| ز دام طبيعت پريدن خوش است |
|
گل از باغ لاهوت چيدن خوش است |
| به كاخ تجرد نشستن نكوست |
|
از آنجا رخ يار ديدن خوش است |
| مى عشق نوشيدن از دست يار |
|
از آن باده جان پرويدن خوش است |
| نسيمى وزد تا ز باغ وصال |
|
چو گل جامه بر تن دريدن خوش است |
| از اين شهر و اين خانه تا كوى دوست |
|
چو آهوى وحشى دويدن خوش است |
| از اين ديو و دد مردم پر غرور |
|
همى كنج عزلت خزيدن خوش است |
| همه شب به اميد صبح وصال |
|
چو نى ناله از دل كشيدن خوش است |
(الهى قمشه اى )
| چو غنچه و گل دوشينه صبحدم فرسود |
|
من و تو جاى شگفت است گر نفرساييم |
| بدين شگفتى امروز از چه غره شوى |
|
چه روشن است كه پژمردگان فرداييم |
| خوش است باده رنگين عمر وليك |
|
مجال نيست كه پيمانه اى بپيماييم |
| ز طيب صبحدم آن به كه توشه برگيريم |
|
كه آگه است كه تا صبح ديگر اينجاييم ؟ |
| فضاى باغ تماشاگه جمال حق است |
|
من و تو نيز در آن ، از پى تماشاييم |
| چو غنچه هاى دگر بشكفند ما برويم |
|
كنون بيا كه صف سبزه را بياراييم |
(پروين اعتصامى )
| گفت با مجنون به مكتب اوستاد |
|
حرف ((يا))
را در كدام اسم است ياد |
| گفت : ليلى را به آخر ((يا))
بود |
|
الحق اين ((يا))
در سخن زيبا بود |
| گفت : اگر ((ياى
)) وسط گويند آر |
|
گفت : يايى در وسط دارد نگار |
| گفت : از خود حرف اول بازگوى |
|
گفت : خود را از دل عاشق بشوى |
| گفت : شب درس ناخواندى تو باز |
|
گفت : با ليلى بود راز و نياز |
| شب مگو، گو ليل ما ليلا بود |
|
هر كجا تنها شوم آنجا بود |
| گفت : در مكتب چه دارى كار و بار؟ |
|
گفت : كار و بار ما يار است ، يار |
| گفت : معلومت از اين مدرس چه بود؟ |
|
گفت : در مكتب به جز عشقم نسود |
| گفت : ليلى را ز مكتب وانهم |
|
گفت : هر جا رفت او، آنجا روم |
| گفت : عجب بى حرمتى با اوستاد |
|
گفت : استادم به جز ليلى مباد |
| گفت : از دى بازگو درسم جواب |
|
گفت : ليلى درس و مشق است و كتاب |
| راند ليلى را ز مكتب اوستاد |
|
كار مجنون در دل صحرا فتاد |
(مؤ لف )
| اى تو ديرم ، اى تو مسجد اى كنشت |
|
اى تو جانم اى نعيمم اى بهشت |
| اى تو جنت اى تو طوبى اى تو حور |
|
اى تو جوى شير و ديبا اى قصور |
| جز تو در اين مكتبم كى بود يار؟ |
|
((فادخلى فى جنتى
)) با ما بيار |
| اى تو آرام دل رسواييم |
|
اى تو جانبخش سر سوداييم |
| بر زبانم غير نامت ، نام نيست |
|
جز به يادت هى هى و هيهام نيست |
| تا تو باشى در دلم خاكم به سر |
|
گر به جز تو ديگر آيد در نظر |
(مؤ لف )
| مرو به خواب كه حافظ به بارگاه قبول |
|
ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد |
| هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ |
|
از يمن دعاى شب و ورد سحرى بود |
| گريه شام و سحر شكر كه ضايع نشد |
|
قطره باران ما گوهر يكدانه شد |
| دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند |
|
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند |
| چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى |
|
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادتم |
| از صبا پرس كه ما همه شب تا دم صبح |
|
بوى زلف تو همان مونس جان خواهد بود |
| همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى |
|
به پيام آشنايى بنوازد اين گدا را |