در مدرسه خواندى طول جبال
هيماليا چند است و پر آب ترين رودخانه دنيا رود آمازون است ، دانستى كه
فاصله زمين با ماه چند و با خورشيد چند است ، دانستى كه سردار فلان جنگ
كه بود و لشكرش چند، به راستى كه در اندوختن اين گونه دانش ها چقدر رنج
برده و چه زمان از عمر را به پاى آنها ريختيم ، و كس هم نگفت كار بدى
مى كنيم ، اما بالاترين دانش كه بعد از دريافت توحيد، دانش عاقبت كار
است از آن غفلت داريم ، حقيقت آنكه همه اين مسئله را مى دانند، ولى
سرگرمى اين حيات عاجل و دنياى فريبا آن گونه ما را به بازى گرفته كه
مصلحت ضرورى خويش را از دست داده ايم :
| روزها فكرتم اين است و همه شب سخنم |
|
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم |
| از كجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود |
|
به كجا مى روم ؟ آخر ننمايى وطنم ؟ |
| مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا |
|
يا چه بوده است مراد وى از اين ساختنم |
| جان كه از عالم علويست يقين مى دانم |
|
رخت خود باز برآنم كه بدانجا فكنم |
| مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك |
|
چند روزى قفسى ساخته اند از بدنم |
| خنك آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست |
|
به اميد سر كويش پر و بالى بزنم |
| تا به تحقق مرا منزل و ره ننمايى |
|
يك دم آرام نگيرم ، نفسى دم نزنم |
| من به خود نامدم اينجا كه به خود باز روم
|
|
آنكه آورد مرا باز برد تا وطنم |
(مولوى )
| خيزيد عاشقان كه سوى آسمان رويم |
|
ديديم اين جهان را، تا آن جهان رويم |
| نى نى كه اين دو باغ اگر چه خوش است و خوب
|
|
زين هر دو بگذريم ، بدان باغبان رويم |
| سجده كنان رويم سوى بحر، همچون سيل |
|
بر روى بحر زان پس ما كف زنان رويم |
| زين كوى تعزيت به عروسى سفر كنيم |
|
زين روى زعفران به رخ ارغوان رويم |
| چون طوطيان سبز به پر و بال نغز |
|
شكر شكن شويم و به شكرستان رويم |
| جان آينه كنيم به سوداى يوسفى |
|
پيش جمال يوسف با ارمغان رويم |
(مولوى )
| ما ز بالاييم و بالا مى رويم |
|
ما ز درياييم و دريا مى رويم |
| ما از اينجا و از آنجا نيستيم |
|
ما ز بى جاييم و بى جا مى رويم |
| قل تعالوا آيت است از جذب حق |
|
ما به جذبه حق تعالى مى رويم |
| كشتى نوحيم در طوفان روح |
|
لاجرم بى دست و بى پا مى رويم |
| راه حق تنگ است چون سم الخياط |
|
ما مثال رشته يكتا مى رويم |
| خوانده اى انا اليه راجعون |
|
تا بدانى كه كجاها مى رويم |
| اختر ما نيست تا دور قمر |
|
لاجرم فوق ثريا مى رويم |
| همت عاليست در سرهاى ما |
|
از علا تا رب اعلا مى رويم |
(مولوى )
| هيچ محتاج مى گلگون نه اى |
|
ترك كن گلگونه ، خود گلگونه اى |
| اى رخ گلگونه ات شمس الضحى |
|
اى گداى رنگ تو گلگونه ها |
| باده كاندر خم هم جوشد نهان |
|
ز اشتياق روى تو جوشد چنان |
| اى همه دريا چه خواهى كرد: نم ؟ |
|
وى هه هستى چه مى جويى عدم ؟ |
| تو خوشى و خوب و كان هر خوشى |
|
پس چرا تو منت باده كشى ؟ |
| اى غلامت عقل و تدبير است و هوش |
|
چون چنينى خويش را ارزان فروش ؟ |
(مولوى )
| به مرداد مه ، يخ فروشى به سوز |
|
بناليد كز سر بشد نيمروز |
| خريدار كم بود و سرمايه رفت |
|
به سر آفتاب آمد و سايه رفت |
| همه مايه را در گذر آب برد |
|
شكيبم ز تن وز دلم تاب برد |
| به اين آب نانى به دستم نماند |
|
به بى آبيم روزگاران نشاند |
| به دست تهى چون به منزل شوم ؟ |
|
به سوى كسان بى نوا چون روم ؟ |
| چو شوريد حالم بر اين مرد زار |
|
به غم خوارى خويشم افتاد كار |
| كه من نيز سرمايه دارم به باد |
|
به بى مايگى چون توان زيست شاد؟ |
| چو ره توشه در كف نه و مايه نى |
|
شب سرد و تاريك و كاشانه نى |
| چه سود است رفتن در آن منزلم |
|
كه از گريه آيد دو پا در گلم |
| اميدم تويى اى تو فضلت عميم |
|
گدا را نپرسد كس الا كريم |
| به عمرى به انعام خو كرده ايم |
|
از اين خوان رحمت بسى خورده ايم |
| مران خوشه چين كاشناى توايم |
|
به خوان كرم بى نواى توايم |
| عزيزان ره آشنايان دهند |
|
كريمان به خوان بى نوايان برند |
| به باب كرم حلقه بر در زنيم |
|
گدا را كه دريابد الا كريم ؟ |
(مؤ لف )