قال :
| عـجـبـا عـجـبـا لغفله الانسان |
|
| |
قطع الحيوه بذله و هوان |
| فـكـرت فـى الدنـيـا فـكـانـت منزلا
|
|
| |
عندى كبعض منازل الركبان |
| مـجـرى جميع الخلق فيها واحد |
|
| |
فكثيرها و قليلها سيان |
| ابغى الكثير الى الكثير مضاعفا |
|
| |
و
لوا قتصرت على القليل كفانى |
| لله درالوارثـين كاننى |
|
| |
باخصهم متبرم بمكانى |
| قـلقـا تـجهزنى الى دارالبلا |
|
| |
متحسرا لكرامتى بهوان |
| مـتـبريا حتى اذا نشر الثرى |
|
| |
فوقى طوى كشحا على هجرانى |
شـاعـر چنين مى گويد: عجب است از غفلت انسان تا چه اندازه در غفلت است
كه زندگى را با ذلت و پستى طى مى كند. من وقـتى درباره دنيا فكر كردم
آن را مانند بعضى از منزلهاى سـواران رهـگـذر يافتم . راه عبور تمام
خلق در آن يكى بيش نيست ، يعنى تولد و مردن . پس بسيار و كم آن يكسان
است ، يعنى چه بسيار لوازم دنيا را داشته باشد و چه مختصر همه از يك
راه مى روند و امتيازى در كار نيست . من در اين دنيا طلب زيادتى مى كنم
و هر چه به دست مى آورم باز دو برابر آن را مى خواهم . و هرگاه به جزئى
از ما يحتاج اكتفاء مى كردم هـر آيـنه مرا كفايت مى كرد. گوارا باد
وارثين را كه گويا مـن مخصوص آنها جمع آورى مى كنم . اضطرابى در من
يافت شـده كـه در ايـن دار بـلا مـرا وادار بـه جـمـع آورى كرده در
حـالى كه خود را از كرامت و بزرگوارى به پستى انداخته ام . و در روز
قـيـامت كسانى كه براى آنها جمع آورى كرده ام از من بيزارى مى جويند و
دورى مى كنند.
و قال :
| نل ما بذلك ان تنال |
|
| |
فانما تعطى و تسلب للّه |
| و اعـلم بـانـك غـافل |
|
| |
فى
الغافلين و انت تطلب |
| و المشكلات كثيره |
|
| |
و
الوقف عندالشك اصوب للّه |
| يبغى المهذب فى الامور |
|
| |
جميعها و من المهذب للّه |
آنـچـه مـى خـواهى در دنيا به دست آور كه آنچه به تو داده انـد پس
خواهند گرفت . و بدان به درستى كه تو يكى از افـراد غـافـل هـسـتـى كه
در ميان غافلين گرفتار شده اى و مـرگ در طـلب تـو اسـت و مـشـكـلات
زمانه بسيار است . و در مـوردى كـه يـقـين در صلاح آن ندارى توقف و صبر
نيكوتر است ؛ چون شخص مى كوشد كه نيكو را پيدا كند در ميان همه و كيست
كه نيكو باشد.
و روى انـه وجـد عـلى بـاب مـديـنـه يـابـن آدم
غـاقـص الفـرصـه عـنـد امـكـانـهـا و كـل الامـور الى مـدبـرهـا و لا
تـحـمـل عـلى نـفـسـك هـم يـوم لم ياءتك فانه ان يكن من اجلك يـاءتـى
الله فيه برزقك و لا تكن عبره للناظرين و اسوه بـالمـغـروريـن فـى
جـمـع المـال عـلى المـال فـكم من جامع لبعل حليلته و تقتير المرء على
نفسه توفير لخزانه غيره .
نـقـل شـده كـه بـر دروازه شـهـرى اين كلمات يافته شد: اى پـسـر آدم
هـرگـاه امـكان پيدا كردى به قرص نانى به آن اكتفا كن . و امور را به
مدبران واگذار. و امروز غم فردا را نـداشـتـه بـاش . اگـر فـردا از
عـمـر تـو بـاشـد خـداونـد مـتـعـال روزى تـو را خـواهـد رسـاند. و خود
را عبرت ديگران قـرارمـده و روش مـغـروريـن را در پـيـش نـگـيـر كـه
امـوال را بـالاى يـكـديـگـر جمع آورى كنى . پس چه بسيار كـسـانـى
كـه جـمـع مى كنند براى شوهر زن خود كه بعد از مـرگ او بـه شـوهـر رود
و آن اموال در اختيار آن شوهر قرار داده شـود. و هـر كس بر خود در امر
معيشت سخت گيرى كند او خزانه مال ديگرى را پر كرده است .
و قـال الخـليـل . انـما يجمع المرء المال لاحد
ثلثه كلهم اعدائه اما زوج امـرءتـه او زوجـة ابـنـه او زوج بـنـتـه
فـمـال المـرء لهـؤ لاء ان تـركـه فـالعـاقـل الناصح لنفسه الذى ياخذه
معه زادا لآخرته و لا يؤ ثر هولاء على نفسه .
شعر:
| يـا جـاهلا لا هيا والد هر يومقه |
|
| |
مفكرا اى باب عنه يغلقه |
| جـمـعـت مـا لا فـقـل لى هـل جـمـعـت له
|
|
| |
يـا غافل القلب اياما تفرقه |
خـليـل بـن احـمـد كـه يـكى از اوتاد خود بوده گفته : شخص مـال را
بـراى يكى از سه نفر جمع مى كند كه هر سه دشمن او هـسـتـنـد: يـا بـراى
شـوهـر زنـش يا زن پسرش يا شوهر دخـتـرش ، كـه اگـر شـخص مالى بعد از
خود بگذارد براى ايـنـهـا اسـت . پس آن كس كه عاقل باشد و خير خواه نفس
خود بـاشـد مـال خـود را تـوشـه آخـرت خـود قـرار مـى دهد و اين
دشـمـنان را بر خود مقدم نمى دارد. اى كسى كه جمع مى كنى در حـال غـفلت
و روزگار در كمين تو است كه از چه راهى در بـه روى تـو بـندد.اى غافل
مالهايى كه جمع كرده اى بگو ببينم آيا وقت خرج كردن آن را هم جمع كرده
اى يعنى آيا مى دانى كه اين قدر عمردارى كه آن را به مصرف برسانى .
و لابى العتاهيه
| اصـبـحـت و الله فـى مـضـيـق |
|
| |
هل
من دليل الى الطريق |
| اف الدنـيـا تـلاعـبت بى |
|
| |
تلاعب الموج بالغريق |
ابـى العـتـاهـيـه گـفـتـه اسـت : بـه خـدا مـن در تـنـگناى دنيا
گرفتار شده ام آيا راهنمايى هست كه مرا براى نجات از كيد و مـكـرهـاى
دنـيـا راهـنمايى نمايد. اف باد بر دنيا كه با من بـازى مـى كـند هم
چنان كه موج دريا با آدم غرق شده بازى مى كند.
و قال ايضا:
| نظرت الى الدنيا بعين مريضه |
|
| |
و
فكره مغرقه و تدبير جاهل |
| فـقـلت هى الدنيا التى ليس مثلها |
|
| |
و
نافست منها فى غرور و باطل |
| وضـعـيـت احقابا اما هى طويله |
|
| |
بلذات ايام قصار قلائل |
بـاز مـى گـويـد بـه دنيا نظر كردم با چشم مريض و فكر كـوتـاه و
تـدبـيـر جـاهـلانـه پس گفتم اين دنيايى است كه مـثـل آن نـيـسـت و از
او در حـال غـرور و بـاطـل عـبـور كردم و مدتهاى طولانى عمر خود را
بالذتهاى روزهاى كوتاه و كم ضايع كردم .
و قال :
| و ان امـرء دنـيـا اكـبـر هـمـه |
|
| |
لمـسـتـمـسـك مـنـهـا بحبل غرور |
مى گويد: كسى كه دنيا را بزرگترين هم خود قرار دهد هر آينه چنگ زده و
ريسمان سست بى اعتبارى را گرفته كه با كوچكترين حركتى در پرتگاه نيستى
خواهد رفت .
و قال آخر:
| طلبتك يا دنيا فاعذرت الطلب |
|
| |
و
ما نلت الا الهم و الغم و النصب |
| و اسـرعـت فـى ذنـبـى و لم اقـض حسرتى
|
|
| |
و
لم ارحظا كالقنوع لا هله |
| و ان يـجـمـل الانـسـان مـا عـاش فى الطلب
|
|
| |
هربت بذنبى منك ان تقع الهرب |
اى دنيا تو را طلبيدم و نهايت كوشش خود را در اين راه انجام دادم ليكن
بجز هم و غم و زحمت چيز ديگرى به من نرسيده در گـنـاه خـود سـرعـت و
حسرت خود را به پايان نبردم پس از گـنـاه خـود فـرار كـردم بسوى تو اگر
فرار واقع شود و نـديـدم حـظ و بـهره مانند قناعت بر اهلش و اين كه
انسان تا زنده است در طلب دنيا قانع باشد و حرص نداشته باشد.
و قـال رسـول صـلى الله عـليه و آله : لا
تخالفوا على الله فى امـره فـقـالوا و مـا ذاك يـا رسـول الله قال
تسعون فى عمران دار قد قضى الله خرابها.
پـيـغـمـبـر صلى الله عليه و آله فرمود: در امر خدا مخالفت نـكـنـيـد و
بـر خـلاف رفـتـار نـنـمـايـيـد! عـرض كـردند: يا رسـول الله مراد از
اين فرمايش چيست فرمود: شما سعى مى كـنـيـد در آبـاد و مـعـمـور كـردن
خـانـه اى كـه خـداى متعال حكم به خرابى آن نموده است .
و كـان عـلى بـن الحـسـيـن زيـن العـابـديـن
عليهما السلام يتمثل بهذه و يقول :
| و مـن يـصـحـب الدنـيـا يـكـن مـثـل قـابـض
|
|
| |
على الماء جاثية فروج الاصابع |
. نيست او در خيرى هيچ دنيا با رفاقت همچنين ماند نمى دست آب وصف اين كه طورى همان بردارد از مـشتى بـخـواهـد و كند باز را خود انگشتان بنشيند زانو دو به است كسى مانند باشد داشته انتظار دوستى فرمود: مى شعر مـتـمثل السـلام عـليـه العـابـديـن زيـن حـضـرت>
و قـال النـبـى صـلى الله عـليـه و آله : ان
الله تـعالى جـعـل الدنـيـا دار بـلوى و الاخـرة دار عـقـبـى فـجـعـل
بـلوى الدنـيـا لثواب الآخرة سببا و ثواب الآخرة من بـلوى الدنيا عوضا
فياءخذ ليعطى و يبتلى ليجزى و انها سـريـعـة الزوال و شـكـبـة
الانـتـقـال فاحذروا حلاوة رضاعها لمـرارة فـطـامـهـا و اهـجـروا لذيـذ
عـاجـلهـا لكـرامة آجلها و لا تواصلوها و قد قضى الله اجتنابها و لا
تسعوا فى عمرانها و قـد قـضـى الله خـرابـهـا فـتـكـونـوا بسخطه
متعرضين و لعقوبته مستحقين .
و قال الشاعر:
| الدار دار نـوائب و مـصـائب |
|
| |
و
فجيعه باحبه و حيائب |
| ما ينقضى رزئى بفرقه صاحب |
|
| |
الا اصبت بفرقه من صاحب |
| فـاذا مـضى الالاف عنك تظنه |
|
| |
و
المونسون فانت اول ذاهب |
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: به تحقيق خداى تعالى دنيا را
دار محنت و بلا قرار داده و آخرت را دار عقوبت و جـزا قـرار داده . پس
بلاهاى دنيا را سبب جزاى آخرت قرار داده و ثـواب آخـرت را عـوض بـلاى
دنـيـا. پس چيزهايى كه بـنـده در دنـيـا بـه آن دلبـستگى دارد از او مى
گيرد تا در آخـرت نعمت باقيه به او عطا فرمايد. و در اينجا او را مبتلا
مـى كـنـد تـا آنـجـا بـه او جـزا دهد. و دنيا زود گذر و شبكه انتقال
است ، يعنى با بلاها و ناراحتيها. اينها در دام مى افتند ليـكـن
نـتـيـجـه اش ايـن اسـت كـه بـه آن عـالم انـتـقـال پـيدا مى كند. و
دنيا به منزله مادر شيردهى است كه به فرزندان خود شير مى دهد. و اين
شير او گرچه شيرين است ولى به تلخى باز گرفتن نمى ارزد. لذا مى فرمايد
دورى كـنيد از شيرينى شير خوارگى به خاطر تلخى باز گـرفـتـن آن و دورى
كـنـيـد از ايـن لذت مـوجـود به خاطر آن سـخـتى ها كه در انتظار شماست
. و خدا حكم فرموده است كه از دنـيـا دورى كـنـيد و اجتناب نماييد. پس
شما خود را به او نـچـسـبانيد و مانند يار عزيز او را در آغوش نگيريد و
سعى در عـمـران و آبـادانـى آن نـكـنـيـد و حـال آن كـه مـشيت حق تعالى
قرار گرفته در عاقبت كار به خـرابى آن . پس هرگاه شما در عمران او كوشش
كرديد خود را متعرض غضب خدا نموده ايد و مستحق عقوبت او گرديده ايد. و
مضمون شعر شاعر اين است .
ايـن خـانـه خـانـه بـلاهـا و مـصيبتهاست و جاى مبتلا شدن به فـراق
دوستان است . هنوز ابتلاى من به فراق دوستى تمام نـشـده كـه مـبـتـلا
بـه فـراق دوست ديگر مى گردم . و اگر هـزارها سال با دوستان انس داشته
باشى عاقبت جدايى است و تو اول كسى هستى كه از آنها جدا مى شوى .
باب چهارم : در ترك دنيا
روى عـن النـبـى صـلى الله عـليـه و آله
انـه قـال : النـاس فـى الدنـيا ضيف و ما فى ايديهم عارية و ان الضيف
راحل و ان العارية مردودة الا و ان الدنيا عرض حاضر يـاكل منها البر و
الفاجر والاخرة وعد صادق يحكم فيه ملك عادل قاهر فرجم الله من نظر
لنفسه و مهد لرمسه و حبله على عاتقه ملقى قبل ان ينفد اجله و ينقطع
امله و لا ينفع الندم .
از پـيـغمبر صلى الله عليه و آله سلم : چنين رسيده است كه فـرمـود:
مـردم در دنـيـا به منزله ميهمانانند و آنچه از لوازم دنـيـا در دسـت
آنـهاست امانت است و بالآخرة ميهمان بايد كوچ كـنـد و امـانـت هـم رد
شـود. آگـاه بـاشـيـد دنـيا سفره اى است گـسـتـرده كـه خـوب و بـد از
آن مى خوردند و آخرت وعده اى اسـت راسـت كـه حـاكـم در آن سـلطـان عادل
مسلطى است . پس خدا رحمت كند آن كس را كه درباره خود بـيـنـديـشـد و
تـهـيـه قـبـر خـود را در حال آزادى و اختيار ببيند پيش از آن زندگانى
او تمام شود و مدت آرزوهاى او به پايان رسد و در آن وقت ديگر پشيمانى
به او نفعى نرساند.
فقال الحسن عليه السلام : من احب الدنيا ذهب خوف
الآخرة من قـلبـه و مـن اراد حـرصـا عـلى الدنـيا لم يزدد منها الا
بعدا و ازداد هـو مـن الله بـغـضا و الحريص الجاهد و الزاهد القانع
كـلاهـمـا متوف اكله غير منقوص من رزقه شيئا فكلام التهافت فـى النـار
و الخـيـر كله فى صبر ساعة واحدة تورث راحة طـويـلة و سـعادة كثيرة و
الناس طالبان طالب يطلب الدنيا حـتى اذا ادركها هلك و طالب يطلب الآخرة
حتى اذا ادركها فهو ناج فائز. و اعلم ايها الرجل انه لا يضرك ما فاتك
من الدنيا و اصابك من شدائدها اذا ظفرت بالآخرة و لا ينفعك ما اصبت من
الدنيا اذا حرمت الآخرة .
از حـضـرت امـام حـسن مجتبى عليه السلام رسيده كه فرمود: كـسـى كـه
دنـيـا را دوسـت دارد خـوف آخـرت از دل او مـى رود. و كـسى كه زياد
براى دنيا حرص بزند غير از دورى از دنـيـا بـهـره نمى برد و سبب مى شود
كه بسيار مـورد بـغـض و عـداوت خدا قرار گيرد. و آن كس كه با جديت براى
دنيا حرص مى ورزد و آن كس كه با قناعت و زهد اوقات طى مى كند هر دو رزق
مقرر خود را كاملا دريافت خواهند كرد و چـيـزى از رزق زاهـد قـانـع كم
نخواهد شد. و آن حريص در اثـر فـعـاليـت بسيار و گفتار شر خود را مستحق
آتش خواهد كـرد. و تـمـام خير در اين است كه زندگى دنيا را به آخرت
سـبـب راحـتـى طولانى تو شود آخرت و سعادت بسيار در آن عالم نصيب تو
گردد. و مردم در طلب كردن دو دسته اند: يك دسته دنيا را طلب مى كنند تا
وقتى كه به آن رسيدند سبب هـلاك آنـها مى گردد. و يك دسته طالب آخرتند
كه وقتى آن را درك كردند سبب نجات و رستگارى آنها فراهم مى گردد. و
بـدان اى مـرد كـه اگر به آخرت دست يافتى و آن را به دسـت آوردى آنـچـه
از دنـيـا از تو فوت شود و آنچه شدائد دنـيـا بـه تـو بـرسـد ضـررى
متوجه تو نشده ، و اگر از مـقـامـات و درجـات آخرت محروم شدى آنچه از
منافع دنيا به تو برسد براى تو فايده نخواهد داشت .
و كـتـب عـمـر بن عبدالعزيز الى الحسن البصرى
عظنى . فـكـتـب اليـه ان راءس مـا يـصـلحك الزهد فى الدنيا و الزهد
بـاليـقـيـن بـالفـكـر و الفـكر هو الاعتبار فاذا فكرت فى الدنيا لم
تتخذها اهلا ان تنفع نفسك بجميعها فكيف ببعضها و وجـدت نـفـسـك اهـلا
ان تـكـرمـهـا بـهـوان الدنـيـا و اذكـر قـول الله عـزوجـل : و كـل
انـسـان الزمـنـاه طائرة فى عنقه و نـخـرج له يـوم القـيـمـة كتابا
يلقيه منشورا.(132)
فلقد عـدل عـليـك مـن جـعـلك حـسـيبا على نفسك لقوله تعالى : اقرا
كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا.(133)
عمربن عبدالعزيز به حسن بصرى نوشت كه مرا موعظه كن ! پـس بـراى او
نـوشـت كـه : بـزرگـترين چيزى كه تو را اصـلاح مـى كند زهد در دنيا است
. و زهد به وسيله يقين پيدا مـى شـود و يـقـيـن بـه سـبـب فـكـر حـاصـل
مى گردد. و فكر عبارت است از عبرت گرفتن . پس زمـانى كه در امور دنيا
فكر كردى آن را شايسته نمى دانى اگـرچـه تـمـام آن در اختيار تو باشد و
به نفع تو باشد چـه رسـد بـه ايـن كـه بـعضى از آن را مالك باشى . و مى
دانـى كـه گرامى داشتن نفست به اين است كه دنيا را خوار و بـى مـقـدار
بدانى و به ياد بياور آيه كريمه قرآن را كه خـداى مـتـعـال مى فرمايد:
و هر انسانى را نامه عملش را به گـردنـش آويزان خواهيم نمود و خارج مى
كنيم با او در قيامت كـتـابـى كـه مـى بـيـنـد آن را گـشـوده . و خـداى
مـتـعـال بـا تـو بـه عدالت رفتار فرموده كه تو را محاسب بـرخـوردت
قـرار داده و مـى فرمايد: بخوان كتاب خود را و بس است كه تو خود حساب
خود را بنمايى .
و قـال : لقـد صـبـحت فى الدنيا اقواما كانوا و
الله قرة عـيـنـهم فى الصلوة و كلامهم شفاء الصدور و كانوا و الله فـى
الحـلال ازهـد مـنـكـم فـى الحـرام و كـانـوا عـلى النـوافل اشد محافظة
منكم على الفرائض و كانوا و الله من حـسـنـاتـهـم و مـن اعـمـالهـم
الحـسـنـة ترد عليهم اكثر وجلا من اعـمـالكم السيئة ان تعذبوا بها و
كانوا و الله يخافون من حـسـناتهم ان يظهر اشد خوفا منكم من سيئاتكم ان
تشهروا و كانوا و الله يستترون حسناتهم كما تستترون انتم سيئاتكم و
كـانـوا مـحـسـنـيـن فـهـم مـع ذلك يـبـكـون و انـتم تسيئون و
تـضـحـكـون فـانا لله و انا اليه راجعون ظهر الجفا و قلت العـلمـاء و
تـركـت السـنـة و هـجـر الكـتاب و شاعة البدعة و تعامل الناس بالمداهنة
و تقارضوا الثنا ذهب الناس و بقى حـثـالة مـن النـاس و لتـبـكوا ان
تدعوا فلا تجابوا و يظهر عـليـكـم ايـدى المشركين فلا تغاثوا فاعدوا
الجواب فانكم مـسـئولون و الله لو تـكـاشـفـتـم مـا تدافنتم فاتقوا
الله و قـدمـوا فـضـلكـم فـان مـن كان قبلكم كانوا ياخذون من الدنيا
بـلاغهم و ياءثرون بفضل ذلك اخوانهم المؤ منين و مساكينهم و ايـتـامـه
و اراملهم فانتبهوا من رقد+تكم فان الموت فضح الدنيا و لم يجعل لذى عقل
فرحا.
فرمود: به تحقيق در دنيا كسانى صبح كردند كه نور چشم آنـهـا در نـمـاز
بـود و كـلام و گـفتار آنها سبب شفاى دردهاى درونـى و روحـى بـود. و
آنـهـا در حلال بيشتر احتياط مى كردند از شما در حرام و بر مستحبات
بـيـشتر مواظبت داشتند از شما بر واجبات و قسم به خدا آنها از
عـباداتشان بيشتر مى ترسيدند از شما بر كارهاى بد و گـنـاه . و مـى
تـرسـيدند كه براى تقصير در انجام عبادات مـعـذب بـشوند و شما بر انجام
گناهان چنين نمى ترسيد. و آنـهـا از ظـاهر شدن كارهاى خويشان بيشتر مى
ترسيدند از شـمـا از ظـاهـر شدن كارهاى بدتان كه مى ترسيد به آنها
مـشـهـور شـويد. آنها به خدا قسم كارهاى خوبشان را پنهان مـى كـردنـد
چـنـانچه شما كارهاى بدتان را. و آنها نيكوكار بودند و با اين حال گريه
مى كردند و شما كارهاى بد مى كنيد و مى خنديد. فانا لله و انا اليه
راجعون . و جفا و ستم ظـاهر گرديده و علما كم شده اند. و سنت و دستورات
پيغمبر و آل او ترك شده و از كتاب خدا و قرآن كريم دورى مى كنند. و
بـدعـتـهـا و كارهاى خارج از دين شايع شده . و مردم غيرت ديـن را از
دسـت داده و بـا مـداهـنـه و چـاپـلوسـى با يكديگر رفـتـار مى كنند،
يعنى اين يكى در موقع لازم بدون حقيقت از آن ديگرى مدح و ثنا مى گويد
تا در وقت ديگر او هم مدح او را گـويـد و اصلا مقيد نيستند كه آنچه مى
گويند حقيقت دارد يا نه . و مردمى بودن از دست رفته و تفاله اى بيش از
مردم بـاقى نمانده . و بايد به حال خود گريه كنيد كه دعا مى كنيد به
اجابت نمى رسد و دشمنان و كفار و مشركين بر شما مـسـلط شـده انـد و
كـسـى به فرياد شما نمى رسد. بدانيد ايـنـهـا همه را از شما سؤ ال
خواهند كرد پس جواب مهيا كنيد. بـه خـدا قـسـم اگر پرده برداشته شود و
شما آن چنان كه هـسـتـيـد ظـاهـر شـويد براى دفن و به خاك سپردن يكديگر
اقـدام نـخواهيد كرد. پس از خدا بترسيد و زيادى مالهاى خود را پـيـش
فرستيد به تحقيق كسانى كه پيش از شما بودند به قدر كفايت از دنيا اكتفا
مى نمودند و آنچه بيشتر داشتند بـه بـرادران ديـنى و فقراء غفلت بيدار
شويد. به تحقيق مـرگ سـبـب رسـوا شـدن اهـل دنياست و براى هيچ صاحب
عقلى خوشنودى باقى نمى گذارد.
و اعـلمـوا انـه مـن عـرف ربه احبه فاطاعه و من
عرف عداوة الشيطان عصاه و من عرف الدنيا و عذرها باهلها زهد فيها و ان
المؤ من ليس بذى لهو و لا غفلة و انما همته التفكر و الاعتبار و
شـعـاره الذكـر قـائمـا و قـاعـدا و عـلى كل حال نطقه ذكر و صمته فكر و
نظره اعتبار لانه يعلم انه يـصـبـح و يـمـسـى بـين اخطار ثلثة اما
ببلية نازلة او نعمة زائلة او مـيـتـة قـاصـبـة و لقـد كـدر ذكـر
المـوت عـيـش كـل عـاقـل فـعـجـبـا لقـوم نـودى فـيـهـم بـالرحـيـل و
هـم غـافـلون عـن التـزود و لقـد عـلمـوا ان لكـل سـفـر زادا لا بـد
مـنـه حـبـس اولهـم عـن آخرهم و هم لاهون ساهون .
و روى فـى قوله تعالى : و آتيناه الحكم صبيا(134)،
عن يـحـيـى عـليـه السـلام انـه كـان له سـبـع سـنـيـن فـقـال له
الصـبـيـان امـض مـعـنـا نـلعـب . فقال : ليس للعب خلقنا.
و بدانيد به درستى كه آن كس كه خدا را شناخت او را دوست دارد پـس
اطـاعـت مـى كـنـد او را و آن كـس كـه شـناخت دشمنى شـيـطـان را بـر
خـلاف نظر او رفتار مى كند و فرمان او را نمى برد. و كسى كه دنيا و مكر
و خدعه او را با اهلش دانست بـه او بـى مـيـل و بـى رغـبت مى شود. و به
تحقيق كه مؤ من داراى لهـو و لعـب نـيـسـت و از خـود و عـاقـبـت كـار
خـود غافل نمى شود. و جز اين نيست كه همت او فكر كردن و عبرت گـرفـتـن
اسـت . و شـعـار او ذكـر اسـت . در هـر حـال ايـسـتـاده و نـشـسته
گفتار او ذكر است و سكوت او فكر است و نظر و نگاه او عبرت است . زيرا
مى داند كه هر صبح و شـام يـكـى از سـه خـطـر مـتـوجـه اوسـت : يـا
بـلايـى نازل مى شود يا نعمتى از او گرفته مى شود يا مرگ او را غـافـل
گـيـر مـى كـنـد. و بـه تـحـقـيـق كـه ياد مرگ عيش هر عـاقـل را مـكـدر
كـرده است . پس عجب است از قومى كه در بين آنـهـا بـانـگ كـوچ كـردن
زده شده و آنها غافلند از برداشتن تـوشـه و خـرجـى بـراى ايـن راه دور
و دراز و حـال آن مـى دانـد هر سفرى را خرجى لازم است ، آخر آنها به
اول آنـهـا مـلحـق مـى شـونـد و آنـهـا در حال بازى و فراموشى به سر مى
برند.
روايـت شـده در ذيـل ايـن آيـه شـريـفـه : در حال كودكى مقام نبوت و
پيغمبرى به حضرت يحيى داديم ، آن بـزرگـوار در سـن هـفـت سـالگـى بـود.
اطـفـال به او گفتند بيا با ما بازى كن حضرت يحيى عليه السلام در جواب
اطفال فرمود : خلقت ما براى بازى نيست .
و قـال امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام فـى
قـول الله تـعـالى : و لا تـنـس نـصـيـبـك مـن الدنيا،(135)
قـال : لا تـنـس صـحـتك و قوتك و شبابك و غناك و نشاطك ان تطلب الآخرة
.
و قـال اخـرون هـو الفـكـر مـن جـمـيـع مـا تملك لا تنس انه هو نصيبك
من الدنيا كلها لو ملكتها.
امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـلى عليه السلام در معنى اين آيه كريمه : فراموش
نكن نصيب و بهره خود را از دنيا، فرمود: فراموش مـكـن صـحـت بـدن و
قـوت آن و جـوانى و غنى و بى نيازى و نشاط و آزادى افكار خود را كه با
اينها آخرت را طلب كنى .
ديـگـران در مـعـنـى آيـه كريمه گفته اند مراد اين است كه ؛ فـكـر كـنى
كه اگر جميع دنيا را مالك بودى نصيب و بهره تـو از دنـيـا هـمـان اسـت
كـه بـراى خـود پيش بفرستى و در آخرت ذخيره كنى .
و قال على بن الحسين عليهماالسلام : اعظم الناس
قدرا من لم يبال الدنيا فى يد من كانت .
حـضـرت زيـن العـابـدين عليه السلام فرمود: بزرگترين مردم از حيث قدر و
منزلت كسى است كه اهميت ندهد كه دنيا در دست چه كسى است .
و قـال مـحـمـد بن الحنفيه : من كرمت نفسه عليه
هانت الدنيا عنده .
محمد حنفيه پسر اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: كسى كه شخصيت خود را
گرامى و محترم شمارد دنيا در نزد او خوار و بى مقدار باشد.
و قال رسول الله صلى الله عليه و آله : لا يزداد
الزمان الا شدة و العمر الا نقصانا و الرزق الا قلة و العلم الا ذهابا
و الخـلق الا ضـعـفـا و الدنـيـا الا ادبـارا و النـاس الا شـحـا و
الساعه الا قربا يقوم على الاشرار من الناس .
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: پيوسته زمان و روزگـار او بـه
شـدت اسـت . و عـمـرهـا رو بـه نـقـصـان و كـوتـاهـى است . و رزقها رو
به كمى است . و علم رو به از بـيـن رفـتـن اسـت . و خـلق رو بـه
ضـعـفـنـد، و دنـيـا در حـال ادبـار و گـذشـتـن اسـت . و مـردم در حال
زيادتى بخلند و قيامت رو به نزديكى است و بر مردم شرور و بد به پا مى
شود.
و قـال : و كـان الكـنـز الذى تـحـت الجـدار
عـجـبا لمن ايقن بـالمـوت كـيـف بـفـرح و عجبا لمن ايقن بالرزق كيف
يحزن و عـجـبـا لمـن ايـقـن بـالنار كيف يذنب و عجبا لمن عرف الدنيا و
تقلبها باهلها كيف يطئمن اليها.
حـضـرت در بـاره گـنـجـى كـه خـداى متعال در سوره كهف در قصه ملاقات و
رفاقت حضرت موسى و خضر با يكديگر نقل مى فرمايد كه سه جريان پيش آمد و
آخـرى آنـهـا بـنـا نـمـودن ديوارى بود كه خراب شده بود و حـكـمـت آن
را چـنـيـن بيان فرمود كه اين از يتيمانى است و در زيـر آن گـنـجى است
خواستم وقتى آنها بزرگ شدند از آن بـهره مند گردند فرمود: مراد از آن
گنج لوحى بود كه در آن ايـن كـلمـات نـوشـتـه بود: عجب است از كسى كه
يقين به مرگ دارد چگونه خوشحال است . و عجب است از كسى كه يقين بـه رزق
مـقدار الهى دارد چگونه حزن و اندوه در او پيدا مى شود. و عجب است از
كسى كه يقين به آتش و عذاب قيامت دارد چـگـونـه گـنـاه مـى كند. و عجب
است از كسى كه شناخته است دنـيـا را و مـى بـيـنـد كـه چـگـونـه بـا
اهـل خـود رفـتـار مـى كند و هيچ چيز آن ثابت و برقرار نيست چگونه به
آن اطمينان مى كند.
و قـال رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله : اذا
احب الله عـبـدا ابـتـلاه و اذا احـبة الحب البالغ افتناه فقالوا و ما
معنى الافتناء قال لا يترك له مالا و لا ولدا و ان الله تعالى يتعهد
عـبـده المـؤ مـن فـى نفسه و ما له بالبلاء كما يتعهد الوالدة ولدها
باللبن و انه ليحمى عبده المؤ من من الدنيا كما يحمى الطبيب المريض من
الطعام .