اسلام و مقتضيات زمان
جلد اول

استاد شهيد علامه مطهرى

- ۳ -


جلسه پنجم : راه ميانه 
راه ميانه 
و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا.(14)
يكى از علامتهاى مسلمانى ، پيدا كردن راه معتدل و ميانه است كه ميان راههاى افراطى و تفريطى ، ميان تندرويها و كندرويها است جمله اى در حديث وارد شده است كه :
(ان لنا فى كل خلف عدولا ينفون تحريف الغالين و انتحال المبطلين ) (15)
ائمه فرموده اند در هر نسلى طبقه معتدلى وجود دارد كه از طرفى جلوى افراطكارى غلوكنندگان را مى گيرند، تحريفاتى را كه از ناحيه غلوكنندگان پيدا مى شود نفى مى كنند و از طرف ديگر نسبتهائى را كه مردم مبطل و مخالف ايجاد مى كنند نفى مى كنند، به عبارت ديگر هم جلوى ضرر دوستان را مى گيرند و هم جلوى ضرر دشمنان را. ضرر تنها از ناحيه دشمن نمى رسد. گاهى از ناحيه دوست ضررهائى مى رسد كه خطرش از ضررى كه از ناحيه دشمن مى رسد بيشتر و بالاتر است . ما اين هر دو قسمت را براى اينكه راه وسط و معتدل را بتوانيم پيدا بكنيم از نظر مسئله مورد نظر خودمان يعنى مسئله انطباق اسلام با مقتضيات زمان بحث مى كنيم ، تندرويهائى كه از ناحيه دشمنان مى شود و كندرويهائى كه از ناحيه دوستان مى شود.
ديشب عرض كردم كه در مسئله انطباق با مقتضيات زمان دو جريان مخالف كه هر دو غلط بوده است در تاريخ اسلام هميشه وجود داشته است . يك جريان افراطى يعنى دخل و تصرف هاى بيجا در دستورهاى دينى به واسطه يك خيالات و يك ملاحظات كوچك كه ما اسم آنها را جهالت گذاشتيم . جريان ديگرى توقف و جمود بيجائى است كه بر خلاف منظور و روح اسلام است . اين جمودها از ناحيه دوستان محتاط بوده است ولى احتياطهائى كه صددرصد بر ضرر اسلام تمام شده است . احتياط بچه گانه و كودكانه بوده است . البته يك جريان معتدل هم هميشه وجود داشته است ولى ما براى اينكه جريان معتدل را پيدا بكنيم بايد ابتدا اين دو جريان افراطى و تفريطى را درست بشناسيم .
ديشب دو مثال عرض كردم راجع به دخل و تصرفهاى جاهلانه اى كه در دستورات دينى مى شود و اسم اينها را هم روشنفكرى مى گذارند. گاهى اسم اينها را اجتهاد مى گذارند ولى اينها واقعا جهالت است نه اجتهاد. آن جريانها يكى مربوط به كارى بود كه خليفه دوم درباره حى على خيرالعمل كرد و يكى هم جريان معاصرى بود كه يكى از رؤ ساى كشورهاى عربى در باب روزه خيلى روى آن اصرار دارد. مثالهاى ديگرى نيز بايد عرض بكنم . وظيفه هر مسلمانى است كه در برابر اين جريانات ايستادگى بكند.
يكى از سؤ الاتى كه من خودم با آن خيلى مواجه شده ام و از جمله در سفرى كه اخيرا به مناسبت جشنى كه در نيمه شعبان در دانشكده كشاورزى اهواز ترتيب داده شده بود و دو جلسه پرسش و پاسخ تشكيل داده بودند، مطرح شد و بنده هم مكرر اين سؤ ال را شنيده ام ، راجع به حرمت گوشت خوك است . اينطور سؤ ال مى كردند كه گوشت خوك حرام است و البته خيلى دستور حكيمانه اى بوده است . در آن زمان مردم گوشت خوك را نمى شناختند و آن ميكروبى كه در آن وجود داشت كه آن را (تريشين ) مى گويند عوارض بسيارى براى خورنده به وجود مى آورد. در آن زمان بشر نه آن ميكروب را مى شناخت و نه وسيله اى داشت كه آن را از بين ببرد ولى پيغمبر با نور وحى و نبوت اين حقيقت را دريافته بود. خدا به پيغمبر دستور داد كه به مردم بگو از خوردن گوشت خوك خوددارى كنند. حرام بودن گوشت خوك به واسطه همين ميكروبى است كه در بدن خوك وجود دارد. ولى امروز به واسطه پيشرفتهاى عظيم علمى كشف شده است كه ضرر اين گوشت از چيست و راه از ميان بردن آن هم كشف شده است و به وسائل مختلفى آن ميكروب را از بين مى برند. بنابراين آن دليلى كه براى حرمت گوشت خوك وجود داشته است ديگر امروز وجود ندارد.
پس امروز ما اگر گوشت خوك را بخوريم برخلاف دستور اسلام رفتار نكرده ايم . اگر خود پيغمبر هم امروز باشد و از او سؤ ال كنيم كه با وسائلى كه جديدا پيدا شده است باز هم گوشت خوك را نخوريم ، لابد خواهد گفت كه نه ديگر حالا مى توانيد بخوريد، آن روز كه ما گفتيم ، وسائلى براى از بين بردن اين ميكروب نبوده است و حالا كه هست ديگر مانعى ندارد.
بنده آنجا گفتم كه بعضى از مقدمات اين حرف درست است ولى بعضى ديگر از مقدماتش ناقص است . اين مطلب كه شما مى گوئيد هر حكم كه در اسلام هست دليلى دارد راست است . اين را علماى اسلام به اين ترتيب بيان مى كنند كه در هر دستورى از دستورات اسلام حكمت يا حكمتهائى نهفته است و به تعبيرى كه علماى فقه و اصول استعمال مى كنند: احكام تابع يك سلسله مصالح و مفاسد واقعى است يعنى اگر اسلام چيزى را حرام كرده است چون مفسده اى وجود داشته است حرام كرده خواه مفسده جسمى باشد خواه روحى خواه به زندگى فردى بستگى داشته باشد خواه به زندگى اجتماعى ، در هر حال يك ضررى در آن بوده است كه حرام شده است يعنى تحريم تعبدى به اين معنى كه بدون دليل يك چيزى حرام شده باشد اصلا وجود ندارد، و هيچ عالمى از علماى شيعه چنين حرفى نمى زند البته از علماى اهل تسنن مانند اشعريها اين حرف را مى زنند. آنها يك فكر غلط داشتند كه به عالم اسلام بسيار صدمه زد. چون توحيدشان كامل نبود گفتند خدا بالاتر است از اينكه وقتى دستورى مى دهد دستورش تابع يك مصلحتى باشد، خدا بالاتر از اين است كه بخواهد كارى كه شخص مى كند به خاطر يك مصلحت و فرار از يك مفسده باشد. اين انسانها هستند كه وقتى دستور مى دهند به خاطر يك مصلحتى است . خدا بالاتر از اين حرفها است . خدا اگر گفت كارى را بكن بدون دليل است و اگر گفت نكن باز بدون دليل است . ولى در همان زمانها اين مطلب از ائمه ما سؤ ال شده است كه آيا اين حرفها درست است ؟ گفتند نه ، غلط است ، خدا هيچ كارى در خلقت و يا در شريعت بدون مصلحت و حكمت نمى كند. عدل الهى ايجاب مى كند كه خدا هم در خلقت و هم در شريعت عادل باشد و اگر عدل يكى از اصول دين است روى همين حساب است .
آنها اگر چه اسمشان باقى است ولى تقريبا عملا منقرض شده اند. الان تمام سنيهائى كه وجود دارند به اسم اشعرى هستند ولى در واقع اين عقيده را از ميان برده اند و عملا طرفدار اين حرف نيستند.
پس اين مطلب كه شما گفتيد اگر در دين اسلام يك چيزى حرام شده است دليلى داشته حرف درستى است اين را من هم قبول دارم . مثلا اينكه گوشت سگ حرام است يا سگ نجس است ، بدون دليل نيست . حتما در سگ يك چيزى وجود دارد كه براى انسان ضرر دارد. البته در صدر اسلام هنوز اين حرفهائى كه الان مى زنند وجود نداشت . ولى يك مطلب ديگر هست و آن اينكه فرض كنيم عالمى يا مجتهدى پيدا بشود كه برايش يقين بشود كه اسلام كه گفته است گوشت خوك حرام است منحصرا به خاطر همين ميكروبى است كه امروز كشف شده است . او فتوا خواهد داد: پس ‍ حالا ديگر گوشت خوك حلال است . ولى ما قبول نخواهيم كرد. مجتهد بايد پخته باشد. ممكن است براى چيزى كه حرام شده است دهها خطر وجود داشته باشد و امروز علم يكى از آنها را كشف كرده و مابقى هنوز مانده باشد. شما مى بينيد مثلا علم پنى سيلين را كشف و آثارش را بيان مى كند و تمام مردم به آن روى مى آورند. بعد از چند سال مى بينيد متوجه مى شوند كه ضررهائى هم دارد و لااقل براى همه مريضها تجويز نمى كنند. علم گوشه اى را كشف مى كند و گوشه ديگر برايش پنهان مى ماند. حالا براى يك نفر مجتهد كى يقين پيدا مى شود كه علت اينكه اسلام گفته است گوشت خوك حرام است منحصر به همين ميكروبى است كه علم كشف كرده است ؟! اگر بگويد، عجله به خرج داده است و بايد از او سؤ ال كرد آيا شما يقين داريد كه بيست سال ديگر چيز جديدى كشف نشود؟
مثلا ممكن است خصائص بعضى از حيوانات در گوشتشان وجود داشته باشد به طورى كه خورنده آن گوشت آن خصائص را بگيرد. از جمله صفات خوك اينست كه خيلى كثيف است در حديث است كه يكى از خصائص روحى اين حيوان اينست كه غيرت را از بين مى برد. البته مى دانيد هر كدام از حيوانات خصائص روحى مخصوص به خود دارند، مثلا وفا در سگ زياد است . سگ در مقابل احسانى كه به او مى شود آن احسان را ناديده نمى گيرد ولى گربه اينطور نيست . و يا غيرت ناموس در خروس زياد است و حيوانى كه اصلا اين خاصيت در او نيست خوك است . وقتى از امام رضا(ع ) راجع به حرمت گوشت خوك سؤ ال مى كنند مى فرمايد:
(لانه يذهب الغيرة )
براى اينكه غيرت را از بين مى برد. بعد در آنجا گفتم كه اين حالتى كه شما الان در اروپا مى بينيد، اثر گوشت خوك است كه حاصلش را بروز داده است .
پس اين نپختگى است كه وقتى انسان يك فلسفه اى را درباره احكام پيدا كرد بگويد هر چه هست همين است . مثلا در باب مشروب يك كسى بگويد (البته مشروب در تمام شرايع حرام بوده است ) علت اينكه مشروب حرام است اينست كه براى كبد و قلب مضر است ولى تجربيات نشان داده است كه اگر كسى به مقدار كم مصرف بكند نه فقط مضر نيست بلكه نافع است ، پس شراب كمش حلال و زيادش حرام است . اين هم باز دستپاچگى ديگرى است . نه ، انسان بايد در اينجور مسائل سرعت به خرج ندهد.
بعضى از افراد در قديم مى گفتند علت حرمت شراب زايل كردن عقل است و ما يك طبيعتى داريم كه در ما شراب ايجاد سكر و مستى نمى كند، پس شراب بر ما حلال و بر ديگران حرام است نه ، اينجور نيست . اولا ممكن است هزاران دليل براى حرمت شراب وجود داشته باشد كه ما هنوز به آنها نرسيده ايم . ثانيا يك شى ء حرام ولو اينكه يك ذره اش آن خاصيت ضررى را نداشته باشد ولى بايد آن را به طور دربست حرام كرد كه مردم اصلا به سوى آن نروند.
مثال ديگرى عرض مى كنم : بعد از جنگ بين الملل اول به علل سياسى استعمارى حس مليت را طرح كردند. (ويلسن ) يك طرح چهارده ماده اى ريخت كه يكى از مواد آن اين بود كه احساس ناسيوناليستى را زنده كنند. اينطور نبود كه اين مواد را براى كشورهاى اسلامى طرح كرده باشند، براى دنيا طرح كرده بودند. اين ، نظير آن دستورى است كه ارسطو به اسكندر داد. اسكندر وقتى دنيا را فتح كرد و مانند سيل بنيانكن همه را زير مهميز مى آورد، راجع به نگهدارى فتوحاتش از ارسطو نظر خواست گفت : (تفرقه بيانداز و حكومت كن ) يعنى هر جا را كه فتح مى كنى مردم آنجا را تكه تكه كن ، از ميان خودشان افرادى را برانگيز و به آنها حكومت بده ، آنها با هم رقيب مى شوند و هميشه باهم معارضند، لذا تمام آنها تكيه شان به تو است . با اين روش تو مى توانى ممالكى را كه فتح كرده اى زير مهميز خودت قرار بدهى . اين فكر در جنگ بين الملل اول هم به وجود آمد و طراحش هم ويلسن بود كه در ميان هر ملتى احساسات مليت و ناسيوناليستى آنها را تقويت بكنند. مثلا در مورد منطقه عظيم كشورهاى اسلامى كه نيروى واحدى بر آنها حكومت مى كرد و ملل مختلف زير پرچم آن بودند گفت بايد احساسات ملى هر ملتى را تحريك كرد. اين كشور تركيه فعلى ، كشور عثمانى و يكى از كشورهاى بزرگ جهان بود. تمام كشورهاى عربى فعلى تابع عثمانى بودند. از طرفى در كشورهاى عربى اشراف آنها را برانگيختند كه بايد از نژاد و مليت خودتان طرفدارى بكنيد، و از طرف ديگر كمال آتاتورك را برانگيختند كه ما ترك هستيم ، زبانمان تركى است . خطشان را هم عوض كردند. بعد گفتند چون ما روى نژاد تكيه مى كنيم پس مذهب يك امر خصوصى است ، يك امر فردى است و جزء مسائل اجتماعى نيست در مجلس تركيه اصلا مذهب را قبول نكردند و اسلام را به عنوان مذهب رسمى نپذيرفتند. نتيجه اين شد كه همچو كشورى را در حال انزوا قرار داده اند. بعد گفتند كه خدا زبان مخصوصى ندارد چه لزومى دارد كه نماز را به زبان عربى بخوانيد. بيائيد نماز را به زبان تركى بخوانيم ، فرقى نمى كند، اسلام خواسته است كه مردم نماز بخوانند يعنى با خدا صحبت بكنند، با هر زبان كه شد مى شود
(والله بكل شى ء عليم )
خدا به همه چيز آگاه است ، ديگر دليلى ندارد كه حتما به زبان عربى بايد نماز خواند.
اين هم يك نوع شتابزدگى است ، براى اينكه هر مذهبى اگر زبان مخصوصى نداشته باشد، آن مذهب نمى تواند باقى بماند. اسلام به يك معنى زبان مخصوصى ندارد، به اين معنى كه اسلام واجب نكرده است كه زبان مكالمه حتما زبان عربى باشد. اسلام زبان مخصوصى را براى مكالمه با يكديگر طرح و وضع نكرده است . اسلام خط مخصوصى را هم براى مردم فرض نكرده است كه حتما بايد تمام مردم مثلا با خط عربى بنويسند. نه ، اسلام دين نژادى نيست ، در اسلام اينجور محدوديتها وجود ندارد. اما اسلام براى اعمال مذهبى زبان مخصوصى را انتخاب كرده كه اين زبان مخصوص به همه مردم وحدت بدهد. اساسا اين ، كار خوبى است يا كار بدى است كه ملتهاى مختلف داراى زبانهاى مختلف ، لااقل در يك قسمت يك زبانه بشوند؟ اين از نظر وحدت بشريت خوب است ، گامى است به سوى وحدت بشريت . اگر به مردم تكليف مى كرد كه حتما با يك زبان صحبت بكنند خوب نبود و شايد عملى هم نبود. هر ملتى ادبياتى براى خودش دارد كه آن ادبيات جزء ذخاير آن ملت و ذخاير بشريت است . واقعا بايد زبان فارسى را حفظ كرد براى اينكه در زبان فارسى نفايس و آثار گرانبهائى وجود دارد كه براى بشريت مفيد است ، نه از نظر اينكه ما ايرانى هستيم و احساس مليت ايرانى داريم بلكه از نظر بشردوستى و علاقمند بودن به نفايس بشر. گلستان سعدى يكى از ذخاير بشريت است ، مثنوى جزء ذخاير بشريت است . همينطور در زبان عربى قرآن ، نهج البلاغه ، صحيفه سجاديه كه جاى خود دارند بسيارى از كتب عربى جزء ذخاير بشريت است . مثلا ديوان ابن فارض جزء ذخاير بشريت است .
پس اين نخواهد شد كه تمام مردم دنيا بيايند يك زبان را براى خود انتخاب كنند، ولى اين مقدار كه ملل مختلف را لااقل در زبان مذهبى يكى بكنيم ، امكان پذير است و اين از آن جهت نيست كه زبان خدا العياذبالله زبان عربى است . اصلا خدا زبان نمى خواهد، حرف هم كه نزنيم از نيت ما آگاه است ، ولى اين يك فلسفه دارد كه عرض كردم و اين فلسفه را بايد حفظ كرد. اين كوتاه فكرى است . (ابونواس ) در آن شعر مى گويد:
قل للذى يدعى فلسفه
حفظت شيئا و غابت عنك اشياء
بگو به اين مدعى علم و فلسفه كه تو يك چيز ياد گرفته اى ولى خيلى چيزها را فراموش كرده اى .
اين مطلب را هم بايد عرض بكنم : آيا مى دانيد هيچ زبانى قادر نيست كه زبان ديگر را صد در صد تحويل بگيرد؟ هر زبانى آنچه كه دارد مخصوص ‍ خودش است يعنى شما اگر تمام ادباى زبان فارسى را جمع بكنيد تا سوره حمد را به فارسى ترجمه بكنند كه همان منظور سوره حمد را بفهماند امكان پذير نيست . زبان فارسى را هم اگر بخواهند برگردانند به زبان ديگرى كه همان لطافت و همان منظور را داشته باشد نمى توانند. اشعار خيام را هر كارى بكنند نمى توانند به زبان ديگرى برگردانند. بنده خودم چيزى نوشته بودم ، يكى از فضلا آن را به زبان عربى ترجمه كرده بود. وقتى من ترجمه را خواندم هيچ فكر نمى كردم كه اين همان چيزى است كه من نوشته ام . مى گويند آمار نشان داده است كه اگر شما حرفى براى كسى نقل بكنيد و آن شخص همان حرف را به سومى ، و سومى به چهارمى و همينطور تا سى چهل نفر براى هم نقل بكنند و آن شخص آخر براى شما كه اين حرف را زده ايد نقل بكند مى بينيد اصلا آنقدر در آن حرف تصرفات شده است كه هيچ شباهتى با آن ندارد حالا چه رسد به دين .
يكى از امتيازات اسلام اينست كه متن آنچه گفته است محفوظ است . متن قرآن مجيد محفوظ است ، متن دعاها محفوظ است و ما متنها را بايد حفظ بكنيم . اين منتهاى نادانى و جهالت و حماقت است كه با يك همچو حساب بچه گانه كه خدا زبان مخصوص ندارد، بگوئيم پس نماز را برگردانيم به زبان ديگر.
اين هم نمونه ديگرى از جهالتها و تصرفات جاهلانه اى كه احيانا در دين مى شود و بايد افراد معتدل و عادل جلوى اين تصرفات را بگيرند.
جلسه ششم : عقل و راه اعتدال 
عقل و راه اعتدال 
و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا.(16)
بحث ما در اطراف اين بود كه بايد از دو چيز پرهيز كنيم تا بتوانيم آن مقدارى كه قرآن كريم دستور داده است عمل كنيم ، يكى افراطكارى ها و دخل و تصرف هاى جاهلانه كه در دو سه شب گذشته مثالهائى درباره آن عرض كرديم و امشب هم يك مثال عرض مى كنم ، و ديگر جمود. جمود يعنى خشكيهاى بى معنى و بيجا.
مثالى كه براى تصرفات جاهلانه عرض مى كنم مربوط به اعصار اوليه اسلام است و آن چيزى است كه به نام قياس ابوحنيفه معروف است . اهل تسنن در مسائل فقهى يعنى همه مسائلى كه امروز ما در آن مسائل از علما تقليد مى كنيم به يك عده علماى زمان خودشان مراجعه مى كردند كه البته عده آنها زياد است ، مثلا سفيان ثورى يكى از آنهاست ، حسن بصرى يكى از آنهاست ، كه بسيارى از اينها و بلكه اكثرشان غيرعرب بودند لكن به خاطر اينكه مراتب علمى را طى كرده بودند و از ديگران حوزه درس با رونق ترى داشتند و از طرفى اسلام اين فكر را در مغز مردم رسوخ داده بود كه مليتها و نژادها بر يكديگر رجحان ندارند بلكه برترى به تقوا و عمل و كوشش است ، مردم به آنها مراجعه مى كردند. خيلى از افراد بودند كه ممكن بود در سابق غلام بودند و بعد آزاد شدند ولى چون عالم بودند، حوزه درسى تشكيل مى دادند و سايرين براى استفاده به آنان مراجعه مى كردند. در تاريخ خواندم كه يك وقتى مردم مصر از عمر بن عبدالعزيز سه نفر فقيه و ملا خواستند. او سه نفر را فرستاد كه دو نفرشان از غلامهاى آزاد شده بودند و يك نفرشان هم عرب بود. يكى از اهالى به خليفه اعتراض كرد كه تو چرا هر سه نفر آنها را عرب اختيار نكردى و لااقل مى خواستى دو نفر عرب انتخاب بكنى . گفت تقصير من نيست ، مى خواستند عربها هم به اندازه موالى سواد پيدا بكنند تا من از آنها بفرستم .
كم كم عده اى آنها زياد شد. همين (طبرى ) صاحب تاريخ و تفسير، يكى از فقهاى بزرگ زمان خودش بوده است كه زياد هم مقلد داشته است . مقلدين هر يك از اين علما اهميت نمى دادند كه تقليد از ميت بكنند يا از زنده ، و بسيارشان هم تقليد از ميت مى كردند به اين معنى كه وقتى از او سؤ ال مى كردند تو از كى تقليد مى كنى ، مى گفت مثلا از سفيان ثورى يا از طبرى يا از ابوحنيفه در صورتى كه فاصله ميان زمان او و زمان آن امام و پيشوا و مجتهد سيصد چهارصد سال بود.
در قرن هفتم هجرى در مصر در زمان يكى از پادشاهان اين كشور به نام (الملك الظاهر) كه اسمش هم (بيبرس ) بود اين فكر به وجود آمد كه اينهمه رشته هاى زياد فقهى اسباب سرگيجه است و پيروى كردن از علما منحصر بشود به چهار نفر علماى وقت . نشستند و تصميم گرفتند كه پيروى از هر عالمى ممنوع بشود مگر از چهار نفر. آن چهار نفر هم عبارتند از: ابو حنيفه ، شافعى ، احمد بن حنبل و مالك بن انس كه از اين چهار نفر دو نفرشان عربند و دو نفرشان ايرانى . ابوحنيفه ايرانى است كه در عراق يعنى در كوفه بوده است . غرض اين جهت است كه از آن زمان به بعد ائمه اهل تسنن منحصر شدند به چهار نفر و اگر احيانا مجتهدى پيدا مى شد، مى بايست در حدود فتواى اين چهار نفر اظهار نظر بكند نه برخلاف فتواى آنها، يعنى فتواى آنها را بايد سند قرار بدهد. بدين ترتيب باب اجتهاد در ميان اهل تسنن بسته شد.
اين چهار نفر چهار مسلك مختلف دارند يعنى طرز تفكرشان در استنباط احكام مختلف است . ابوحنيفه به اصطلاح طرز تفكرش عقلانى است ولى در حد افراط، يعنى بيشتر در فقه خودش روى استدلال فتوا مى دهد به طورى كه اخبار و احاديثى كه به آن استناد مى كند خيلى كم است . او به حديث از اين نظر خوشبين نبود كه معتقد بود احاديث صحيح كم است . به احاديثى كه نقل مى كردند، بدبين بود. اگر حديث معتبرى پيدا مى كرد البته به آن عمل مى كرد. قهرا چون به حديث خوشبين نبود در مدارك احكام گير مى كرد و ناچار به استدلالهاى ذهنى مى پرداخت يعنى با قياسهائى احكام را استنباط مى كرد. اين است كه مسلك ابوحنيفه قياس ‍ بود و مركز او در عراق و در كوفه بود. معاصر او مالك بن انس است كه مركزش مدينه بود. مالك برخلاف ابوحنيفه به قياس خوشبين نبود. در تمام عمرش دوبار به قياس فتوى داده بود و وقتى كه خواست از دنيا برود، ديدند مضطرب است . وقتى علت را سؤ ال كردند گفت براى اينكه دوبار به قياس فتوى داده ام . او برعكس بيشتر به حديث اعتماد مى كرد و اگر جائى حديث نبود به سيره صحابه پيغمبر و اگر صحابه نبودند به سيره تابعين يعنى شاگردان صحابه پيغمبر اعتماد مى كرد. كتابى هم در حديث نوشته است به نام (الموطاء) در قرن دوم هجرى . اين هر دو نفر معاصر امام صادق (ع ) هستند. مالك رسما در مدينه بود. حضرت صادق هم در مدينه بود و مالك زياد خدمت حضرت مى رسيد و بسيار براى حضرت احترام قائل بود و اين را اهل تسنن نقل كرده اند كه مالك گفت من فاضلتر از جعفر بن محمد متقى تر از جعفر بن محمد، شريفتر از جعفر بن محمد كسى را نديده ام . همچنين اين را، هم اهل تسنن و هم اهل تشيع نقل كرده اند كه مالك مى گويد: من گاهى به خدمت جعفر بن محمد مى رفتم و او مسندى داشت ، اصرار مى كرد و مرا روى آن مسند مى نشاند و به من محبت مى نمود، من از اين عمل بسيار خوشحال مى شدم .
حديث معروفى است كه زياد شنيده ايد، مالك مى گويد: من يكبار در خدمت امام به سوى مكه مى رفتم ، رسيديم به مسجد شجره و از آنجا محرم شديم . وقتى كه امام خواست لبيك بگويد و محرم بشود، من به چهره او نگاه كردم ديدم رنگ از صورت مباركش پريده ، مى خواهد بگويد ولى مثل اينكه صدا در گلويش مى شكند. آنقدر خوف بر او مستولى شده كه نزديك است از مركب به زمين بيفتد. من رفتم جلو، فهميدم از خوف خدا است . عرض كردم آقا! بالاخره تكليف است بايد بگوئى . گفت چه مى گوئى ؟! معناى لبيك اينست كه خدايا من همان بنده اى هستم كه دعوت ترا اجابت كرده ام . اگر در جوابم گفته شود لالبيك من چه بكنم ؟
و اما ابوحنيفه در عراق بود. او هم شاگرد حضرت صادق بوده است .
يكى ديگر از ائمه (شافعى ) است . شافعى حد وسط است . او يك دوره متاءخرتر است . شافعى شاگرد شاگرد ابوحنيفه و ظاهرا شاگرد ابويوسف است . مدتى در عراق شاگردى او را كرد فقه ابوحنيفه را آموخت بعد مدتى نزد (مالك ) درس خواند. شافعى حد وسط بين اين دو است يعنى نه به اندازه ابوحنيفه قياس مى كند و نه مثل مالك با قياس مخالف است ، يك حالت بينابينى دارد. بعد شافعى رفت به مصر. مردم مصر به فتواى او عمل مى كردند و از همان زمان مردم مصر شافعى مذهب شدند.
يكى ديگر از ائمه ، احمد بن حنبل است . او يك دوره عقبتر است . زمانش ‍ تقريبا با زمان حضرت هادى معاصر است . او كتابى نوشته است به نام (مسند) كه چاپ شده است . وهابيها از او پيروى مى كنند. احمد بن حنبل بيشتر از مالك مخالف است با قياس و استدلال ذهنى . فقه او به اصطلاح خيلى جامد است و بسيار مرد متعصبى بوده است و بسيار بااستقامت . مدتى او را در زندان انداختند با افراد زيادى كه داشت و آنها را شلاق مى زدند به خاطر عقيده اى كه داشتند يعنى مخلوق نبودن قرآن . آنها از عقيده خود برنگشتند. بعد كه حكومت عوض شد، احمد بن حنبل خيلى با عظمت بيرون آمد و فوق العاده در ميان مردم محبوبيت پيدا كرد به طورى كه نوشته اند در تشييع جنازه او هشتصد هزار نفر شركت داشتند. اتفاقا ابوحنيفه هم در زندان خلفا مرد. اين را بدانيد ما از اين جهت كه شيعه هستيم نبايد اين را اغماض بكنيم . خيال نكنيم اينها ملعبه دست خلفا بودند و هر چه خلفا مى گفتند عمل مى كردند. اينجورها نيست . در راه خودشان تصلب داشتند. از همين ابوحنيفه در زندان مى خواستند كه فتوا بدهد خلافت بنى العباس خلافت شرعى است و او نمى داد، مى گفت مردم قبل از اينها با بنى الحسن بيعت كرده اند و چون بيعت آنها بيعت صحيح بوده است لذا بيعت با بنى العباس غلط است . شلاقها در زندان خورد و حاضر نشد فتوا بدهد. مالك بن انس هم همينطور. او هم به زندان رفت و شلاقها خورد و دست از فتواى خودش ‍ (عليه ) خلفا برنداشت . اينها جزء مفاخر اسلام است و بدانيد اسلام افرادى را كه تربيت كرد اينجور تربيت نكرد كه ملعبه دست خلفاى وقت باشند.
فقه احمد بن حنبل بسيار جامد است . او اساسا براى عقل حقى قائل نيست . در مقابل مكتب ابوحنيفه مكتبى است كه براى عقل به حد افراط حجيت قائل است يعنى به حدى كه خود عقل هم واقعا آن حد را براى خودش قائل نيست و عمده اينست كه به حديث خيلى كم اعتماد دارد. قياسهاى ابوحنيفه به اصطلاح يك نوع آزادى اظهارنظر در مسائل دينى مى داد از قبيل همين دخل و تصرف هاى بيجا كه ديشب عرض كردم . و يك قصه اى براى او نقل مى كنند. احمد امين مصرى در كتاب (ضحى الاسلام ) نقل كرده است كه : روزى ابوحنيفه به دكان سلمانى رفته بود كه محاسنش را اصلاح كند. موقعى بود كه محاسنش جو گندمى شده بود يعنى موى سياه و سفيد داشت . خوب ، همه افراد، خصوصا اگر زن جوانى هم داشته باشند، دلشان نمى خواهد كه موى سفيد در صورتشان باشد. به سلمانى گفت موهاى سفيدم را بچين به اين فكر كه اگر موى سفيد را از ريشه بچينند اساسا ديگر درنمى آيد سلمانى گفت اگر بكنى بيشتر درمى آيد. گفت پس موهاى سياه را بكن . اين همان قياس است . مكتب ابوحنيفه يك مكتب قياسى بود و اين قياس اجازه مى داد كه يك نوع دخل و تصرف هاى بيجا در دين بشود كه اگر اين دخل و تصرف ها ادامه پيدا مى كرد ضربه بزرگى براى دين بود.
آنهائى كه مخالفت با قياس كردند تنها ائمه ما نبودند، مالك هم مخالف بود، شافعى هم با افراط ابوحنيفه مخالف بود، احمد بن حنبل كه اصلا با عقل مخالف بود و مى گفت عقل حق اظهارنظر در مسائل دينى را ندارد. حالا اگر كسى اين مكاتب بزرگ فقهى اهل تسنن را بشناسد كه راه و روش ‍ ابوحنيفه چه بوده ، راه و روش سايرين چه بوده ، و آن وقت رجوع بكند به آنچه ائمه گفته اند كه آيا ائمه ما راه ابوحنيفه را تثبيت مى كردند يا راه سايرين را يا هيچكدام را و اگر هيچكدام پس چه راهى را تاييد مى كردند، مى بيند آنها راه ديگرى باز كرده اند كه راستى از مفاخر عالم اسلام است .
يكى از ادله اينكه امامت بايد باشد همينجاست ائمه ما شديدا با قياس ‍ كردن مبارزه كرده اند، گفته اند:
(الشريعة اذا قيست محقت )
شريعت اگر قياس بشود محو مى شود مثل احمد بن حنبل نگفتند اساسا عقل حق اظهارنظر ندارد، بلكه گفتند عقل حق اظهارنظر دارد ولى قياس ‍ روش عقلى نيست . و نه مثل شافعى راه بينابين را در پيش گرفتند و نه مثل مالك اصلا در قياس را بكلى بستند. ولى در عين حال براى عقل اصالت قائل شده اند. شما رجوع بكنيد به فقه اهل تسنن . علماى حنفى مى گويند كتاب ، سنت ، اجماع و قياس حجت است . علماى حنبلى مى گويند كتاب ، سنت و اجماع حجت است . ولى وقتى وارد فقه شيعه مى شويد مى بينيد آن حرفها وجود ندارد، مى گويند كتاب سنت ، اجماع و عقل . اين عقل كه در اينجا آمده است ، همان راه وسط ميان جهل و جمود است كه ما اگر اين عقل را دخالت مى دهيم در استنباط احكام ، بدانيم حجت خدا است . امام فرمود خدا دو تا حجت ، دو تا پيغمبر دارد: پيغمبر ظاهر و پيغمبر باطن . عقل ، پيغمبر باطن است . در عين حال گفته اند قياس يك ذره حجت نيست . اين (عقل حجت است و قياس حجت نيست ) همان راهى بود كه براى ما باز كردند ميان جمودى كه در راءسش احمد بن حنبل قرار گرفته است و جهلى كه معنايش قياس ابوحنيفه است . اين همان اجتهاد به معناى واقعى خودش مى باشد.
متاءسفانه بعدها در ميان شيعه جريانهائى پيدا شد كه عمده آن اخباريگرى است كه بعدا عرض خواهم كرد. ولى راهى كه در شيعه هست راه عقل است . عقل حجت است و حجت خدا است . اما عقل قانون دارد، به نام عقل نمى شود هر اظهارنظرى را حجت دانست . مثلا از جمله احكام و قانون عقل اينست كه عقل مى گويد دنبال يقين برو. قرآن هم همين را گفته است :
(لا تقف ما ليس لك به علم ) (17)
تا يقين پيدا نكرده اى دنبال چيزى نرو. قرآن مى گويد:
(ان تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله )
اگر دنبال اكثر اين مردم بروى گمراهت مى كنند براى اينكه از قانون عقل پيروى نمى كنند
(ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون ) (18)
پيروى نمى كنند مگر گمانها را. خدا براى انسان عقل را اينطور قرار داده است كه تا در موضوعى يقين پيدا نكرده است ، عقل مى گويد دنبال آن نرو. قرآن براى راهبرى عقل اعجاز كرده است . ما بعد از مثلا ده قرن مى بينيم (دكارت ) قوانينى براى راهبرى عقل آورده است . وقتى آن قوانين را كه اينهمه در دنيا سر و صدا راه انداخته است ، بررسى مى كنيم ، مى بينيم چيزى زيادتر از اينكه قرآن آورده نگفته است . از جمله حرفهاى دكارت اينست كه من اگر بخواهم از عقل خودم استفاده بكنم ، اولين قانونش اينست كه تا موضوعى براى من روشن نباشد از آن پيروى نمى كنم ، و نيز مى گويد من بنا گذاشته ام بر اينكه در شتابزدگى قضاوت نكنم . مى گويد: عقل اول بايد ببيند مدارك موجود براى قضاوت كافى هست يا نه ؟ مثلا اينكه (داروين ) گفت : آدم از نسل ميمون است البته قرائنى هم دارد اما مردم شتابزده يك غوغائى راه انداختند كه جد آدم كشف شد. او گفته بود كه حلقه مفقوده اى در دنيا هست . حتى بعضى از ماديين گفتند كه آن حلقه مفقوده هم پيدا شده و ديگر تمام حلقات به يكديگر متصلند اين ، شتابزدگى است . راه وسط اينست كه انسان عقل را پيشوا قرار بدهد يعنى در كار عقل شتابزدگى نكند، در كار عقل تا قضيه روشن نشده است اظهارنظر نكند، در كار عقل تمايلات نفسانى خودش ‍ را حساب نكند طبيعت دزد است يعنى گاهى عقل انسان مى خواهد قضاوت بكند، طبيعتش ميل دارد به يك طرف قضاوت بكند. طبيعت ، عقل را اغفال مى كند مى گويد (دكارت ): بايد حساب نفس را در قضاوتها داشت ، حساب تمايلات نفس را بايد كرد. (موضوع علامه حلى و نجس ‍ شدن چاه ).
يكى ديگر از چيزهائى كه عقل انسان را دچار اشتباه و گمراهى مى كند، روش و راه نياكان است . اين موضوع را فراموش نكنيد كه خيلى مهم است (فرانسيس بيكن ) گفته است يكى از چيزهائى كه عقل انسان را فريب مى دهد راهى است كه گذشتگان آن راه را رفته اند. او تعبير به (بت ) مى كند مى گويد: اينها براى بشر بت است و عقل انسان را فريب مى دهد كه انسان اگر ديد پدر و مادرش كارى را مى كردند او هم همان راه را مى رود. راه گذشتگان به انسان اجازه نمى دهد كه آزاد فكر بكند، جلوى آزادى فكر را مى گيرد. قرآن روى اين موضوع عجيب تكيه كرده است اولين كتابى كه اين حرفها را زده است قرآن است . من يكوقت تمام قرآن را جستجو كردم ديدم هر پيغمبرى كه آمده است وقتى با ملتش ‍ مواجه شده است ، ملتش به او گفته اند كه تو مى خواهى ما را برخلاف سيره پدرانمان دعوت بكنى ، پدران ما اينطور بودند و ما هم اينطور خواهيم بود. پيغمبران مى گفتند شما نبايد به راه آنها برويد
(او لو كان آباءهم لايعقلون شيئا و لا يهتدون ) (19)
شما ببينيد عقل چه حكم مى كند.
يكى ديگر از چيزهائى كه سبب لغزش عقل مى شود اكابر معاصرين است يعنى بزرگان عصر، كه انسان تحت تاءثير آنان قرار مى گيرد. قرآن كريم مى فرمايد: وقتى عده اى را به جهنم مى برند مى گويند:
(انا اطعنا سادتنا و كبراءنا فاضلونا السبيل ) (20)
بزرگان ما، ما را گمراه كردند. اكابر يعنى چه ؟! خدا براى تو عقل قرار داده است و برايت پيغمبر فرستاده است .
غرضم اين جهت است كه راه اعتدال را از اينجا مى شود بدست آورد. ائمه ما اين راه را تاءسيس كرده اند. اگر ما نتوانسته ايم درست پيروى بكنيم ، از ناقابلى ما است . يا به سوى جهالت رفته ايم يا به سوى جمود. ولى آنها اين راه را باز كردند.
خدايا ما را به حقايق قرآن بيشتر آشنا بگردان
جلسه هفتم : خوارج 
وكذلك جعلنا كم امه وسطا لتكونوا شهداء على الناس ويكون الرسول عليكم شهيدا. (21)
در شب گذشته عرض شد كه اگر ما آن راهى را كه ائمه اطهار(ع ) در مقابل راههاى ديگران براى ما باز كرده اند برويم ، هم از افراط و تندرويهاى بعضى مصون مى مانيم و هم از تفريط و جمود بعضى ديگر. در روشهاى فقهى مثال زديم به افراطى كه در روش فقهى حنفى وجود دارد كه استدلالات ذهنى ظنى را پايه قرار مى دهد، و نيز تفريط و جمودى كه در فقه احمد حنبل وجود دارد.
آنچه كه ما بين اين دو است يعنى فقه شافعى و فقه مالكى هم راه معتدلى نيست مخلوطى است از جمودى كه دراينجاست و جهالتى كه در ديگرى است يك جريان ديگر هم هست كه به آن اشاره مى كنم و بعد وارد مطالب ديگر مى شوم و آن اينكه در جهان اسلام همانطورى كه در فروع دين مسلكهائى پيدا شد، در اصول دين هم مسلكهاى زيادى پيدا شد كه در ميان آنها از همه معروفتر دو نحله است : نحله اشعرى و نحله معتزلى . اتفاقا اينها هم همانطورند يعنى مسلك معتزلى مظهر افراطكارى و نحله اشعرى مظهر جمود فوق العاده است .
معتزله افرادى بودند كه در زمان خودشان به روشنفكرى معروف بودند. روشنفكرى به خرج مى دادند و در اين كار افراط مى كردند. مثلا اسم جن در قرآن برده شده است :
(قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن )(22)
و يك سوره به نام (جن ) داريم . اينها وجود جن را انكار مى كردند و به طور كلى هر چه كه با عقل جور در نمى آمد به اين معنى كه عقل آنان نمى توانست آن را حل بكند فورا درصدد انكار آن بر مى آمدند. اشاعره درست برعكس بودند، هر چيزى را به مفهوم محسوسش حمل مى كردند يعنى براى هر چيزى يك معناى حسى در نظر مى گرفتند. مثلا ما كه مى گوئيم فلانكس آمده است و گفته است ، مقصود از اين (آمده است ) اين نيست كه با پاى خودش آمده بلكه يعنى گفته است يا عقيده اش اينست . آنها آنقدر جمود به خرج مى دادند كه تعبيراتى را كه قرآن راجع به خدا هست كه تعبيرات اولى و مجازى است به واقع فرض ‍ مى كردند. از همين احمد حنبل كه اشعرى مذهب است سؤ ال مى كردند كه
الرحمن على العرش استوى
يعنى چه ؟ خداوند بر تخت نشسته يعنى چه ؟ مى گفت :
(الكيفيه مجهوله و السوال بدعه )
كيفيت را ما نمى دانيم ؛ كسى هم حق سوال كردن ندارد. مى گفت : (قرآن گفته است خدا روى تخت نشسته است ، منتها تخت چگونه است و نشستن چگونه ، ما نمى دانيم .) قرآن خودش مى گويد خدا جسم نيست ولى بر همه چيز احاطه دارد، خدا با همه اشياء هست . اين چطور مى شود كه خدا تخت داشته باشد و روى آن بنشيند؟! مى گفت اين ديگر به ما مربوط نيست .
در مقابل افراطكارى هاى معتزله كه در اينجور مسائل ترديد مى كردند، اشاعره برعكس اگر در قرآن جاء ربك بود مى گفتند خدا روز قيامت مى آيد. خدا را درست يك انسان فرض مى كردند. اگر كسى مى گفت اين حرفها با عقل جور در نمى آيد مى گفتند عقل حق مداخله ندارد. در اينجا هم باز روشى كه ائمه راهنمائى كردند، روشى بود كه نه اين بود و نه آن ، راه معتدل بود، راهى كه نه افراطكارى بيجا بود و نه جمود احمقانه . امشب مى خواهم مثالهائى براى جمودهائى كه در تاريخ اسلام پيدا شده و ضربه هائى به اسلام زده است ذكر كنم . اولين جريان جمودآميزى كه در تاريخ اسلام پيدا شد جريان (خوارج ) بود. خوارج به اسلام ضربه زدند و ضربه اينها نه تنها از اين ناحيه بود كه مدتى فساد كردند، ياغى شده و اشخاص بيگناهى از جمله اميرالمؤ منين را كشتند، بلكه غير از اينها ضربه بزرگى به عالم اسلام وارد ساختند. خلاصه يك نوع خشكه مقدسى داشتند. تاريخچه خوارج از اينجا شروع مى شود: اينها گروهى از اصحاب اميرالمؤ منين بودند و در جنگ صفين در لشكر اميرالمؤ منين شركت داشتند. اين جنگ چندين ماه طول كشيد. البته گاهى هم متاركه مى شد ولى مجموع مدت جنگها را چهارده ماه نوشته اند. اواخر كار و در آخرين جنگ لشكر اميرالمؤ منين داشتند فاتح مى شدند. دراينجا عمرو بن العاص كه مشاور معاويه بود نيرنگى به كار برد يعنى از خشك مغزى و جمود فكرى يكعده از اصحاب اميرالمؤ منين استفاده كرد. قضيه از اين قرار بود كه از اولى كه دو لشكر روبرو شدند، اميرالمؤ منين به معاويه پيشنهاد مى كرد كه كارى بكن كه ميان مسلمين جنگى صورت نگيرد، و معاويه حاضر نمى شد، تا آخرين جنگى كه در آن چيزى نمانده بود كه لشكر معاويه ريشه كن بشود، به دستور عمرو بن العاص قرآنها را جمع آورى و سر نيزه ها كردند، به لشكر على (ع ) گفتند كه بين ما و شما كتاب خدا است . تا اينها اين كار را كردند يكعده از اصحاب اميرالمؤ منين دست از جنگ كشيدند و آن انضباط نظامى را كه درجنگ حكمفرما است كنار گذاشتند و حال آنكه قاعده اينست كه سرباز بايد تابع فرمانده خودش باشد چه او را لايق بداند و چه نداند. گفتند قضيه تمام شد، قرآن در ميان آمد، نمى شود جنگيد.
عده اى از اصحاب اميرالمؤ منين كه در راءس آنها مالك اشتر بود ترتيب اثر ندادند، فهميدند نيرنگ است ، دراين موقع كه كار جنگ دارد خاتمه مى يابد و عنقريب است كه آنها شكست بخورند متوسل به اين حيله شده اند. اعتنا نكردند. ولى افرادى كه گول خورده بودند آمدند خدمت حضرت كه يا على ! فورا به مالك دستور بده جنگ را كنار بگذارد و قرآن ميان ما باشد. حضرت فرمود: اينها دروغ مى گويند، اينها نقشه است ، اصلا معاويه اهل قرآن نيست ، عقيده به قرآن ندارد، تا احساس كرده است كه شكستش قطعى است براى اينكه جلوى جنگ را بگيرد اين كار را كرده است . گفتند نه ، بالاءخره هر چه باشد قرآن است ، تو مى گوئى ما شمشير به قرآن بزنيم ؟! تو مى گوئى احترام قرآن را رعايت نكنيم ؟ فرمود: ما به خاطر احترام قرآن دستور جنگ مى دهيم . البته قرآن احترام دارد اما قرآن واقعى كه وحى خدا است در دل من است ، صفحه كاغذ كه خط قرآن روى آن نوشته شده است هم در درجه چندم احترام دارد و بايد احترام داشته باشد اما نه در جائى كه كار مهمترى هست . اينجا پاى حقيقت قرآن در ميان است و پاى نوشته كاغذ.
اما مگر اين افراد جامد خشك مغز مى توانستد اين حرف را بفهمند؟ مى گفتند بگو مالك برگردد. اينقدر اصرار كردند كه حضرت به مالك فرمود دست از جنگ بردارد. مالك پيغام داد عنقريب است كه كار تمام بشود، بگذار جنگ را ادامه بدهيم . اينها گفتند مالك كافر شده است ، اگر مالك برنگردد ترا مى كشيم . چندين هزار مرد با شمشيرهاى كشيده بالاى سر على ايستاده بودند كه يا بايد مالك برگردد يا ترا مى كشيم . حالا ببينيد جمود، بى فكرى ، خشك مغزى چه مى كند؟! چه جور كار خودش را در آنجا كرد كه حضرت به مالك پيغام داد اگر مى خواهى مرا زنده ببينى ، برگرد. جنگ متاركه شد. گفتند كتاب الله بايد بين ما حكومت بكند. حضرت فرمود كتاب الله مانعى ندارد. پيشنهاد شد كه يك نفر از اين طرف و يك نفر از آن طرف انتخاب بشود تا حكم باشند و هر چه آنها حكم كردند همان كار رابكنند. معاويه عمرو بن العاص را حكم قرار داد. اميرالمؤ منين فرمود مرد ميدان او عبدالله بن عباس است . همين خشكه مقدس ها گفتند او قوم و خويش تو است ، بايد يكنفر بيطرف باشد. روى خشكه مآبى اين حرف را زدند. حضرت فرمود مالك اشتر برود. آنها گفتند نه ، آن را هم قبول نداريم . خودشان آمدند يك آدم كودن احمقى كه حتى تمايلات ضد على داشت يعنى ابوموسى اشعرى را انتخاب كردند. ابوموسى آمد و آن جريان مفتضح رسوا كننده اتفاق افتاد.
اينجا بود كه فهميدند اشتباه كرده اند ولى باز اشتباه خودشان را به طور ديگرى توجيه كردند. نگفتند از اول ما اشتباه كرديم كه دست از جنگ برداشتيم . نگفتند كه ما اشتباه كرديم كه ابوموسى را انتخاب كرديم . گفتند اشتباه ما در اين بود كه ما حكميت را قبول كرديم و قبول حكميت كفر است ، داورى كردن انسان كفر است چون
لاحكم الا لله
حكم مال خداست . دائما مى گفتند اين كار غلط بود، اين كار كفر بود
استغفرالله ربى و اتوب اليه .
آمدند سراغ على (ع ) كه تو هم بايد توبه بكنى . حضرت فرمود حكميت كار غلطى بود و شما كرديد ولى كفر نيست گفتند نه ، حكميت كفر است و بايد توبه كنى . حضرت هم اين كار را نكردند. آنها گفتند
كفر و الله الرجل
به خدا اين مرد كافر شده ، و حكم ارتداد على را صادر كردند. بعد خود اينها ياغى شدند و لذا به نام خوارج ناميده شدند. اصول و فروعى براى خودشان ترتيب دادند و فقهى براى خودشان درست كردند.
فقه خوارج فقه مخصوصى است . عقايد فقهيشان بسيار جامد است . گفتند تمام فرق اسلامى كافرند غير از ما و هر كسى كه گناه كبيره مرتكب بشود كافر است . يك فقه به اصطلاح مضيق ، تنگ و تاريك به وجود آوردند. به همين دليل اينها بعدها منقرض شدند چون اساسا فقه اينها فقه عملى نبود، نمى شد جامعه اى خود را پايبند به اين فقه بكند و بتواند به زندگى خود ادامه بدهد.
البته اينها سالها وجود داشتند و با خلفاى بعد هم مخالفت كردند چون با تمام خلفا مخالف بودند. با عثمان خوب نبودند. مى گفتند عثمان نيمه اول عمرش خوب بود، نيمه دومش بد. با على خوب نبودند گفتند اوائل خوب بود ولى بعد آن وقتى كه تن به حكميت داد العياذ بالله كافر شد. با معاويه براستى دشمن بودند. معاويه را از على هم بدتر مى دانستند و بعد هم با تمام خلفا بد بودند و با همه جنگيدند تا بالاخره منقرض شدند. خوارج به تعبير اميرالمؤ منين سوءنيت نداشتند، كج سليقه بودند، جمود فكرى داشتند. در نهج البلاغه ، حضرت مى فرمايد:
(لا تقتلوا الخوارج بعدى فليس من طلب الحق فاخطاه كمن طلب الباطل فادركه )(23)
مقايسه مى كرد ميان خوارج و اصحاب معاويه . فرمود بعد از من خوارج را نكشيد، اينها با اصحاب معاويه خيلى فرق دارند، اينها دنبال حق هستند ولى احمقند، اما آنها از اول دنبال باطلند و به آن هم رسيدند. جمله ديگرى حضرت درباره اينها دارد كه خيلى عجيب است ، مى فرمايد:
(فانى فقات عين الفتنه ، و لم يكن ليجترى عليها احد غيرى )(24)
اين را همه نوشته اند كه اين جمله را حضرت بعد از فراغ از كشتن خوارج فرموده است . فرمود: من بودم كه چشم فتنه را از سرش در آوردم . غير از من احدى جراءت اين كار را نداشت . و راست هم هست . ما اگر بخواهيم در يك موضوع خدا را شكر بكنيم كه در زمان على نبوديم ، حق داريم براى اينكه اگر در آن زمان مى بوديم آنقدر ايمان نداشتيم كه در آن موضوع ثابت قدم بمانيم . مثلا ممكن است ما اگر در زمان على (ع ) بوديم در جنگ جمل شركت مى كرديم ، در جنگ صفين هم شركت مى كرديم ولى باور نكنيد اگر ما با على مى بوديم جرات مى كرديم كه در جنگ خوارج هم شركت بكنيم براى اينكه آنجا على به جنگ كسانى رفت كه
قائم الليل و صائم النهار
بودند يعنى مردمانى كه از سر شب تا صبح عبادت مى كردند و روزها روزه دار بودند و در پيشانى آنها آثار سجده بود: جباها قرحه پيشانيهائى كه از بس سجده كرده بودند قرحه دار شده بود. چه كسى جرات داشت با اينها بجنگد؟! فقط على مى توانست ، چون به ظاهر نگاه نمى كرد، با اينكه على اقرار مى كند كه اينها مردمانى متظاهر و دروغگو نبودند. عمده اينست . اگر منافق مى بودند مهم نبود ولى خير، اينها نماز مى خواندند در شبها، و روزها روزه دار بودند ولى وجودشان براى اسلام خطر است ، جامدهائى هستند كه براى اسلام ضررشان از دشمنان اسلام بيشتر است . و اگر على در آن روز شمشير به روى خوارج نكشيده بود و اگر شخصيت على نبود و آن نصوصى كه پيغمبر درباره على كرد نبود و بعد هم اگر آن مقام على ، ايمان على ، زهد و تقواى على نبود، بعد از على هم هيچ خليفه اى قدرت نداشت با خوارج بجنگد، هيچ سربازى جراءت نمى كرد به جنگ خوارج برود. ولى چون على پيشقدم شده بود آنها هم با خوارج مى جنگيدند. مى گفتند اينها كسانى هستند كه على با اينها جنگيده است ، اگر جنگيدن با اينها خلاف حق بود على با اينها نمى جنگيد. نوشته اند كه يك شب حضرت در ميان كوچه و بازار با يكى از اصحاب عبور مى كرد، يك وقت زمزمه سوزناك دلربائى از قرآن شنيدند كه اين آيه را مى خواند:
(امن هو قانت آناء الليل ساجدا...)(25)
كسى كه همراه حضرت بود پاهايش خشك شد، گفت اين چه مرد سعادتمندى است ! خوش به حال او! حضرت فرمود: خير، غبطه به حال او نخور. قصه گذشت . بعد از مدتى كه جريان خوارج پيش آمد اتفاقا همان شخص خدمت حضرت بود در ميان كشتگان عبور مى كردند. به جنازه مردى رسيدند. حضرت به آن شخص صحابى فرمود اين همان مردى است كه آن شب تلاوت قرآن مى كرد.
عقيده اينها در باب امر به معروف و نهى از منكر اين بود كه تقيه به معناى تاكتيك به كار بردن لزومى ندارد. اين منطق را كه ما داريم كه بايستى عقل را دخالت داد و فكر سود و ضرر را كرد و اگر ديدى سودش از ضررش ‍ زيادتر است اقدام كن ، خوارج مى گفتند اينجور نيست بايد امر به معروف و نهى از منكر بكنيم هر جور كه بشود. يك نفر تنها مى آمد در حضور يك خليفه سفاك مانند (عبدالملك ) مى ايستاد با علم به اينكه يك پول اثر نمى بخشد، با علم به اينكه اين حرفى كه مى زند ممكن است باعث كشته شدنش بشود و هيچ فائده اى هم ندارد. به او فحش مى داد و بعد هم كشته مى شد و تمام مى شد. على سبب انقراض آنها شد.
بزرگترين علت انقراض آنها اين بود كه منطق را در كار خودشان دخالت نمى دادند بالاخص در امر به معروف و نهى از منكر، و حال آنكه بايد منطق را دخالت داد.
اولين جريان جمودى كه در دنياى اسلام پيش آمد همين جمودى است كه اينها به خرج دادند. اگر بخواهيد بفهميد جمود با دنياى اسلام چه كرده است ، همين موضوع را در نظر بگيريد كه على بن ابى طالب را چى كشت ؟ يك وقت مى گوئيم على را كى كشت و يك وقت مى گوئيم چى كشت ؟ اگر بگوئيم على را كى كشت ؟ البته عبدالرحمن بن ملجم ، و اگر بگوئيم على را چى كشت ، بايد بگوئيم جمود و خشك مغزى و خشكه مقدسى . همينهائى كه آمده بودند على را بكشند از سر شب تا صبح عبادت مى كردند. واقعا خيلى تاثرآور است . على به جهالت و نادانى اينها ترحم مى كرد، تا آخر هم حقوق اينها را از بيت المال مى داد و به اينها آزادى فكرى مى داد. بالاخره توطئه چيدند كه سه نفر را از بين ببرند همان جريان توطئه اى كه مى دانيد. تنها كسى كه موفق شد عبدالرحمن بود و البته او از ديگران هم كمك گرفت .
ابن ابى الحديد مى گويد: اگر مى خواهيد بفهيمد كه جمود و جهالت چيست ، به اين نكته توجه كنيد كه اينها وقتى كه قرار گذاشتند اين كار را بكنند، مخصوصا شب نوزدهم رمضان را انتخاب كردند. گفتند ما مى خواهيم خدا را عبادت بكنيم و چون مى خواهيم امر خيرى را انجام بدهيم پس بهتر اينست كه اين كار را در يكى از شبهاى عزيز قرار بدهيم كه اجر بيشترى ببريم .
در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان آن كارى را كه نبايستى بكنند، كردند.