| اى ساقى جان پر كن ، آن ساغر پيشين را |
|
آن راهبر دل را، وان راهزن دين را |
| آن مى كه ز دل خيزد، با روح در آميزد |
|
مخمور كند جوشش ، مر چشم خدا بين را |
| آن باده انگورى ، مر امت عيسى را |
|
وين باده منصورى ، مر ملت ياسين را |
| خم هاست از آن باده ، خم هاست از اين باده
|
|
تا نشكنى آن خم را، هرگز نچشى اين را |
| اين حالت اگر باشد، اغلب به سحر باشد |
|
آن را كه بر اندازد، مر بستر و بالين را
|
(مولوى )
| گر با سحرها خو كنى ، صوت خدا را بشنوى |
|
دل را اگر يكسو كنى ، هر شب ندا را بشنوى
|
| در آن سكوت جانفاز، از عرش مى آيد صدا |
|
گوش دگر بايد تو را، تا آن صدا را بشنوى
|
| محو جهان راز شو، با جان شب دمساز شو |
|
تا از گلوى مرغ حق ، نام خدا را بشنوى |
| بال خدايى ساز كن ، تا عرش حق پرواز كن |
|
كز قدسيان گل نغمه حى على را بشنوى |
| باغ دعا پر گل شود، هر برگ گل بلبل شود |
|
در باغ شب گر بگذرى ، عطر دعا را بشنوى |
| از سبزه ها و سنگ ها سر مى زند آهنگ ها |
|
گر گوش جان پيدا كنى ، آهنگ ها را بشنوى
|
پس دانستى كه اين جوى شراب از آن كوهسار معرفت جوشد كه در دنيا در
گنجينه جان اندوختى و در همين جهان هم مادام تو را سرمست مى داشت .
| اى نور ديدگان من از من جدا مشو |
|
اى آشناى جان من جدا مشو |
| نه دل به خانه بود و نه كاشانه اى گزيد |
|
بودى تو خاندان من از من جدا مشو |
| اين شام زندگى است كه ماهش تو بوده اى |
|
اى نور آسمان من از من جدا مشو |
| در خلوت سحر به توام رازها بود |
|
از همدم شبان من از من جدا مشو |
| حتى به خواب بود به لب بى ارادتم |
|
نام تو بر زبان من از من جدا مشو |
| هر جا بريد عشق توام خلوت سكوت |
|
بودى تو در بيان من از من جدا مشو |
| هم خود تو بوده اى اگرم ره سپرده شد |
|
در هر قدم توان من از من جدا مشو |
| بر جان نشسته اى ، كه حياتم حيات توست |
|
اى هستى و روان من از من جدا مشو |
| مقصد تو، حور و قصورم تو، عشق تو |
|
هم خلد و هم جنان من از من جدا مشو |
| بر جان نشسته ، چه گنجى ندانمت |
|
در ژنده پيرهان من از من جدا مشو |
| در دل اگر شكفت دو صد لاله از اميد |
|
بودى تو باغبان من از من جدا مشو |
(مؤ لف )
| چو خواهد شد رخ اندر خاك ريزان |
|
رخ اندر خاك ماليد اى عزيزان |
| برانديشيد از آن ساعت كه در خاك |
|
فرو ريزد دو رخ چون برگ گل چاك |
| نخواهد بود تا تو هيچ همراه |
|
مگر سوز دل و اشك سحرگاه |
| چرا خفتى تو چون شد عمر بسيار |
|
نمى گردى ز خواب مرگ بيدار |
| الا اى روز و شب در خواب رفته |
|
بر آمد صبح پيرى و تو خفته |
| نمى ترسى كه مرگت خفته گيرد |
|
دلت را غافل و آشفته گيرد |
| تو در خوابى و بيداران برفتند |
|
عزيزان و وفاداران برفتند |
| عزيزا! عمر شد درياب آخر |
|
شبان روزان مشو در خواب آخر |
| به شب خواب و به روزت خواب غفلت |
|
كه شرمت باد، اى غرقاب غفلت |
| زهى لذت كه در شب هاى تارى |
|
نياز خويش با حق عرضه دارى |
| گشايى پيش حق دست نيازى |
|
گهى در گريه و گه در نمازى |
| چنين شب گر كند يزدان كرامت |
|
نيازى گفت شكرش تا قيامت |
| خوشا با حق شبى تاريك بودن |
|
ز خود دور و به او نزديك بودن |
رابعه را گفتند: از كجا مى آيى ؟ گفت از آن جهان . گفتند: كجا خواهى
رفت ؟ گفت : بدان جهان . گفتند: اينجا چه مى كنى ؟ گفت : نان اين جهان
خورم و كار آن جهان ساز كنم .
| دهد نطفه را صورتى چون پرى |
|
كه كرده است بر آب صورتگرى ؟ |
| ببين تا يك انگشت از چند بند |
|
به صنع الهى به هم در فكند؟ |
| پس آشفتگى باشد و ابلهى |
|
كه انگشت بر حرف صنعش نهى |
| تاءمل كن از بهر رفتار مرد |
|
كه چند استخوان پى زد و وصل كرد؟ |
| كه بى گردش كعب و زانو و پاى |
|
نشايد قدم بر گرفتن ز جاى |
| از آن سجده بر آدمى سخت نيست |
|
كه در صلب او مهره يك لخت نيست |
| دو صد مهره بر يكديگر ساخته است |
|
كه گل مهره اى چون تو پرداخته است |
| رگت بر تن است اى پسنديده خوى |
|
زمينى در او سيصد و شصت جوى |
| بهايم برو اندر افتاده خوار |
|
تو همچون الف بر قدم ها سوار |
| نزيبد تو را با چنين سرورى |
|
كه سر جز به طاعت فرو آورى |
| تو را آنكه چشم و دهان داد و گوش |
|
اگر عاقلى در خلافش مكوش |
(سعدى )
| به امرش وجود از عدم نقش بست |
|
كه داند جز او كردن از نيست ، هست ؟ |
| دگر ره به كتم عدم ره برد |
|
وز آنجا به صحراى محشر برد |
| پرستار امرش همه چيز و كس |
|
بنى آدم و مرغ و مور و مگس |
| نه مستغنى از طاعتش پشت كس |
|
نه بر حرف او جاى انگشت كس |
| زمين از تب لرزه آمده ستوه |
|
فرو كوفت بر دامنش ميخ كوه |
| ز ابر افكند قطره اى سوى يم |
|
ز صلب اوفتد نطفه اى در شكم |
| از آن قطره اى لؤ لؤ ى لالا كند |
|
وز اين صورتى سرو بالا كند |
| دهد نطفه را صورتى چون پرى |
|
كه كرده است بر آب صورتگرى ؟ |
(سعدى )
| ز سگان كويت اى جان كه دهد مرا نشانى ؟ |
|
كه نديدم از تو بويى و گذشت زندگانى |
| دل من نشان كويت به جهان بجست عمرى |
|
كه خبر نبود او را كه تو در ميان جانى |
| ز غمت چون مرغ بسمل شب و روز مى تپيدم |
|
چو به لب رسيد جانم پس از آن دگر تو دانى
|
| به عتاب گفته بودى كه بر آتشت نشانم |
|
چو مرا بسوخت عشقت چه بر آتشم نشانى ؟ |
| تو چه گنجى آخر اى جان كه به كون در نگنجى ؟
|
|
تو چه گوهرى كه در دل شده اى به اين نهانى ؟
|
| دل تشنگان عاشق ز غمت بسوخت در تب |
|
چه شود اگر شرابى بر تشنگان رسانى ؟ |
(عطار)