هابيل و قابيل هر دو فرزندان
آدم بودند و يكى به اراده خود، در جان گلزار نشاند و ديگرى با جنايت
قتل برادر، در جان خويش كوير آفريد.
((قل هل يستوى الاعمى و
البصير ام هل تستوى الظلمات و النور؛(35)
بگو: آيا كور و بينا يكسانند و يا تاريكى و نور برابرند؟))
((افمن كان مؤ منا كمن
كان فاسقا لا يستوون ؛(36)
آيا آن كه ايمان آورد همانند بندگان بزه كار است ؟ چنين نيست ، هرگز
برابر نمى باشند.))
چون دستت با دست معطرى مصافحه نمود، ساعاتى چند از دستت بوى عطر خيزد،
و چون با شخصى نورانى در تماس باشى ، ساعاتى چند از نور او اقتباس كنى
حتى ياد خوبان چنين است ، حال بنگر كه وقتى سرمايه ممكنات را اين خاصيت
است ، ياد حضرت واجب الوجود را چند خاصيت باشد؟
موسسى بن عمران عليه السلام در مناجات با پروردگار عرض كرد:
پروردگارا! اگر دورى ، تا با صداى بلند تو را بخوانم ، اگر نزديكى ، تا
با تو مناجات داشته باشم . خداوند به او وحى نمود: من همنشين كسى هستم
كه مرا ياد كند. موسى عليه السلام عرض كرد: در چه حال به ياد تو پردازم
؟ خداوند فرمود: در همه حال به ياد من باش .(37)
حال بنگر كه دستى معطر دست تو را معطر كند، ياد آدمى نورانى تو را
نورانى كند، ياد خدا با تو چه ها تواند كرد؟!
| الحذر اى مرگ بينان بارعوا |
|
العجل اى حشر بينان سارعوا |
| هر كه يوسف ديد جان كردش فدا |
|
هر كه گرگش ديد برگشت از هدا |
| مرگ هر كس اى پسر همرنگ اوست |
|
پيش دشمن ، دشمن و بر دوست دوست |
| پيش ترك آيينه را خوش رنگى است |
|
پيش زنگى آينه هم زنگى است |
| اى كه مى ترسى ز مرگ اندر فرار |
|
آن ز خود مى ترسى اى جان هوشدار |
| زشت روى توست نى رخسار مرگ |
|
جان تو همچون درخت و مرگ برگ |
| از تو رسته است ار نكويست ار بد است |
|
ناخوش و خوش هم ضميرت از خود است |
| گر ز خارى خسته اى خود كشته اى |
|
ور حرير و قز، درى خود رشته اى |
(مولوى )
| گلعذار اندر درون به از برون |
|
عارفان را صد بهار است از درون |
| چون پيام آرد صبا از حسن يار |
|
در درونت بشكفد صد گلعذار |
| دست ساقى چون نوزاد چنگ عشق |
|
در دل هر ذره بينى رنگ عشق |
| در درون داريم صدها گلستان |
|
كه برون ناديده اى يك لاله زان |
| هر كجا روى آورى آنجاست او |
|
هر طرف را بنگرى پيداست او |
| چون زند بر ساز تو زخمى نگار |
|
صد ترانه در درون آيد به كار |
| آن كجا كه شاخه اش در گل بود؟ |
|
وين كجا كه گلبنش در دل بود |
| غافلان را از برون سالى وعيد |
|
عارفان را در درون هر روز عيد |
| گلعذارى در دل صاحبدلان |
|
بس كوير اندر نهاد غافلان |
| هر دمى بر عارفان صدها نويد |
|
در وصال دوست هر روز است عيد |
(مؤ لف )
| كودكان گر چه كه در بازى خوشند |
|
شب كشانشان سوى خانه مى كشند |
| شد برهنه وقت بازى طفل خرد |
|
دزد ناگاهش قبا و كفش برد |
| آن چنان سرگرم بازى اوفتاد |
|
كان كلاه و پيرهن رفتنش ز ياد |
| نى شنيدى انما الدنيا لعب |
|
باز دادى رخت و گشتى مرتعب |
| پيش از آنكه شب شود جامه بجو |
|
روز را ضايع مكن در گفتگو |
| هين سوار توبه شو در دزد رس |
|
جامه را از دزد بستان باز پس |
| مركب توبه ، عجايب مركب است |
|
بر فلك تازد به يك لحظه ز پست |
| ليك مركب را نگه مى دار از آن |
|
كو بدزديد آن قبايت ناگهان |
| تا ندزديد مركبت را نيز هم |
|
پاسدار اين مركبت را دمبدم |
(مولوى )