6 گناه گاه در پنهانى صورت
مى گيرد و ما سعى مى كنيم كسى بر آن آگاه نباشد، اما گاه به صورت علنى
است مانند كسى كه در حضور صدها نفر در سخنرانى خود غيبت ديگرى مى كند
يا خانم بدحجابى كه در برابر همه خلايق با خود نمايى گناه مى نمايد،
مردم ناظر بر گناهانى هستند كه علنى است ، اما بر بسيارى گناهان پنهانى
آگاه نيستند، ولى خداوند چگونه است ؟
((يعلم سركم و جهركم
ويعلم ما تكسبون ؛(116)
مى داند پنهانى و آشكار شما را و مى داند آنچه را كسب مى كند.))
7 هر كار ابتدا و ميانه و پايانى دارد، بسا ما به ابتدا يا پايان فعلى
آگهى داريم . خداوند از شروع هر كار و ابتدا و حين عمل و پايان عمل خبر
دارد و ناظر عمل است . در اين آيه دقت فرماييد:
((ما تكون فى شاءن و ما
تتلوا منه من قرآن و لا تعملون من عمل إ لا كنا عليكم شهودا إ ذ تفيضون
فيه و ما يعزب عن ربك من مثقال ذرة فى الا رض و لا فى السماء و لا
اءصغر من ذلك و لا اءكبر إ لا فى كتاب مبين ؛(117)
و نباشى تو در امرى و نخوانى از كتابى و نكنى كارى جز اينكه ما بر آن
حضور داريم از زمانى كه آغاز مى كنى و پنهان نمى ماند از پروردگارت ذره
اى در زمين و نه در آسمان و نه كوچك تر و نه بزرگ تر از آن الا در كتاب
آشكار مندرج است .))
8 مرور زمان ، گاه اعمال انسان را از نظر خود و ديگران محو كرده و به
فراموشى مى سپارد، اما اگر وقايع ثبت شود و ماندگار گردد، مراجعه به آن
يادآورى و حيات بخشيدن به وقايع گذشته است ، با آنكه خداوند را فراموشى
و نسيان نيست بسا براى يادآورى خود انسان و نشان دادن گذشته او برايش
پرونده سازى موجب مى شود و در حيات جديد آن را باز كرده و او را به
مشاهده پرونده خود وا مى دارند:
((إ نا نحن نحى الموتى و
نكتب ما قدموا و آثارهم ؛(118)
به راستى كه ما زنده مى كنيم مردگان را و مى نويسيم آنچه پيش فرستادند
و آثار آن را.))
واى از اين پرونده كه بسا بعد از مرگ مادام به صفحات افزوده شود، در
لغت آثار هم بينديش كه بسيارى از اعمال ما بذر گونه است كه در زمين مى
ماند و به مرور زمان مى رويد و سپس از آن نهال ها مى دمد و از آن نهال
ها بس باغ و جنات و جنگل ها ايجاد مى شود، واى آن كس را كه از او بذر
خارى در زمين دنيا كشت شده باشد و خوش گل افشان ها را كه از آنها سال
ها گلستان ها و بوستان ها ماند. مسجدى ، بيمارستانى ، دبستانى ، موقوفه
اى كه بسا سال ها بعد از خود به پرونده درخشانش افزوده گردد.
اما افسوس كه چاه كن هميشه در ته چاه است ، بكوش تا در رهگذر مردم چراغ
نشانى نه چاه ، درخت گل نشانى ، نه خار؛ گيرم كسى مارستان و خارستان از
خود گذاشت تو بهارستان و گلستان از خود باقى نه :
| روز محشر هر نهان پيدا شود |
|
هم ز خود هر مجرمى رسوا شود |
| دست و پا بدهد گواهى با بيان |
|
بر فساد او به پيش مستعان |
| دست گويد من چنين دزديده ام |
|
لب بگويد من چنين بوسيده ام |
| پاى گويد من شدستم تا منى |
|
فرج گويد: من بكردستم زنا |
| چشم گويد غمزه كردستم حرام |
|
گوش گويد چيده ام سوء الكلام |
| پس چنان كن فعل خود كان بى زبان |
|
باشد اشهد گفتن و عين بيان |
| گر سيه كردى تو نامه عمر خويش |
|
توبه كن ز آنها كه كردستى تو پيش |
| عمر گر بگذشت بيخش اين دم است |
|
آب توبه اش ده اگر او بى نم است |
| بيخ عمرت را بده آب حيات |
|
تا درخت عمر گردد با ثبات |
(مولوى )
| خوشا دلى كه ز غير خداست آسوده |
|
ضمير خويش ز وسواس ديو پالوده |
| خوش آنكه جان گرامى به حق فدا كرده |
|
تنش به بندگى مخلصانه فرسوده |
| دمى چگونه تواند به ياد حق پرداخت |
|
كه نيست يك نفس از فكر غير آسوده |
| دلا بيا كه ز غير خدا بپردازيم |
|
كنيم سر خود از ياد غير پالوده |
| دل از جهان بكنيم و به حق دهيم ، جهان |
|
وفا ندارد و تا بوده اين چنين بوده |
| اگر نه قابل درگاه حق تعالى ايم |
|
چه گشته ايم ز سر تا به پاى آلوده |
| زنيم دست ارادت به دامن آن كو |
|
به خاك پاى عزيزان جبين خود سوده |
| فريب كاسه دنيا مخور كه دارد زهر |
|
خوش آن كسى كه بدين كاسه لب نيالوده |
| براى توشه به علم و عمل قيام نماى |
|
كه عن قريب قيامت نقاب بگشوده |
(فيض كاشانى )
| زليخا چو گشت از مى عشق مست |
|
به دامان يوسف در آويخت دست |
| چنان ديو شهوت رضا داده بود |
|
كه چون گرگ در يوسف افتاده بود |
| بتى داشت بانوى مصر از رخام |
|
بر او معتكف بامدادان و شام |
| به معجر رخش را بپوشيده و سر |
|
مبادا كه زشت آيدش در نظر |
| زليخا دو دستش ببوسيد و پاى |
|
كه اى سست پيمان سركش در آى |
| روان گشتش از ديده بر چهره جوى |
|
كه بر گرد و ناپاكى از من مجوى |
| تو در روى سنگى شدى شرمسار |
|
مرا شرم نايد ز پروردگار؟! |
(سعدى )
| همچو آن حجره زليخا پر صور |
|
تا كند يوسف به ناگاهش نظر |
| چونكه يوسف سوى او مى ننگريد |
|
خانه را پر نقش خود كرد از مكيد |
| تا به هر سو بنگرد آن خوش عذار |
|
روى او را بيند او بى اختيار |
| بهر ديده روشنان يزدان فرد |
|
شش جهت را مظهر آيات كرد |
| تا به هر حيوان و نامى كانگرند |
|
از رياض حسن ربانى چرند |
| بهر اين فرمود با آن اسپه او |
|
حيث وليتم فثم وجهه |
| از قدم گر در عطش آبى خورند |
|
در درون آب حق را ناظرند |
| آنكه عاشق نيست او در آب در |
|
صورت خود بيند اى صاحب نظر |
| صورت عاشق چو فانى شد در او |
|
پس در آب اكنون كرا بيند بگو؟ |
(مولوى )