سلوك الى الله در واقع لبيك
گفتن به نداى درون است كه عمرى بر آن پشت كردى و نجواى آن را در سكوت و
تنهايى به هيچ گرفتى و همان بود كه تو را به سعادت و جاودانگى مى
خواند، دعوتى به ملكوت كه در همين تنگناى جهات ، مى توان بى زمانى و بى
مكانى و بى وزنى آن را درك كرد و غوغاى بيرون را در سكوت و آرامش درون
گوارا كرد، ولى بازگشت به خود و حقيقت جهان هستى حاصل نمى شود تا قاره
عظيم روان خويش را كشف نكنى .
| نقش جان خويش را جستم بسى |
|
هيچ مى ننمود نقشم از كسى |
| گفتم آخر آينه از بهر چيست ؟ |
|
تا ببيند هر كسى همرنگ كيست ؟ |
| آينه آهن براى لون هاست |
|
آينه سيماى جان سنگين بهاست |
| آينه جان نيست الا روى يار |
|
روى آن يارى كه باشد زان ديار |
| زين طلب بنده به كوى تو رسيد |
|
درد مريم را به خرما بن كشيد |
| ديده تو، چون دلم را ديده شد |
|
صد دل ناديده غرق ديده شد |
| آينه كلى تو را ديدم ابد |
|
ديدم اندر چشم تو من چشم خود |
| گفتم آخر خويش را من يافتم |
|
در دو چشمش راه روشن يافتم |
| چشم من چو سرمه ديد از ذوالجلال |
|
خانه هستى است نى خانه خيال |
(مولوى )
| يكى خرده بر شاه غزنين گرفت |
|
كه حسنى ندارد اياز اى شگفت |
| گلى را كه نه رنگ باشد نه بو |
|
دريغ است سوداى بلبل بر او |
| به محمود گفت اين حكايت كسى |
|
بر آشفت ز انديشه بر خود بسى |
| كه عشق من ، اى خواجه بر خوى اوست |
|
نه بر قد و بالاى دلجوى اوست |
| شنيدم كه در تنگنايى شتر |
|
بيفتاد و بشكست صندوق دُر |
| به يغما ملك آستين بر فشاند |
|
وز آنجا به تعجيل مركب براند |
| نماند از وشاقان گردن فراز |
|
كسى در قفاى ملك جز اياز |
| بگفتا كه اى سنبلت پيچ پيچ |
|
ز يغما چه آورده اى ؟ گفت : هيچ |
| من اندر قفاى تو مى تاختم |
|
ز خدمت به نعمت نپرداختم |
| خلاف طريقت بود كاوليا |
|
نجويند غير از خدا، از خدا |
(سعدى )
| به تو دل بستم و غير تو كسى نيست مرا |
|
جز تو اى جان جهان ملتمسى نيست مرا |
| عاشق روى توام اى گل بى مثل و مثال |
|
به خدا غير تو هرگز هوسى نيست مرا |
| با تو هستم ز تو هرگز نشدم دور ولى |
|
چه توان كرد كه بانگ جرسى نيست مرا |
| پرده از روى برانداز به جان تو قسم |
|
غير ديدار رخت ملتمسى نيست مرا |
| گر نباشى برم اى پردگى هر جايى |
|
ارزش قدس چو بال مگسى نيست مرا |
| مده از جنت و از حور و قصورم خبرى |
|
جز رخ دوست نظر سوى كسى نيست مرا |
(امام خمينى قدس سره )
| يار مرا، غار مرا، عشق جگر خوار مرا |
|
يار تويى ، غار تويى ، خواجه بمگذار مرا
|
| نوح تويى ، روح تويى ، فاتح و مفتوح تويى
|
|
سينه مشروح تويى ، بر در اسرار مرا |
| نور تويى ، سور تويى ، دولت منصور تويى |
|
مرغ كُهِ طور تويى ، خسته به منقار مرا |
| قطره تويى ، بحر تويى ، لطف تويى قهر تويى
|
|
روضه اميد تويى ، راه ده يك بار مرا |
| روز تويى ، روزه تويى ، حاصل دريوزه تويى
|
|
آب تويى ، كوزه تويى ، آب ده اى يار مرا
|
| دانه تويى ، دام تويى ، باده تويى ، جام تويى
|
|
پخته تويى ، خام تويى ، خام بمگذار مرا |
| اين تن اگر كم تندى ، راه دلم كم زندى |
|
رام شدى ، تا نبدى ، اين همه گفتار مرا |
مگر هر روزت در قيام نماز اين سخن نيست كه :
| ديدند پشه بر لب دريا نشسته بود |
|
در فكر سر فكنده به صد عجز و صد عنا |
| گفتند: چيست حاجتت اى پشه ضعيف ؟ |
|
گفت آنكه آب اين همه دريا بود مرا |
| گفتند: حوصله چو ندارى مگوى اين |
|
گفتا: به نااميدى از او چون دهم رضا |
| منگر به ناتوانى شخص ضعيف من |
|
بنگر كه اين هوس ز كجا خاست وين هوا |
| عقلم هزار بار به روزى كند خموش |
|
عشقم خموش مى نكند يك نفس رها |
(عطار)