فرمود:
ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحا، ينحدر عنى السيل و لايرقى الى الطير. (101)
در اين دو كلام نورانى امام عليه السلام ، جايگاه انسان كامل در هر دو بعد تشريع و تكوين و خلافت ظاهرى و باطنى ، به خوبى تبيين شده و از آن به قطب كه آسياب آفرينش به گرد آن دور مى زند، ياد كرده است ، به گونه اى كه اگر محور بودن او نباشد، آسياب عالم و آدم از گردش باز ايستاده و دچار اضطراب مى شود. در شرح حقايق و معارف كلام نورانى امير المؤ منين عليه السلام يكى از دل باختگان كوى ولايت علوى گفته است : اين كلام امام عليه السلام اشاره به آن است كه حضرت قطب وجود، عين وجود و منتهاى شرف و قله بلند عزت ، صاحب دهر و وجه حق است ، پس او قطبى است كه همه عوالم هستى بر گرد او مى چرخد و تمام ره پويان كمال به سوى او در حركت اند، زيرا سريان ولايت در عالم همانند سريان حق در عالم است ، چون ولايت عبارت از اسم اعظم است كه عهده دار افعال ربوبى و مظهر اسرار الهى است . هم چنين ولايت نقطه اى است كه پرگار نبوت بر گرد آن مى گردد، از اين رو، ولايت علوى حقيقت هر موجود و باطن دايره هستى است و به واسطه آن نظام هستى به هم مرتبط مى شوند. بر اين اساس ، ابن ابى الحديد درباره آن حضرت گفته است :
تقبلت افعال الربوبية التى
عذرت بها من شك انك مربوب
و يا علة الدنيا و من بدو خلقها
اليه سيتلو البدا فى الحشر تعقيب (102)
بنابراين ، امير المؤ منين ، قطب ولايت و نقطه هدايت و سر فصل آغاز و انجام است و تمام اهل حقيقت بدين مسئله شهادت مى دهند، گر چه جاهلان و عناد ورزان اين حقيقت را انكار مى كنند.
اين كه حضرت فرمود: ينحدر عنى السيل و لا يرقى الى الطير ، بيان گر اين نكته عميق و رمز شريف است كه : من باطن نقطه اى هستم كه همه موجودات از آن پديدار شده و تمام كائنات به منظور آن آفريده شده اند. (103) و در واقع ، من از نظر مقام و منزلت امام همه موجودات هستم .
پس از بيان اين مقدمه ، جريان بحث خلافت الهى انسان كامل از منظر اهل معرفت ، چنين تبيين مى شود:
الف ) به لحاظ اين كه انسان كامل مظهر همه اسما و صفات حق سبحانه است ، داراى مقامى است كه هيچ موجودى از موجودات امكانى ، هم وزن او نبوده و هيچ امرى از كاينات در رديف او نيست ، زيرا خداوند متعال ، گر چه در مقام ظهورات ذاتى وحدت قاهره داشته و در ظهورات متكثره فعلى تعينات خاصه را اظهار مى دارد، آن وحدت قاهره بدون كثرت و اين كثرت فعلى بدون وحدت است . از اين جهت ، براى ارائه ذاتى كه در اين مقام به صورت تفصيل و وحدت ظهور كرده است ، مظهر كاملى را طلب مى كند كه داراى همه مظاهر تفصيلى و وحدت اجمالى و مشتمل بر همه حقايق اسماى ذاتى و افعالى باشد، و اين مظهر كه همان انسان كامل است (104)، عهده دار خلافت الهى بر عالم و آدم است .
ب ) از ديدگاه بعضى از بزرگان حكمت و معرفت ، همه انسان ها به لحاظ خاصى نصيبى از خلافت الهى دارند، چه افراد ناقص و چه افراد كامل ، و هر كدام به اندازه ظرفيت وجودى خود مظهرى از صفات حق هستند. چنان كه در قرآن كريم آمده است : (هو الذى جعلكم خلائف فى الارض ). (105)
اما خلافت عظما تنها از آن انسان كامل است ، افراد ناقص ، تنها گاهى اجمال صفات الهى را در بعضى از آثار هنرى و ذوقى خود، مانند خطاطى ، نقاشى و صنايع ظريفه و امثال آن ارائه مى كنند. اين هم در نوع خود جلوه اى از خلافت الهى است كه در خلاقيت آن افراد ظهور كرده است . (106)
آن چه در بحث خلافت مهم است اين است كه فرمان الهى مقتضى صورتى اعتدالى است كه در آن وحدت ذاتى يا كثرت به يكديگر غلبه نداشته باشد، تا آن كه بتواند از جهت اسماى تفصيليه و وحدت حقيقيه براى حق مظهر باشد. آن صورت اعتدال كه داراى عدالتى كبراست ، همان انسان كامل است كه بر جميع مراتب مطلقه ذاتى و مقيده كونى احاطه دارد. او از سويى ديگر، به نشئه طبيعت وابسته است .
انسان كامل از جهت اول دو قوس نزول و صعود را گذرانده و به مصداق : دنا فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى ) (107) به مقام قرب نهايى بار يافته و از جهت ديگر، به مصداق ، (انا بشر مثلكم ) (108) در عالم طبيعت به سر برده با ديگران اكل و مشى كرده و بر بندگى خود افتخار مى كند. (109) با توجه به اين بيان پاسخ يك پرسش عميق درباره خلافت الهى انسان به خوبى معلوم خواهد شد كه چرا منصب خلافت الهى بر عهده فرشتگان گذاشته نشده و آن ها مسئول خلافت الهى و هدايت عالم و آدم نگرديده اند؟
پاسخ عرفاى بزرگ در اين باره متعدد است : اولا، فرشتگان كه از آن ها در حكمت به عقول مجرده و در عرفان به اسماء الله ياد مى شود، (110) صلاحيت مظهريت تام حق را ندارند و عين ثابته آنان فاقد اقتضاى سير در عوالم وجود است ، هم چنين قرب آنان به حق سبحانه براى كشف حقايق تفصيلى به اندازه انسان نيست ، چه اين كه هادى و رهنماى بشر بايد از جنس خود آنان بوده و با آن ها ماءنوس باشد، تا بتواند بشر را به صورت كامل به سوى كمال دعوت كند.
ثانيا، همه مردم استعداد و توان اتصال به عالم فرشتگان و عقول مجرده را ندارند و تمثل ملائكه به صورت انسان براى همگان امكان پذير نيست . عارف شبسترى در گلشن راز در اين باره مى گويد:
فرشته گر چه دارد قرب درگاه
نگنجد در مقام لى مع الله
يكى از شارحان گلشن راز در تبيين اين سخن شبسترى گفته است :
چون قرب عبارت از ارتفاع وسايط است ، ميان شى ء و موجد او يا قلت وسايط و بنابراين ، به حسب ترتيب موجودات ، ملائكه كه عقول و نفوس و ارواح و قوائند، هر چه آينه قرب درگاه حضرت اله داشته باشند، اما از جهت بساطت و تجردى كه ايشان را هست ، در مرتبه خاص انسان كامل كه مرتبه فناء فى الله است ، راه ندارد، از اين جهت انسان كامل ، اكمل از ملك مقرب باشد، لذا حضرت ختمى محمدى صلى الله عليه و آله فرمود: لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل . چون در مقام فنا كه نهايت سير كمال است ، ملك مقرب كه صورت عقل و علم و شعور است ، را نمى يابد و چه جاى ملك كه نبى مرسل كه منم ، يعنى محمدم نمى گنجم ، زيرا كه محمد تعين است و هيچ تعينى را در آن حضرت گنجايى نيست . (111)
محى الدين عربى درباره خلافت انسان كامل و اين كه چرا خلافت در زمين واقع شد و در آسمان تحقق نيافت ، مى گويد:
خداى سبحان هيچ اسمى را از اسماى خود را نام نبرده است ، مگر اين كه براى انسان بهره اى از تخلص به آن اسم قرار داده است ، كه به اندازه لياقت و شاءن خود با آن اسم ظاهر گردد، لذا عده اى بر همين معنا حمل كرده اند حديثى را كه از پيامبر رسيده است : ان الله خلق آدم على صورته . (112)
و ديگر اين كه خداوند انسان را خليفه خود در زمين قرار داده ، زيرا زمين از عالم تغير و تحول است ، برخلاف عالم بالا كه چنين نيست ، پس براى انسان ها برابر آن چه در عالم ارضى زمين است احكام و اوصافى پديد مى آيد، بدين لحاظ حكم همه اسماى الهى در او ظاهر مى شود، از اين رو، خداى سبحان خليفه خود را در زمين قرار داد نه در آسمان و بهشت . (113)
در اين باره ، امام خمينى در حاشيه خود بر شرح منظومه سبزوارى ، از راه تبيين سير تكاملى انسان به پاسخ پرسش ياد شده پرداخته و معتقد بوده است كه چون فرشتگان الهى در مقام معينى قرار دارند و نمى توانند از آن بالاتر روند، لذا جامه خلافت الهى از قامت آنان بلندتر است ، بر خلاف انسان كامل كه در هيچ مقامى توقف ندارد و استعداد صعود به بلنداى كمال ممكن را داراست بدين جهت جامه زرين خلافت الهى براى قامت بلند او دوخته شده است .
حضرت امام با طرح اين مسئله مى گويد:
آن كه در هيچ مقامى توقف نداشته و حركت استكمالى را لاينقطع در دو قوس نزول و صعود طى نموده است ، انسان كامل است ، به گونه اى استعداد سير دارد كه مى تواند به مقامى كه به وهم تو نايد، برسد. اين است كه براى ملائكه مقام معينى است . و يگانه موجودى كه براى سير او حد و مقامى نيست ، انسان كامل است . (114)
بنابراين ، حقيقت محمدى به اعتبار باطن وجود، مربى باطن حقايق امكانى است و به لحاظ ظاهر وجود، مجلاى ظهور در اشيا با اسم ظاهر است . از اين رو، آن حقيقت كليه ، رب جميع است ، و در حق او صادق است كه گفته شود:
هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شى ء عليم . (115)
تجلى حق در مظاهر امكانى از طريق عين ثابت محمدى و اوليا و تابعان آن حضرت است ، لذا از امامان معصوم عليهم السلام وارد شده است كه بنا عرف الله و بنا عبدالله (116) كسى كه صاحب و اسم اعظم ، بلكه به اعتبار اتحاد ظاهر و مظهر عين اسم اعظم است ، مجلاى فيض وجود و طريقه تجلى حق است و از عين ثابته او به جميع موجودات مدد مى رسد.
آدم از اقبال تو موجود شد چون تو خلفى داشت كه مسجود شد
پس همه عوالم - اجسام و ارواح - ظهور و تجليات او هستند. پيامبر اسلام نيز بدين معنا اشاره كرده اند، آن جا كه فرمودند: اول ما خلق الله نورى .
از سوى ديگر، چون حضرت ختمى مرتبت مظهر تجلى ذاتى ، و انبياى ديگر مظاهر تجليات اسمايى حق هستند و حقيقت ذات ، مبداء تعين و ظهور جميع اسما و صفات حق است ، مراتب وجودى جميع انبيا و اوصياى قبل از او، از شئون و مراتب و فروع ذات آن حضرت هستند.
ز نورش شد ولايت سايه گستر
مشارق با مغارب شد برابر (117)
چه اين كه اولين تعينى كه از هستى جدا شد و وجود صرف به واسطه آن تعين و تكثر پيدا كرد، مقام خلافت محمدى است و اسم اعظم باطن صورت حقيقت محمدى است ، پس مبداء و حقيقت خلافت و ولايت انبيا كه از عالم غيب مطلق است ، اسم اعظم و باطن حقيقت محمدى است ، كه اصل ، مبداء و علت ظهور جميع مراتب و ولايت و خلافت است . بنابراين ، گر چه همه انبيا نايب و خليفه حق هستند، خلافت آن ها بدون واسطه خلافت كليه محمدى قابل تحقق نيست ، چه اين كه مظهر كامل اسم اعظم در انبيا حقيقت خاتم صلى الله عليه و آله و در اوليا، حقيقت علوى مرتضوى و امامان معصوم بعد از آن حضرت هستند. (118)
يكى از بزرگان اهل معرفت درباره تعين اول كه خلافت انسان كامل از آن شكل مى گيرد، گفته است :
اين حقيقت كليه كه به تعين اول متعين گرديده به حسب مدارج كمالات علمى و عينى آن ، به نام هاى مختلف ناميده شده و از او به عقل اول ، حضرت واحديت ، امام مبين ، روح اعظم ، نور، حقيقة الحقايق ، حضرت الوهيت ، عرش ، خليفة الله ، برزخ جامع ، مرآت حق ، قلم اعلى ، و هباء و امثال آن ياد مى شود. (119)
هم چنين عارف بزرگ محى الدين عربى در اين باره مى گويد:
آغاز آفرينش هباء (حقيقت هباء همان وجود منبسط است ) و اولين موجود در آن ، حقيقت محمدى است ، زيرا او خليفه الهى در عالم بوده و همه هستى در تسخير اوست . پس خداوند سبحان هنگامى كه اراده نمود عالم را بيافريند، از آن اراده مقدسه حقيقتى پديد آمد مع از آن به هباء ياد مى گردد و هيچ موجودى از نظر قبول و پذيرش در آن هباء زمينه نداشت ، جز حقيقت محمدى كه از او به عقل تعبير مى شود، پس حقيقت محمدى آغاز آفرينش عالم و اولين موجودى است كه پديدار گرديده و نزديك ترين شخص به حقيقت محمدى على بن ابى طالب است كه امام عالم و سر همه انبيا مى باشد. (120)
بر اهل تحقيق پوشيده نيست كه در كلام اين عارف بزرگ ، دو حقيقت بسيار مهم بيان شده است : يكى آن كه بعد از پيامبر اسلام اشرف و افضل موجودات امير المؤ منين على عليه السلام است ، ديگر آن كه امام على عليه السلام ، سر و باطن همه انبياى الهى بوده و تمام انبيا ظهور حقيقت او هستند و ولايت او در همه مظاهر تجلى كرده و عوالم هستى تحت تسخير اراده ولايت علوى قرار دارد، بدين لحاظ، حكيم نامدار بو على سينا در رساله معراجيه (معراج نامه ) از آن حضرت به مركز دايره حكمت و فلك حقيقت و خزانه عقل ياد كرده است . (121)
ج ) بحث خلافت همانند بسيارى از مباحث ديگر انسان كامل ، در ره آورد عرفانى امام خمينى جلوه اى وسيع و گسترده دارد و مطالب عميق و جامع درباره خلافت انسان كامل در آثار مختلف عرفانى او مطرح شده است كه به بعضى از آن ها اشاره مى شود: امام بزرگوار در فرازى از سخنان خود درباره خلافت انسان كامل چنين فرموده است :
خداى سبحان به مقتضاى اسم (كل يوم هو فى شاءن ) در هر آن ، شاءن خاصى دارد و ممكن نيست كه با همه شئون خود تجلى كند، مگر بر انسان كامل ، زيرا هر موجود ديگر از موجودات عالم : عالم عقول مجرده ، فرشتگان مهيمن ، نفوس كليه و ملائكه مدبر و ساير مراتب آن ها هر كدام مظهر اسم خاصى است كه پروردگارشان به همان اسم بر آنان تجلى مى كند و براى هر يك از آن ها مقام معلوم و مشخص وجود دارد كه امكان گذر از آن را ندارند، اما يثرب انسانى و مدينه نبوت در هيچ مقام خاصى توقف ندارد. از اين رو، حاصل ولايت مطلقه علوى گرديده كه شئون الهى مى باشد و سزاوار خلافت كبراى حق است . بدون ترديد، حفظ همه عوالم و استقرار در مقام جمع و تفصيل و وحدت و كثرت از بالاترين مراتب انسانى و كامل ترين مراحل سير آن است كه حقيقت آن براى هيچ يك از اهل سلوك ميسور نيست ، مگر براى وجود مقدس پيامبر اسلام و اولياى الهى كه از مشكات او معرفت و نور دريافت نموده و از مصباح ذات و صفات او جان خود را روشن كرده باشند. (122) در تفسير سوره حمد نيز گفته است :
و اما حقيقة الاسم ، پس از براى آن مقام غيبى و غيب الغيبى و سرى و سر السرى است و مقام ظهور و ظهور الظهورى و چون اسم ، علامت حق و فانى در ذات مقدس است ، پس هر اسمى كه به افق وحدت نزديك تر و از عالم كثرت بعيدتر باشد در اسميت كامل تر است . و اتم الاسماء اسمى است كه از كثرات حتى كثرت علمى مبرا باشد؛ و آن تجلى غيبى احدى احمدى است در حضرت ذات به مقام فيض اقدس و پس از آن تجلى به حضرت اسم الله الاعظم است ... . (123)
گفتنى است كه از منظر امام خمينى خلافت انسان كامل جلوه اى از خلافت كبراى هويت غيبى احدى است به اين بيان كه : هويت غيبى احدى در چنان غيبى مستور است كه هيچ گونه اسم و رسمى ندارد و از آن در اصطلاح اهل معنا به عنقاى مغرب ياد شده و حافظ نيز درباره آن چنين گفته است :
عنقا شكار كس نشود دام باز گير
كان جا هميشه باد به دست است دام را
بنابر اين ، معروف هيچ عارفى و معبود هيچ عابدى قرار نمى گيرد، تا چه رسد به افراد پايين تر از آن ها، اشرف مخلوقات عالم درباره او گفته است :
ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادتك (124) براى اين هدايت غيبى خليفه اى لازم است كه از جانب آن در اظهار اسما و انعكاس ‍ نورش در آينه اسمايى خلافت كند. اين خليفه قدسى الهى يك چهره به سوى هويت غيبى دارد كه از آن جهت هرگز قابل ظهور نيست و يك رخ به جانب عالم اسما و صفات دارد كه به اين لحاظ در مرتبه واحديت ، جلوه هايى از او ظاهر مى شود.
بايد توجه داشت ؛ اولين چيزى كه از اين خلافت كبرا افاضه مى شود، اسم اعظم ، يعنى اسم شريف الله است كه جامع اسما و صفات است . هم چنين توجه به اين نكته لازم است كه اين خلافت از بزرگ ترين شئون الهى و كريم ترين مقامات ربوبى است . حضرت امام خمينى بعد از بيان اين معارف ظريف و عميق درباره خلافت انسان كامل مى گويد:
اين خلافت همان روح خلافت محمدى و رب و اصل و منشاء آن است كه از آن جا اصل و ريشه خلافت در تمام عوالم نيز آغاز شده است . اين خلافت كبرا در حضرت اسم اعظم كه رب حقيقت مطلقه محمدى است با تمام ظهور، ظاهر شده است . پس اسم اعظم (الله ) اصل و اساس خلافت است و خلافت خود ظهور اوست . و من وقتى به حضور استادم آقاى شاه آبادى رسيدم و از ايشان درباره كيفيت وحى الهى سؤ ال نمودم ، فرمود: ضمير ه در آيه : (انا انزلناه فى ليلة القدر) اشاره به حقيقت غيبى است كه در وجود محمدى - كه حقيقت شب قدر است - نازل شده است . (125)
آن چه از مجموع ره آورد فكرى و عرفانى و اين كلام امام خمينى بر مى آيد آن است كه در نوع آثار عرفانى ايشان ، به خصوص رساله شريفه مصباح الهداية الى الخلافة و الولاية تلاش شده كه اولا، حقيقت هستى را از هر گونه قيدى منزه كرده و توحيد را به نحو كامل تبيين كند. ثانيا، مسئله خلافت انسان كامل را ريشه يابى كرده و نشان دهد كه منشاء اين حقيقت چيست و جايگاه آن كجاست ؟
در توضيح ديدگاه امام ، اشاره به دو نكته لازم است : نكته اول آن كه بزرگان منزه است و همه احكام نظير... اوليت و آخريت و احديت و واحديت ، اوصاف ظهور و بطون در هويت غيبى تحقق ذاتى - مستهلك در احديت ذاتيه - متحقق اند و كليه آن چه در نشئه هستى جلوت كده غيب خويش را بر خويش جلوه داد، جلوه اول بر صفت وحدت تام بود؛ و اين وحدتى است كه اصل و اساس و مايه و خميره همه فاعليات و قابليات است و از جهت اضافه به غيب ذات از آن به احد ياد مى شود (كه اولين وصف مقام غيب الغيوبى است ) و به لحاظ تعلق اين وحدت به ظهور و جلوه ذات از آن به واحد نام برده مى شود و فيض وجود از ناحيه اين اسم ظاهر مى گردد.
نكته ديگر آن حقيقت كمال اسمايى از غير طريق ظهور حق در عين ثابت انسان كامل تحقق نمى پذيرد و اين حقيقت (انسان كامل ) - كه از آن به كون جامع نيز ياد مى شود - مشتمل بر همه اسماى جزئى ، كلى و مفاتيح غيب الهى است . از آن چه اشاره شد، مراد آن عارف بزرگ (امام خمينى ) به خوبى به دست خواهد آمد كه ، چگونه حقيقت هستى از همه قيود منزه است و تعين احدى و واحدى و تجلى حق به اسم جامع كلى در مظهر كلى محمدى چگونه است ؟ (126)
در بيان يكى از بزرگان اهل معنا درباره مسئله خلافت انسان كامل چنين ، آمده است :
چون رسالت و نبوت پيامبر اسلام خاتم رسالت و نبوت و وجوديش ‍ رحمت براى همه عالميان است . پس لازم است كه شريعت او دائمى و تا روز قيامت برقرار باشد. در نتيجه ، بايد ماءخذ رسالت و معدن خلافت او به حقيقت خزانه علم الهى متصل باشد تا بر عين ثابت همه عالم و آدم و احكام و مقتضيات ذاتى آنان آگاه باشد. هم چنين بتواند براى آن ها برابر خواست هاى شان حجت آورده و آن ها را هدايت كند. و از سوى ديگر، قدرت بر هر چيز، فرع بر علم و آگاهى از آن است ، بنابر اين ، پيامبر قطب عالم بوده و قطب هرگز بيش از يكى نمى تواند باشد.
مطلب ديگر آن كه براى حفظ و دوام شريعت او وجود خليفه و جانشين ضرورى و واجب است ، تا به جاى آن حضرت تمام وظايف الهى را به عهده گيرد. پس لازم است كه معدن و ماءخذ علم خليفه او نيز همان معدن و ماءخذ علم رسالت باشد، تا بتواند بر آن چه پيامبر قدرت و علم داشت او نيز قدرت و علم داشته باشد، زيرا خليفه در حكم مستخلف است . بنابراين ، خليفه پيامبر نيز قطب عالم است . از اين رو، در يك زمان بتواند متعدد باشد. پس بر خلاف پندار بعضى از عرفا (127) - كه خليفه را به خليفه ظاهرى و باطنى قسمت نموده - و توهم بعضى از فلاسفه (128) - كه خليفه را به خليفه اعلم و اعقل تقسيم كرده - خلافت الهى قابل چنين تقسيم هايى نيست ، زيرا خليفه همانند خود مستخلف در امور تكوين و تشريع ، محور و قطب است و قطب هرگز تعدد بردار نمى باشد. (129)
امام خمينى در پاسخ پندار محى الدين عربى مبنى بر اين كه ؛ پيامبر اسلام به خلافت بعد از خود تصريح نكرده ، چنين اظهار مى دارد:
خلافت معنوى كه عبارت است از: مكاشفه معنويه حقايق با اطلاع بر عالم اسما و اعيان ، نص بر آن واجب نيست ، اما خلافت ظاهرى كه از شئون نبوت و رسالتى كه تحت اسماى كونيه داخل است ، اظهار بر آن واجب است . از اين رو، پيامبر اكرم به آن تصريح نموده است ، زيرا خلافت ظاهرى كه منصب الهى است همانند نبوت امرى است كه بر مردم پوشيده است ، روى اين جهت تصريح به آن واجب و لازم مى باشد. قسم به جان دوست كه تصريح و تنصيص خلافت بر پيامبر از بزرگ ترين واجبات الهى بوده و تضييع اين مسئله خطرناك با بيان نكردن آن باعث تشتت امر امت و اختلال آثار نبوت و از بين رفتن آثار شريعت مى شد. اين كار از قبيح ترين امورى است كه نسبت به افراد عادى سزاوار نيست ، چه رسد به اين كه به پيامبر گرامى اسلام نسبت داده شود. (130)
اين ديدگاه حضرت امام مبتنى بر آن مشرب بلند عرفانى اوست كه مى گويد: شاءن و موقعيت پيامبر در هر نشئه از نشئه هاى عالم ، حفظ حدود الهى است و خليفه پيامبر كسى است كه مظهر صفات وجودى و كمالات الهى او باشد. از اين رو، در رساله مصباح الهداية الى الخلافة و الولاية در اين باره گفته است :
شاءن پيامبر صلى الله عليه و آله در هر نشئه از نشئه ها و هر عالم از عوالم ، حفظ حدود الهى و منع خروج از حد اعتدال و باز داشتن از مقتضاى طبيعت ؛ يعنى رهايى مطلق است ، زيرا منع كلى از مقتضاى طبيعت خروج حكمت و قسر در طبيعت است . بنابراين ، پيامبر كسى است كه با دو اسم شريف الحكم و العدل ظاهر شده ، تا از رهايى طبيعى جلوگيرى كرده و دعوت به اعتدال كند. خليفه او نيز بايد كسى باشد كه مظهر صفات او باشد و اين حقيقت يكى از معانى حديثى از اميرالمؤ منين عليه السلام است (كه ) در اصول كافى و توحيد صدوق آمده : اولى الامر را با معروف و عدل و احسان بشناسيد. (131)
4. معيت و احاطه علمى انسان كامل بر عالم  
موضوع ديگرى كه درباره جايگاه و نقش انسان كامل در نظام هستى كه قابل بررسى است و در ره آورد فكرى امام خمينى نيز توجه عميقى به آن نازل شده آن است كه انسان كامل به دليل برخوردارى از خلافت و ولايت الهى ، با عالم و آدم ، معيت دارد، زيرا احاطه قيومى به حقايق عالم از خواص و آثار ولايت است . پس جهان هستى با معيت قيومى انسان كامل قائم و دائم است ، زيرا انسان كامل مظهر معيت قيومى حق سبحانه است ، بدين بيان كه يكى از خواص وحدت ذاتى ، معيت قيومى با كثرات است و از باب حضور همه چيز در نزد او و احاطه قيومى وى بر همه اشيا، هيچ چيزى از ديدگاه او پنهان نيست . نه تنها علم او به هستى تعلق مى گيرد، بلكه تمام مراتب و مشاهد وجودى ، درجات علم اويند. به همين دليل ، كليه اشيا مراتب سمع ، بصر، اراده و قدرت او هستند. (132) انسان كامل نيز از اين كه مظهر همه اسما و صفات حق سبحانه است ، مى تواند مظهر معيت قيومى خداى متعال با همه چيز و همه كس باشد. از اين رو، امام خمينى در اين باره مى گويد:
اين كه اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: كنت مع الانبياء باطنا و مع رسول الله ظاهرا ، از آن جهت است كه حضرت مولا على عليه السلام ، صاحب ولايت مطلقه كليه است و ولايت باطن خلافت و ولايت مطلقه كليه باطن خلافت مطلقه كليه است . از اين رو، حضرت به لحاظ برخوردارى از مقام ولايت كليه ، در باطن (نه فقط) با همه افراد همراه بوده و شاهد اعمال همگان است ، بلكه با همه چيز معيت دارد و معيت قيومى او جلوه اى از معيت قيومى حق سبحانه مى باشد. اما اين كه روايت معيت را به انبيا اختصاص داده ، به اين دليل است كه ولايت در انبيا بيش تر است . (133)
آن چه از كلام اميرالمؤ منين ، درباره معيت وى با همه انبيا عليهم السلام بيان شد، در سخنان رسول اكرم صلى الله عليه و آله نيز درباره او عنوان شده ، چنان كه فرمود: بعث الله عليا مع كل نبى سرا، و معى جهرا. (134)
پس با توجه به معيت قيومى انسان كامل با نظام آفرينش بسيارى از معارف دينى جايگاه خاص خود را پيدا مى كند و اسرار زيادى از حقايق الهى پديدار مى شود كه از جمله آن ها: سريان نور محمدى و ولايت علوى در ذرات وجود - از عالم ارواح تا به عالم اجساد - است ، زيرا يكى از حقايق بسيار شيرين كه در صحف كريمه اهل معرفت درباره انسان كامل عنوان شده ، همين است كه قطب عالم وجود و حقيقت انسان كامل بايد در همه مراتب وجود سير كرده و در جميع حقايق تجلى كند. قيصرى در تبيين اين مسئله به كلام منسوب به اميرالمؤ منين على عليه السلام استدلال كرده و گفته است :
آن چه را گفتم در كلام ولى الله ، قطب موحدين على بن ابى طالب مورد تاءييد قرار گرفته است ، زيرا در خطبه اى كه بر فراز منبر كوفه ايراد نمود، فرمود:
انا نقطة باء بسم الله ، انا جنب الله الذى فرطتم فيه ، و انا القلم و انا اللوح المحفوظ و انا العرش ، و انا الكرسى ، و انا السموات السبع و الارضون . (135)
خلاصه سخن در اين باره آن است كه اگر حق سبحانه در كسى با صفات و افعال خود تجلى كند، عبد خود را در حالتى شهود مى كند كه جميع مراتب وجودى (اعضا، شعب و فروع )، وجود او هستند. و اين چنين كسى مستهلك در عين توحيد است و قدم بر فرق ملك و ملكوت مى گذارد. به اعتبار دارا بودن اين مقام اميرالمؤ منين در همان خطبه فرمود: من نقطه باء بسم الله ، قلم اعلى ، لوح محفوظ، عرش ، كرسى و آسمان هاى هفت گانه و زمين هستم . بايد توجه داشت كه اگر وجود مقدس حضرت علوى كه در اين خطبه خود را عرش الهى خوانده است - كه مقصود از عرش مقام علم ربوبى است - مقام واحديت از تجلى وجودى او ظاهر شده و تحقق عينى يافته است . به اعتبار آن كه مقام كرسى و سدرة المنتهى و جنت الماءوى و آسمان ها و مراتب عالم مثال و برزخ و عالم اجسام همه و همه از تجليات نور عظيم مقام ولايت ظهور كرده و از رقايق وجودى اوست و هر دقيقه اى با اصل و حقيقت خود متحد است ، سخن امام زين العابدين عليه السلام كه در مسجد جامع دمشق بعد از حادثه كربلا در حال اسارت فرمود: انا ابن مكة و مناء و انا ابن زمزم و الصفاء (136)، به همين معنا حمل مى شود، چون مكه ، منى و زمزم و صفا همه جلوه اى از وجود و رقيقه اى از حقيقت محمدى و علوى و از تجليات عظيم نور ولايت آن ها و از مراتب اعضا و شعبه هاى وجودى آنان است .
يكى از آثار و جلوه هاى معيت قيومى انسان كامل با عالم ، احاطه وجودى او بر عالم و آدم است ، بدين جهت قرآن كريم درباره احاطه انسان كامل بر جهان امكان خطاب به رسول اكرم مى فرمايد:
در قيامت ما از هر امتى شاهدى مى آوريم كه شاهد اعمال ، عقايد و اخلاق آن ها باشد، و تو را به عنوان شاهد كل ، شاهد بر انبيا و امت هايشان مى آوريم . (137)
پس پيامبر اسلام بر همه جزئياتى كه در جهان امكان در حيطه انسانيت مى گذرد و مربوط به امت هاست ، شهادت مى دهد و همه خلافت ها، نبوت ها، و ولايت ها زير پوشش شهادت ، شهيد كه وجود مبارك رسول اكرم است قرار دارد.
بر اساس دلايل و روايات فراوان حقيقت حضرت ختمى مرتبت با طينت و حقيقت ائمه اثنى عشر در واقع و نفس الامر متحد بوده و تعدد و اختلاف حقيقى ندارند. پس همان احاطه وجودى و شهادت بر اعمال همگان كه براى پيامبر اكرم است ، براى امامان معصوم نيز خواهد بود. از اين رو، يكى از ابواب كتاب هاى روايى شهادت الهى آنان بر خلق است . حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: ان الله طهرنا و عصمنا و جعلنا شهداء على خلقه و حجته فى ارضه . (138)
نكته اين حديث نورانى آن است كه :
اولا، لازم است كه اين شاهدها از مقام عصمت برخوردار باشند و ثانيا، نه تنها ظاهر و صورت محسوسه اعمال ، بلكه از حقيقت قلب افراد آگاه باشند و ثالثا، حاضر و غايب بودن اشخاص نزد آن ها يكسان باشد. چنان كه از لفظ شهيد استفاده مى شود، اين شهادت بايد بر اساس رؤ يت و ديدن با چشم صورت گيرد نه آن كه روى دلايل علم گفته شود. (139)
5. هماهنگى و تطابق كتاب تكوين و تدوين  
يكى از حقايقى كه درباره جايگاه انسان كامل در نظام عالم مطرح و در ره آورد عرفانى امام خمينى نيز توجه فراوان به آن شده است . هماهنگى و تطابق او به عنوان كتاب تكوين الهى با كتاب تدوين حق ، يعنى قرآن كريم است . بر اساس اين هماهنگى بزرگان اهل معنا نوعا از انسان كامل به عنوان وجود عينى قرآن كريم ياد مى كنند. يكى از انديشمندان بزرگ در اين باره گفته است :
اين دو كتاب تدوينى و تكوينى ، هر دو مطابق هم اند و انسان كامل هم با هر يك از آن ها مطابق است آن چنان كه عالم را و يا انسان كامل را در يك كفه ترازو و قرآن را در كفه ديگر آن قرار دهيم ، مى بينيم كه سر مويى تفاوت ندارد، لذا انسان كامل عالم است و انسان كامل قرآن است ، پس بايد گفت :
جهان انسان شد و انسان جهانى از اين پاكيزه تر نبود بيانى (140)
در زمينه مسئله هماهنگى كتاب تكوين و تدوين و جايگاه انسان كامل حقايق و معارف بسيارى در آثار بزرگان اهل معنا، به خصوص امام خمينى رحمه الله وجود دارد كه به ترتيب تحت چند عنوان بيان مى شود:
الف ) آيات آفاقى و انفسى  
براى تبيين اين حقيقت بايد به اين معنا توجه شود كه در نزد عارفان ، عالم هستى با تمام كليات و جزئيات خود كتاب الهى است و عقل اول و نفس ‍ كل ، صورت ام الكتاب است و ام الكتاب همان حق سبحانه است كه گاهى از آن به عقل اول و زمانى به لحاظ احاطه وجودى او به همه امور عالم به ام الكتاب تعبير مى شود.
چنان كه از تحقق تمام حقايق در نفس كل به طور تفصيل به كتاب مبين تعبير مى شود، همين طور به نفس منطبعه در جسم كل به دليل آن كه تعلق به حوادث و اوضاع فلكى دارد، كتاب محو و اثبات اطلاق مى شود.
اما انسان كامل كتابى است كه جامه همه اين كتاب هاست ، زيرا او نسخه عالم كبيره است ، چنان كه اين حقيقت در سخن منسوب به حضرت على عليه السلام آمده است :
اتزعم انك جرم صغير
و فيك انطوى العالم الاكبر
و انت الكتاب المبين الذى
باحرفه يظهر المضمر (141)
انسان كامل از حيث روح و عقل ، كتاب عقلى است كه از او به ام الكتاب ياد مى شود و از لحاظ قلب كتاب لوح محفوظ است و از جهت نفس او كتاب محو و اثبات ناميده مى شود. (142)
بنابراين ، انسان كامل مانند كتاب جامع ، اما مختصر از ام الكتاب است كه عبارت از حضرت احدى جمعى الهى خواهد بود و تمام حقايق فعلى وجوبى و نسبت هاى صفاتى ربوبى غير از وجوب ذاتى در او جمع است . از اين رو، اميرالمؤ منين فرمود:
نزلونا عن الربوبية ثم قولوا فى فضلنا ما استطعتم ، فان البحر لا ينزف ، و سر الغيب لا يعرف ، و كلمة الله لا توصف (143)؛
پايين تر از مقام ربوبيت ، هر چه در فضيلت ما مى توانيد بگوييد، زيرا آب دريا با كشيدن تمام نمى شود و اسرار غيب كاملا نا شناختنى ، و كلمه الهى وصف ناپذير است .
گفتنى است كه از نظر قرآن كريم و هم چنين ره آوردى اهل معنا، همه عالم هستى و تمام مراتب وجودى آن آيات خداى سبحان معرفى شده ، چنان كه قرآن كريم مى فرمايد:
ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لآيات لاولى الاباب # الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا... (144)
و نيز در سوره فصلت فرمود:
سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق (145)
خداوند سبحان در اين دو آيه شريفه و آيات ديگر از نظام هستى و خلقت عالم و آدم و تبديل و تحول آن به عنوان آيات خويش ياد كرده كه هر صاحب انديشه اى مى تواند با مطالعه آن ها به اين حقيقت دست يافته و اعتراف كند كه نظام هستى هدف مند آفريده شده است . اين حقايق قرآنى در ادبيات عرفانى - خصوصا در گلشن راز - بسيار زيبا بازگو شده است :
به نزد آن كه جانش در تجلى است
همه عالم كتاب حق تعالى است
عرض اعراب ، جوهر چون حروف است
مراتب همه چو آيات وقوف است
از او هر عالمى ، چون سوره اى خاص
يكى زان فاتحه ، ديگر چو اخلاص
نخستين آيتش عقل كل آمد
كه در وى هم چو باى بسمل آمد
دوم نفس كل آمد آيت نور
كه چون مصباح شد در غايت نور
سوم آيت در او شد عرش رحمان
چهارم آية الكرسى همى خوان
پس از وى ، جرم هاى آسمانى است
كه در وى سوره سبع المثانى است
نظر كن باز، در جرم عناصر
كه هر يك آيتى هستند باهر
پس از عنصر بود جرم سه مولود
كه نتوان كرد اين آيات معدود
به آخر گشت نازل نفس انسان كه
بر ناس آمد آخر ختم قرآن (146)
اما از انسانى كه آيت انفسى حق ، نسخه جامع جميع كتب اصلى الهى و كتاب جمع الجمع قرآنى است ، به امام مبين و كتاب مبين تعبير مى شود. اين كتاب با وحدت خود شامل جميع كتب است و به لحاظ تنزل اين كتاب از آسمان مطلق به ارض مقيد، همه كتب موجود در عوالم هستى در او تعين پيدا كرده است . اين كتاب صورت نقطه احديت بسيطه وجودى الهى است كه اصل جميع نقطه ها، حروف وجودى ، مبداء تعين و تمام نقطه و حروف است . بايد توجه داشت كه نقطه ، كنايه از ذات حق است و باء، كنايه از ظهور آن حضرت به اسما و صفات است . مراد از بودن نقطه تحت باء نيز انخفاض و نزول آن حقيقت از آسمان وحدت و اطلاق به عالم امكان و ارض تعينات و عالم كثرت و ماهيات است ، و بعد از آن تنزل ، ارتقا و عروج به اعلى درجات جنت ذات و صفات است ، تا آن كه عهده دار سمت خلافت و ولايت تام الهى شود.
به اعتبار همين جامعيت ، انسان نسخه تام كتاب عالم وجود است ، آن چه در عوالم موجود است از عقل اول تا هيولاى اولى در انسان وجود دارد، البته با يك حقيقت زايد كه عبارت از فنا و رسيدن به مقام قاب قوسين ، يعنى مقام واحديت و مرتبه او ادنى ، يعنى مقام احديت باشد. از اين رو، اگر كسى صحيفه وجود نفس انسانى را مطالعه كند، تمام حقايق را مطالعه كرده است ، بلكه مى يابد كه جميع عوالم بسط ظهور و نحوه ظهور و تعينات حقيقت انسان كامل است ، چنان كه لسان الغيب حافظ شيرازى گفته است :
اين همه عكس مى و نقش نگارين كه نمود
يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد
حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد
اين همه نقش در آينه اوهام افتاد
به اعتبار تطابق نسخه وجود انسانى و نسخه عالم وجود، بطون كتاب فرقانى حق (عالم وجود) و كتاب قرآنى حق (انسان كامل ) داراى هفت يا هفتاد بطن است . چنان كه عارف و حكيم متفقند، نفس انسانى مراتبى دارد كه از آن به لطايف هفت گانه تعبير مى شود كه عبارت اند از:
1. طبع ، به اعتبار آن كه مبداء حركت و سكون است .
2. نفس ، به اعتبار آن كه مبداء ادراكات جزئى است .
3. قلب ، به اعتبار آن كه مبداء ادراكات كلى تفصيلى است .
4. روح ، به لحاظ حصول ملكه بسيط كه خلاقيت تفاصل با اوست .
5. سر، به لحاظ فناى او در مقام فعال .
6. خفى ، به لحاظ فناى او در مقام واحديت .
7. اخفى ، به اعتبار فناى او در مرتبه احديت .
اين مراحل در اصطلاح حكيم عبارت است از: عقل هيولانى ، عقل بالملكه عقل بالفعل ، عقل مستفاد، مقام محو، كه مقام توحيد افعالى است ، طمس ‍ كه مقام توحيد صفاتى است و محق ، كه مقام توحيد ذاتى است . (147)
هر يك از مراحل هفت گانه نفس انسانى مطابق مراتب هستى تنظيم شده اند، زيرا لطيفه طبع انسان كامل مطابق با كتاب مسطور و رق منشور و لطيفه نفس او مطابق با كتاب قدر و لوح محو و اثبات است . لطيفه قلب او نظير لوح محفوظ و لطيفه روح او مانند كتاب جبروت و قلم اعلى و عقل اول (است ) و لطيفه سر او، نظير كتاب لاهوتى و حضرت واحديت و برزخيت كبرا، و لطيفه خفى او محاذى با حضرت احديت ذاتى و كتاب لاهوتى و مقام او ادنى و لطيفه اخفائيه او موازى با غيب الغيوب و غيب اخفى است . (148)
اين حقايق در گلشن راز به گونه اى شيرين و دل نشين چنين بيان شده است :
تو مغز عالمى ، زان در ميانى
بدان خود را كه تو جان جهانى
جهان عقل و جان سرمايه توست
زمين و آسمان پيرايه توست
از آن دانسته اى تو جمله اسما
كه هستى صورت عكس مسما
ظهور قدرت و علم و ارادت
به توست اى بنده صاحب سعادت
سميعى و بصير وحى و گويا
بقا دارد نه از خود، ليك از آن جا
زهى اول كه عين آخر آمد
زهى باطن كه عين ظاهر آمد (149)
 

 

next page

fehrest page

back page