| شب آمد تا كه از دل غم گشاييم |
|
به ساز مرغ حق با حق بناليم |
| شب آمد تا كه هو از دل برآريم |
|
به هو هوى كبوتر شب سرآريم |
| الهى لذت انسم چشاندى |
|
بر اين خلوتگه شب ها نشاندى |
| الهى در شبم صد در گشادى |
|
نويد رحمتم در شب تو دادى |
| خوشا آن شب كه با عشق شد روز |
|
خوشا راز و خوشا اشك و خوشا سوز |
| نه بستانم دو صد شادى به اين سوز |
|
نه بفروشم شبى با تو به صد روز |
| شبانه بزم يار نازنين است |
|
همه شب عاشقان را بزم اين است |
| به شب معراج احمد بود بر يار |
|
به غارش در شبانگه شد خريدار |
| به شب موسى تجلى گاه رب شد |
|
به طورش آن همه نجوا به شب شد |
| به اسرى محمل احمد كشيدند |
|
به حرايش به شب خيزى گزيدند |
| به شب خواندى الهى دوستان را |
|
به مهمان در گشادى بوستان را |
| بر آن چشمان مخموران شب خيز |
|
همه شب ناله ام ده با شباويز |
| به راه رهگذارنت ده آهنگ |
|
به شب همراز غم كن با شباهنگ |
| به اشكم سينه را بنشان از اين غم |
|
شبستانم چو بستان كن ز شبنم |
| كنون دانى ز اسرار اين معانى |
|
به ظلمت هست آب زندگانى |
(مؤ لف )
| مپرور تن ، ار مرد راى و هُشى |
|
كه او را چو مى پروى مى كشى |
| خردمند مردم هنر پرورند |
|
كه تن پروران از هنر لاغرند |
| خور و خواب تنها طريق دد است |
|
بر اين بودن آيين نابخرد است |
| به اندازه خور، زاد اگر مردمى |
|
چنين بر شكم ، آدمى يا خمى ؟ |
| درون جاى قوت است و ذكر و نفس |
|
تو پندارى از بهر نان است و بس ؟ |
| ندارند تن پروران آگهى |
|
كه پر معده باشد ز حكمت تهى |
| همى ميردت عيسى از لاغرى |
|
تو در بند آنى كه خر پرورى |
(سعدى )
| يكى در بيابان سگى تشنه يافت |
|
برون از رمق در حياتش نيافت |
| كله دلو كرد آن پسنديده كيش |
|
به حبل اندر آن بست دستار خويش |
| به خدمت ميان بست و بازو گشاد |
|
سگ ناتوان را دمى آب داد |
| خبر داد پيغمبر از حال مرد |
|
كه يزدان گناهان او عفو كرد |
| الا گر جفا كارى انديشه كن |
|
وفا پيش گير و كرم پيشه كن |
| كسى با سگى نيكويى گم نكرد |
|
كجا گم شود خير با نيك مرد؟ |
(سعدى )
| خرقه با بيگانه دادى تا بدوزد رخنه هاش |
|
اى تفو بر اين رفوگر رخنه ها صدگانه شد |
| خانه را بيگانه دادى تا بروبد زان غبار |
|
نك همى روبيد و آنجا ماند و صاحب خانه شد
|
| آدمى خوارند اغلب مردمان |
|
از سلام عليكشان كم جو امان |
| خانه ديو است دل هاى همه |
|
كم پذير از ديو مردم دمدمه |
| عشوه هاى يار بد منيوش هين |
|
دام بين ايمن مرو تو بر زمين |
| دم دمد گويد تو را از جان دوست |
|
تا چو قصابى كشد از دوست پوست |
| سر نهد بر پاى تو قصاب وار |
|
دم دمد تا خونت ريزد بر كنار |
(مولوى )
| اين چراغ شمس كاو روشن بود |
|
نز فتيل و پنبه و روغن بود |
| سقف گردون كاو چنين دايم بود |
|
نز طناب و اُستنى قايم بود |
| قوت جبرائيل از مطبخ نبود |
|
بود از ديدار خلاق وجود |
| همچنان اين قوت ابدال حق |
|
هم ز حق دان نز طعام و از طبق |
| چشمشان را هم ز نور اسرشته اند |
|
تا ز روح و از ملك بگذشته اند |
| چونكه موصوفى به اوصاف جليل |
|
بر تو آتش شد گلستان چون خليل |
(مولوى )
| اگر نه روى دل اندر برابرت دارم |
|
من اين نماز حساب نماز نشمارم |
| ز عشق روى تو من رو به قبله آوردم |
|
وگرنه من ز نماز و ز قبله بيزارم |
| مرا غرض ز نماز آن بود كه پنهانى |
|
حديث درد فراق تو با تو بگذارم |
| وگرنه اين چه نمازى بود، كه من با تو |
|
نشسته روى به محراب و دل به بازارم |
| نماز كن به صفت چون فرشته ماند و من |
|
هنوز در صفت ديو و دد گرفتارم |
| كسى كه جامه به سگ بر زند نمازى نيست |
|
نماز من به چه ارزد كه در بغل دارم |
| از اين نماز ريايى چنان خجل شده ام |
|
كه در برابر رويت نظر نمى آرم |
(مولوى )
| عابدى كز حق سعادت داشت او |
|
چهار صد ساله عبادت داشت او |
| از ميان خلق بيرون رفته بود |
|
راز زير پرده با حق گفته بود |
| همدمش حق بود و او، همدم بس است |
|
گر نباشد او و دم حق هم بس است |
| حايطى بودش درختى در ميان |
|
بر درختش كرد مرغى آشيان |
| مرغ خوش الحان و خوش آواز بود |
|
زير هر آواز او صد راز بود |
| يافت عابد از خوش آوازى او |
|
اندك انسى به دمسازى او |
| حق سوى پيغمبر آن روزگار |
|
روى كرد و گفت با آن مرد كار |
| مى ببايد گفت : آخر اى عجب ؟ |
|
اين همه طاعت بكردى روز و شب ؟! |
| سال ها از شوق من مى سوختى |
|
تا به مرغى آخرم بفروختى ؟ |
| گر چه بودى مرد زيرك از كمال |
|
بانگ مرغى كردت آخر در جوال |
| من تو را بخريده و آموخته |
|
تو ز نااهلى مرا بفروخته ؟ |
| تو بدين ارزان فروشى هم مباش |
|
همدمت ماييم ، بى همدم مباش
(278) |
(عطار)