|
اسلام و مقتضيات زمان
جلد اول
استاد شهيد علامه مطهرى
- ۸ -
جلسه هفدهم : على (ع ) شخصيت هميشه تابان
على (ع ) شخصيت هميشه تابان
والشمس وضحيها والقمراذاتليها(75)
بحثى كه در اين چند شب داشتيم در اطراف قوانين ثابت و قوانين متغيربود. عرض شد به
طور كلى قوانين اصلى و قوانين فطرى كه اصول هستند، ثابت ولايتغيرند ولى يك سلسله
قوانين هستند كه مربوط به اوضاع واحوال و شرايط و محيط و زمان و مكان اند كه فرع
وشاخه مى باشند. اين فرعها و شاخه ها متغيرند. در مقام مثال كل قوانين مانند يك
درخت است . درخت ريشه دارد، تنه دارد، شاخه دارد، شاخه هاى كوچك دارد، برگ دارد.
ريشه و تنه درخت كه اساس درخت راتشكيل مى دهد سالهاى سال دوام دارد اما برگ هر سالى
اختصاص به همان سال دارد وبراى سال ديگر باقى نمى ماند اين ، تنه و ريشه است كه هر
سال اين برگها را نتيجه مى دهد. اين بحث راجع به قوانين بود و قاعده اقتضا مى كند
كه امشب يعنى شب نوزدهم ماه مبارك رمضان و شب احياء و هم شب ضربت خوردن مولا على
عليه السلام بيايد وبحثى كه انسان مى كند هيچگونه ارتباطى با مولاى متقيان نداشته
باشد.
بحثى كه امشب مى كنيم تا اندازه اى مربوط به مطالب گذشته است و هم مربوط به امشب و
صاحب امشب است .
همانطور كه قوانين دنيا، قوانين زندگى بشر بر دو قسم است : ثابت و متغير، شخصيتهاى
انسانى هم همينطورند. يعنى بعضى از افراد، بعضى از شخصيتها شخصيت همه زمانها هستند،
مرد همه زمانها هستند، چهره هائى هستند كه در تمام زمانها درخشانند هيچ زمانى نمى
تواند آنها را كهنه و منسوخ بكند، ولى بعضى از چهره ها مربوط به يك زمان و دوره
خاصى است . تا آن دوره هست ، چهره هم درخشندگى دارد، افراد را به دنبال خود مى
كشاند، در دوره خودش از آن كار ساخته است ، ولى وقتى كه اوضاع عوض شد به كلى آن
شخصيت از آنچه كه هست سقوط مى كند، مردم نسبت به او يك برودت و سردى نشان مى دهند.
در اينجا نمى خواهم مثالى ذكر بكنم ولى خودتان مى توانيد اين را تشخيص بدهيد. شما
يك وقت مى بينيد شخصيتى طلوع مى كند، در يك رشته اى بروز مى كند به حدى كه تمام
مردم از او حرف مى زنند، از او تعريف مى كنند، يكمرتبه نام او همه جا را پر مى كند،
ولى همين شخصيت ممكن است دوره اش مثلا ده سال ، بيست سال ، پنجاه سال باشد، بالاخره
غروب كردنى است ، كهنه و مندرس مى شود. در شخصيتهاى سياسى اين جريان هست . مى بينيد
هركس چهار صباحى مرد ميدان است در شخصيتهاى علمى هم همينطور است . تاريخ سراغ مى
دهد شخصيتهاى علمى اى را كه مردم را پرستش مى كردند، دانشمندان آنها را تقديس مى
كردند، يك مرتبه سقوط مى كرد، شكست مى خورد. دراين جهت شايد كسى مانند ارسطو نباشد.
اين فيلسوف معروف يونانى در تمام علوم متبحر بوده است ، حيوان شناس ، رياضيدان منجم
و طبيب بوده است . اين مرد در زمان خودش طلوع كرد به طورى كه او را معلم بشر
ناميدند يعنى كسى كه در تمام علوم استاد است . كم كم آنچنان شخصيتى پيداكرد كه هيچ
فيلسوف و عالمى جراءت نمى كرد بگويد ارسطو اينجور گفته است و من اينجور مى گويم .
مى گفتند تو برخلاف ارسطو حرف مى زنى ؟! مردى مانند ابن سينا در مقدمه
(حكمه المشرقيه
)
مى گويد ما احيانا اگر در يك جا عقائدى داشتيم كه مخصوص به خودمان بود جراءت نمى
كرديم اظهار بكنيم كه آنها عقايد خود ما است آنها را در لابلاى عقايد ارسطو ذكر مى
كرديم تا مردم قبول بكنند و اگر در لابلاى عقائد ارسطو ذكر نمى كرديم اصلا كسى قبول
نمى كرد كه حرفى برخلاف حرف ارسطو وجود داشته باشد. ابن رشد كه اهل اندلس است جزء
متعصبين نسبت به ارسطو است . او با ابن سينا دشمنى داشت براى اينكه ابن سينا در
بسيارى از موارد از عقائد ارسطو پيروى نكرده و از خودش عقائد مستقل ابراز داشته
است . اروپائيها مى گويند طبيعت را ارسطو شناساند و ارسطو را ابن رشد، چون ارسطو را
ابن رشد به اروپائيها معرفى كرد، زيرا آثار ارسطو را ابن رشد شرح كرد كه در قرن
يازدهم و دوازدهم در اختيار اروپائيها قرار گرفت ، و يكى از مبادى تحول علوم جديد
همين ترجمه هائى است كه از ناحيه ابن رشد و ديگران شده است . ولى آيا ارسطو اين
چهره اينچنين ، پايدار ماند؟ خير آخرش زيراب او را زدند. در خود مشرق زمين افرادى
پيدا شدند كه با آنهمه احترامى كه براى ارسطو قائل بودند بسيارى از عقائد او را
خراب كرده ، افكار ديگرى بجاى آن گذاشتند. در مغرب زمين بيشتر. آنچنان ارسطو شكسته
شد كه يك عده اصلا راه اغراق و مبالغه را پيموده ، ارسطو را مسؤ ول انحراف فكرى بشر
دانستند و گفتند انحطاط علمى بشر از ارسطو است و ارسطو سير علمى بشر را دو هزار سال
متوقف كرد. يعنى ارسطو منسوخ شد. واقعا الان ارسطو يك شخصيت منسوخ شده است . شما
هيچ عالمى از علماى معروف چه علماى اسلامى و چه از غيراسلامى را پيدا نمى كنيد كه
لااقل صدى هشتاد از آراء و عقائدش منسوخ نشده باشد. خود ابن سينا را مى بينيد كه
نيمى از عقائد او كهنه شده است . دكارت منسوخ شده است ، حالا به افكار او مى خندند.
وقتى كه انسان (عده
) شيخ طوسى را مى بيند و با
(رسائل
) شيخ انصارى مقايسه مى كند، مى بيند (عده
) را فقط بايد دركتابخانه ها به عنوان آثار قديم نگهدارى كرد ديگر ارزش
اينكه انسان آن را يك كتاب درسى قرار بدهد ندارد منسوخ است . شيخ صدوق همينطور،
محقق حلى همينطور. شما نمى توانيد يك نفر را پيدا بكنيد كه كتاب او صد در صد زنده
مانده باشد. مى بينيد علماى بعد حرفهائى زده اند كه حرفهاى قبلى ، خود به خود منسوخ
شده است . نمى خواستند منسوخ بكنند ولى شده است . اما در ميان افراد بشر چهره هائى
هست منسوخ نشدنى ، كهنه نشدنى ، چهره هائى كه در تمام زمانها افراد را جذب مى كنند.
آيه اى كه در آغاز سخن خواندم اين بود:
(والشمس و ضحيها
و القمر اذا تليها)
قسم به خورشيد و آن روشنائى خورشيد، قسم به ماه در آن موقعى كه بعداز خورشيد طلوع
مى كند. ظاهر مفهوم آيه همين خورشيد است و همين ماه ، ولى در روايات تعبير لطيفى
شده است خورشيد، پيغمبر است و ماه اميرالمؤ منين كه پيرو و دنباله رو و مقتبس از
روشنائى او است . پيغمبر اكرم در باب قرآن فرمود:
(القرآن يجرى كما
يجرى المشس والقمر)
قرآن جريان دارد همانطور كه خورشيد و ماه جريان دارند. يعنى همانگونه كه ماه و
خورشيد در يك جا ثابت نيستند كه فقط بر يك سرزمين معين بتابند و از آن سرزمين تجاوز
نكنند، قرآن كتابى نيست كه مال مردم معينى باشد، از مختصات يك ملت نيست بلكه دائما
درحال طلوع كردن است اگر مردمى از قرآن رو برگرداندند خيال نكنيد قرآن از بين رفت ،
اقوام ديگرى در دنيا خواهند بود كه خيلى بهتر و بيشتراز آنها قرآن را استقبال مى
كنند. يكى از اعجازهاى قرآن كه واقعا براى كسى كه اهل مطالعه باشد اعجاز است نسبتى
است كه قرآن با تفسيرهاى قرآن دارد. قرآن چهارده قرن است كه نازل شده . از همان قرن
اول مفسرين آن را تفسير كردند. بسيارى از مفسرين از صحابه بودند مانند عبدالله بن
عباس و عبدالله بن مسعود. طبقه بعد طبقه تابعين بودند مانند سدى و ابن شبرمه . در
هر دوره اى مردم از قرآن همان را مى فهميدند كه تفسير مى كردند بعد دوره عوض شده ،
علوم فهم مردم تغيير كرده است ، تفاسيرى آمده تفاسير قبل را نسخ كرده است . مردم مى
ديدند كه تفاسير قبل قابل مطالعه كردن نيست ولى خود قرآن زنده است . مى ديدند قرآن
با آنچه كه امروز تفسير شده بهتر تطبيق مى كند تا آنچه كه در گذشته تفسير كرده
بودند. يعنى قرآن جلو مى آيد، تفسير قرن اول هجرى را همانجا مى گذارد. درقرن دوم هم
تفاسيرى بر قرآن نوشته اند. درقرن سوم علوم توسعه پيدا مى كند، بشر عالمتر مى شود،
تفسير ديگرى نوشته مى شود. مردم اين قرن مى بينند اين تفسير انطباق بهترى با خود
قرآن دارد و آن تفسير قبلى مسخره است و به هيچ قيمتى نمى شود آن را زنده كرد. قرآن
قرن به قرن جلو آمده و تفاسير قرنهاى پيش را كنار گذاشته است .
امروز شما مى بينيد يك عالم ، يك مفكر امروزى وقتى قرآن را مطالعه مى كند احساس مى
كند كه اين كتاب يك كتاب مطالعه كردنى است و از خواندن آن لذت مى برد.
(ادوارد براون ) مستشرق
معروف در جلد اول (تاريخ ادبيات
) كه تاريخ فكرى ايرانيها را بيان مى كند، راجع به وضع ايرانيها در صدر
اول اسلام بحث مى نمايد. در آنجا حرفهاى بسيار خوبى دارد. البته يك حرفهائى هم دارد
كه اشتباه است و اصلا يك نفر خارجى نمى تواند در اينگونه موارد اشتباه نكند. (يك
كسى كه اهل يك فرهنگ است ، البته وقتى وارد يك فرهنگ اجنبى مى شود، ممكن است اشتباه
بكند.) ولى يك حرفهائى دارد كه حسابى است . مى گويد من كوشش مى كنم كه در اين كتابم
خودم را از يك اشتباه بزرگ كه بعضى از هموطنانم مرتكب شده اند مصون بدارم . آن
اشتباه اينست كه بعضى از هموطنان من (كه نظرش به (سرجان
ملكم ) است كه كتاب تاريخ ايران را
نوشته است ) نام دو قرن اول اسلام براى ايران را دو قرن سكوت گذاشته اند كه بعد از
دو قرن دولت طاهريان و بعد سامانيان و بعد صفاريان تشكيل شد. دراين دوقرن ايرانيها
از خود حكومتى تشكيل نداده بودند و حكومت در دست عربها بود. البته اينكه حكومت
تشكيل نداده بودند يعنى ايرانى پادشاه يا خليفه نبود والا قدرتهائى به اندازه قدرت
خليفه تشكيل داده بودند، وزارت مى كردند به طورى كه به اندازه خود خليفه قدرت
داشتند مانند برامكه يا فضل ذوالرياستين . منظورشان اين است كه دو قرن اول اسلام از
نظر ايران دو قرن سكوت و خاموشى بوده است ، يعنى ايرانى اسلام را به طوع و رغبت
نپذيرفت ، زور سياسى بود كه بر آنها تحميل شده بود و تا وقتى كه از خود پادشاهى
نداشتند در سكوت و خاموشى به سر مى بردند. اين حرف
(سرجان ملكم ) انگليسى است
. (كه درايران همين حرف را به صورت كتابى در آوردند و اسمش را دو قرن سكوت گذاشتند
و در آن كتاب تا توانستند به اسلام حمله كردند.) اين حرف را يك انگليسى گفته است ،
بعد انگليسى ديگر فاضلتر گفته است كه اين اشتباه است ، ولى خود ايرانيها اين حرف را
رها نمى كنند. ادوارد براون مى گويد ولى من كوشش مى كنم اين اشتباه را مرتكب نشوم
براى اينكه اگر ما به تاريخ ايران مراجعه بكنيم مى بينيم به اندازه اى كه ايرانى در
آن دو قرن نشاط و فعاليت داشته است ، هيچ ملتى در تاريخش نداشته است . اين ، دو
قرن سكوت نيست ، دو قرن نشاط است دو قرن فعاليت است .
و راستى اينطور است . اگر شما تمام دوره ساسانيان حتى قبل از ساسانيان را در نظر
بگيريد، همان دوره اى كه ايران از نظر سياسى و نظامى در اوج عظمت بوده وبا دولت روم
رقابت مى كرده است ، مى بينيد ايرانى در تمام اين دوره به اندازه نيمى از دويست سال
دانشمند نداشته است . اتفاقا اين دوقرن ، دوره آزادى ملت ايران است . نه اينكه
بخواهم از حكومت عرب كه همان حكومت بنى اميه است ، دفاع بكنم . آنها كه از نظر ما
وضعشان روشن است . در عين اينكه اين مردم كثيف حكومت مى كردند، ملت ايران از لحاظ
علم وفرهنگ آزادى اى داشته است كه در قبل نداشته است .
حرف ديگرى كه اين مرد مى گويد راجع به زردشت است . مى گويد چطور شد اسلام كه آمد،
دين زردشت منسوخ شد وحتى الفباى پهلوى رفت و الفباى عربى جاى آن را گرفت باز مى
گويد بعضى از مستشرقين شايد در اينجا بخواهند زور را مستمسك قرار بدهند ولى تاريخ
نشان مى دهد كه ملت ايران دين زردشت را از روى رضا و رغبت رها كرد و با كمال رغبت
دين اسلام را انتخاب نمود. بعد مى گويد حقيقت هم اينست . ماكه يك نفر خارجى هستيم و
نه مسلمانيم نه زردشتى ، وقتى قرآن را جلويمان بگذاريم ، كتاب
(زند وپازند) را، آثار
زردشت را هم كه مى گويند مال زردشت است (و الا زردشت آثار قطعى ندارد) جلويمان
بگذاريم ، مى بينيم اصلا با قرآن طرف نسبت نيست . اساسا قرآن يك كتاب زنده است ،
امروز هم يك كتاب زنده است و انسان خودش را از آن بى نياز نمى بيند. اما آثار زردشت
چيزى نيست كه قابل مطالعه باشد بعد هم مى گويد ايرانيان هزار ساله كه كور نبودند،
از يك طرف قرآن را مى ديدند و از طرف ديگر كتاب زردشت را. مشاهده مى كردند كه اين
دو قابل مقايسه نيستند، قهرا قرآن را انتخاب مى كردند. اين خودش دليل بر رشد ملت
ايران است ، دليل بر اينست كه ملت ايران در عين اينكه به مليت خودش علاقمند بوده
است ، ولى تعصب ملى چشم او را هرگز كور نكرده است . يعنى به خاطر تعصبات ملى پا روى
حقيقت نمى گذاشتند. مسلم از جنبه مليت ، ملت ايران با ملت عرب خوب نبودند. معلوم
است دو ملت و دو نژاد بودند. اين ، طبيعت بشر است . ما مى بينيم مردم دو قريه نسبت
به ده خودشان تعصب دارند، مردم دو شهر نسبت به شهرهاى خودشان تعصب دارند، مردم دو
كشور هم نسبت به كشور خودشان تعصب دارند. اين خاصيت بشر است و اين را نمى شود به
كلى از بشر گرفت مگر در مورد افراد معدودى .
بعضى از ملل ، اين تعصبات چشم آنها را كور مى كند يعنى آنقدر تعصب دارند كه وقتى در
مقابل حقيقت قرار مى گيرند به آن پشت مى كنند. ولى بعضى ديگر از ملل در عين حال
تعصب آنها را كور و كر نمى كند اين ، فخر ملت ايران است كه تعصب او را كور و كر
نكرد. نگفت چون قرآن از ميان ملت ما برنخاسته است ، هر چه هم خوب باشد آن را نمى
خواهيم ، بلكه گفت خوب رابايد گرفت .
اگر از ميان ملت خودش هم چيزى برخاسته بود كه آن را حقيقت نمى دانست ، با آن مبارزه
كرد، چنانكه با مانويت مبارزه كرد، با بابك خرم دين مبارزه كرد، افشين را كه يك
سردار ايرانى است كشت پس ملت ايران رشد خودش را در اين جهت كه اگر حقيقتى را ببيند
ولو از خارج باشد آن را مى پذيرد، ثابت كرده است همانطور كه اسلام را پذيرفت ، واگر
باطلى را ببيند ولو از ميان ملت خودش باشد زير بارش نمى رود. اين ، نشانه رشد اين
ملت است . غرضم حرف (ادوارد براون
) بود راجع به قرآن .
على بن ابى طالب از آن شخصيتهائى است كه مخصوص به زمان معينى نيست ، مربوط به تمام
زمانها است . على شخصيتى دارد، حالتى دارد، جنبه اى دارد، كلامى دارد كه هر چه زمان
بگذرد نمى تواند آن را كهنه بكند. پس معلوم مى شود شخصيتها بر دو گونه اند:
شخصيتهاى ابدى پابرجا و شخصيتهاى متغير و مرد روز. جبران خليل جبران يك عرب مسيحى و
اهل لبنان است . در دوازده سالگى به آمريكا رفته است ، به دو زبان عربى وانگليسى
كتابهائى نوشته كه شاهكار است . اين مرد با اينكه مسيحى است جزء شيفتگان مولاى
متقيان است . من در آثارش ديده ام كه او به هر تناسبى كه باشد وقتى مى خواهد از
شخصيتهاى بزرگ دنيا نام ببرد، نام عيساى مسيح و على بن ابى طالب را مى برد. از جمله
سخنان او درباره حضرت امير اين است كه : من از اين راز دنيا سر درنمى آورم كه چرا
بعضى از افراد از زمان خودشان اينقدر جلو هستند. مى گويد به عقيده من على بن ابى
طالب مال آن زمان نبود به اين معنى كه آن زمان مال على بن ابى طالب نبود يعنى آن
زمان ارزش على را نداشت ، على قبل از زمان خودش متولد شده بود. مى گويد:
(وفى عقيدتى ان
على بن ابى طالب اول عربى جاور الروح الكليه وسامرها)
به عقيده من على بن ابى طالب اول شخصى است از عنصر عرب كه هميشه دركنار روح كلى
عالم است يعنى همسايه خدا است و او مردى بود كه شبها با روح كلى عالم بسر مى برد.
على خودش درباره افرادى مى فرمايد:
(اللهم بلى
لاتخلو الارض من قائم لله بحجة اما ظاهرا مشهورا و اما خائفا مغمورا)
تا آنجا كه مى فرمايد:
(هجم بهم العلم
على حقيقه البصيره و باشروا روح اليقين ... وانسوابما استوحش منه الجاهلون)(76)
(دلم مى خواست لااقل به اندازه اى كه من در اثر آشنائى اى كه با زبان عربى دارم ،
ارزش اين جملات را مى فهمم شما هم مى فهميديد، آنوقت مى ديديد كه اين جمله ها، جمله
هائى است كه امكان ندارد در دنيا كهنه بشود. نشان مى دهد كه اين سخن حقيقت است ،
كانه سراسر هستى است كه اين حرف را مى زند.) مى فرمايد هستند افرادى كه علم از باطن
به آنها هجوم آورده است . در حقيقت روشنائى يعنى علمشان غير از اين علمهاى متغير
نسخ شدنى است به آن عمق حقيقت رسيده اند (ديگربدل ندارد) و با روح يقين مباشر و
متصل شده اند. (خودش مى فرمايد:
(لكشف الغطاء ما
ازددت يقينا)
اگر پرده برداشته شود بر يقين من افزوده نمى شود.) و براى مردم عياش ، كارى كه در
آن معنويتى باشد سخت است .
(وصحبوا الناس
بابدان ارواحها معلقه بالمحل الاعلى )(77)
بدنهايشان با مردم است ولى روحهايشان در ملا اعلى است .
آنوقت ببينيد چقدر سخت و دشوار است اين مساله كه :
(روح را صحبت ناجنس عذابى است اليم )
على ، يك همچومردى مى خواهد با خوارج بسر ببرد. اصلا تصور كردنى نيست آن قصه جنگ
صفين . كدام درد از اين بالاتر است ؟! آن ، قصه خوارج . غير خوارج جور ديگر. حتى به
يكى از خويشاوندانش نامه اى مى نويسد كه حال كه ديدى روزگار بر من سخت است تو هم
رفتى ؟ براستى براى على مرگ آسايش بود. به فرزندش امام حسن فرمود:
ملكتنى عينى وانا جالس ...(78)
جلسه هجدهم : نسبيت آداب
نسبيت آداب
فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا فى الدين.(79)
جمله اى اخيرا منسوب شده است به مولاى متقيان به اين عبارت
(لاتودبوا
اولادكم باخلاقكم لانهم خلقوا لزمان غير زمانكم )
معناى اين جمله اين است كه فرزندان خودتان را به اخلاق خودتان تربيت نكنيد براى
اينكه آنها آفريده شده اند براى زمان غير از زمان شما. يعنى شما متعلق به يك زمان
هستيد و فرزندان شما متعلق به زمان آينده . اخلاقى كه شما خودتان داريد خوب است ولى
متعلق به زمان شما است اما اخلاقى كه آنها بايد داشته باشند اخلاقى است كه بايد در
زمان آينده خوب باشد.
در اينجا دو مطلب است يكى اينكه آيا اين جمله را على (ع ) فرموده است ؟ يعنى سند
اين گفتار چيست و از كجاست ؟ بحث دوم اينست كه قطع نظر از اينكه گوينده اين كلام چه
كسى باشد، آيا اين جمله ممكن است مفهوم درستى داشته باشد يا نه ؟
اما قسمت اول : اين جمله تا كنون در هيچ كتابى از كتبى كه قابل اعتماد باشد بلكه از
كتبى كه قابل اعتماد نباشد ولى اين جمله در آن به شكل حديث از على (ع ) روايت شده
باشد ديده نشده است . يعنى در نهج البلاغه اين جمله نيست ، در كتب اربعه هم نيست ،
در كتابهاى حديثى كه بعد نوشته شده و در آنها حتى احاديث ضعيف را هم جمع آورى كرده
اند مانند (بحارالانوار)
هم نيست ، اخيرا شايع شده است . يعنى از زمانى كه معروف شده است كه اين جمله از
اميرالمؤ منين است ، بيش از پنجاه شصت سال نمى گذارد. حتى در كتابهائى كه در صد سال
قبل هم نوشته اند نمى باشد. ومن در چند سال پيش در يكى از كتابهاى تاريخى قديمى
يعنى (ناسخ التواريخ
) آنهم به طور تصادفى و در شرح حال افلاطون به آن برخوردم كه افلاطون
گفته است بچه هايتان را با اخلاق خودتان تربيت نكنيد براى اينكه آنها براى زمان
ديگرى آفريده شده اند. آنجا فهميدم كه آن كسى كه اول بار گفته است كه اين جمله مال
اميرالمؤ منين است يا اشتباه كرده يا از افرادى بوده است كه غرض ندارند جمله هائى
را كه مى دانند مال يك پيشواى دينى نيست براى اينكه مطلب خودشان را مورد استفاده
قرار بدهند، به يك پيشواى دينى منتسب مى كنند. على الظاهر يك چنين جمله اى از
اميرالمؤ منين صادر نشده است . البته نمى شود گفت قطعا اميرالمؤ منين چنين جمله اى
نگفته است چون به قول طلبه ها
(عدم الوجدان
لايدل على عدم الوجود).
هر جمله اى كه اميرالمؤ منين فرموده است كه در دسترس نيست . ولى اين را مى توانيم
بگوئيم كه ما هيچ مدركى براى اين جمله نداريم . پس ما از اين نظر كه اين جمله از
اميرالمؤ منين هست يانه بحثى نداريم . ولى آيا اين مطلب فى حد ذاته حرف درستى است
يا نه ؟
مساله اى است كه از قديم الايام ميان دانشمندان و فلاسفه مطرح بوده و الان هم مطرح
است به نام (نسبيت اخلاق
)، يعنى اخلاق جزء امور نسبى است بدين معنى كه به طور كلى هيچ خلقى خوب
نيست و به طور مطلق هيچ خلقى بد نيست . يعنى هيچ صفتى را نمى شود گفت مطلقا خوب است
در هر جا و هر زمان ، و هيچ صفتى را نمى شود گفت مطلقا بد است در هر جا و هر زمان .
بلكه هر صفت خوبى در يك جا و يك زمان ، در يك شرايط خاص خوب است و همان صفت در يك
اوضاع واحوال و يك شرايط خاص ديگر بد است . اين را مى گويند
(نسبيت اخلاق ) و عده زيادى
هم طرفدار دارد كما اينكه يك مبحث ديگرى هم هست در باب عدالت كه آن را
(نسبيت عدالت ) مى گويند.
عدالت چيزى است كه تمام افراد بشر آن را خوب مى دانند. آيا عدالت يك مفهوم مطلق است
يا يك مفهوم نسبى ؟ مفهوم مطلق معنايش اينست كه يك كار را هميشه مى توان گفت عدالت
و خوب است . ممكن است نظر گوينده در جمله :
(لاتودبوا
اولادكم باخلاقكم )
به همين نسبيت اخلاق باشد، يعنى اخلاقى كه تو دارى ممكن است خوب باشد ولى به درد
بچه تو نمى خورد. بحث نسبيت اخلاق و نسبيت عدالت رابعدا عرض مى كنم و الان عرض مى
كنم كه نسبيت اخلاق دروغ است يعنى اينطور نيست كه هر چه كه نام اخلاق روى آن باشد
نسبى است . ولى اين جمله مى تواند يك معناى ديگرى داشته باشد و آن اينكه
(لاتودبوا)
يعنى ادب نكنيد. اينجا بايد توضيح بدهم :
ما يك سلسله امور داريم كه به آنها آداب مى گويند و يك سلسله امور ديگر داريم كه به
آنها اخلاق مى گوينداخلاق غير از آداب است . اگر مقصود گوينده از اين جمله اين باشد
كه :
(لا تخلقوا
اولادكم باخلاقكم )
فرزندانتان را به اخلاق خودتان متخلق نكنيد، غلط است . ممكن است معناى اين جمله اين
باشد:
(لاتودبوا
اولادكم بادابكم )
به فرزندانتان آداب خودتان را نياموزيد بلكه حساب آداب آينده را بكنيد. پس ما بايد
فرق بين اخلاق و آداب را بدانيم . اخلاق مربوط است به خود انسان ، يعنى مربوط است
به اينكه انسان به غرائز خودش يعنى به طبيعت خودش چه نظامى بدهد، خودش را چگونه
بسازد. نظام دادن به غرائز را اخلاق مى گويند. انسان داراى غرائز مختلفى است .
علماى قديم مى گفتند در انسان سه قوه اصلى هست (و گاهى چهار تا) يكى قوه عاقله (قوه
عقل )، ديگر قوه شهوانى (مقصود تنها شهوت جنسى نيست ) و سوم قوه غضبيه . اينطور
دسته بندى كرده بودند كه قوه شهوانى كارش جلب منافع است ، انسان را وادار مى كند كه
منافع خودش را طلب بكند. قوه ديگر كه غضبيه باشد (مقصود غضب و خشم به معناى خاص
نيست ) قوه دفع است ، نيروئى است كه به طور خودكار انسان را وادار مى كند كه
چيزهائى را كه براى خودش بد و مضر تشخيص مى دهد دفع بكند همينطور كه در جسم انسان
قوه دفع هست در روحش هم هست . انسان وقتى غذا مى خورد، آن را مى جود غذا وارد معده
مى شود و پس از هضم وارد روده ها شده و سپس از جدار روده ها جذب مى شود، ولى يك
زوائد و فضولاتى هست كه اينها به درد بدن نمى خورد، نيروى ديگرى اينها را بيرون مى
برد. در روح هم همينطور است .
يك قوه ديگر هست به نام قوه عقل كه قوه حسابگرى است . هر قوه اى فقط كار خودش را
حساب مى كند. مثلا شهوت خوردن در انسان هست . آن قوه اى كه كارش خوردن است ديگر
حسابى در دستش نيست ، فقط احساس لذت مى كند، مى گويد فقط بايد بخورم . قوه جنسى هم
هيچ حسابى در آن نيست جز آنكه بخواهد عمل جنسى انجام دهد. همچنين است قوه غضب ولى
اينها بايد حسابى داشته باشند. بايد انسان به اين قوا يك نظمى بدهد. شما اگر يكى از
قوا را آزاد بگذاريد كه كار خودش را انجام بدهد، اين آزادى دستگاه شما را خراب و
فاسد مى كند. مثلا چشم از ديدن يك امورى لذت مى برد، ديگر حسابى در دستش نيست .
زبان مى گويد من از خوردن فلان چيز لذت مى برم ، بگذار لذتم را ببرم . اما يك حساب
ديگرى هست و آن اينكه تنها اين نيست كه بايد لذت ببرى . بعد از اين لذت ببينى بر سر
اين اجتماع بدنى و شخصيت انسان چه مى آيد؟ بايد برايش نظمى قائل شد، عقل بايد بر
اين بدن و بر اين شخصيت حكومت بكند و به هر كدام سهمى بدهد. اين ، معناى نظام دادن
به غرائز است .
غرض اين جهت است كه نظام دادن به غرائز يعنى سهم بندى كردن تمام غرائز تحت حكومت
قوه عقل . تمام اينها سهم دارند. اتفاقا در اخبار ما هم اينطور وارد شده است كه چشم
تو حق دارد، دست تو حق دارد، شكم تو حق دارد، تمام غرائز تو حق دارند.
يكى از كارهاى دين همين است ، چون عقل به تنهائى قادر نيست كه به حساب اينها برسد.
دين با تكاليفى كه دارد سهم بندى هاى آنها را مشخص مى كند. به اين امر ما اخلاق مى
گوئيم . البته منحصر به اين نيست يعنى اخلاق بدتنها از اين ناحيه پيدا نمى شود كه
سهم يكى بيشتر است ، سهم ديگرى كمتر، بلكه سهم يكى را زيادتر دادن و سهم ديگرى را
كمتر دادن يك عوارضى ايجاد مى كند چنانكه جامعه كه گوئى الگوى بدن انسان است اگر در
آن تقسيمات طبقاتى غلط صورت بگيرد به طورى كه يكى همه چيز داشته باشد و ديگرى هيچ
چيز نداشته باشد، هم آنهائى كه همه چيز دارند فاسد مى شوند و هم آنهائى كه هيچ چيز
ندارند، و يك سلسله مفاسد در اجتماع از ناحيه هر دو پيدا مى شود. مثلا اولين ضرر از
ناحيه آنهائى كه زيادتر از حد خودشان دارند اينست كه خودشان يك وجود عاطل و باطلى
از آب در مى آيند. اگر هم خودشان در نيايند بچه هاشان عاطل در مى آيند. اينجور
افراد امكان ندارند سه يا چهار نسل باقى بمانند. مفاسدى كه از ناحيه محرومين پيدا
مى شود (از آنجا ناشى مى گردد كه ) مى بيند كار را اين كرده ، زحمت را اين كشيده
اما پولش به جيب ديگرى رفته است . چقدر كينه پيدا مى كند؟! بعد جنايت مى كند،
آدمكشى مى كند، جمعيت تشكيل مى دهد، انقلاب مى كند، خونريزى مى كند. مى بيند يك
نوكرى در يك خانه چندين نفر را مى كشد. معلوم است : مى بيند تمام افراد خانواده در
ناز و نعمت اند، خوشند، دست به دست يكديگر داده و غرق در شهوتند، البته ناراحت مى
شود. اين ناراحتيها جمع مى شود مانند انبار باروت . آنوقت است كه در روزنامه ها مى
خوانيد فلان نوكر زن خانواده را كشت ، مرد خانواده را كشت ، بچه را كشت ، دختر را
كشت . اينها حساب نكرده اند كه جلوى چشم او عياشى مى كنند.
عين اين قضيه در قواى نفسانى انسان هست . يعنى اگر انسان بعضى از قوا را سير بكند و
بعضى را گرسنه بگذارد، آن قواى گرسنه عليه قواى سير طغيان مى كنند، قيام مى كنند و
وجود اين آدم را خراب مى كنند. اينكه اسلام مى گويد حقوق تمام قوا و نيروها را ادا
كنيد و بپردازيد براى همين است . مى گويد تو مى گوئى روح دارم ، جسم هم دارم . روح
تو حق دارد جسم تو هم حق دارد. مى گوئى من غريزه دينى دارم ، احساس عبادت در من هست
، شهوت هم در من هست . مى گويد حق هر دو را بايد بدهى نه اينكه يكى را فداى ديگرى
بكنى . خيال نكنى كه اگر از ناحيه شهوات نفسانى بكاهى و دائم به عبادت بپردازى ، آن
قواى شهوانى ترا آرام مى گذارد. خير، بلكه طغيان مى كند. اينكه پاپها مقيد بوده و
هستند كه اصلا ازدواج نكنند، همان محرم گذاشتن يك طبقه از طبقات جامعه بدن است .
بعد ببينيد تاريخ چه جنايتها در اين مورد مى نويسد. فكر مى كنم تزار است كه مى
گويند او فرزند حرام يكى از پاپها بوده است . نمى شود گفت كه آن پاپ بد جنس بوده ،
بلكه روشش غلط بوده است . در روزنامه نوشته بودند خانه كشيشى را كه بر اساس قانون
كشيشى بايد هميشه محروم از ازدواج باشد، روى يك جنبه سياسى جستجو مى كردند. يك وقت
ديدند در زير زمين آن يك حرمسرائى تشكيل داده و يازده زن در آنجا نگهدارى مى كرده
است . عين اين جريان در بدن انسان است . اخلاق يك تقسيم حقوقى روى غرائز انسان است
، حال آيا اخلاق كه معنايش تقسيم حقوق روى غرائض است ، با زمانها فرق مى كند يعنى
آيا سهم چشم انسان ، سهم شكم انسان ، سهم جان طلبى
(80) انسان تغيير مى كند؟ آيا اين سهم بندى ، اين تقسيم كار كه بايد در
بدن بشود تغييرپذير است كه بگوئيم
(لا تودبوا
اولادكم ...)
يعنى بايد براى بچه تان يك سهم بندى غير از سهم بندى اى كه مربوط به خودتان است
بكنيد؟ نه اين ، در تمام زمانها يكى است . چون انسانها كه عوض نمى شوند. اگر انسانى
كه در صد سال پيش بوده است با انسان امروز از لحاظ نيروها و غرائز فرق كرده است ،
سهم بندى ها هم فرق مى كند. ولى انسان از اين لحاظ ثابت است ، در همه زمانها يكى
است .
اما يك مساله ديگر در كار است و آن ، مساله آداب است . آداب مربوط به سهم بندى
غرائز نيست ، بلكه مربوط به اينست كه انسان غير از مساله اخلاق به يك امور اكتسابى
كه بايد اسم آنها را فنون گذاشت نيز احتياج دارد. يعنى به يك سلسله هنرها و صنعتها
احتياج دارد و بايد آنها را ياد بگيرد. مثلا انسان احتياج دارد كه خط نوشتن راياد
بگيرد. (ياد گرفتن خط نوشتن جزء آداب است ) يعنى بايد باسواد بشود. پيغمبراكرم
فرمود:
(من حقوق الولد
على الوالد ان يحسن اسمه و يعلمه الكتابه و يزوجه اذابلغ
)
يعنى از حقوق پسر بر پدر است كه اسم نيكو بر او بگذارد، نوشتن را به او بياموزد و
وقتى بالغ شد براى او همسر انتخاب كند نوشتن ، فن است ، هنر است و به عبارت ديگر
جزء آداب است . خياطى جزء آداب است ، جزء فنون است . اسب سوارى جزء فنون است ،
شناگرى جزء فنون است . اين آداب در زمانها فرق مى كند. انسان نبايد بچه اش را هميشه
به آدابى كه خود دارد مؤ دب بكند. در زمانى كه تو بودى ، ادب تو اقتضا مى كرد كه
نوشتن را بياموزى ، اما بعد ماشين تحرير و ماشين پلى كپى پيدا شد. تو خودت خط نوشتن
را بلد بودى ، در زمان بعد ديگر تنها نوشتن كافى نيست ، بايد ماشين كردن را هم بلد
بود. در زمان جنابعالى وسيله حمل ونقل اسب بود، شما مى بايستى اسب سوارى ياد مى
گرفتى اما حالا يك مساله ديگر در كار است و آن رانندگى است . در زمان تو اين هنر
وجود نداشت ولى در زمانى كه بچه ات مى خواهد زندگى بكند ديگراسب سوارى معنى ندارد،
بايد به او رانندگى ياد بدهى . ديگراينجا نبايد كج سليقگى به خرج داد و گفت همان
كارى را كه من بلدم بايد بچه من هم انجام بدهد. نه ،
(لاتودبوا
اولادكم باخلاقكم لانهم خلقوا لزمان غيرزمانكم ).
مثلا كسى براثر جهل و جمود مى گويد چون من خودم عطارى و زرد چوبه فروشى كارم بوده
است ، بچه من هم بايد همين كار رابكند. فكر نمى كند كه الان كارهائى پيداشده است كه
صد مرتبه بيشتر، هم براى دنياى خودش و هم براى آخرتش مفيد است اينها ديگر جموداست .
اين حساب حساب آداب است . پس آيا اخلاق با مقتضيات زمان عوض مى شود؟ خير. آيا
مقتضيات زمان ، آداب را عوض مى كند؟ بله . از جمله آداب يكى هم رسوم ميان مردم است
. اينها را نه مى شود گفت خوب است و نه مى شود گفت بد است . مثلا هر صد مرتبه
بيشتر، هم براى دنياى خودش و هم براى آخرتش مفى است . اينها ديگر جموداست . اين
حساب ، حساب آداب است . پس آيا اخلاق با مقتضيات زمان عوض مى شود؟ خير. آيا مقتضيات
زمان ، آداب را عوض مى كند؟ بله .
از جمله آداب يكى هم رسوم ميان مردم است . اينها را نه مى شود گفت خوب است و نه مى
شود گفت بد است . مثلا هر مردمى براى مجالس عروسى يك رسم مخصوصى دارند، در مجالس
ميهمانى يك رسم بالخصوصى دارند. جمله ديگرى را هم در ديوانى كه منسوب به اميرالمؤ
منين است ، به ايشان نسبت داده اند و آن اين است :
(بنى اذا كنت فى
بلده غريبه فعاشر بادابها)
يعنى بچه جان ! اگر در شهرى غريب بودى ، به آداب آن شهر معاشرت بكن . اينجا صحبت
آداب است . مثلا اگر در يك جا رفتى ديدى جمعيتى ايستاده غذا مى خورند، تو هم آنجا
بايست غذا بخور. اگر شما در ميان عربها برويد، مى بينيد وقتى مى خواهند چيزى را
تعارف بكنند، آن را پرت مى كنند. در اينجا اگر كسى بخواهد ميهمانى بدهد بايد حتما
به اندازه تعداد ميهمانان جا داشته باشد ولى آنجا اينطور نيست ، ممكن است جمعيت
زيادى را دعوت بكنند در خانه كوچكى ، فقط تا ميهمان مى آيد فورا غذاى او را مى دهند
و مى رود. ميهمان ديگر مى آيد همينطور. اما در ايران بايد حتما تمام ميهمانها جمع
بشوند، آنوقت به آنها غذا بدهند. حالا ما اگر به آنجا رفتيم بايد مطابق آداب آنها
عمل بكنيم ، ديگر آدم نبايد تنگ نظرى داشته باشد و بگويد من مى خواهم فقط به آداب
خودمان عمل بكنم .
|