بارى معشوقان را بسى ناز و
عاشقان را بسى نياز، گر تو را نياز است به گدايى بر خيز كه محبوب بس
كريم است و كريم را عادت اين باشد كه گر گدا به تمنا نيايد، خود به
دنبال گدا افتد، و او با ارسال رسل خود به طلب تو بر آمده است اما تا
اظهار آشنايى كنى ، دست به گدايى بردار، آن هم هر دو دست ، آن گونه كه
در قنوت مى طلبى كه دستى دست بيم و دستى دست رجا باشد و عرض كن :
| سينه تنگم مجال آه ندارد |
|
جان به هواى لب است و راه ندارد |
| گوشه چشمى به سوى گوشه نشين كن |
|
زان كه جز اين گوشه كس پناه ندارد |
| روى سياهم ، ولى غلام تو هستم |
|
خواجه مگر بنده سياه ندارد؟ |
| از گنه من مگو كه زاده آدم |
|
ناخلف افتد اگر گناه ندارد |
| هر كه گدايى ز آستان تو آموخت |
|
دولتى اندوخت او كه شاه ندارد |
| مهر تو در هر دلى كرد تجلى |
|
داد فروغى كه مهر و ماه ندارد |
| مهر گياه هست حاصل دل عاشق |
|
آب و گل من جز اين گياه ندارد |
(غروى اصفهانى كمپانى )
| تخم بطى ليك مرغ خانه ات |
|
كرد زير پر چو دايه تربيت |
| مادر تو بط آن دريا بُد است |
|
دايه ات خاكى بُد و خشكى پرست |
| ميل دريا كه تو را دل اندر است |
|
آن طبيعت جانت را از مادر است |
| ميل خشكى در تو از اين دايه است |
|
دايه را بگذار كاو بد رايه است |
| دايه را بگذار بر خشك و بران |
|
اندر آن در بحر معنى چون بطان |
| گر تو را دايه بترساند ز آب |
|
تو مترس و سوى دريا مى شتاب |
| تو بطى بر خشك و بر تر زنده اى |
|
نى چو مرغ خانه ، خانه كنده اى |
| تو ز كرمنا بنى آدم شهى |
|
هم به دريا هم به خشكى پا نهى |
| ما همه مرغابيانيم اى غلام |
|
بحر مى داند زبان ما تمام |
(مولوى )
| تو از آن روزى كه در هست آمدى |
|
آتشى يا خاك يا بادى بُدى |
| گر بدان حالت تو را بودى بقا |
|
كى رسيدى مر تو را اين ارتقا |
| از مبدل هستى اول نماند |
|
هستى ديگر به جاى او نشاند |
| همچنين تا صد هزاران هست ها |
|
بعد يكديگر، دوم به ز ابتدا |
| آن مبدل بين و اوسط را بمان |
|
كز وسايط دور گردى ز اصل آن |
| ز آن فناها چه زيان بودت كه تا |
|
بر بقا چسفيده اى اى بى نوا |
| صد هزاران هست ديدى اى عنود |
|
تا كنون هر لحظه از بدو وجود |
| هين بده اى زاغ جان و باز باش |
|
پيش تبديل خدا جانباز باش |
| تازه مى گير و كهن را مى سپار |
|
اى كه امسالت فزون است از سه پار |
و راه بدين منزل را توفيق نباشد جز در پرتو عشقى آتشين و عشق پديد
نيايد جز بعد از كسب معرفت .
| ز رويش ، باغ رضوان آفريدند |
|
ز مويش ، نقش كيوان آفريدند |
| ز خشنوديش ، سر زد باغ نسرين |
|
ز خشمش ، نار و نيران آفريدند |
| مظاهر را ز ظاهر نقش بستند |
|
ز باطن عالم جان آفريدند |
| حيات عالمى از حى بر آمد |
|
ز قائم سرو بستان آفريدند |
| در از خمخانه وصلش گشودند |
|
از آن ميخانه ، مستان آفريدند |
| خزائن را ز رحمت در گشودند |
|
ز خاك تيره صد خوان آفريدند |
| چو ناز نازنينش گشت آغاز |
|
هزاران جان نالان آفريدند |
| شبستان عدم را در گشودند |
|
جهانى ز آن شبستان آفريدند |
| بهار آمد چو از احيا زد او دم |
|
اماتت را ز مستان آفريدند |
| نگين خاتمش چون پرتو افكند |
|
و زان نقش سليمان آفريدند |
| هويت غيب را چون پرده انداخت |
|
ز ناى عشق دستان آفريدند |
| چو احمد سر زد از ممكن گه غيب |
|
به عالم نور ايمان آفريدند |
| ز قاف قدرتش در كهكشان ها |
|
به بالا نقش كيوان آفريدند |
| هزاران انجم از خلوتگه راز |
|
به يك ((كُن
)) سهل و آسان آفريدند |
| به قتل عاشقان در مسلخ عشق |
|
وصالش را به تاوان آفريدند |
| نهاد مادران مهر پرور |
|
ز رنگ و بوى رحمان آفريدند |
| چو سر زد رشحه اى از بحر علمش |
|
وز آن صدها دبستان آفريدند |
| ز هجرانش دل غمگين برآمد |
|
ز وصلش لعل خندان آفريدند |
| چو جان ها از هبوطش رنج بردند |
|
لقايش را به پايان آفريدند |
| چو بنمود از وصالش جلوه اى چند |
|
به مستان وصل شايان آفريدند |
(مؤ لف )
| اى اهل نظر طلعت آن يار ببينيد |
|
عكس رخ او بر در و ديوار ببينيد |
| در چهره خوبان خط و خالى كه كشيده است |
|
خال و خط خود كرده پديدار ببينيد |
| هر گوشه به نوعى رخ او جلوه نموده است |
|
اما نكند جلوه به تكرار ببينيد(357)
|
| يك مهر وجود است عيان در همه آفاق |
|
كز آن زده سر اين همه آثار ببينيد |
| اين كثرت موهوم ز عكس رخ او خاست |
|
دلدار يكى آينه بسيار ببينيد |
| بحريست كه مى خيزد از آن اين همه امواج |
|
از بحر شود موج پديدار ببينيد |
| بيهوده پى او مرويد اين در و آن در |
|
كاو آمده خود بر سر بازار ببينيد |
| پندار دو بينى همه از ظلمت جهل است |
|
جز او احدى نيست در اين دار ببينيد |
| از ديده دل تا كه عطايى رخ او ديد |
|
در بند رخش گشته گرفتار ببينيد |
(دكتر غلامعلى عطائى )