اسلام و مقتضيات زمان
جلد اول

استاد شهيد علامه مطهرى

- ۷ -


جلسه چهاردهم : تغييرات زمان در تاريخ اسلام 
تغييرات زمان در تاريخ اسلام 
و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله.(65)
در بحثى كه ديشب عنوان شد عرض كرديم براى اينكه با منطق مخالفين و ايرادگيرها آشنا باشيم و بتوانيم گفته هاى آنان را تجزيه و تحليل كرده و جواب بدهيم خلاصه حرفهاى آنها را عرض مى كنيم . عرض شد كه طبقه اى كه ما آنها را جاهل مى ناميم يك حرفى بر سر زبانها دارند، مى گويند اين دنيا دنياى تغيير است ، دنياى حركت است ، هيچ چيز در دو لحظه به يك حال نيست ، پس هيچ چيزى در اين دنيا به معناى واقعى نمى تواند ثابت بماند. بعد مى گويند حالا كه چنين است كه هيچ چيز در دنيا قابل بقا و دوام نيست ، همه چيز وجود موقت و محدود و ناپايدار دارد پس چطور دين اسلام مى تواند براى هميشه باقى بماند؟ عرض كردم جواب اين مطلب با اين بيان كه رنگ فلسفى به آن مى دهند، اينست : اينكه هر چيز در دنيا تغييرپذير و كهنه شدنى است به معناى اينست كه هر امر مادى اينطور است ، هر جسمى از اجسام عالم اينطور است ولى صحبت ما در اجسام نيست . اگر كسى درباره يك انسان مدعى ابديت شخصى بشود جاى اين حرف هست ، يا اگر كسى درباره قرآن مكتوب روى كاغذ چنين حرفى بزند، درست است ولى صحبت ، نه درباره شخص است و نه درباره كاغذ و مركب . صحبت درباره قانون است ، درباره يك سلسله حقايق است . اينكه مواد عالم كهنه مى شوند چه ربطى به حقايق عالم دارد؟ مثلا اينكه مى گوئيم : راستى موجب رضاى خداست ، يا: براى انسان استقامت صفت خوبى است ، قانونى براى زندگى بشر است . اين تغييرپذير نيست . ولى گفتيم يك مطلب ديگر هست و آن راجع به حاجتهاى زندگى است كه حاجتها تغيير مى كند و چون حاجتها تغيير مى كند پس قوانين كه بر مبناى احتياجات است بايد تغيير بكند. اجمالا ديشب عرض شد كه حاجتهاى اصلى بشر تغيير نمى كند و حاجتهاى فرعى است كه تغيير مى كند. وعده دادم كه امشب در اطراف اين موضوع بحث كنم ولى چون امشب شب ولادت حضرت مجتبى (ع ) است [فقط] قسمتى از آن را عرض مى كنم كه هم مناسبت امشب رعايت شده باشد و هم از مطلب جدا نشده باشيم .
از خصوصيات دين مقدس اسلام اينست كه هميشه روى حاجتهاى ثابت انسان مهر ثابت زده است اما حاجتهاى متغير انسان را تابع حاجتهاى ثابت قرار داده است ، و اين به عقيده شخص من اعجازى است كه در ساختمان اين دين به كار رفته است . با مثالهائى اين مطلب را روشن مى كنم ولى قبل از اين ، يك مقدمه كوتاه عرض مى كنم و آن اينكه ما شيعيان از نعمتهائى برخوردار هستيم كه اهل تسنن نيستند. آنها قرآن دارند ما هم داريم ، سنت پيغمبر دارند ما هم داريم ، ولى آنها از قرآن و سنت پيغمبر ديگر تجاوز نمى كنند يعنى منابع و سرچشمه اى كه مى خواهند دين را از آن منبع بردارند جز اين دو تا نيست . پيغمبر(ص ) بعد از بعثت چند سال زندگى كرد؟ بيست و سه سال . از اين بيست و سه سال سيزده سال در مكه و ده سال در مدينه بودند. تمام مدتى كه حضرت زنده بود و گفتار و رفتار و تقرير آن حضرت سند محسوب مى شود بيست و سه سال بيشتر نيست يعنى از نظر زمان كه در اين شبها مورد بحث ماست ، زمانى كه پيغمبر در آن زمان بود مجموعا بيست و سه سال است . البته در اين 23 سال ، زمان تغييراتى كرد. موقعى كه در مكه بود اوضاع و شرايط طورى بود، و موقعى كه در مدينه بود اوضاع طور ديگر بود. در مكه قبل از آنكه ابوطالب و خديجه از دنيا بروند يك اوضاع و شرايطى بود و بعد از رحلت آنها اوضاع ديگرى پيدا شد. سه سال اول بعثت اوضاع و شرايطى بود و بعد از آنكه آيه آمد:
(فاصدع بما تؤ مروا عرض عن المشركين)(66)
اوضاع ديگرى پيدا شد و حضرت طرز كارش عوض شد.
اهل تسنن كه طبقه بنديهائى راجع به زمان پيغمبر اكرم كرده اند، مثلا مى گويند از سال اول بعثت تا اسلام عمر. آنها اسلام عمر را آن ...(67) كه اوضاع اسلام عوض شد. البته اسلام حمزه را هم قبول دارند روى حساب اينكه مسلمين قبل از اسلام حمزه در يك وضع سخت ترى بودند، با اسلام حمزه پشت مسلمين محكمتر شد و قهرا در طرز كار آنها تغييراتى پيدا شد. همچنين دوران مدينه را به قبل از (بدر)، و بعد از (بدر)، قبل از فتح مكه و بعد از فتح مكه تقسيم مى كنند. در تمام اين 23 سال چهار پنج وضع براى زمان پيش آمد و در هر يك از آنها وضع مسلمين فرق مى كرد. ولى تمام اين زمان 23 سال بود. اما دوره عصمت براى ما شيعيان منحصر به 23 سال نيست . براى ما دوره عصمت 273 سال است . زيرا بيست و سه سال زمان پيغمبر را كه آنها دارند ما هم داريم ، دويست و پنجاه سال يعنى از سال دهم هجرى تا سال دويست و شصت كه سال وفات امام عسكرى است ، ما علاوه داريم . دويست و پنجاه سال دوره عصمت يعنى دوره امام معصوم ظاهر داريم كه سيره اش ‍ براى ما حجت است . آنها فقط بيست و سه سال دارند كه سيره پيغمبر برايشان حجت است . عرض شد در بيست و سه سال پيغمبر اوضاع زمان چهار پنج رنگ گرفت . قهرا در اين دويست و پنجاه سال ، اوضاع بيش از اين تغيير كرد. و لهذا اين امر، مشكل اقتضاى زمان را براى ما شيعيان حل كرده است .
شما گاهى ممكن است به اين مساءله برخورد بكنيد كه در بعضى از امور سيرت پيغمبر يا سيرت يكى از ائمه متفاوت است با سيرت و روش على بن ابى طالب يا يكى ديگر از ائمه . مى بينيد امام حسن صلح مى كند، امام حسين مى جنگد. مى بينيد على بن ابى طالب لباسش از دو جامه ساده تشكيل شده است در صورتى كه حضرت زين العابدين لباس خز مى پوشد. (ايشان براى خودشان هر سال لباس خز نو تهيه مى كرد). ولى در سيرت پيغمبر اين دو امر مختلف پيدا نشده است . در (كافى ) است كه سفيان ثورى يك روز بر امام صادق وارد مى شود حضرت جامه سفيد بسيار لطيفى مانند پوست نازك تخم مرغ پوشيده بود. تا چشمش به آن لباس افتاد به حضرت اعتراض كرد كه شما چرا بايد يك همچو لباسى بپوشيد؟! حضرت فرمود: مگر چه عيبى دارد؟ سفيان گفت شما مگر بايد از اهل دنيا باشيد؟ حضرت فرمود: اساسا تمام نعمتهاى دنيا مال صالحين است نه مال فاسقين . سفيان يكوقت هست كه بيمارى و روى غرض حرف مى زنى و يكوقت هست كه اشتباه كرده اى . اگر اشتباه كرده اى بايد برايت توضيح بدهم . سفيان برخاست رفت . بعد عده اى از مقدسها و همفكرها آمدند به حضرت عرض كردند رفيق ما سفيان نتوانست جواب ترا بدهد ولى ما آمده ايم با شما مباحثه بكنيم . ما آن حرفى را كه زدى قبول نداريم . امام فرمود: بسيار خوب ، اگر بنا شد با هم مباحثه كنيم چه اصلى را بايد ثابت قرار بدهيم ؟ گفتند قرآن . حضرت فرمود: هيچ چيز بهتر از قرآن نيست اما به شرط اينكه آن را بفهميد. بعد حضرت فرمود: من مى دانم عمده حرفى كه در دل داريد مساءله سيره پيغمبر و صحابه است . چيزى كه در ذهن شما هست اينست كه پيغمبر(ص ) و على (ع ) از اين لباسها نمى پوشيدند، تو چرا مى پوشى ؟ فرمود: شما اين را نمى دانيد كه اين مساءله مربوط به اسلام نبوده است ، مربوط به زمان است . اگر پيغمبر در زمان من بود مثل من لباس مى پوشيد، اگر من هم در زمان پيغمبر بودم ، مثل او لباس مى پوشيدم . در اين مورد آنچه در اسلام اصالت دارد مواسات است يعنى مسلمانان بايد احساس همدردى بكنند، مسلمان بايد حقوق واجب مالش را بدهد. اين هم باز يك امر ثابت است و در تمام زمانها هست . مسلمان بايد اعتمادش به خدا باشد نه به پول . اين ، همان معناى واقعى زهد است .
بعد فرمود: و اما اينكه انسان نوع لباسش را چگونه بايد انتخاب بكند، اين ديگر مساءله زمان است . در زمان پيغمبر وضع عمومى مردم بسيار سخت و ناگوار بود. در جنگ تبوك سپاه اسلام را جيش العسره يعنى سپاه سختى ناميده بودند. براى اينكه اين لشكر سى هزار نفرى به قدرى بى آذوقه بودند كه دلشان ضعف مى رفت و براى اينكه اين ضعف را برطرف بكنند هر سه چهار نفرى با يك خرما خودشان را سير مى كردند. در جنگ بدر مسلمين سيصد و سيزده نفر بودند در صورتى كه شمشيرهايشان از سى چهل عدد تجاوز نمى كرد و فقط سه يا چهار اسب داشتند در حالى كه عدد دشمن ميان نهصد و هزار بود و هر روز چندين شتر براى خوراكشان مى كشتند. اهل صفه به قدرى فقير بودند كه ساترى براى نماز خواندن نداشتند مگر يك عدد، و با همان يك عدد به ترتيب نمازشان را مى خواندند. وقتى حضرت رسول به خانه فاطمه مى آيد و مى بيند پرده اى آويخته است فورا برمى گردد. حضرت زهرا حس كرده فورا پرده را مى كند و آن دستبند نقره را كه در دست داشت از دست در مى آورد و خدمت حضرت مى برد كه آنرا به فقرا انفاق بكند. اين ، اصل مواسات است در آن زمان مواسات ايجاب مى كرده كه حتى يك پرده هم در خانه شخص پيدا نشود. اما اكنون در عصر ما عصرى كه بزرگترين امپراطورى دنيا تشكيل شده است . زندگى مردم عوض شده است ولى باز من بايد از حد معتدل خارج نشوم . لباسى كه من مى پوشم لباس معتدل امروز است . يعنى در اسلام پارچه اصالت ندارد كه حتما بايد يك نوع لباس بپوشند، بلكه اسلام اصولى دارد كه طبق آن بايد لباس بپوشند. آن اصول ، ثابت است ، اصولى است كه وظيفه انسان را به حسب زمان تغيير مى دهد. اگر چيزى در نظر اسلام اصالت داشته باشد ديگر تغييرپذير نيست ، اما چيزى كه اسلام روى آن مهر نزده است به عنوان لباس است ، شكل اجرايى براى چيزى است كه مهر به آن زده است .
پس اينجا زمان تكليف را عوض مى كند. اگر اينجور نبود، اگر اين مسائل جزئى اصالت مى داشت ، محال ممتنع بود كه على بن ابى طالب يكجور عمل بكند و يكى از ائمه جور ديگر. عبادت خدا اصالت دارد، خوف خدا اصالت دارد، مواسات و رسيدگى به فقرا اصالت دارد. همان كارى را كه على بن ابى طالب كرده ، حضرت سجاد هم كرده . على بن ابى طالب از شب تا صبح مشغول مى شود به عبادت ، بعضى از شبها هزار ركعت نماز خوانده است ، حضرت سجاد هم همينطور. حضرت امير شبانه به سرپرستى فقرا رفته است و حضرت سجاد هم رفته است ، امام رضا هم رفته است ، همه از فقرا دلجوئى كرده اند اما اينكه خود شخص چگونه لباس بپوشد اين ديگر مربوط به زمان است .
مردى است به نام (معتب ) كه در خانه حضرت صادق (ع ) سمت خوانسالارى داشته است . مى گويد شبى در دل شب ديدم شخصى از خانه خارج شد، خوب دقت كردم ديدم خود حضرت است و چون اجازه نداشتم ، خودم را معرفى نكردم اما در عين حال گفتم سياهى امام را تعقيب بكنم نكند دشمن به ايشان صدمه بزند همينطور تعقيب مى كردم ، يك وقت ديدم بارى كه به پشت داشت ، از شانه ايشان افتاد حضرت در اينجا ذكرى گفت . من جلو رفتم و سلام كردم فرمود اينجا چه مى كنى ؟ گفتم چون ديدم از خانه خارج شديد نخواستم شما را تنها بگذارم . بعد آن آذوقه را جمع كردم و در ميان انبان گذاشتم . گفتم آقا بگذاريد من به دوش بگيرم . فرمود آيا در قيامت تو مى توانى بار مرا به دوش بكشى ؟ حركت كرديم تا رسيديم به ظل بنى ساعده كه معلوم بود مسكن فقرا است . ديدم يواشكى حضرت آن نانها را ميان آنان تقسيم كرد من عرض ‍ كردم آيا اينها شيعه هستند؟ فرمود نه . گفتم با وجود اينكه شيعه نيستند شما به اينها رسيدگى مى كنيد؟ فرمود اگر شيعه مى بودند نمك هم برايشان مى آوردم . اين ديگر زمان امام صادق و زمان حضرت امير ندارد. اين ، مواسات است و در همه زمانها يكجور است .
چرا امام حسن صلح كرد يا چرا امام حسين صلح نكرد؟ اصلا چرا ما درباره اين دو امام بگوئيم ، قدرى جلوتر برويم . چرا على بن ابى طالب در زمان خلافت ابوبكر قيام نكرد؟ چرا در زمان خلافت عمر قيام نكرد؟ چرا در زمان خلافت عثمان قيام نكرد ولى بعد از عثمان كه آمدند با او بيعت كردند، محكم ايستاد، در صورتى كه از نظر على بن ابى طالب همان طورى كه ابوبكر غاصب بود معاويه هم غاصب بود. براى اينكه آنچه كه در نظر اسلام اصالت دارد مطلب ديگرى است و آن اينست كه آن اقدامى كه حفظ حوزه اسلام با او بشود، بر هر اقدام ديگر مقدم است . آيا اينكه اسلام مى گويد على بن ابى طالب خليفه باشد، براى اينست كه اسلام تضعيف بشود يا براى اينست كه اسلام تقويت بشود؟ البته خليفه باشد كه اسلام تقويت بشود. حالا اگر مردم و صحابه پيغمبر به حرف پيغمبر گوش ‍ مى كردند و با على (ع ) بيعت مى كردند و على در يك همچو شرايطى خليفه مى شد، منظور پيغمبر حاصل بود يعنى تصدى خلافت سبب تقويت اسلام بود. ولى پيغمبر حضرت على را براى خلافت نامزد كرده است يك دفعه بعد از پيغمبر جريان ديگرى به وجود مى آيد، پيرمردها و اكابر اصحاب پيغمبر به فكر مى افتند كه از اين قضيه استفاده بكنند. در همان حال مردمى تازه مسلمان هستند كه هنوز اسلام در دل آنها نفوذ نكرده است . تازه شهرت اسلام به دنياى خارج عرب كشيده شده است . حالا مصلحت اسلام ايجاب مى كند كه يك آرامش كاملى برقرار باشد. اولا بايد غائله مرتدها خوابانده شود. ثانيا آنها كه از دور مى آيند كه اين حسابها سرشان نمى شود. از نظر آنها على بن ابى طالب و ابوبكر على السويه هستند. مصلحت اسلام اينطور ايجاب مى كند كه حالا كه اينها عمل ناشايستى مرتكب شده اند، آن كسى كه در اينجا ذيحق است ، دندان روى جگر بگذارد البته نه به خاطر جان خودش بلكه به خاطر مصلحت اسلام . مصلحت اسلام اينطور ايجاب مى كند كه على (ع ) دندان روى جگر بگذارد و در صف ماءمومين ابوبكر هم شركت بكند و با عمر نيز همينطور رفتار كند و به سؤ الات و اشكالات مردم جواب بدهد. چيزى كه از نظر على اصالت دارد حيثيت و آبروى اسلام است . در اينجا دندان روى جگر گذاشتن ، بهتر آبروى اسلام را حفظ مى كند يا لااقل كمتر آبروى اسلام را مى برد.
اما قضيه مى گذرد، اوضاع زمان تغيير مى كند، اسلام جهانگير مى شود زمان معاويه پيش مى آيد معاويه حيثيت عمر و ابوبكر را ندارد. او كسى است كه خودش و پدرش سالها عليه اسلام جنگيده اند. حسابها عوض ‍ شده است . در اينجا على با معاويه مى جنگد. زمان امام حسن پيش ‍ مى آيد. در اين زمان در اثر جريانهاى زيادى كه در زمان اميرالمؤ منين پيش آمد و از همه بالاتر آن حالت سست عنصرى اى كه اصحاب امام حسن به خرج دادند، اگر امام حسن مقاومت مى كرد، كشته مى شد ولى نه كشته شدن شرافتمندانه و افتخارآميز آنگونه كه حسين بن على كشته شد. حسين بن على با هفتاد و دو نفر كشته شد، يك شهادت آبرومندانه و در يك وضع و شرايط خاص كه هزار و سيصد سال دارد اسلام را آبيارى مى كند. در زمان امام حسن يك حالت رخوت و سستى و خستگى در شيعيان پيدا شده بود كه اگر اين كار (مقاومت در مقابل معاويه ) ادامه پيدا مى كرد، يك وقت خبردار مى شدند كه حضرت را دست بسته تحويل معاويه داده اند. هنوز صابون معاويه و بنى اميه درست به جامه مردم نخورده بود. بيست سال معاويه حكومت كرد، مغيرة بن شعبه و زياد بن ابيه كه به جان مردم افتادند. آنوقت مردم فهميدند كه اشتباه كردند كه در زمان حضرت على دعوت او را لبيك نگفتند، اشتباه كردند كه امام حسن را تحويل معاويه دادند. لهذا بعدها (بعد از حادثه كربلا) عده اى پيدا شدند و توابين را به وجود آوردند كه همانها بودند كه دور مختار را گرفتند.
اين امر يعنى آگاه شدن مردم از ماهيت حكومت اموى ، از عواملى بود كه شرايط را براى قيام امام حسين (ع ) مساعد مى كرد. گذشته از اين ، وضع يزيد با وضع معاويه فرق مى كرد. معاويه در لباس نفاق كار مى كرد، يزيد در لباس كفر. معاويه لااقل روى كارهايش سرپوش مى گذاشت ، علنا شراب نمى خورد، علنا سگ بازى نمى كرد صورت ظاهر را حفظ مى كرد، ولى يزيد جوانى بود ديوانه و پرده در كه حساب موقعيت خودش را نمى كرد كه هر چه هست بالاخره مردم او را خليفه پيغمبر مى دانند. اينقدر شراب مى خورد تا مست مى شد و در حضور جمعيت به پيغمبر ناسزا مى گفت . واقعا اگر قضاياى كربلا نبود و امام حسين قيام نمى كرد و سبب نمى شد كه يزيد از بين برود و او همان بيست سالى را كه معاويه خليفه بود خلافت مى كرد، اصلا حوزه اسلام منقرض مى شد. پس شرايط زمان خيلى فرق مى كند. بنابراين امام حسن همان برنامه را اجرا كرد كه امام حسين اجرا كرد و امام حسين همان برنامه را اجرا كرد كه امام حسن اجرا كرد، فقط شكل كارشان با هم فرق داشت ، ولى روح هر دو يكى بود. اين بود دو مثالى كه خواستم در اين زمينه عرض كرده باشم .
جلسه پانزدهم : اجتهاد و تفقه در دين 
اجتهاد و تفقه در دين 
فلو لا نفر من كل فرقه منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون.(68)
يكى از مفكرين عالم اسلامى در اعصار اخير اقبال لاهورى است . اقبال اهل هندوستان سابق و پاكستان جديد و در يك خاندان مسلمان پرورش ‍ يافته است . او تحصيلات جديد را طى كرده و در همان زمان از تحصيلات قديم فى الجمله اى بهره مند بوده است ولى شور اسلامى را هميشه داشته برعكس اكثريت قريب به اتفاق محصلين ايرانى كه يك حالت رنگ پذيرى عجيبى نسبت به فرنگيها دارند. اين مرد تحصيلات عاليه اى در رشته فلسفه داشته و كتابها به زبان انگليسى نوشته كه همان كتابها براى مستشرقين جزء مدارك شمرده مى شود. مرد بسيار باشور و از كسانى بوده است كه شم اسلامى داشته و از آن حمايت كرده است كه تنها اسلام است كه مى تواند دنيا را نجات بدهد، با اينكه خودش مرد متجددى بوده و از افكار امروز حداكثر آگاهى را داشته است . اشعار زيادى هم گفته است . حالا به اين جهت كارى ندارم .
او مى گويد پدرم يك جمله اى به من گفت كه آن جمله برايم درس شد. مى گويد يك روز صبح مشغول تلاوت قرآن بودم ، پدرم گفت چه مى كنى ؟ گفتم قرآن مى خوانم . گفت قرآن را آنچنان بخوان كه گوئى وحى ، بر تو نازل شده است همين جمله مثل نقشى كه روى سنگ كنده باشند در دلم اثر گذاشت و از آن به بعد به هر آيه اى كه رسيدم تا تاءمل و تدبر نكردم رد نشدم .
اين مرد جمله اى دارد كه من به مناسبت اين جمله خواستم اسمى از او برده باشم . اين جمله درباره اجتهاد است . مى گويد: (اجتهاد قوه محركه اسلام است ). شما يك اتومبيل را مى بينيد حركت مى كند. اين اتومبيل تا يك نيروئى نباشد كه آن را به حركت درآورد ممكن نيست حركت بكند جمله ديگرى هم هست از بوعلى سينا كه يك بحث جامعى در كتاب (شفا) دارد راجع به اصول اجتماعى و اصول خانوادگى . مى گويد حوائجى كه براى زندگى بشر پيش مى آيد بى نهايت است . اصول اسلام ثابت و لايتغير است و نه تنها از نظر اسلام تغييرپذير نيست ، بلكه اينها حقايقى است كه در همه زمانها بايد جزء اصول زندگى بشر قرار گيرد، حكم يك برنامه واقعى را دارد، اما فروع ، الى مالانهايه . مى گويد به همين دليل اجتهاد ضرورت دارد يعنى در هر عصر و زمانى بايد افراد متخصص ‍ و كارشناس واقعى باشند كه اصول اسلامى را با مسائل متغيرى كه در زمان پيش مى آيد تطبيق بكنند، درك بكنند كه اين مساءله نو داخل در چه اصلى از اصول است .
اتفاقا اجتهاد جزء مسائلى است كه مى توان گفت روح خودش را از دست داده است . مردم خيال مى كنند كه معنى اجتهاد و وظيفه مجتهد فقط اينست كه همان مسائلى را كه در همه زمانها يك حكم دارد رسيدگى بكند مثلا در تيمم آيا يك ضربه بر خاك زدن كافى است يا حتما بايد دو ضربه بر خاك زد؟ يكى بگويد اقوى يك ضربه كافى است و ديگرى بگويد احوط دو ضربه بر خاك بزند، يا مسائلى از اين قبيل . در صورتى كه اينها اهميت چندانى ندارد، آنچه اهميت دارد مسائل نو و تازه اى است كه پيدا مى شود و بايد ديد كه اين مسائل با كداميك از اصول اسلامى منطبق است بوعلى هم لزوم اجتهاد را روى همين اساس توجيه مى كند و مى گويد به همين دليل در تمام اعصار بايد اجتهاد وجود داشته باشد. اين فكر ضد فكر اهل تسنن است . در آن وقت اهل تسنن حق اجتهاد را منحصر كردند (البته به حسب ظاهر) به يك افراد معين ، كه در اينجا شيعه با آنها موافق نيست . شيعه مى گويد اجتهاد بابى است كه در تمام زمانها بايد باز باشد. از نظر آنها ابوحنيفه ، مالك بن انس ، شافعى و احمد بن حنبل چهار تا مجتهدند، مجتهد جائز الخطا هم هستند.
قرآن كريم تعبيرى دارد:
(و ما كان المؤ منون لينفروا كافة فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين .)
در تفسير اين آيه بحثهائى است . ترجمه اش اين است : مؤ منين چنين نيستند كه همه شاءن يكجا كوچ كنند. چرا از هر فرقه گروهى كوچ نمى كنند براى اينكه در امر دين تفقه پيدا كنند. مقصود از اينكه مؤ منين چنين نيستند كه يكجا كوچ كنند چيست ؟ يعنى براى چه كوچ كنند؟ براى اجتهاد. قرآن اين هدف را به اين تعبير ذكر كرده است :
(ليتفقهوا فى الدين )
كه از هر فرقه اى ، طائفه اى در دين تفقه پيدا كنند. قرآن مساءله اى را طرح كرده است به نام تفقه در دين . اين كلمه ، معنائى بالاتر از معناى علم دين مى فهماند. يك علم دين داريم يك تفقه در دين . علم يك مفهوم وسيعى است . هر دانستنى را علم مى گويند ولى تفقه به طور كلى در هر موردى استعمال نمى شود. تفقه در جائى گفته مى شود كه انسان يك دانش عميقى پيدا بكند يعنى علم سطحى علم هست ولى تفقه نيست (راغب اصفهانى ) مى گويد:
(التفقه هو التوسل بعلم ظاهر الى علم باطن )
تفقه اينست كه انسان از ظاهر باطن را كشف كند، از پوست ، مغز را دريابد از آنچه كه به چشم مى بيند و حس مى كند، آنچه را كه حس ‍ نمى كند درك بكند. معناى تفقه در دين اينست كه انسان دين را سطحى نشناسد، يعنى در دين ، روحى هست و تنى ، در شناختن دين تنها به شناختن تن اكتفا نكند.
ما در احاديث گاهى برمى خوريم به اينگونه مضامين : روزى برسد كه
(لايبقى من القرآن الا درسه و من الاسلام الا رسمه )(69)
از قرآن جز ياد گرفتن ظاهرى و از اسلام جز نقشى باقى نمى ماند. اميرالمؤ منين در يك جا راجع به آينده بنى اميه كه بحث مى كند. مى گويد مثل اسلام در آن زمان مثل ظرفى است كه محتوى مايعى بوده است ، بعد آن ظرف را وارونه كرده باشند و آن مايع ريخته باشد، ظرف خالى باقى مانده است . قسمتى از دستورهاى دين شكل ظرف را دارد براى دستورهاى ديگرى كه شكل آب را دارد. يعنى اين ظرف لازم است اما اين ظرف براى آن آب لازم است . اگر اين ظرف باشد آن آب هم نمى ريزد اما اگر آن آب نباشد و اين ظرف به تنهائى باشد، انگار نيست . اميرالمؤ منين مى خواهد بفرمايد كه بنى اميه اسلام را توخالى مى كنند، مغزش را به كلى از ميان مى برند و فقط پوستى براى مردم باقى مى گذارند. تعبير ديگر اينست كه :
(و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا)(70)
در آن زمان اين لباس را كه نامش اسلام است مى پوشند اما مثل اينكه پوستينى را وارونه پوشيده باشند، هم خاصيت خودش را از دست مى دهد و هم اسباب مسخره مى شود.
خود اينها مى رساند كه لباس اسلام را به دو شكل مى شود به تن كرد. يك شكل اينكه يك امر بى خاصيت بى مغز جلوه كند و شكل ديگر اينكه معنى دار باشد. يكى از رفقا نقل مى كرد كه من يك وقتى گرفتارى اى داشتم بسيار شديد. براى انجام يك كار خيلى كوچك كه اصلا زحمت هم نداشت ولى براى من ارزش فوق العاده اى داشت ، به يكى از رفقا مراجعه كردم . او در جواب گفت كه من الان بايد به نماز جماعت بروم . اگر در اينجا انسان بگويد اسلام كه اينهمه به نماز جماعت توصيه كرده است ارزش قضاء حاجت يك مسلمان را از بين برده است ، اين ، غلط است . مگر براى خدا فرق مى كند كه ما نماز تنها بخوانيم يا نماز جماعت ؟ اسلام كه گفته است نماز با جماعت خوانده شود، براى اين است كه مردم در آن حالى كه حالت روحانيت و معنويت است چشمشان به صورت يكديگر بيفتد و به اوضاع يكديگر رسيدگى بكنند. اينكه گفته اند اگر نماز را به جماعت بخوانيد اين مقدار ثوابش زياد مى شود براى اين است كه شما را به يكديگر مهربانتر مى كند، در قضاء حوائج يكديگر ساعى تر مى كند. يعنى نماز را به جماعت خواندن پوسته اى است كه مغزى در آن نهفته است . مغز آن ، عواطف اجتماعى و علاقمند بودن به سرنوشت ديگران است .
اينها دلالت مى كند بر اينكه اسلام پوستى دارد و مغزى ، ظاهرى دارد و باطنى . پس تفقه لازم دارد. تفقه اينست كه انسان معنى را به دست بياورد. اگر آن شخص مى گويد اجتهاد قوه محركه اسلام است و يا گفته مى شود اجتهاد در هر عصر و زمانى لازم است و روح اسلام روح ثابتى است در تمام زمانها همينطور كه بدن انسان متغير و روح تغييرناپذير است ، اين شبهه ايجاد نمى شود كه مقتضيات زمان ايجاب مى كند حكم اسلام نقض ‍ بشود. اينجا مثالى عرض مى كنم : ما در قرآن دستورى داريم :
(و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخيل ترهبون به عدو الله و عدوكم )(71)
دستورى با كمال صراحت بيان شده هدف اين دستور هم ذكر گرديده است . اسلام دين نيرومندى است . خارجيها هم اين را قبول دارند. (ويل دورانت ) گفته است هيچ دينى به اندازه اسلام پيروان خودش ‍ را به نيرومندى دعوت نكرده است . اسلام مى گويد قوى باشيد، نيرومند باشيد. اسلام از ضعف و ضعيف بدش مى آيد. اسلام به جامعه اسلامى دستور مى دهد كه در مقابل دشمن آنچه كه در استطاعت دارى تهيه بكن از لحاظ غايت و هدف اين دستور هم مى گويد شما بايد از لحاظ نيروى مادى طورى باشيد كه رعب شما در دل دشمنانتان باشد. همين الان مى بينيد كشورهاى بزرگ چه رعبى در دل مردم ايجاد كرده اند! قرآن مى گويد مسلمانان بايد آنقدر نيرومند باشند كه هر جمعيت غير مسلمانى وقتى مسلمانها را مى بينند رعب آنها در دلشان ايجاد بشود براى اينكه خيال تجاوز در دماغشان خطور نكند. يك كسى قدرت و نيرو مى خواهد براى تجاوز، يك كسى هم قدرت و نيرو مى خواهد براى جلوگيرى از تجاوز. قرآن هرگز نيرو را براى تجاوز توصيه نمى كند چون مى گويد
(و لا يجرمنكم شنان قوم على ان لا تعدلوا)(72)
حتى اگر دشمنان خدا به شما بدى كردند مبادا از عدالت خارج بشويد. ولى اسلام به ديگرى هم اجازه تجاوز نمى دهد. اين يك دستور.
وقتى ما وارد سنت پيغمبر مى شويم مى بينيم پيغمبر يك سلسله آداب و سنن را در زمان خودش بيان كرده است كه در فقه به نام (سبق و رمايه ) آورده شده است . در اسلام سبق و رمايه مستحب است . (سبق ) مسابقه اسب دوانى است و رمايه تيراندازى كردن است . اسلام هر نوع برد و باختى را تحريم كرده است مگر برد و باختهائى كه در زمينه مسابقه اسب دوانى و يا مسابقه تيراندازى باشد. اين از مسلمات فقه ما است كه يك چنين سنن و آدابى در دين هست . حالا اينجا يك وقت هست ما جمود به خرج مى دهيم مى گوئيم
(اعدوا لهم ما استطعتم من قوه )
يك دستور است ، و دستور سبق و رمايه ، دستور ديگرى است يعنى اگر پيغمبر توصيه كرده است كه سبق و رمايه را ياد بگيريد و به فرزندان خودتان هم بياموزيد، اين يك علاقه اى است كه پيغمبر به اسب و اسب دوانى و تيراندازى و كمان داشته است . پس اين دستور در تمام زمانها بايد به همين شكل در ميان ما باقى بماند! اينطور نيست . (سبق و رمايه ) فرزند
(اعدوا لهم ما استطعتم من قوه )
است . اسلام مى گويد شما در تمام زمانها بايد حداكثر نيرومندى را داشته باشيد. اسب دوانى و تيراندازى از نظر اسلام اصالت ندارد بلكه شكل اجرائى
(اعدوا لهم ما استطعتم من قوه )
است . دستور، آن است ، اين ، شكل اجرائى آن است و به عبارت ديگر جامه اى است كه به بدن آن دوخته شده است . يعنى اسلام براى سبق و رمايه اصالت قائل نيست . براى نيرومند شدن اصالت قائل است . نه اينكه بخواهيم بگوئيم اين دستور چون گفته پيغمبر است اصالت ندارد! نه ، تفكيكى ميان دستور خدا و دستور پيغمبر نيست . مساءله اين است كه اسلام در مورد چه دستورى اجراى خود آن دستور را خواسته است و چه دستورى را اجرا كننده يك دستور ديگر دانسته است . اين همان حساب تفقه در دين است كه انسان مقصود را دريابد.
يك مثال ديگر در نهج البلاغه است . نوشته اند شخصى آمد به حضرت على (ع ) اعتراض كرد كه چرا شما محاسنتان را رنگ نمى زنيد؟ مگر پيغمبر دستور نداد كه غيرواالشيب موى سفيد را رنگ بكنيد فرمود: چرا. عرض كرد شما چرا اين كار را نمى كنيد؟ فرمود اين دستور خودش ‍ اصالت ندارد. اين دستور براى منظورى بوده كه در آن زمان بود ولى حالا نيست . آن منظور اين بود: در آن زمان عدد مسلمين كم بود در ميان سربازان اسلامى كه در جنگها شركت مى كردند پير زياد بود و ريش ‍ تمامشان سفيد بود. دشمن كه از دور اينها را مى ديد، مى ديد يك مشت ريش سفيد در ميان سپاه اسلام است . روحيه اش قوى مى شد و در جنگ قوت قلب نقش اول را دارد. پيغمبر ديد اگر اينها با ريشهاى سفيد در ميادين جنگ بيايند، اول بار كه چشم دشمن به اينها مى افتد، روحيه شاءن قوى مى شود. لذا فرمود ريشها را رنگ ببنديد كه دشمن به پيرى شما پى نبرد. اين حاجتى بود مال آن روز امروز ديگر اين حاجت وجود ندارد و در اين جهت هر كسى آزاد است . حالا اينجا يك روح است كه اين روح بايد در تمام زمانها ثابت باشد و آن اينست كه نبايد كارى كرد كه روحيه دشمن قوى بشود چه در جنگ و چه در غير جنگ . لهذا ما مسلمانها بايد نقايص خودمان را مرتفع بكنيم ، نبايد طورى رفتار كرد كه غير مسلمان ، مسلمانها را ضعيف و ناتوان تلقى بكند. اين اصل ثابت ، در يك زمان وقتى بخواهد اجرا بشود شكل اجرائيش اينست كه پيرمردها ريشها را رنگ بزنند، اما اين شكل در تمام زمانها ثابت نمى ماند. اين ، معناى تفقه در دين است ، معناى بصيرت در دين است .
از خصوصيات اسلام است كه امورى را كه به حسب احتياج زمان تغيير مى كند، حاجتهاى متغير را متصل كرده به حاجتهاى ثابت ، يعنى هر حاجت متغيرى را بسته است به يك حاجت ثابت ، فقط مجتهد مى خواهد، متفقه مى خواهد كه اين ارتباط را كشف بكند و آنوقت دستور اسلام را بيان بكند. اين همان قوه محركه اسلام است .
يكى از جمودهائى كه اخباريين به خرج مى دهند تحت الحنك از خصوصيات اسلام است كه امورى را كه به حسب احتياج زمان تغيير مى كند، حاجتهاى متغير را متصل كرده به حاجتهاى ثابت ، يعنى هر حاجت متغيرى رابسته است به يك حاجت ثابت ، فقط مجتهد مى خواهد، متفقه مى خواهد كه اين ارتباط را كشف بكند و آنوقت دستور اسلام رابيان بكند. اين همان قوه محركه اسلام است .
يكى از جمودهائى كه اخباريين به خرج مى دهند تحت الحنك انداختن است اتفاقا ما دستور هم داريم . مرحوم فيض كاشانى با اينكه مرد اخبارى مسلكى است ولى در عين حال نيمه فيلسوف است . همين امر به فكرش ‍ يك روشنائى مخصوص بخشيده است . نقطه مقابل تحت الحنك ، اقتعاط است . مرحوم فيض در اينجا روحى و تنى به دست آورده است ، پوسته اى و هسته اى به دست آورده است ، مى گويد در آن زمان مخالفين يعنى مشركين شعارى داشتند و آن اين بود كه تحت الحنك ها را از بالا مى بستند و اگر كسى تحت الحنك را از بالا مى بست ، شعار آنها را پذيرفته بود و به قول امروزيها آرم آنها را گرفته بود. اينكه دستور دادند كه شما تحت الحنك بياندازيد، خود تحت الحنك موضوعيت ندارد، مخالفت با شعار مشركين موضوعيت دارد يعنى مسلمان نبايد شعارى را كه مال ديگران است انتخاب بكند. اين ، تا وقتى بود كه يك همچو مشركينى وجود داشت و يك چينين شعارى داشتند. ولى امروز كه اصلا يك همچو مشركينى وجود ندارد و چنين شعارى هم در بين نيست ، ديگر تحت الحنك انداختن كه فلسفه اش دهن كجى به آنها است ، لزومى ندارد، ديگر موضوعيت ندارد. حال مرحوم فيض كه اين حرف را زده است آيا حكم اسلام را نسخ كرده است ؟ نه ، مقصود اين دستور را خوب درك كرده است ، يعنى همان اجتهادى را كه به گفته اقبال پاكستانى قوه محركه اسلام است ، خوب درك كرده ، اجتهادى را كه بوعلى گفته كه وجود مجتهد در تمام زمانها لازم است خوب به دست آورده است ، هسته را از پوسته تشخيص داده است .
مثال ديگر: اگر بپرسند كلاه شاپو حرام است يا نه ، كت و شلوار حرام است يا نه ، مى گوئيم اينها يك زمانى حرام بوده اند ولى فعلا حرام نيستند براى اينكه زمانى بود كه كلاه شاپو مخصوص اجانب بود، واقعا كلاه فرنگى بود، در هر جا اگر كسى اين كلاه را به سر مى گذاشت ، معنايش اين بود كه او مسيحى است ؛ كلاه شاپو به سر گذاشتن اين مفهوم را داشت . تا وقتى كه اين كلاه شعار آنها بود، هر مسلمانى كه آن را مى پوشيد عمل حرامى انجام داده بود ولى بعد اين كلاه در تمام دنيا معمول شد، مردم از هر مذهب و هر ملتى آن را پذيرفتند و آن شعار مخصوص را از دست داد و چون از شعار بودن خارج شد، امروز ديگر آن لباس معنى دار سابق نيست . لذا امروز پوشيدن آن حرام نيست . پيغمبر جديدى هم لازم نيست بيايد، حكم اسلام هم دو تا نشده است . به نظر من يكى از معجزات اسلام خاصيت اجتهاد است .
معناى اجتهاد اين نيست كه يك نفر بنشيند و يك حرفى را همينطور بزند. اسلام به جهاتى كه اتفاقا بعضى از آنها را ذكر كردم ، خصوصياتى در ساختمان خود دارد كه بدون اينكه با روح دستوراتش مخالفتى شده باشد خودش حركت و گردش مى كند نه اينكه ما بايد آن را به حركت درآوريم ، خودش يك قوانين متحرك و ناثابتى دارد در عين اينكه قوانين ثابت و لايتغيرى دارد ولى چون آن قوانين متغير را وابسته كرده است به اين قوانين ثابت ، هيچوقت هم اختيار از دست خودش خارج نمى شود. بزرگترين نعمتها تفقه در دين است كه انسان بصيرت پيدا بكند.
جلسه شانزدهم : قاعده ملازمه 
قاعده ملازمه 
فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم (73)
در شب گذشته عرض شد يكى از دستورهائى كه در دين مقدس اسلام هست ، دستور تفقه است . تفقه همان معرفت به معارف و احكام و دستورهاى دين است ، نه معرفت سطحى بلكه معرفت عمقى . دستور تفقه مى رساند كه در دين مقدس اسلام خاصيتى وجود دارد كه آن خاصيت با تفقه روشن مى شود يعنى در دستورات اين دين ظاهرهائى هست و باطنهائى . البته اشتباه نشود، اينكه كلمه ظاهر و باطن مى گوئيم ، در حدود همان مسائلى است كه ديشب عرض كردم و امشب هم نمونه هائى عرض ‍ مى كنم . اين دين تفقه پذير و به تعبير ديگر اجتهادپذير است . اجتهادپذيرى يا تفقه پذيرى اين دين فرع براين است كه يك عمقى در دستورات آن و يك جريانهاى مخفى در آن وجود داشته باشد كه با نيروى تفقه و اجتهاد مى توان آنها را درك كرد.
يكى از مسائلى كه از صدر اول اسلام در ميان مسلمين مطرح بوده اينست كه در اين دين دستورى كه تعبد محض باشد محض باشد،
يعنى خالى از هر مصلحت و حكمتى و صرفا يك دستور اختراعى محض ‍ باشد، وجود ندارد. بايد كلمه تعبد را معنى بكنم . تعبد به اين معنى است كه ما نبايد اينطور باشيم كه تاحكمت دستورى را كشف نكرده ايم ، به آن عمل نكنيم . ما بايد متعبد باشيم به اين معنى كه بايد به هر دستورى كه ثابت شد از ناحيه دين است عمل كنيم خواه اينكه حكمتش را فهميده باشيم يا نفهميده باشيم . ولى از ناحيه خود دين تعبد محض وجود ندارد، به اين معنى كه هيچ دستورى كه خالى از حكمت و مصلحت باشد وجود ندارد. هر دستورى به واسطه يك حكمتى است . لهذا علما دو قاعده كه عكس يكديگرند، بيان كرده و اسم آنها را قاعده ملازمه گذاشته اند. مى گويند بين حكم عقل و حكم شرع هميشه تلازم است يعنى هر چه را كه عقل حكم به لزوم آن بكند دين هم حكم به لزوم آن مى كند و هر چه را كه دين حكم به لزوم آن بكند عقل هم حكم مى كند، به اين معنى كه اگر عقل يك مصلحتى را كشف كرد (كشف يقينى و قطعى نه كشف احتمالى و گمانى )، دراينجا بايد حكم بكنيم كه حتما اسلام دستورش همين است ولو آن دستور به ما نرسيده باشد. فقها دارند مواردى كه فتوا مى دهند و حال آنكه دليل نقلى از ناحيه شارع نرسيده است . فقط از باب اينكه عقل اينجور حكم مى كند فتوا مى دهند. مثلا مسئله اى هست در فقه به نام (ولايت حاكم ) يعنى حاكم شرعى در بسيارى از موارد حق ولايت دارد. اگر شخصى بميرد و وصيتى معين نكرده باشد و يك قيم شرعى هم وجود نداشته باشد تكليف بچه هاى او چيست ؟ مى گويند تكليف اينها را بايد حاكم شرعى معين بكند - در صورتى كه نه آيه اى هست و نه خبر صد در صد صحيح چون اسلام دينى است كه مصالح مردم را بلاتكليف نمى گذارد. هرچه كه شارع حكم كرده است عقل هم حكم كرده است . معناى اين جمله اين نيست كه هر جا كه شارع حكمى وضع كرده ، عقل هم الان حكمى دارد، مثلا اگر شارع گفته است گوشت خوك حرام است عقل هم مى فهمد كه چرا حرام است . نه ، مقصود اين است كه در هر حكم شارع رمزى وجود دارد كه اگر آن رمز رابراى عقل بگويند عقل هم تصديق مى كند. اين را مى گويند قاعده ملازمه .
روى اين حساب علماى اسلام مى گويند هر دستورى از دستورات اسلام چه واجب ، چه مستحب ، چه حرام و چه مكروه حتما به خاطر يك مصلحت يا دفع يك مفسده است و به همين جهت خاصيت حكيمانه اى دارد. اسلام گزاف حرف نمى زند.
اين پيوندى كه ميان عقل و دين اسلام هست ، در مورد هيچ دينى وجود ندارد. شما از علماى هر دين ديگرى بپرسيد چه رابطه اى ميان دين و عقل هست مى گويد هيچ ، اصلا عقل را با دين چكار؟! مسيحيت از تثليث شروع مى شود و در اين مورد حرفى مى زنند كه اگر بگوئيم با عقل جور در نمى آيد مى گويند در نيايد. آنها وقتى مى گويند ايمان و تعبد مقصودشان پشت پا به عقل زدن و تسليم كوركورانه در مقابل دين است در اسلام تسليم كوركورانه نيست ، تسليمى كه ضد عقل باشد نيست البته تسليمى كه مافوق عقل باشد هست به همين معنا كه عوض كردم ، كه آن خودش ‍ مطابق حكم عقل است . عقل هم مى گويد جائى كه اطلاعى ندارى حرف بزرگتر را بپذير. همين مطلب به اسلام يك خاصيت جاويدان داده است كه دستورها انعطافى پيدا مى كنند. به اصطلاح فقها حساب اهم و مهم در كار مى آيد. يعنى اگر در مقابل دو دستور از دستورهاى دين قرار مى گيرى و در آن واحد قادر نيستى هر دو را اطاعت بكنى ، بايد فكر بكنى كه از ميان آن دو دستور كداميك مهمتر است ، آن را كه اهميت كمترى دارد فداى آنكه اهميت بيشترى دارد بكنى . مثال معروفى است كه هميشه براى طلبه ها اين مثال را ذكر مى كنند. مى گويند زمينى است كه صاحبش راضى نيست كه شما در آن قدم بگذاريد. شما مى بينيد در داخل اين زمين حوضى است و بچه اى در آن حوض افتاده است و غيراز شما شخص ‍ ديگرى نيست كه او را نجات بدهد. دراينجا شما يكى از اين دو كار را مى توانيد انجام دهيد: يا عليرغم راضى نبودن صاحب اين زمين داخل آن بشويد براى اينكه جان بچه را نجات بدهيد، يا اينكه همانجا بايستيد تا بچه تلف بشود. در اينجا مى گويند شما بايد ببينيد احترام مال بيشتر است يا احترام جان ؟ البته احترام جان بيشتر است . پس شما بايد آن كوچكتر را فداى بزرگتر بكنيد.
مثال ديگر: اگر شما ببينيد براى يك زن نامحرم حادثه اى پيش آمده مثلا تصادف كرده و افتاده است و بايد همين الان او را به بيمارستان رساند، چنانچه بخواهى بايستى تا محرم او پيدا بشود ممكن است از بين برود. از طرف ديگر لمس كردن بدن نامحرم حرام است . شما چكار بايد بكنى ؟ يا بايد همانجا بايستى تا محرمى پيدا بشود و او را به بيمارستان برساند يا اينكه فورا او را بلند كرده سوار تاكسى نموده به بيمارستان برسانى و دست جراح بسپارى و تازه جراح هم كه بايستى بدن او را لخت كرده شكمش را پاره بكند نامحرم است . گاهى شما ديده ايد و اتفاق افتاده است كه زنى درحال وضع حمل مى باشد حال بسيار سختى پيدا مى كند. هر چه نزد اين قابله و آن قابله مى رود، اثرى نمى بخشد. تمام قابله ها اظهار عجز كرده و مى گويند بايستى طبيب مرد بيايد او را عمل جراحى بكند. آيا شما اين كار را مى كنيد يانه ؟ البته مى كنيد. نمى شود انسان پافشارى بكند بگويد من نمى گذارم دست نامحرم به ناموس من بخورد، بميرد بهتر از اينست كه به دست او بيفتد! و ممكن است خود زن اين حرف را بزند. آيا اينطور درست است خير، بايد تسليم شد و بدن اين زن را تا آنجا كه ضرورت دارد به دست آن نامحرم سپرد. اينجا بايد ديد آيا اسلام جان يك انسان را محترمتر مى شمارد يا لمس نكردن مرد بدن يك نامحرم را؟ البته آن مهمتر است . اين نكته را البته عرض بكنم كه در اين زمينه ها يك گشاده دستى ها هم هست كه اسلام آنها را نمى پذيرد. نظير اينكه هنوز هيچ چيزى نيست ، از اولى كه اين زن مى خواهد بزايد مى گويد من قابله زن نمى خواهم ، براى من قابله مرد بياوريد. من اين را در جاى ديگر عرض كردم كه زنهايى كه در تمام امور ادعاى تساوى با مردها مى كنند چرا در اين مساءله تسليم نيستند. قابلگى كار زن است ، كار مرد نيست . ممكن است بگويند علت اينكه زنها در امور ديگر عقب تر هستند اينست كه كارها را در طول تاريخ به عهده زن نگذاشته اند. مثلا مى گويند اگر كار سياست را ب دست زن مى سپردند، آن وقت معلوم مى شد كه چقدر زنها پيشرفت داشتند.
اگر بگوئى براى كارخانه يا پرستارى ، زن مناسبتر است مى گويند نه هيچ فرقى نمى كند. مى گوئيم يكى از كارهاى دنيا قابلگى است . از همان اول اين كار را زن متصدى بوده است . اولا خود عمل مربوط به زن است ، مرد كه نمى زايد. ثانيا اين كار را در طول تاريخ زن انجام مى داده است . پس ‍ چرا اين زنها تا نزديك وضع حملشان مى شود فورا به سراغ مردها مى روند. همين يك مطلب مى رساند كه مردها لياقت بيشترى از زنها دارند. همين موضوع ، اليق بودن مرد را مى رساند، كه تازه من قبول ندارم مردها دراين كار از زنها اليق باشند ولى مى خواهم ثابت بكنم كه تمام اينها روى هوا و هوس است . غرض از مثالى كه عرض كردم ، اين نيست كه حالا ديگر فرق نمى كند، پس هر زنى كه مى خواهد بزايد فورا به سراغ مرد برود! نه ، اصلا قابله بايد زن باشد، ولى اگر فرض كنيم واقعا كارد به استخوان برسد، به مرحله اى برسد كه خطر از دست رفتن جان در ميان باشد، البته بايد برود.
يكى از مسائلى كه مخصوصا دانشجويان سؤ ال مى كنند و براى بعضيها بهانه اى شده است كه به دين اسلام حمله بكنند و بگويند دين اسلام منطبق با زمان نيست و اگر كسى بخواهد پابند به دين خودش باشد بايد از قافله تمدن عقب بماند، مساله تشريح است . مى گويند يكى از علوم دنيا علم طب است كه از قديم الايام يكى از پايه هاى آن ، علم تشريح بوده است . يك دانشجو جزء برنامه درسش بايد تشريح اموات باشد و در تمام دنيا تشريح ميت هست . روى غرض نيست ، روى ضرورت علم است . از قديم الايام تشريح مى كردند منتها گاهى بدن انسان را تشريح مى كردند گاهى بدن حيوان را. والبته تشريح بدن حيوان مفيد است ، كمك مى دهد اما تمام ساختمانهاى بدن حيوان و تمام فعاليتهاى اعضاى بدن حيوان مساوى با بدن انسان نيست . مسلم كارى كه از تشريح بدن انسان ساخته است از تشريح بدن حيوان ساخته نيست . از طرفى ما مى دانيم در دين اسلام جنازه مؤ من محترم است ، اگر كسى بميرد مردم ديگر حق ندارند به جنازه او توهين بكنند. يك تشريفاتى دارد كه اينها واجب است و از واجبات كفائى است كه هر چه زودتر و سريعتر بايد ميت را تجهيز كنند يعنى بايد مقدمات غسل و كفن و دفن او را آماده بكنند، اول غسل بدهند بعد كفن كنند بعد هم دفن بكنند. نبايد معطل كرد. حالا با تشريح اموات چه بايد كرد؟
اين مساله ، مساله مهمى نيست ، عين همان مطلبى است كه در مسائل پيش ‍ عرض كردم . اسلام اولا مى گويد بدن مومن احترام دارد. (البته هر بدنى را بايد دفن كرد ولو بدن كافر باشد اگر چه بدن كافر غسل و اين تجهيزات را ندارد ولى بايد آن را دفن كرد، نبايد لاشه اش را رها كرد.) شما مى گوئيد تشريح ، چيزى است كه پيشرفت علم طب متوقف به آن است . شناختن بسيارى از امراض و معالجه ها فرع بر اين است كه يك بدن تشريح بشود. مى گوئيم خود اين موضوع (طب ) هم از نظر اسلام جزء واجبات كفائى است . همانطور كه تدفين يك ميت از واجبات كفائى است ، فرا گرفتن علم طب هم از واجبات كفائى است . بايد در ميان مردم افرادى باشند كه متخصص علم طب باشند و هر عملى كه كشف يك بيمارى و يا يك دارو متوقف بر آنست ، به حكم مقدمه عمل واجب ، واجب مى شود. پس ‍ بنابراين از نظر اسلام ما در اينجا دو تا واجب داريم . دانشجو بايد بداند اگر مسلمان است دارد يك واجب كفائى را انجام مى دهد. يك وقت ممكن است با تشريح كردن بدن غير مومن منظور علم طب را عملى كرد، اينقدر اجنبى هست كه آنها قانع مى شوند كه جنازه اش را در اختيار طب قرار بدهند. در اين صورت برويد از بدن غير مسلمانها كه اين اشكال وجود ندارد بياوريد تشريح بكنيد و حاجت علم طب را برآوريد. اگر بگويند خير آنها بدنهايشان را در اختيار ما نمى گذارند يا واقعا در دسترس ندارند مى گوئيم از نظر اسلام آيا پيشرفت علم طب مهمتراست يا احترام بدن مؤ من ؟ مى گوئيم البته پيشرفت علم طب مهمتر است . آنوقت بايد اين كوچكتر را فداى بزرگتر كرد.
البته در اينجا يك ريزه كاريهائى هست كه يك نفر مجتهد مى تواند آنها را بررسى بكند. از يكى از علماى معاصر اين سوال را كرده بودند، اينطور جواب داده بود: اگر ما فرض كنيم بدن غير مسلمان به قدر كافى در دسترس نيست و هر چه هست بدن مسلمان است ، در اينجا باز ميان بدنهاى مسلمان فرق مى كند. يك وقت هست يك مسلمانى شخصيتش ‍ جزء شعارهاى دينى است ، بدن او احترام بيشترى دارد همان طورى كه زنده هاى مسلمان همه يك احترام ندارند. آيا احترام آيه الله بروجردى مساوى بود با احترام يك مسلمان عادى ؟ نه ، بى احترامى به آن مرد بى احترامى به عموم مسلمين است چون او رئيس مسلمين است ، سمبل مسلمين است . مسلما بدن او هم احترام بيشترى دارد. اگرفرض كنيم هزارها بدن مسلمان عادى هست ، بدن شخصى مانند ايشان هم هست ، البته بايد سراغ بدنهاى ديگر رفت . باز در ميان افراد عادى فرق است ميان آن بدنى كه اولياء آن بدن حى اند و حاضر، و بدنى كه اولياء آن مجهولند.
اين ، معناى آنست كه اسلام دين حساب است ، حساب اهم و مهم را مى كند، مى گويد در موقع لزوم آن چيزى را كه اهميت كمترى دارد فداى چيزى كه اهميت بيشترى دارد بكن . اين خودش يكى از امورى است كه به اسلام انعطاف بخشيده است . اين انعطاف را ما نداده ايم خودش اينجور ساخته شده و به دست ما داده شده است . اگر ما مى خواستيم به زور يك نرمش به آن بدهيم حق نداشتيم ، ولى اين ، يك نوع نرمشى است كه خود اسلام به خودش داده است ، حسابى است كه خودش به دست ما داده است .
غيراز مساله اهم و مهم مساله ديگرى هست . ما وقتى كه به متن دين اسلام نگاه مى كنيم مى بينيم به دستورهائى كه صريحا از خود دين رسيده است در شرايط مختلف شكلهاى مختلف داده است آنهم با چه سهولتى ! مثلا به ما مى گويد نماز بخوانيد، روزه بگيريد. براى نماز وضو بگيريد، غسل بكنيد. تمام ، دستورهاى موكد و واجب . اما مى گويد اگر مريضى و نمى توانى ايستاده نماز بخوانى ، نشسته نماز بخوان . اگربگوئى اينقدر مريضم كه نمى توانم نشسته بخوانم مى گويد همانطور خوابيده بخوان ، اصلا نماز تو در اينجا همين است كه فقط ذكرها را بگوئى . اگر طبيب گفته باشد حرف هم نبايد بزنى مى گويد بايد با ايماء واشاره بخوانى . اينجا ديگر جاى لجاجت و يكدندگى نيست . چند سال پيش مرد عالمى بود كه البته در عتبات سكونت داشت و چون مريض شده بود به تهران آمده بود. چشم او را عمل جراحى كرده بودند و البته عمل هم با موافقيت انجام يافته بود. اطبا او را از شستشو منع كرده بودند ولى او آدمى بود كه حالت يكدندگى داشت مى گفت اطبا نمى فهمند فقط جراحى را كه آنهم از نوع خياطت و دوزندگى است مى فهمند ديگر هيچ چيز نمى فهمند. پس از چندى بدون اجازه طبيب به قم رفت و در آنجا به يكى از حمامها رفت و داخل خزينه كثيف آن شد وبه همين جهت چشم او چرك كرد و بالاخره به كلى كور شد. آيا اين آدم مطابق دستور اسلام عمل كرد يا برخلاف دستور اسلام ؟ البته برخلاف دستور اسلام اسلام مى گويد وقتى وضو برايت خطر دارد بايد تيمم بكنى ، اگر وضو بگيرى اصلا نمازت باطل است . اگر اطبا گفته باشند كه روزه برايت ضرر دارد يا خوف ضرر داشته باشى ، نمى توانى بگوئى مگر چطور مى شود كه من در اين ايام احياء روزه بگيرم ! چون اگر روزه بگيرى اصلا روزه ات باطل است ، بعد هم بايد قضاى آن را بگيرى .
بنابراين خود دستورهاى دين آنچنان شكلهاى مختلف دارد كه انسان حيرت مى كند اين ، براى اينست كه مصلحتها فرق مى كند و همان حساب اهم و مهم است . مى گويد در سفر كه مى روى نمازت را شكسته بخوان ، روزه هم نگير، قرآن مى فرمايد:
(فمن كان منكم مريضا او على سفر فعده من ايام اخر)
هر كه مريض يا در سفراست نبايد روزه بگيرد، بگذارد براى روزهاى بعد. چرا؟ خود آيه دليلش را مى گويد:
(يريدالله بكم اليسرولايريد بكم العسر)(74)
خدا در تكاليفى كه براى شما معين مى كند، آسانى و سهولت را مى خواهد نه سختى . اين شريعت ، شريعت سهله و سمحه است . ولى اغلب مردم قبول نمى كنند. در صدر اسلام كه تازه تكاليف روزه آمده بود در ماه رمضان جنگ بدر پيش آمد. پيغمبر اكرم فرمود چون درحال سفر هستيد نبايد روزه بگيريد. مردم مى گفتند چطور مى شود ما در ماه رمضان روزه نگيريم ؟ واقعا ناراحت بودند كه روزه خودشان را افطار بكنند. مرحوم آقا شيخ عبدالكريم دراين اواخر پير شده و مريض احوال بودند، ولى در ماه رمضان گاهى روزه مى گرفتند. به ايشان گفتند فتواى خود شما برخلاف اين است ، در فقه مى گوئيد اگر كسى خوف ضرر داشته باشد نبايد روزه بگيرد. اصلا خود شيخ و شيخه (مرد پير و زن پير) موضوعيت دارد. خودشان از مستثناها هستند كه لازم نيست احتمال ضرر بدهند. اينها اگر مشقت هم برايشان باشد نبايد روزه بگيرند. مى گفتند فتواى خودم اين است ولى آن رگ عواميم نمى گذارد كه من روزه ام را بخورم . البته همينجور است ولى دستور اسلام غير از اين است .
اينهابراى اينست كه ما درك بكنيم كه دين اسلام چگونه خودش ، خودش ‍ رابا احوال و اوضاع مختلف تطبيق مى دهد نه اينكه ما آن را تطبيق بدهيم البته يك كارهائى است كه ما پيش خود مى خواهيم بكنيم ، همانطور كه عرض شد مثل اينكه
(حى على خيرالعمل )
را از اذان برداريم و چيز ديگرى جايش بگذاريم يا نماز را به تركى بخوانيم . اينها جهالت است . يك حسابهائى است كه خود اسلام آنها را در متن خودش گنجانده است . ما بايد متفقه باشيم بصير باشيم ، از همان حسابها استفاده بكنيم و بهره مند بشويم .

next page

fehrest page

back page