اسلام و مقتضيات زمان
جلد اول

استاد شهيد علامه مطهرى

- ۲ -


جلسه دوم : دو نوع تغيير در زمان 
دو نوع تغيير در زمان 
انا عرضنا الامانة على السموات والارض والجبال
فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا. (4)
از مذاكراتى كه بعضى از آقايان محترم ديشب كردند و بعضى هم با تلفن صحبت كردند معلوم شد مساءله مقتضيات زمان كه ديشب عنوان شد مورد علاقه آقايان محترم است .
در شب گذشته اين مطلب را عرض كردم كه در ميان جاندارهائى كه زندگى اجتماعى دارند تنها انسان است كه زندگى متحول و متكاملى دارد يعنى خداوند آن موجودات ديگر را طورى خلق كرده است كه زندگى ثابت و يكنواختى دارند، از اولى كه پا به دنيا گذاشته اند با يك نظامات خاصى به وجود آمده اند و هر چه هم كه زمان بر آنها گذشته است در نظامات و تشكيلات آنها تغييراتى پيدا نشده است . مثلا زنبور عسل كه يك جاندار اجتماعى عجيبى هست از دو هزار سال پيش كه دانشمندان در وضع زندگى او كتابها نوشته اند تا امروز كه درباره آن مطالعاتى صورت گرفته است هيچ نشان نمى دهد كه اين مخلوق در وضع زندگى خودش ‍ تغييرات و تبديلاتى داده باشد. نظم همان نظم است و تشكيلات همان تشكيلات و حال آنكه از دو هزار سال پيش تاكنون در زندگى انسانها هزاران تغيير و تبديل پيدا شده است .
اولا چرا؟ چرا آنها آنطور هستند و ما اينطور؟ براى اينكه آنها به اصطلاح با غريزه زندگى مى كنند نه با عقل ، يعنى خداوند يك قدرت مرموزى همراه آنها كرده است كه حقيقت اين قدرت بر علم روشن نشده است . (اينكه عرض مى كنم روشن نشده است يعنى از نظر مادى قابل توضيح نيست ) جز همان چيزى كه قرآن فرموده است :
و اوحى ربك الى النحل ان اتخذى من الجبال بيوتا (5)
پروردگار تو از راه مخفى به زنبور عسل القاء كرد. (وحى ) همان فهماندن است از راه نهانى ، از راهى غير از راههاى معمولى . همان قدرتى كه در زبان علم غريزه ناميده مى شود و قرآن آن را به نام وحى ناميده است ، هميشه همراه اين موجود بوده است و او است كه اين موجود را هدايت و رهبرى مى كند. ولى انسان اينطور نيست ، آنطور آفريده نشده است . به انسان قدرتى داده شده است كه ما نام آن را (عقل ) يا (ابتكار) مى گذاريم . انسان داراى قوه ابتكار است اما حيوان ابتكار ندارد. اين اساس مطلب است .
ابتكار يعنى نقشه تازه خلق كردن ، نقشه جديد آفريدن . حيوان همان چيزى را كه از طريق وحى به او فهمانده شده است مى داند، ديگر قادر نيست از پيش خود چيزى خلق كند يعنى نقشه اى را با فكر خودش طرح بكند، ولى انسان قادر است چون به انسان يك همچو قوه عجيبى داده شده است . غريزه را از او گرفته اند و به او گفته اند تو در پرتو اين قوه بايد زندگى بكنى . البته انسان داراى وحى هست به اين معنى كه براى بعضى از افراد او كه پيغمبران باشند در مسائلى كه پاى حس و عقل به آنجا نمى رسد وحى به كمك مى آيد كه انسان را رهبرى كند، ولى قوه ابتكار را از او نگرفته اند، قوه ابتكار دارد و در حدودى كه از اين قوه ساخته است وحى كارى ندارد. چون انسان داراى يك همچو قوه و قدرتى هست زندگى او در خلقت از صفر بايد شروع بشود و از صفر هم شروع شده است ، بعد با قوه ابتكار خودش قدم به قدم جلو مى رود و وضع زندگى خودش را تغيير مى دهد، از مرحله اى وارد مرحله ديگر مى شود، از عهدى به عهدى ديگر مى رود، نتيجه اينست كه به اصطلاح تمدن انسان دوره هائى دارد و تمدن حيوان دوره هائى ندارد. اينكه مى گويند مقتضيات زمان تغيير مى كند، راست مى گويند. علت تغيير كردنش هم همين جهت است كه با طرز خلقت انسان مربوط است . مقتضيات زمان براى حيوان عوض نمى شود ولى براى انسان عوض مى شود. در حيوان حس تجدد و نوخواهى وجود ندارد، در انسان وجود دارد. زمان او يكنواخت است ولى زمان انسان يكنواخت نيست . حيوان مكلف نيست يعنى مسؤ وليت روى دوش حيوان گذاشته نشده است ، يك ماشين خودكار است ، ولى انسان مسئول كار خودش است .
تكليف ، وظيفه و مسؤ وليت ، همان چيزى است كه قرآن از آن به نام امانت ياد كرده است . امانت را بر زمين و آسمانها و كوهها (البته اينها به عنوان نمونه ذكر شده اند، منظور تمام مخلوقات است ) عرضه داشتيم هيچكدام حاضر نشدند كه آن را بپذيرند چون استعدادش را نداشتند. تنها انسان بود كه حاضر شد بار امانت تكليف و مسؤ وليت را به دوش بگيرد يعنى گفت خدايا! مسؤ وليت را من به عهده مى گيرم ، آن راه كمال و سعادت را من با پاى خودم طى مى كنم به حكم اين نيروى عجيبى كه به من داده اى كه نيروى ابتكار است ، نيروى عقل است ، نيروى خلاقيت است .
از همين جا يك مطلب ديگر هم پيدا مى شود يعنى يك تفاوت پيدا مى شود و آن اينست : حيوانها همانطورى كه در زندگى اجتماعيشان ترقى و تكامل ندارند، انحراف هم ندارند، سقوط هم ندارند. همانطورى كه بالا رفتن ندارند، پائين آمدن هم ندارند. يعنى شما نمى توانيد مثلا در ميان زنبورهاى عسل ، گروهى را پيدا بكنيد كه اينها تدريجا دچار فساد و انحراف شده باشند، اخلاقشان فاسد شده باشد، نظامات خودشان را عوض كرده باشند، خلاف كرده باشند و در نتيجه اين كار از ميان رفته باشند، اما انسان اين هم در كارش هست ، يعنى فساد و انحراف هم در انسان امكان دارد. همانطورى كه انسان ممكن است راه پيشروى را بپيمايد، ممكن است به سقوط و تباهى هم برود. هر دو راه به رويش باز است . همانطورى كه ممكن است در زمان به واسطه استعداد عقلانى و علمى خودش جلو برود، ممكن است در اثر خودخواهى و هواپرستى از جاده ترقى منحرف شود، به سراشيبى سقوط وارد گردد. امكان سقوط و انحراف براى انسان از دو راه است ، يكى از راه ظلم و ستمگرى و حقوق يكديگر را پايمال كردن و از مسير عدالت خارج شدن ، و ديگر از راه جهالت . جهالت يعنى چه ؟ يعنى اشتباه كردن . حيوانها اين چيزها را ندارند. البته گاهى به ندرت اتفاق مى افتد ولى نه آنطورى كه براى انسان پيش مى آيد كه يك قومى را فاسد مى كند. مثلا مى گويند ممكن است اشتباهى براى دسته كارگر زنبور عسل پيدا بشود. افراد كارگر ماءمورند كه گلهاى خوشبو و لطيف را پيدا كرده و آنها را بمكند و عسل تهيه كنند. گاهى اشتباها بجاى يك گل لطيف و خوشبو يك گل بدبو را مى مكند اما اين اشتباه بسيار كوچك است و زود هم جبران مى شود. ماءمورينى در كندو هستند كه وقتى زنبورهاى كارگر وارد مى شوند دهان آنها را بو مى كنند مى بينند وظيفه خودشان را خوب انجام داده اند يا نه . اگر ديدند بد انجام داده اند فورا يك محكمه از محكمه صحرائى سريعتر تشكيل مى دهند و با اسلحه اى كه دارند همانجا آنها را معدوم مى كنند. اينست كه در آيه كريمه قرآن بعد از بيان عرض امانت بر مخلوقات و امتناع تمام مخلوقات از پذيرش آن و پيشقدم شدن انسان ، بلافاصله مى فرمايد:
(انه كان ظلوما جهولا)
انسان موجود بسيار ستمگرى است ، انسان موجود بسيار نادانى است . اين دو استعداد يعنى استعداد ترقى و تكامل از يك طرف ، و استعداد و امكان سقوط و انحراف از طرف ديگر به واسطه ظلم يا جهل ، از يكديگر تفكيك نمى شود.
آيه ديگرى در قرآن به همين مضمون هست ، اول سوره دهر:
هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا
انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا
انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا (6)
آيا بر انسان گذشته است زمانى كه هيچ نبوده است ؟ يك چيزى كه نام برده بشود نبوده است ؟ ما انسان را از يك نطفه و ماده اى آفريده ايم كه در آن ماده استعدادهاى گوناگون وجود دارد و به موجب همان استعدادها ما انسان را مورد آزمايش قرار مى دهيم و آزادش مى گذاريم .
آزمايش يعنى چه ؟ آزمايش به چه وسيله ؟ آزمايش به وسيله تكليف و مسؤ وليت . يعنى تكليف و مسؤ وليت به عهده او قرار مى دهيم و آزادش ‍ مى گذاريم و مى گوئيم خودت مى دانى ، اين راه است و اين چاه ، اگر راه را رفتى به سعادت مى رسى و اگر به طرف چاه رفتى منحرف شده اى و سقوط خواهى كرد.
(و جعلناه سميعا بصيرا)
ما انسان را شنوا و بينا قرار داديم ، سميع و بصير قرار داديم يعنى براى انسان چشم بينا و گوش شنوا قرار داديم . بعد مى فرمايد:
(انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا)
راه را به او نشان داديم ، از اينجا ديگر با خود انسان است ، يا شاكر است يا كفور.
انسان تنها موجودى است كه يك همچو خلقت عجيبى دارد، يك همچو سرشت مركبى دارد. به موجب همين سرشت مركب است كه گاهى پيش ‍ مى رود، گاهى عقب . به عبارت ديگر انسان زمان خود را مى سازد، گاهى زمان خود را خوب مى كند و گاهى بد، برخلاف حيوان كه ساخته شده زمان و محكوم زمان است . انسان تا حدودى خالق زمان خويش است و حيوان صد در صد مخلوق زمان خويش است .
از همين جا ما به اين مطلب مى رسيم كه تغييراتى كه در زندگى بشر پيدا مى شود دو نوع است : يك نوع تغييرات صحيح و يك نوع تغييرات ناصحيح ، اعتلائى و غيراعتلائى .
پس يك مطلب ديگر را از اينجا نتيجه مى گيريم و آن اينست كه اگر از ما بپرسند آيا با تغييراتى كه در زمان پيدا مى شود بايد هماهنگى كرد يا بايد مخالفت كرد، بايد اينجور جواب بدهيم كه با تغييرات زمان نه بايد دربست هماهنگى كرد و نه دربست و صددرصد مخالفت كرد، چون زمان را انسان مى سازد و انسان موجودى است كه مى تواند زمان را در جهت خوبى تغيير بدهد و مى تواند زمان را در جهت بدى تغيير بدهد، پس با تغييراتى كه در جهت خوبى است بايد هماهنگى كرد و با تغييراتى كه در جهت بدى است نه تنها نبايد هماهنگى كرد بلكه بايد مخالفت كرد.
اكنون سؤ ال ديگرى پيش مى آيد كه كدام تغييرات است كه بايد آنها را به حساب ترقى و اعتلاء بگذاريم و كدام تغييرات است كه بايد آنها را به حساب فساد و انحراف بگذاريم ؟ ما از كجا بفهميم كه يك تغيير اوضاع خوب است و ما هم بايد هماهنگى بكنيم يا بد است و بايد مخالفت بكنيم ؟ مقياس آن چيست ؟
عقل براى انسان راهنماى خوبى است . عقل را خداوند به انسان داده است براى اينكه راه كمال را از راههاى انحراف تشخيص بدهد. وضع بشر نشان مى دهد كه بشر گاهى به حكم عقل راه صحيح را طى مى كند، گاهى به حكم اشتباه و جهالت و هواپرستى راه انحراف را طى مى كند.
يك مقياس كلى اينست كه ببينيم پديده هائى كه در زمان به وجود مى آيد چه عواملى باعث به وجود آمدن آنها شده است و در چه جهتى به وجود آمده است ، يعنى عامل پديده مورد نظر كدام استعداد از استعدادهاى گوناگون انسانى است ، و(ببينيم آن پديده ) براى چه منظورى به وجود آمده و چه آثارى دارد؟ بايد ببينيم آنچه كه در زمان پيدا شد آيا محصول عقل و علم بشر است يا چيز ديگرى دخالت كرده است ؟ شما هر چيزى را كه ديديد در زمان پيدا شد اگر روى آن حساب بكنيد، گاهى مى بينيد صد در صد محصول علم و عقل است ، و گاهى مى بينيد محصول علم هست اما نه علم آزاد بلكه علم بيچاره اسير. مثلا علمى در دنيا هست به نام علم فيزيك . بعضى از علما زحمت كشيده اند و اين علم را پيش ‍ برده اند. يكى از مباحث اين علم بحث مربوط به نور است . مبحث نور از مباحثى است كه هزاران سال است بشر درباره آن تحقيقاتى دارد كه حقيقت نور چيست ؟ انسان كه مى بيند، چطور مى شود كه مى بيند انعكاس و انكسار نور چگونه است ؟ نور چه قوانينى دارد؟ يكى از علماى اسلامى مردى است به نام (ابن الهيثم ) كه يك رياضيدان و فيزيكدان فوق العاده اى مى باشد، مخصوصا درباره نور مطالعات عجيبى كرده است كه اروپائيها بسيارى از عقايدشان درباره نور را به اقرار خودشان از اين مرد گرفته اند. كتاب (المناظر) ابن الهيثم اكنون در دست است . يكى از اكابر دانشمندان اروپائى (راجر بيكن ) است كه از معاريف نوابغ اروپا است و در حدود قرن دوازدهم ميلادى مى زيسته است . اين مرد از حوزه اندلس اسلامى استفاده كرده است و همه چيز خود را مديون ابن الهيثم مى داند. (ويل دورانت ) در كتاب (تاريخ تمدن ) و همچنين (گوستاولوبون ) در (تاريخ تمدن اسلام و عرب ) از قول خود راجربيكن مى نويسد كه اين مرد با صراحت مى گويد استاد اصلى من در اين علم ، ابن الهيثم است و من از كتابهاى او استفاده كرده ام . البته بعدها مبحث نور را خيليها پيش برده اند.
در اثر شناختن نور و كيفيات نور، بشر مسئله عكس و عكسبردارى و فيلمبردارى را آموخته است . اين موضوع كار علم است . آيا علم در اينجا پيشروى كرد يا نه ؟ البته كه پيشروى كرد. از اين راه چه استفاده ها كه بشر مى تواند ببرد!
علم كار خودش را مى كند، كشف و اختراع خودش را مى كند، يك دفعه يك آدم پول پرست هواپرست پيدا مى شود و آن را وسيله براى خالى كردن جيب مردم و ضمنا فاسد كردن اخلاق مردم قرار مى دهد، از اين علمى كه بشر پيدا كرده است فيلمهاى فاسد كننده منحرف كننده ايجاد مى كند، يعنى علم را به اسارت مى برد، از اين علم فيلمهاى فاسدى تهيه مى كند كه نتيجه اش خراب كردن اخلاق مردم است آن وقت آيا ما مى توانيم فلان فيلم سينمايى را قبول بكنيم و بگوئيم پديده اين قرن است ، محصول علم است ؟ مى گوئيم نه ، اين فقط محصول علم نيست ، محصول علم و چيز ديگرى است ، محصول شهوت شهوت پرستان است كه علم را در خدمت خودش گرفته است و يك همچو چيزى به وجود آورده است .
مثال ديگرى عرض مى كنم : علم ديگرى در دنيا پيشروى مى كند به نام علم شيمى ، علمى كه خواص تركيبات اجسام را نشان مى دهد و بشر را قادر مى كند كه بتواند از عناصر، تركيبات عجيبى بسازد مانند دواها. علم پيشرفت مى كند، خواص تركيبات را طرح مى كند. تا آنجا كه حساب علم است ، ترقى و پيشروى است آيا ما بايد با اين پيشروى علم هماهنگى بكنيم ؟ بله بايد هماهنگى بكنيم . اما به مرحله اى مى رسد كه مى بينيم علم در خدمت هوس افراد فاسدى قرار گرفت ، افرادى تحصيل كردند، متخصص شيمى شدند و با خواص تركيب اشياء آشنا شدند، علم بيچاره را وسيله اى ساختند براى ساختن ماده اى به نام (هروئين ) كه پدر جد ترياك است يعنى از هر جهت قدرتش چندين برابر ترياك است هم از لحاظ نشئه اى كه ايجاد مى كند و هم از لحاظ خمارى . عفيف ترين زنهاى دنيا اگر خداى ناخواسته مبتلا به هروئين بشود، در موقع احتياج حاضر است خود را تسليم بكند و مقدارى از آن را بگيرد. بلاى بشريت است . آيا در ساختن هروئين علم دخالت كرده است يا نه ؟ بله علم دخالت داشته است ، ولى علم آن را نساخته است شهوت بشر آن را ساخته است ، هواپرستى بشر آن را ساخته است . علم چراغ است در دست بشر. چراغ را در هر جا ببرى و به هر راه ببرى همان جا و همان راه را روشن مى كند. عمده اينست كه آنكه چراغ را در دست دارد به كجا و به چه راهى برود. يك دكتر داروساز با خودش فكر مى كند حالا كه من تحصيلات عاليه داروسازى را انجام داده ام ، بجاى اينكه يك داروخانه باز كنم كه درآمدم فقط روزى پنجاه تا صد تومان باشد، مى آيم هروئين مى سازم كه بجاى ماهى سه چهار هزار تومان ، بتوانم در ماه بيست سى هزار تومان درآمد داشته باشم . آيا ما در اينجا مى توانيم هروئين را محصول پيشرفت زمان بدانيم و بگوئيم اين (ماده ) محصول قرن است ، به نام مقتضيات زمان و پيشرفت زمان بايد هروئين بكشيم ؟!
در اينجا اين دو استعدادى كه قرآن مى گويد، يكى تحت عنوان
(انا عرضنا الامانة )
و ديگرى تحت عنوان
(انه كان ظلوما جهولا)
باهم آميخته شده است . استعداد ابتكار بشر با استعداد ظلم و ستمگرى و جهل بشر اتحاد پيدا كرده اند يعنى قدرت ستمگرى بشر، قدرت ابتكار بشر را در خدمت خود گماشته است . محصول آنجائى كه قدرت ابتكار در خدمت قدرت شهوت قرار مى گيرد فيلمهاى خانمان برانداز است ، هروئين است .
مثال ديگر عرض مى كنم : (بزرگترين تعريفى كه براى اين قرن مى كنند اينست كه مى گويند (قرن اتم ) است . اما تا بشر رفت كه از نيروى اتم كوچكترين استفاده را بكند، قدرت طلبهاى دنيا علما را وارد كردند كه از اين نيرو (بمب ) بسازند كه اين بمب وسيله اى در دست افراد جاه طلب دنيا باشد تا هر كسى كه خواست نفس بكشد فورا او را تهديد كنند. آيا مى شود گفت چون اين بمب محصول كشف اتم است و محصول اين قرن است ، صلاح بشريت است ، از مقتضيات زمان است ؟ اگر بايد با تمام مقتضيات زمان هماهنگى كرد پس چرا تمام بشريت ناله مى كند از اين (مسابقه تسليحاتى ) كه الان وجود دارد و تمام خيرخواهان بشر مى گويند بيائيد تحريم بكنيم اسلحه سازى را، آنهم اينجور اسلحه را. پس ‍ چرا مى گويند بيائيد با اينها مبارزه بكنيم ؟ اين ، مسير علم هست اما نه علم آزاد. در اينجا نيز قدرت ابتكار بشر در اختيار قدرت جاه طلبى بشر قرار گرفته است يعنى ابتكار اسير جاه طلبى بشر شده است .
مى گويند براى (اينشتين ) در آمريكا جشنى گرفتند و دانشمندانى كه حضور داشتند در فضائل اين مرد داد سخن دادند، نوبت به خودش رسيد گفت شما براى كسى داريد جشن مى گيريد كه وسيله شد بمب اتم در دنيا بسازند.
البته اين شخص كه اين كشف را كرد هيچوقت فكر نمى كرد و منظورش ‍ اين نبود كه بمب اتم بسازند، اين كشف را كرد كه اين نيرو در راه مصالح بشريت به كار بيافتد اما قبل از اينكه او تكان بخورد، روزولت ها، استالين ها، خروشچف ها، آيزنهاورها، چرچيل ها، اين جاه طلبهاى دنيا فورا از اين قدرت به نفع قدرت طلبى خودشان استفاده كردند.
آن كسى كه صنعت ضبط صوت را اختراع كرد، هدفش اين بود كه درسهاى مفيدى داده مى شود، خطابه ها و كنفرانسها داده مى شود، خوب است كه وسيله اى باشد كه صوت را ضبط بكنند تا آن درسها و خطابه ها در اين وسيله ضبط بشود تا مردم بيشتر استفاده بكنند. ولى هنوز دو تا خطابه و كنفرانس ضبط نشده بود، هنوز دو تا درس ضبط نشده بود كه تصنيفهاى شهوت انگيز دنيا را پر كرد. اين چه بود؟ نيروى شهوت پرستى بشر بود كه در كمين است تا استفاده بكند و علم را در خدمت خودش ‍ قرار بدهد.
پس ، از اينجا ما مى فهميم بشر همينجور كه پيشروى دارد، انحراف هم دارد. از قديم الايام اين مطلب را معلمين اخلاق دنيا به ما گفته اند كه علم در وجود يك فرد دليل نيست كه او را در طريق مصالح بشريت گام بردارد، ممكن است يك نفر عالم باشد ولى علمش در خدمت شهوتش قرار بگيرد.
اميرالمؤ منين (ع ) مى فرمايد: من علم فراوانى دارم ولى افسوس افرادى را پيدا نمى كنم كه به آنها تعليم بدهم بعد فرمود: بله ، افرادى را پيدا مى كنم ولى بعضى افراد را كه پيدا مى كنم آدمهاى سليم النفسى هستند اما كودن مى باشند، نمى فهمند عوضى مى فهمند، بعضى ديگر، افراد زيركى هستند اما تا معلومات را از من فرا مى گيرند آن را وسيله قرار مى دهند براى منافع مادى خودشان يعنى علم را وسيله هدفهاى پست و پليد خودشان قرار مى دهند.
سنائى مى گويد:
چو علم آموختى ، از حرص آنگه ترس كاندر شب
چو دزدى با چراغ آيد گزيده تر برد كالا
اين بسيار حرف درستى است . يك فرد همينكه عالم شد كافى نيست كه بگوئيم هر كارى كه اين آدم مى كند درست است . بايد ببينيم علم اين آدم آزاد است يا اسير؟ آيا علم اين آدم در راههائى كه عقل تصويب مى كند به كار مى افتد يا در راه هدفهاى ديگر، و به تعبير اميرالمؤ منين
(مستعملا آلة الدين للدنيا) (7)
است .
اين در خصوص يك فرد است ، تا چه رسد به اجتماع كه نهج البلاغه ، حكمت عده اى از علما و دانشمندان فعاليت مى كنند اجتماع را به جلو مى برند و يك عده مردم سودجو در كمين مى باشند كه از كارهاى اينها سوءاستفاده بكنند.
پس اين مقياسى است كه ما مى توانيم به دست بياوريم راجع به تغييراتى كه در روزگار پيدا مى شود كه چه تغييرات ، تغييرات خوبى است و چه تغييرات ، تغييرات بدى است ؟ با تغييراتى كه در ايجاد آن ولو علم هم دخالتى داشته است اما علم در خدمت هوا و هوس بشر قرار گرفته است تا اين تغييرات را ايجاد كرده نبايد هماهنگى نمود. هماهنگى كردن با اينها مساوى با سقوط است .
اگر بگوئيد عصر، عصر علم است مى گوئيم بله عصر علم است اما آيا تمام سرچشمه هاى وجود بشر غير از علم خشك شده است ، فقط عصر علم است ، بشر فقط عالم است ، غير از علم نيروى ديگرى در بشر وجود ندارد؟ چرا.
اين نكته را توجه داشته باشيد در هيچ دوره اى به اندازه دوره ما (علم ) اسير و برده نشده است . اسم اين دوره را نبايد عصر علم گذاشت بايد عصر بردگى علم گذاشت ، عصر اسارت علم ، يعنى عصرى كه علم را آزاد نمى گذارند. در تمام دوره هاى گذشته ، علم از اين دوره آزادتر بوده است . در هيچ دوره اى علم و عالم مثل امروز بدبخت و اسير و بيچاره نبوده است .
شما اگر درست دقت كرده باشيد مى دانيد كه اگر عالمى پيدا بشود، مثلا يك مخترع و يا يك روانشناس بسيار ماهر، تا پيدا شد فورا قدرتهاى سياسى او را در اختيار خودشان قرار مى دهند مى گويند تو بيا علم خودت را در خدمت هدفهاى ما قرار بده ، و چاره اى هم ندارد. بهترين مثلش ‍ دانشمندان اتم شناس هستند. از اينها بيچاره تر در دنيا وجود ندارد در هر جاى دنيا كه يك دانشمند اتم شناس درجه اول پيدا شد قدرتهاى سياسى آمدند او را زندانى كردند براى اينكه علم را در اختيار آنها قرار دهد و احيانا دشمن از آن استفاده نكند. يك برنامه مى دهند و مى گويند روى اين برنامه بايد عمل بكنى و حق زندگى غير از اين را ندارى دانشمندان درجه اول در هر كجاى دنيا باشند اسرارى از علوم طبيعى مى دانند كه ديگران نمى دانند. ممكن است در شوروى چندين نفر از اين دانشمندان باشند (كه كسى عدد آنها را هم نمى داند چون اينگونه افراد جزء اسرارند). همين تعداد هم ممكن است در آمريكا باشد. براى هر يك از اينها دهها نفر ماءمور و مراقب وجود دارد كه اسرار را به ديگرى تحويل ندهند، يا يك وقت ديگران اينها را ندزدند. از اينها بيچاره تر در دنيا وجود ندارد يعنى اين آزادى كه ما و شما الان داريم آنها ندارند. حتى با برادر خودش حق ندارد تماس بگيرد. چرا؟ براى اينكه ممكن است يكوقت او بخواهد به برادرش مقداى از اين اسرار را تحويل دهد و بعد برادر او برود اين اسرار را در اختيار دولت ديگر بگذارد و آن دولت از اين لحاظ با اين دولت برابر بشود.
پس اين چه عصر علمى است ؟ عصر علم هست اما نه عصر آزادى علم بلكه عصر اسارت و بردگى علم ، عصر اينكه قدرت ديگرى غير از قدرت علم بر اجتماع بشر حكومت مى كند و آن قدرت ، علما را به عنوان وسيله براى هدفهاى خودش استخدام كرده است .
پس اگر ما بگوئيم با مقتضيات زمان نبايد به طور دربست هماهنگى كرد، اين مخالفت با علم نيست ، بلكه به واسطه اين نكته است كه ما مى دانيم هنوز دوره اى كه در آن دوره علم آزاد باشد، عقل آزاد باشد، دوره اى كه علم و عقل بر شهوات مردم ، بر جاه طلبيهاى مردم حكومت بكند نيامده است ، يعنى هنوز عصرى نيامده است كه (اينشتين ) حاكم و آمر باشد و روزولت مطيع و ماءمور، بلكه عكس است .
افلاطون نظريه معروفى دارد به نام نظريه (مدينه فاضله ).
مى گويد دنيا آن روزى به سعادت نائل خواهد شد كه حكيمان زمامداران باشند و زمامداران حكيمان ، تا وقتى كه حكيمان طبقه اى هستند و زمامداران طبقه اى ديگر، دنيا روى سعادت نخواهد ديد. ما مسلمانها بالاخص شيعيان مى گوئيم دوره سعادت بشر آن عصرى است كه دوره عدل كامل است يعنى عصر ظهور حضرت حجت (عج )، آن دوره اى كه اولين مشخصش اينست كه دوره حكومت عقل است يعنى دوره اى است كه آن ، علم اسير و برده نيست .
اميرالمؤ منين (ع ) تعبيرى درباره عصر دارد كه مى فرمايد
(و يغبقون كاءس الحكمه بعد الصبوح ) (8)
در آن عصر مردم صبحگاهان و شامگاهان جامى كه مى نوشند جام حكمت و معرفت است ، جز جام حكمت و معرفت جام ديگرى نمى نوشند
در كافى هست كه در عصر ظهور حضرت حجت ، خدا دست خود را بر سر افراد بشر مى گذارد و عقل مردم زياد مى شود.
من شايد نتوانستم اين مطلب را آنجور كه دلم مى خواست تقرير بكنم ولى بدانيد كه به غلط مى گوئيم عصر، عصر علم است ، به غلط مى گوئيم عصر، عصر عقل است ، به غلط مى گوئيم عصر، عصر فكر است ، براى اينكه در اين عصر عقل آزادى ندارد، علم و فكر آزادى ندارد، هنوز دنيا دنياى شهوت است ، هنوز دنيا دنياى جاه طلبى است .
در ماه گذشته كه به خوزستان رفته بودم در جشنى كه به مناسبت نيمه شعبان برقرار شده بود گفتم اگر بخواهيد بفهميد عصر چه عصرى است و بر وجود بشر چه چيزى حكومت مى كند، وضع اين (بيتل ها) را ببينيد، چهار تا آدم بى ارزش چه سر و صدائى در دنيا راه انداخته اند. روزنامه هاى خودمان نوشتند وقتى كه اينها به آمريكا رفتند تمام جريانهاى سياسى را تحت الشعاع قرار دادند. اين ، حكايت مى كند از روحيه ملت آمريكا. (ويلسن ) نخست وزير انگلستان هم وارد شد و روزنامه هاى مهم مثل (نيويورك تايمز) خبر ورود او را در چهار سطر نوشتند اما صفحاتى را اختصاص به بيتل ها دادند. آنقدر اينها در دنيا شهرت كسب كرده اند كه گفتند ما امروز از عيساى مسيح معروفتريم . آيا اين موضوع از اين حكايت مى كند كه عصر، عصر علم و عقل است ؟ گفتم معلوم مى شود هنوز عصر، عصر بيتل هاست نه عصر ويلسن ، و گفتم تازه اگر عصر ويلسن هم بود چه بود؟
پس ، از اينها ما نتيجه مى گيريم كه هنوز نبايد جريانهائى را كه در دنيا وجود دارد صد در صد تصديق بكنيم ، نبايد كلمه مقتضيات زمان ما را فريب بدهد. هنوز خيلى فاصله دارد تا زمان به جائى برسد كه تمام تغييراتش صحيح باشد. در همينجا به عرايض خودم خاتمه مى دهم .
جلسه سوم : جامعه در حال رشد 
جامعه در حال رشد 
و مثلهم فى الانجيل كزرع اخرج شطاءه فآزره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع.(9)
در اين آيه كريمه خداوند مثلى براى اهل ايمان يعنى براى مسلمانان كه از دستورات پيغمبر اكرم پيروى مى كنند ذكر مى كند. اين مثل با بحث ما ارتباط زيادى دارد. مى فرمايد مثل اينها در انجيل اينطور ذكر شده است : مثل زراعتى هستند، يعنى دانه اى كه در زمين كشت مى شود. اول كه اين دانه سر مى زند، به صورت برگ نازك است . اگر مثلا دانه گندمى را در زمين بكارند اول بار كه از زمين مى رويد به صورت برگ خيلى نازك و لطيف است فآزره اما اين برگ به همان حالت نازكى ثابت نمى ماند تدريجا بيشتر از زمين بيرون مى آيد و داراى ساقه اى مى شود كه نسبت به آن برگ صفت ديگرى دارد يعنى آن را تقويت مى كند، آن برگ نازك را محكم مى كند يعنى ساقه درمى آيد فاستغلظ بعد كم كم اين ساقه غلظت و ضخامت پيدا مى كند (فاستوى على سوقه ) روى ساقه خودش ‍ مى ايستد يعجب الزراع در اين وقت است كه كشاورزان را به تعجب وامى دارد يعنى متخصصين فن كشاورزى وقتى نگاه مى كنند تعجب مى كنند. همين حالت است حالت استقلال و رشد و تعالى كه چشم دشمن را كور مى كند و دشمن به خشم درمى آيد. كفار وقتى اينها را مى بينند به خشم درمى آيند.
اين مثل ، مثل چيست ؟ خودش فرموده است : آنان كه با اين پيغمبر هستند، در مقابل دشمن ، قوى و محكم ولى نسبت به خودشان مهربان و نرم مى باشند:
(اشداء على الكفار، رحماء بينهم تريهم ركعا سجدا)
در مقابل دشمن نيرومند و باصلابتند و نسبت به خودشان مهربان ، اهل عبادت و پرستش مى باشند آنها را در ركوع و سجود مى بينى .
اين مطلب را توجه داشته باشيد كه عبادت و پرستش ، از اسلام جداشدنى نيست . بعضى از افراد كه با تعليمات اجتماعى اسلام آشنا شده اند اين آشنائى سبب شده است كه عبادات را تحقير كنند ولى خير، اينها از يكديگر تفكيك پذير نيست ، عملا هم تفكيك پذير نيست يعنى اين دستورات و عبادات خاصيت خودش را نمى دهد مگر اينكه تعليمات اجتماعى به او ضميمه شده باشد. تعليمات اجتماعى هم خاصيت خودش را نمى دهد مگر اينكه عبادتها به او ضميمه شده باشد.
(يبتغون فضلا من الله و رضوانا)
از خدا زياده مى خواهند، به آنچه كه دارند قانع نيستند افزونتر مى خواهند اما نه آنطور افزون خواهى كه مادى مسلكها و ماده پرستها دارند كه فقط دنبال پول و ماديات مى باشند. اينها در عين افزون طلبى رضاى خدا را مى خواهند در راه حق و حقيقت افزون طلب مى باشند.
(سيماهم فى وجوههم من اثر السجود)
مسلمانى در چهره آنها پيدا است ، آثار عبادت در گونه آنها نمايان است . يعنى چه ؟ مقصود اين نيست كه چون زياد سجده كرده اند فقط پيشانيشان پينه بسته است . عبادت خاصيتش اينست كه در قيافه انسان اثر مى گذارد. يك رابطه عظيمى ميان روح و جسم انسان هست . افكار و عقائد و اخلاق و ملكات انسان در قيافه او اثر مى گذارد. قيافه يك انسان نمازخوان با يك انسان تارك الصلواه يكى نيست .
اين چه مثلى است كه خدا براى مسلمانان صدر اول زده است ؟ مثل رشد است ، مثل تكامل است ، مثل اينست كه رو به تكامل و پيشرفت مى روند. اول مثل اين هستند كه به صورت يك برگ نازك از زمين روئيده مى شوند. بعد به صورت يك ساقه ضخيم درمى آيند، داراى برگها مى شوند، بوته اى مى شوند نه مانند ساير بوته ها. ساير كشاورزان ، ساير معلمان ، ساير تربيت كنندگان ، بشريت وقتى اينها را مى بينند به حيرت فرو مى روند كه اين رشد با اين سرعت و به اين خوبى چطور مى شود؟ سقراطها وقتى بيايند حيرت مى كنند.
اتفاقا يكى از چيزهائى كه باعث حيرت جهانيان شده است همين سرعت رشد مسلمين و به استقلال رسيدن مسلمانها است كه قرآن تعبير مى كند
(فاستوى على سوقه )
روى پاى خودش بايستد.
يكى از اروپائيها گفته است اگر ما سه چيز را در نظر بگيريم ، آن وقت اعتراف خواهيم كرد كه در دنيا مانند محمد(ص ) كسى وجود ندارد يعنى رهبرى در دنيا مانند او وجود نداشته است . يكى اهميت و عظمت هدف . هدف بزرگ بود، زيرورو كردن روحيه و اخلاق و عقائد و نظامات اجتماعى مردم بود. دوم قلّت وسائل و امكانات . از وسائل چه داشته است ؟ همان خويشان نزديك خودش با او طرف بودند، نه پولى داشت ، نه زورى و نه همدستى . يك نفر يك نفر افراد را به خود مؤ من ساخت و دور خود جمع كرد تا به صورت بزرگترين قدرت جهان درآمد. عامل سوم سرعت وصول به هدف بود يعنى در كمتر از نيم قرن بيش از نيمى از مردم دنيا تسليم دين او شدند و ايمان آوردند. آن وقت مى بينيد همچو رهبرى در دنيا وجود نداشته است .
اين است مقصود قرآن از اين مثل كه مى گويد: يعجب الزراع متخصصين و دهقانها و كشاورزان انسانيت تا ابد در تعجب فرو مى روند كه اينها چطور به اين سرعت پيدا شدند و رشد كردند و روى پا ايستادند و ميوه دادند. اين مثل در خود قرآن مجيد براى امت ذكر شده است .
اينجا يك سؤ ال مى كنم : آيا مسلمانان صدر اول اختصاصا بايد اينجور باشند و اين خاصيت مال آنها بود يا خاصيت مال اسلام است يعنى هر وقت و هر جا مردمى واقعا اسلام را بپذيرند و به دستورات اسلام عمل بكنند همين خاصيت رشد و تزايد و تكامل و استقلال و روى پاى خود ايستادن و ديگران را به حيرت و تعجب واداشتن را دارند. البته اين خاصيت مال اسلام است نه مال مردم ، اين خاصيت مال ايمان به اسلام است ، مال پيروى از تعليمات اسلام است . اسلام نيامده است براى اينكه جامعه را متوقف بكند، ملت مسلمان را وادار به درجا زدن بكند، اسلام دين رشد است ، دينى است كه نشان داد عملا مى تواند جامعه خود را به جلو ببرد شما ببينيد در چهار قرن اول اسلامى اسلام چه كرده است ! ويل دورانت در (تاريخ تمدن ) مى گويد تمدنى شگفت انگيزتر از تمدن اسلامى وجود ندارد. پس اسلام عملا خاصيت خودش را نشان داده است . اگر اسلام طرفدار ثبات و جمود و يكنواختى مى بود بايد جامعه را در همان حد اول جامعه عرب نگاه بدارد پس چرا تمدنهاى وسيع و عجيب را در خودش جمع كرد و از مجموع آنها تمدن عظيمترى را به وجود آورد پس اسلام با پيشرفت زمان مخالف نيست .
گوستاولوبون انصافا تحقيقات زيادى كرده است و كتابش هم كتاب بسيار باارزشى است ، ولى در عين حال گاهى حرفهائى مى زند كه انسان تعجب مى كند. سبك فرنگى همين است . گوستاولوبون وارد مى شود در بحث علل انحطاط مسلمين كه چرا مسلمين انحطاط پيدا كردند؟ چرا تمدن اسلامى غروب كرد چرا باقى نماند؟ عللى ذكر مى كند. يكى از عللى كه ذكر مى كند همين عدم انطباق با مقتضيات زمان است . مى گويد زمان عوض شد، تغيير كرد و مسلمانها مى خواستند باز اسلام را به همان خصوصيات در قرنهاى بعد نگاه دارند در صورتى كه امكان نداشت ، و به جاى اينكه تعليم اسلامى را رها كنند و مقتضيات قرن را بگيرند، تعليم اسلامى را گرفتند و منحط شدند در اينجا هر كسى مايل است بداند كه اين مستشرق بزرگ چه مثالى براى مدعاى خود آورده است ؟ چه اصلى در اسلام بود كه بعد مقتضيات زمان عوض شد و مسلمانها به جاى اينكه مقتضيات زمان را بگيرند اسلام را گرفتند و منحط شدند؟ آقاى گوستاولوبون چه اصلى را از اسلام پيدا كرده است كه با مقتضيات زمان انطباق نمى كرده است و مسلمين جمود و خشكى به خرج مى دادند و نمى بايست به خرج مى دادند و مى بايست با زمان هماهنگى مى كردند؟
مى گويد يكى از تعاليم اسلامى كه در صدر اسلام خيلى نتيجه بخشيد و راه را به سوى ملل ديگر باز كرد و مردم فوج فوج اسلام اختيار كردند و مخصوصا ملل غير عرب كه در مظالم حكام و موبدان و روحانيون خودشان مى سوختند وقتى با آن مواجه شدند استقبال كردند، اصل مساوات بود. ديدند در اسلام امتياز نژادى و طبقاتى وجود ندارد. از اين جهت اسلام خيلى برايشان خوشايند بود. اين اصل يعنى اصل مساوات در ابتدا به نفع جامعه اسلامى بود اما مسلمين بعد باز هم پافشارى و يكدندگى به خرج دادند و مى خواستند اصل مساوات را در دوره هاى بعد اجرا كنند و حال آنكه اگر مى خواستند سيادتشان محفوظ بماند بايد اين اصل را كنار مى گذاشتند. عرب بعد از آنكه حكومت را در دست گرفت و ملتهاى ديگر مسلمان شدند بايد سياست را بر ديانت ترحيج مى داد. سياست ايجاب مى كرد كه اين حرفها را كنار بگذارد و ملتهاى ديگر را استثمار بكند، زير يوغ بندگى خودش بكشد تا بتواند پايه هاى حكومت خودش را محكم بكند. اينها آمدند به اصل مساوات چسبيدند و فرقى ميان عرب و غيرعرب نگذاشتند، به ديگران ميدان دادند، آنها را آوردند و قاضى درجه اول كردند، در تعليمات را به رويشان باز كردند. كم كم ساير ملل آمدند و ميدان را از عرب گرفتند.
اولين قومى كه ميدان را از عرب گرفت ايرانيها بودند كه در ابتداى حكومت بنى العباس روى كار آمدند مانند برمكيان و ذوالرياستين . بعد اينها اقوام و خويشان و بستگان خود را روى كار آوردند و عرب را كنار زدند. اين جريان در اوائل قرن دوم بود. چند سال گذشت كه دوره سيادت ايرانيان بود مخصوصا در دوره ماءمون چون مادر ماءمون ايرانى بود، ديگر سيادت ايرانى به حد اعلا رسيد كه حتى نقل كرده اند روزى ماءمون از راهى مى گذشت ، يك نفر عرب جلوى ماءمون را گرفت گفت خليفه ! فرض ‍ كن من هم يك نفر ايرانى هستم به دادم برس . تا دوره رسيد به برادرش ‍ معتصم . مادر معتصم از تركهاى ماوراءالنهر است . معتصم به عكس رفتار مى كرد، نه به عرب روى خوش نشان مى داد و نه به ايرانى براى اينكه موقعيت خودش را حفظ بكند. با عربها بد بود چون طرفدار بنى اميه بودند. بنى اميه سياستشان سياست عربى بود و اعراب را بر غيراعراب ترجيح مى دادند. اعراب طرفدار امويها بودند. بنى العباس عموما با اعراب مخالف بودند چون مى دانستند عربها طرفدار امويها مى باشند، و زبان فارسى را كه بنى العباس زنده كردند براى اين بود كه نمى خواستند ايرانيها در عربها هضم بشوند (ابراهيم بن الامام ) بخشنامه اى كرده است (و اين بخشنامه را جرجى زيدان و ديگران نوشته اند) به تمام نقاط ايران ، و در آن گفته است هر عربى كه پيدا كرديد بكشيد. معتصم ديد اعراب طرفدار امويها هستند و ايرانيها طرفدار عباس پسر ماءمون ، رفت قوم و خويش مادرش را از تركستان آورد و تدريجا كارها را به دست آنان سپرد يعنى هم ايرانيها و هم اعراب را كنار زد. لهذا عنصر ديگرى روى كار آمد.
همه حرف آقاى گوستاولوبون اينست كه چرا خلفاى عباسى با اينكه خودشان عرب بودند از سياست عربى بنى اميه پيروى نكردند. گوستاولوبون همان چيزى را كه فضيلت اسلام است عيب گرفته و دليل بر عدم انطباق اسلام با مقتضيات زمان و دليل بر جمود و تحجر مسلمين دانسته است . مى گويد اين اصل از نظراخلاق خوب است ولى از نظر سياست گاهى خوب است و گاهى بد. در يك زمان از نظر سياست خوب است كه ملتهاى ديگر را به اسلام نزديك مى كند اما در يك زمان ديگر جايش بود كه مسلمانها يعنى عربهاى آن وقت از نظر سياسى هم كه باشد اصل مساوات اسلام را زيرپا بگذارند.
گوستاولوبون اشتباه مى كند. اولا اسلام يك روش سياسى به مفهوم اروپائى نيست . ثانيا اگر مسلمين اسلام را اينطور بازيچه سياست كرده بودند امروز نه از اسلام اثرى بود و نه از مسلمين به صورت يك امت . اسلام هدفش اينست كه مساوات را به طور كامل در ميان مردم برقرار كند اگر اسلام تا وقتى كه از مردم استفاده مى كند اصلى را طرح كند بعد آن را عوض كند، اين كه اسلام نيست ، اين سياست اروپائى است كه اعلاميه حقوق بشر مى دهند تا آنجا كه ملتهاى ديگر را زيربار بكشند، همينكه زير بار كشيدند مى گويند همه اين حرفها مفت است .
اين است طرز فكر اينها كه مى گويند اسلام خشك و غيرقابل انعطاف است و با مقتضيات زمان يعنى با سياست جور درنمى آيد.
اسلام براى اين آمده است كه با اين سياستها در دنيا مبارزه بكند. اسلام اينها را مقتضيات زمان نمى داند، اينها را انحراف زمان مى داند و در مقابل اينها ايستادگى مى كند.
اين همان عيبى است كه عده اى بر سياست اميرالمؤ منين گرفتند، گفتند على همه چيزش خوب بود، مرد علم بود، مرد عمل بود، مرد تقوا بود، مرد عاطفه انسانيت بود، مرد حكمت و خطابه بود ولى يك عيب بزرگ داشت و آن اينكه سياستمدار نبود. چرا سياستمدار نبود؟ چون انعطاف نداشت ، صلابت به خرج مى داد. على مصالح سياسى را در نظر نمى گرفت . يك نفر سياستمدار در يكجا بايد دروغ بگويد، يكجا بايد وعده بدهد و عمل نكند، يك پيمانى را امضاء كند همينكه كارش گذشت زير امضاء خودش بزند. يك نفر سياستمدار بايد به يك نفر روى خوش ‍ نشان بدهد تا وقتى كه او را تسليم بكند همينكه تسليم كرد او را از بين ببرد.
از نظر اينها (منصور دوانيقى ) يك سياستمدار بود براى اينكه ابومسلم را استخدام كرد، با او پيمان و قرارداد بست . ابومسلم به نفع منصور قيام كرد و چه جنايتها كه در خراسان به نفع بنى العباس نكرد؟! اين قهرمان ملى ! خودمان را بشناسيم . دائم مى گويند قهرمان ملى ! اگر ايرانيهائى را كه همين ابومسلم كشته است به حساب بياوريد، از سيصد چهارصد هزار بيشتر است . مى گويند مجموع آدمهائى كه ابومسلم كشته است ششصد هزار نفر است . آخر آدم چقدر بايد جانى باشد! منصور از نظر آنها يك سياستمدار بود. همينكه ابومسلم تمام دشمنان منصور را از پيش راند، خود ابومسلم كم كم شاخ شد. ابومسلم يك سال با يك لشكر انبوه به مكه رفت . در مراجعت همينكه به (رى ) رسيد منصور او را فراخواند كه بيا من با تو كارى دارم . ابومسلم نيامد. بار دوم و سوم نوشت باز هم نرفت . بالاخره نامه تهديدآميزى برايش نوشت . ابومسلم مردد ماند كه برود يا نرود. با خيلى ها مشورت كرد. همه به او گفتند نرو خطرناك است ، ولى به قول معروف اجلش رسيده بود، رفت . منصور گفته بود بايد تنها بيائى ، تنها رفت ، وارد شد بر منصور و تعظيم كرد. بعد از احوالپرسى كم كم منصور به او خشونت كرد كه چرا فلان كار را نكردى چرا فلان جا امر مرا اطاعت نكردى ؟ ابومسلم ديد كار خيلى سخت شد و فهميد منصور تصميم به كشتنش دارد گفت امير براى كشتن دشمنانت مرا نگهدار. گفت امروز از تو دشمن ترى ندارم . منصور دستور داده بود دو سه نفر مسلح پشت در مانده بودند و گفته بود هر وقت من فلان علامت را دادم فورا بيائيد و ابومسلم را بكشيد. همينكه خوب ابومسلم را ملامت كرد آن علامت را داد، ريختند و ابومسلم را تكه تكه كردند، بعد هم او را در يك نمد پيچيدند.
از نظر اينجور افراد آقاى منصور سياستمدار بزرگى است ، دشمن را اينجور از بين مى برد. اينها گله شان از على (ع ) اينست كه چرا على مانند منصور دوانيقى رفتار نكرد؟ چرا به معاويه روى خوش نشان نداد، نامه به او ننوشت و او را اغفال نكرد؟ چرا معاويه را خام نكرد تا بعد او را به مركز بخواهد و با يك نيرنگ و دسيسه از بين ببرد؟ چرا دروغ نمى گفت ؟ چرا تبعيض قائل نمى شد؟ چرا رشوه نمى داد؟ چرا همانطور كه معاويه نسبت به بيت المال عمل مى كرد او عمل نمى كرد؟
مى گويند عيب اسلام همين است كه خشك است . انعطاف پذير نيست ، با مقتضيات زمان تطبيق نمى كند. يك مرد سياستمدار اگر بخواهد با اسلام عمل بكند نمى تواند سياستمدارى بكند.
اسلام آمده است براى همين كه با اين نوع سياستمداريها مبارزه بكند. اسلام آمده است براى خدمت به بشريت . اسلام پاسدار انسانيت است . اگر اسلام اين مقدار انعطاف داشته باشد كه ديگر اسلام نيست ، شيطنت است . اسلام پاسدار درستى و حقيقت و عدالت است . اصلا فلسفه اسلام اينست ، بايد در اينجور جهات صلابت و استحكام داشته باشد.
على آنجور رفتار كرد كه قرنها بر دل مردم حكومت مى كند. على از فكر خودش در زمان خودش حمايت كرد و فكر خودش را به صورت يك اصل در دنيا باقى گذاشت . به همين جهت روش على به صورت ايمان در ميان افراد وجود دارد. پس على در سياست خودش شكست نخورد. اگر سياست على و هدفش اين بود كه چهار صباحى كه مى خواهم در دنيا زندگى بكنم ، در نعمت و جاه باشم (همان سياستى كه معاويه مى گفت كه ما در نعمت دنيا غلطيديم )، آن وقت على شكست خورده بود، اما چون على مرد ايمان و عقيده و هدف بود شكست نخورده است .
پس يكى از توقعات بيجائى كه در باب انطباق با مقتضيات زمان دارند اين است كه رجال سياست نام حالت روباه صفتى خودشان را كه در هر زمان هر رنگى جامعه پيدا بكند به همان رنگ مى شوند انعطاف ، خاصيت انطباق با زمان ، زرنگى و عقل گذاشته اند و به همين تكيه مى كنند و انتظار دارند اسلام اين توقع را برآورد و چون برنمى آورد مى گويند عيب اسلام همين است كه مانع است كه انسان خودش را با زمان تطبيق دهد.
افتخار اسلام اينست كه جلوى اين انطباقها را گرفته است . حسين بن على كه امروز بر دل شما حكومت مى كند جهتش اينست كه رنگ زمان به خود نگرفت ، نگفت اگر پيغمبر حكومت كند رنگ پيغمبر، اگر معاويه حكومت كند رنگ معاويه ، اگر يزيد حكومت كند رنگ او را بايد بگيريم و چون زمانه اينجور شده است بايد رنگ زمانه را بگيريم . وقتى كه (مروان حكم ) به او گفت يا ابا عبدالله ! من يك جمله خيرخواهانه اى براى تو دارم ، فرمود بگو. گفت من مصلحت ترا در اين مى بينم كه با يزيد بيعت كنى . حضرت نفرمود كه اين مصلحت و منفعت من نيست ، فرمود در آن موقع اسلام چه خواهد شد؟
(و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد) (10)
فرمود: آن وقت بايد فاتحه اسلام را يكجا خواند.
جلسه چهارم : افراط و تفريطها 
افراط و تفريط ها 
و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا.(11)
يكى از خاصيتهاى بزرگ دين مقدس اسلام اعتدال و ميانه روى است . خود قرآن كريم امت اسلام را به نام امت وسط ناميده است و اين تعبير، تعبير بسيار عجيب و فوق العاده اى است . امت و قوم و جمعيتى كه واقعا و حقيقتا دست پرورده قرآن كريم باشند، از افراط و تفريط، از كندروى و تندروى ، از چپ روى و راست روى ، از همه اينها بركنارند. تربيت قرآن هميشه ايجاب مى كند اعتدال و ميانه روى را. در مساءله اى كه در اين شبها عنوان بحث قرار داده ايم يعنى انطباق با مقتضيات زمان ، يك فكر افراطى وجود دارد و يك فكر تفريطى و يك فكر معتدل . بعضى از جريانات فكرى در عالم اسلام از همين نظر وجود پيدا كرده است كه بعضى افراطى و بعضى تفريطى يعنى يا تندروى بيجا و يا كندروى بيجا بوده . من اسم آن تندرويها را جهالت گذاشته ام و اسم اين كندرويها را جمود گذاشته و مى گذارم . در اين باره توضيح خواهم داد:
يكى از كسانى كه به قول امروزى ها در مسائل اسلامى روشنفكرى به خرج مى داد و كار اين روشنفكرى او به حد افراط رسيده بود خليفه دوم است . خليفه دوم به اصطلاح خيلى روشنفكر مآبانه كار مى كرد اما تندرويهائى كرد. مثلا يكجا پيغمبر دستورى داده بود و او مى گفت اين موضوع فقط براى پيغمبر و زمان خودش بود ولى زمان ما تغيير كرده است و ما اين را عوض مى كنيم . البته ممكن است يك نفر شيعه با احساسات ضد خليفه اى كه دارد، اين را به حساب تعمد و ضربه زدنهاى عمدى بگذارد، بگويد فقط مقصودش مخالفت با پيغمبر بوده است ولى اگر نخواهيم اينجور بگوئيم ، طورى بگوئيم كه براى طرفداران خليفه هم قابل قبول باشد، بايد بگوئيم كه اينها خطاها و اشتباهاتى است كه از او سرزده است . مثلا در اذان . فصول اذان را خود پيغمبر اكرم دستور و تعيين فرموده است . يكى از آن فصول حى على خيرالعمل است . معنى اين فصل اينست : روبياور به بهترين اعمال كه نماز است . زمان خلافت عمر مى رسد، زمانى كه دنياى اسلام عجيب نيازمند به جهاد است ، زمانى كه مسلمين در مقابل خود دو جبهه بسيار بزرگ دارند يكى ايران و ديگرى روم كه مقتدرترين كشورهاى روى زمين هستند با توجه به عده مسلمانها كه بيش از چهل پنجاه هزار نفر نبودند و يك دفعه با تمام دنيا اعلان جنگ داده اند. مثل اينست كه يك كشورى مثل ايران يك تحولى در آن به وجود بيايد و اعلان جنگ بدهد با دو مملكت بزرگ دنيا يعنى آمريكا و شوروى كه در واقع اعلان جنگ با دنياست . روى همين حساب است كه مورخين اروپائى اتفاق كلمه دارند كه اگر نيروى عظيم ايمان در اين مردم نبود، چنين چيزى محال بود. هر چه باشد اين يك امرى است شبيه به اعجاز ولى اعجاز ايمان . در آن عصر احتياج مسلمانها به سرباز و سربازى خيلى زياد بود و مى بايست روحيه سربازها قوى باشد و اعتقاد داشته باشند و جهاد را اصلى لازم و واجب بدانند.
فكرى در دماغ خليفه پيدا شد، گفت حى على خيرالعمل را از اذان برداريد چون به روحيه سربازى ضربه مى زند. وقتى كه فرياد برآورديد كه روى به نماز بياوريد چون نماز بهترين اعمال است ، ديگر سرباز فكر مى كند كه نماز از جهاد بهتر است ، هميشه در فكر نماز خواندن است و از جهاد اعراض مى كند. لذا گفت اين را برداريد و بجاى آن بگوئيد الصلواه خير من النوم نماز از خوابيدن بهتر است ، تا اعتقاد سربازها نسبت به عظمت و اهميت جهاد در راه خدا سست نشود. حساب مقتضيان زمان را كرد.
آيا اين حساب درست است ؟ نه ، اشتباه بود. چرا؟ به همين دليلى كه عرض كردم . يك كسى مى بايستى از خليفه مى پرسيد كه اين سربازهاى تو با اين عده قليل و تجهيزات كم چطور است كه با كشورهاى درجه اول دنيا مى جنگند و پيروز مى شوند؟ آيا اين مربوط به عنصر عرب است كه عنصر عرب از عنصر غيرعرب امتيازى دارد؟ اگر عنصر عرب است ، عرب كه تازه به وجود نيامده است ، چندين هزار سال پيش هم بود. چرا تا آن موقع هميشه توسرى مى خورد؟ پس يك عامل جديد به وجود آمده است و آن ايمان به خدا است . اين شجاعت ، اين قدرت اين نيرو را ايمان به اين مردم داده است و ايمان را همين نماز تقويت و آبيارى مى كند. او شجاعت خودش را از همان
(الله اكبر و الحمدلله و سبحان الله )
دارد.
اگر پيغمبر فرمود:
(الصلواه عمودالدين )
يا فرمود مثل اين دين و نماز در اين دين ، مثل خيمه اى است كه سرپا است خيمه چادر دارد، طناب دارد، ميخ دارد، عمود هم دارد، عمود اين خيمه نماز است براى اين بود كه به آثار نماز آگاه بود، مى دانست نماز بزرگترين عامل مؤ ثر در روحيه افراد است ، اگر نماز نباشد هيچيك از اينها وجود ندارد. تو اگر خيال مى كنى سرباز به خيال اينكه نماز از جهاد بهتر است جهاد را رها مى كند، اين فكر غلط را از دماغ سرباز با بيان حقيقت امر بيرون كن و بگو نماز و جهاد لازم و ملزوم يكديگرند، هيچكدام جاى ديگرى را نمى گيرد، نه با نماز جهاد ساقط مى شود و نه با جهاد نماز ساقط مى گردد، بايد نماز خواند تا نيرو بيشتر شود و بهتر جهاد صورت گيرد
(استعينوا بالصبر و الصلواة )
چرا براى اهميت جهاد، نماز را تحقير مى كنى و پائين مى آورى به حدى كه مى گوئى فقط از خواب بهتر است ؟ به سرباز بگو نماز بخوان جهاد هم برو. اسلام كه نگفته است از ميان نماز و جهاد يكى را بايد انتخاب بكنى .
مثل اينست كه شما مى خواهيد ميوه بخريد، فكر مى كنيد گلابى بخريد يا خربزه ، بعد مى بينيد صرفه در خريدن خربزه است ، مى گوئيد گلابى نمى خرم ، خربزه مى خرم . حساب نماز و جهاد كه اينطور نيست . نماز و جهاد در اسلام از يكديگر تفكيك پذير نيست اسلام كه نمى گويد يا جهاد برو و نماز نخوان و يا نماز بخوان و جهاد نرو. اسلام مى گويد نماز بخوان و به جهاد برو، جهاد بكن كه نماز بخوانى و نماز بخوان كه جهاد كنى . حالا اگر يك سرباز اشتباه بكند، بجاى اينكه جهاد بكند نماز بخواند، بايد به او فهماند كه اينها از هم جدا نيستند.
مثل بعضى از افراد پولدار كه مى گويند ما كه پول داريم بجاى نماز خواندن پول مى دهيم ! كى همچه چيزى مى شود؟! اسلام آن انفاقى را كه منفك از نماز باشد اصلا قبول ندارد. اگر عكسش را بگوئيد، يك آدم پول پرست و پول دوست اما آماده خدمت بگويد من به جاى اينكه انفاق بكنم نماز مى خوانم ، از ما هفده ركعت نماز واجب خواسته اند و مجموعا 51 ركعت خواسته اند، من بجاى اينها صد و دو ركعت نماز مى خوانم ، مثلا نماز قضاى ديگران را هم مى خوانم كه از من پول نخواهند. آيا اين قبول است ؟ نه . پس بايد به مردم فهماند كه تعليمات اسلامى تجزيه ناپذير است ، به منزله اعضاء يك پيكره اند. نماز به جاى خود، حج به جاى خود، زكات به جاى خود، خمس به جاى خود، امر به معروف و نهى از منكر به جاى خود، هركدام بايد موقعشان شناخته بشود.
آن كسى كه درباره نماز گفت : حى على خيرالعمل او حساب كرده گفت . در اين زمانى كه تو هستى كه سربازان تو با دنيا طرف شده اند باز بايد نماز را با صفت خيرالعمل ذكر كرد.
ما اسم اين نوع تصرفات و رعايت مقتضيات زمان را افراطكارى مى گذاريم يا به عبارت ديگر اسمش را جهالت مى گذاريم چون اين ناشى از حساب نكردن است ، ناشى از اينست كه حساب ناقص ‍ است .
(حبيب بورقيبه ) كه نمى دانم اين شخص چه موجودى است ! هر سال يك بار عليه روزه قيام مى كند مى گويد مردم روزه نگيرند براى اينكه از نيروى كار كارگر كاسته مى شود، البته به اين موضوع جنبه اسلامى هم مى دهد به اين عنوان كه اسلام به كار اهميت مى دهد، كار در اسلام محترم است پس روزه نگيريد براى اينكه بايد كار بكنيد، وقتى كه بشر بايد كار بكند پس هر چيزى كه از نيروى كار مى كاهد خوب نيست . نقطه مقابل اين سخن اينست : هر چيز كه نيروى كار را تقويت مى كند خوب استمثلا اگر فرض كنيم ويسكى و شراب نيروى كار را اضافه مى كند پس كارگرها نبايد روزه بگيرند و بايد روزى يك بطرى ويسكى بياشامند تا كار بكنند (وليد بن عبدالملك ) و يا (وليد بن يزيد بن عبدالملك ) يك روز صبح كه هنوز مستى از كله اش نپريده بود به مسجد رفت براى امامت جماعت . به جاى دو ركعت نماز صبح چهار ركعت خواند. مؤ منين هم چاره اى نداشتند تبعيت كردند. بعد كه نمازش تمام شد رويش را برگرداند گفت من امروز خيلى نشئه ام اگر مى خواهيد برايتان بيشتر نماز بخوانم .
اشتباه حبيب بورقيبه از كجاست ؟ اين آدم خيال كرده است كه انسان يعنى ماشين ، انسان جز اين نيست كه بايد مانند يك ماشين دائما كار تحويل بدهد، از ماشين هر چه بيشتر بتوان كار گرفت بهتر است ، انسان يعنى يك حيوان باركش و باربر، كارى غير از باركشى ندارد پس هر چه بشود بهتر از انسان باركشى كرد بهتر است . چون روزه به قول او از نيروى كار مى كاهد پس روزه نبايد گرفت .
اولا اين آدم حساب نكرده است آن اشخاصى كه روزه گرفتند ولى روزه واقعى ، در همان حالى كه روزه گرفتند نيروى كارشان ده برابر روزه خورها بود از نيروى روحى بشر اين آدم غافل است . هر كدام از ما در شرائطى كه الان داريم و برنامه زندگى خودمان قرار داده ايم كه مثلا بايد فلان مقدار نان بخوريم يا فلان مقدار غذاهاى ديگر بخوريم ، اگر يك شبانه روز اين برنامه بهم بخورد ديگر قدرت راه رفتن نداريم و خيلى به زحمت راه مى رويم . ولى آيا قانون قطعى و غيرقابل تخلف زندگى بشر همين است ؟ نه ، ما الان با اين برنامه كه زندگى مى كنيم اين مقدار اسير غذا و اين شكم هستيم . بشر اگر برنامه زندگيش را عوض بكند ممكن است طورى بشود كه نصف اين غذا را بخورد و دو برابر اين نيرو را بدست بياورد. ممكن است انسان در شبانه روز دو تا مغز بادام بخورد و به اندازه انسانى كه روزى يك كيلو غذا مى خورد نيرو داشته باشد. بشر اگر برگردد و مسيرش ‍ را عوض بكند حالت ديگرى پيدا مى كند و برنامه بكلى عوض مى شود. چندى پيش لابد در روزنامه خوانديد، تمام خبرگزاريها گزارش دادند كه يك بودائى رياضت كش دوازده سال تمام يكسره روى پاى خودش ‍ ايستاد و نخوابيد و ننشست . بعد از دوازده سال كه رياضتش تمام شد و به قول خودش روحش پاك شد آمد نشست . جشن بزرگى برايش برپا كردند و اطباء كه براى معاينه او آمده بودند ديدند سالم سالم است . اين نشان مى دهد كه قانون زندگى بشر با تغيير دادن شرائط شكل ديگرى پيدا مى كند. البته من حالات استثنائيش را عرض كردم . من اينها را شاهد مى آورم كه در بشر چه نيروهائى ذخيره است و بشر چقدر تغييرپذير است .
اگر به سراغ حضرت على (ع ) برويد مى بينيد. در نامه اى كه به عثمان بن حنيف نوشته است مى فرمايد:
(الا و ان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه )
يعنى : و اما پيشواى شما از دنياى خودش به دو جامه و به دو قرص نان اكتفا كرد. بعد مى گويد: من مى دانم مردم باور نمى كنند.
(و كانى بقائلكم يقول اذا كان هذا قوت ابن ابى طالب
فقد قعد به الضعف عن قتال الاقران و مناضلة الشجعان )
گويا دارم مى شنوم از زبان ديگران كه اگر على غذايش اينست او بايد از ضعف نتواند از جايش بلند بشود و نتواند در ميدانهاى جنگ با شجاعان درجه اول نبرد كند و آنها را به خاك هلاكت بياندازد. على به اين اعتراض ‍ فرضى جواب عجيبى مى دهد. مى فرمايد اشتباه ميكند كه قانون طبيعى اينست . چيزى كه ديگران دارند خلاف قانون طبيعى است .
(الا و ان الشجرة البرية اصلب عودا و الرواتع الخضرة
ارق جلودا و النباتات البدوية اقوى وقودا و ابطاء خمودا.)(12)
درختان صحرائى چوبشان محكمتر است و سبزه هاى خوش آب و رنگ نازكتر و ضعيفترند. گياهان وحشى آتششان زود گيرنده تر و دير خاموش تر است . موجود زنده اعم از گياه و حيوان و انسان هر چه بيشتر به او برسند نازك نارنجى تر و ضعيفتر و ناتوان تر مى شود. هر چه كمتر به او برسند و بيشتر با مشكلات مواجه بشود نيرومندتر مى گردد. مقايسه كنيد ميان درختهاى كوهى و جنگى و درختهائى كه در خانه هاست ، ميان بوته هاى جنگلى و صحرائى و بوته هائى كه دست نوازشگر باغبان دائما مراقب آنها است . انسان هم اينجور است . انسان اينطور نيست كه حتما بايد روزى سه مرتبه غذا بخورد، اگر نخورد مريض مى شود. بگذاريد يك قدرى با مشكلات روبرو بشود تا نيرومندتر شود.
اين تاريخ است ، تاريخ قطعى و مسلم : جنگ صفين ، جنگ جمل ، جنگ خوارج در زمانى صورت گرفت كه على (ع ) مردى شصت ساله است . ما همان مقدار نيروئى كه در جوانى داريم از چهل سالگى به آن طرف تحليل مى رود، به پنجاه سالگى كه مى رسيم اينقدر ضعيف و ناتوان هستيم كه پيرى را احساس مى كنيم . على ، در شصت سالگى با سى سالگى خودش ‍ فرق نكرده است ، اگر در جوانى با عمرو بن عبدود نبرد مى كند در سن شصت سالگى با كريز بن الصباح نبرد مى كند. نگوئيد على مرد استثنائى است . عموم مردم اينجور بودند. مالك اشتر نخعى كه آن شجاعتها را در جنگ صفين از خود نشان داده است پيرمرد است يعنى مردى است كه در حدود شصت سال دارد. در جنگ جمل همين مالك و عبدالله بن زبير كه جوان بود و بسيار هم شجاع بود با يكديگر نبرد كردند، اينقدر يكديگر را زدند و دفاع كردند كه ديگر از شمشير كارى ساخته نبود، آخر كار به كشتى گيرى رسيد. در اينجا مالك عبدالله را به زمين مى زند همينكه عبدالله را به زمين زد عبدالله فرياد كشيد:
اقتلونى و مالكا
هم مرا بكشيد هم مالك را. بالاخره اينها را از يكديگر جدا كردند. بعد از مدتى كه از قضيه گذشت و جنگ جمل خاتمه پيدا كرد، يك روز مالك با عايشه كه خاله عبدالله بود ملاقات مى كند، عايشه از روى گله و شكايت مى گويد تو آن روز با خواهرزاده من چنين و چنان كردى مالك قسم خورد كه سه شبانه روز بود غذا نخورده بودم . (يكى از چيزهائى كه براى خودشان ننگ مى دانستند اين بود كه در جنگ كشته بشوند و شكمشان پاره بشود و از شكم آنها قاذورات بيرون بيايد. لهذا تا حد امكان كم غذا مى خوردند) اگر من يك چيزى خورده بودم خواهرزاده ات جان سالم از دست من بدر نمى برد. در جنگ خندق مسلمانها از گرسنگى سنگ به شكم خودشان مى بستند و مردانه هم مى جنگيدند. اين خارج از قانون خلقت و طبيعت نيست .
اساسا يك فلسفه روزه اينست كه انسان را از نازپروردگى خارج مى كند. شما روزهاى اولى كه روزه مى گيريد چون اولى است كه مى خواهيد از قانون نازپروردگى خارج بشويد خيلى بيحال مى شويد، ضعف شما را مى گيرد، ولى روزهاى آخر ماه مى بيند با روزهائى كه روزه نگرفته ايد هيچ فرقى نكرده ايد. بسيارى از اين خيالاتى كه ما مى كنيم اشتباه است . بعضى از افراد عذرهاى بسيارى از كسانى را كه روزه مى خورند قبول ندارند، مى گويند روزه خورهائى كه به بهانه اينكه مريضند روزه نمى گيرند، چون روزه نمى گيرند ضعيف مى شوند و چون ضعيف مى شوند اين ضعفشان را مانع روزه گرفتن مى پندارند.
اين حماقت است كه كسى بگويد روزه از نيروى كار مى كاهد.
ثانيا مگر بشر فقط بايد كار بكند مگر بشر يك ماشين است كه حداكثر استحصال را بايد از اين ماشين كرد؟ مگر حيوان باركش است ؟ مگر بشر دل ندارد؟ مگر بشر روح ندارد؟ مگر بشر احتياج به تقوا ندارد؟ آيا بشر فقط احتياج به يك چيز دارد و آن كار است ؟ ديگر احتياج به آدميت ندارد؟ احتياج به اينكه طبيعت سركش را رام بكند ندارد؟ احتياج به اينكه شهوات خودش را بشكند ندارد؟ احتياج به اينكه اراده عقلانى و انسانى خودش را تقويت بكند ندارد؟ همه چيز را بايد از دريچه كار ببينيم و كار فقط؟! برويد از ادارات راهنمائى و شهربانى بپرسيد كه در ماه رمضان آمار جرم و جنايت چقدر كاهش پيدا مى كند. ببينيد در ماه رمضان چاقوكشى ، آدمكشى ، خرابكارى ، قماربازى ، چقدر كمتر مى شود و در مقابل ، اعمال انسانى چقدر مضاعف مى شود! انسانيت چقدر بالا مى رود، احسان چقدر بيشتر مى شود، صله ارحام چقدر زياد مى شود! اينها را هم بايد در نظر بگيريم ، فقط نگوئيم نيروى كار.
اينهاست كه ما نامشان را افراط مى گذاريم ، جهالت مى گذاريم . اينجور دخل و تصرف ها است كه بايد جلوى آنها گرفته بشود معلوم شد اينهائى كه اين حرفها را به حساب مقتضيات زمان و انطباق با زمان و احتياجات روزگار مى زنند و مى گويند اگر در زمان پيغمبر مردم روزه مى گرفتند اينقدر احتياج به كار نبود و امروز جامعه احتياج زيادى به كار دارد پس ‍ زمان فرق كرده است و حالا كه زمان فرق كرده است مقتضيات زمان عوض شده پس بايد روزه را برداريم ، افراطى و جاهل مى باشند.
تفريط كارها برعكس ، جمود و خشكى به خرج مى دهند و روى مسائلى كه اسلام هيچ راضى نيست ايستادگى مى كنند. خطر جمود از خطر جهالت كمتر نيست . دين ، اعتدال لازم دارد. در مسئله انطباق با مقتضيات زمان همانطور كه نبايد جهات عمرى و بورقيبه اى را پيش كشيد و در دين دخل و تصرف كرد به بهانه اينكه زمان اينجور و آنجور شده است ، همچنين نبايد به نام دين روى موضوعاتى كه اساسا ريشه اى ندارند تكيه كرد. مثلا پا را به يك كفش بكنيم و بگوئيم بچه كه مى خواهد درس بخواند بايد حتما از عمه جزو شروع به كار بكند تا باسواد بشود. مگر اين را پيغمبر و امام گفته است كه بچه هر موقع خواست درس را شروع بكند از عمه جزو شروع بكند؟ اتفاقا اين كار بدى است براى اينكه احترام قرآن را از بين برده است . ما خودمان خوانده ايم و ديگران را هم ديده ايم . بچه هائى كه پاكى نمى فهمند، تا يك عمه جزو را مى خوانند چندين بار آن را تكه تكه مى كنند. از طرف ديگر نبايد كنار گذاشتن عمه جزو بهانه اى باشد براى اينكه بچه با قرآن آشنا نشود اينجا است كه ممكن است بچه تا كلاس دوازده برسد، تمام درسها را بلد باشد مگر قرآن را. آن جمود است و اين جهالت . امت معتدل باشيد، نه جاهل باشيد نه جامد. اميرالمؤ منين فرمود:
(اليمين و الشمال مضلة ، و الطريق الوسطى هى الجادة ) (13)
انحراف به چپ و انحراف به راست هر دو غلط است ، مستقيم باشيد تا به مقصد برسيد. هميشه راه راست بخواهيد:
(اهدنا الصراط المستقيم )
خدايا به ما راه راست را نشان بده .