اسلام و مقتضيات زمان
جلد اول

استاد شهيد علامه مطهرى

- ۹ -


جلسه نوزدهم : عبادت و پرستش ، نياز ثابت انسان 
عبادت وپرستش ، نياز ثابت انسان 
فلولا نفرمن كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا فى الدين ولينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم (81)
به طورى كلى براى هر انسانى لازم است كه داراى فكر نقادى باشد. قوه نقادى و انتقاد كردن به معناى عيب گرفتن نيست . معناى انتقاد، يك شى ء را در محك قرار دادن و به وسيله محك زدن به آن ، سالم و ناسالم را تشخيص دادن است . مثلا انتقاد از يك كتاب معنايش اين نيست كه حتما بايد معايب آن كتاب نمودار بشود بلكه بايد هر چه از معايب و محاسن داشته باشد آشكار بشود. انسان بايد در هر چيزى كه از ديگران مى شنود نقاد باشد يعنى آن را بررسى و تجزيه و تحليل بكند. صرف اينكه يك حرفى درميان مردم شهرت پيدا مى كند خصوصا كه با يك بيان زبيا و قشنگ باشد، دليل بر اين نيست كه انسان حتما بايد آن را بپذيرد و قبول بكند. به ويژه درامر دين و آنچه كه مربوط به دين است ، انسان بايد نقاد باشد.
آنچه كه درشبهاى گذشته راجع به احاديث بحث مى كرديم كه پيغمبر فرمود آنچه را كه از من مى شنويد به قرآن عرضه بداريد اگر موافق است بپذيريد واگر مخالف است نه ، خود نوعى نقادى است . حديثى است كه من عين عبارات آن يادم نيست ولى مضمون آن يادم است كه ائمه ما آن را از حضرت عيساى مسيح نقل كرده اند. تقريبا مضمونش اينست : شما كه علم را فرا مى گيريد، اساس كار اينست كه نقاد باشيد يعنى قدرت انتقاد در شما باشد، كور كورانه تسليم نشويد، خواه گوينده صالح باشد و خواه ناصالح . دربين حديث دارد:
(كونوا نقادا).
حديث ديگر كه فى الجمله از آن يادم هست راجع به اصحاب كهف است كه داستان آنها در قرآن آمده است :
(انهم فتيه آمنوا بربهم و زدناهم هدى وربطنا على قلوبهم)...(82)
معروف است كه اينها صراف بوده اند، صيرفى بوده اند. اين سخن را به اين معنى گرفته اند كه كار آنها صرافى بوده است . ائمه ما فرموده اند كه در اين نسبت كه گفته اند اينها صراف طلا ونقره بوده اند، اشتباه شده است . نه ، كانوا صيارفه الكلام صراف سخن بودند نه صراف طلا و نقره ، يعنى مردمان حكيمى بوده اند مردمان دانائى بوده اند و چون حكيم بوده اند وقتى حرفى به آنها عرضه مى شد، آن حرف را مى سنجيدند. تفقه در دين كه در اين آيه ذكر شده است :
(فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا فى الدين )
مستلزم اين است كه انسان واقعا نقاد باشد و كار نقادى او به آنجا كشيده شود كه هرچيزى را كه گفته مى شود و با امر دين تماس دارد بتواند تجزيه و تحليل بكند. همين جمله اى كه من ديشب نقل كردم و گفتم اخيرا معروف شده است و به حضرت اميرالمؤ منين نسبت داده اند:
لاتودبوا اولادكم ...
ازباب تعبير لفظى خيلى زيبا و قشنگ است ، خيلى سازگار است روى همين جهت مى بينيد يك مقبوليتى در ميان افراد پيدا كرده است و هر كس ‍ در هرجائى اين جمله را مى گويد.
الان حكايتى يادم آمد: من در سنين چهارده پانزده سالگى بودم كه مقدمات كمى از عربى خوانده بودم . بعد از واقعه معروف خراسان بود و حوزه علميه مشهد به كلى از بين رفته بود و هر كس آن وضع را مى ديد مى گفت ديگر اساسا ازروحانيت خبرى نخواهد بود. جريانى پيش آمده بود كه احتياج به نويسندگى داشت . از من دعوت كرده بودند. مقاله اى را من نوشتم . مردى بود كه در آن محل رياست مهمى داشت . وقتى آن مقاله را ديد، يك نگاهى به سر و وضع من انداخت ، حيفش آمد، ديد كه من هنوز پابند عالم آخوندى هستم شرحى گفت ، نصيحت كرد كه ديگر گذشت آن موقعى كه مردم به نجف يا قم مى رفتند و به مقامات عاليه مى رسيدند. آن دوره از بين رفت ، حضرت امير فرموده است بچه تان را مطابق زمان تربيت كنيد. و بعد گفت آيا ديگران كه پشت اين ميزها نشسته اند شش تا انگشت دارند؟ و حرفهائى زد كه من آن فكرها را از مغزم بيرون كنم . البته من به حرف او گوش نكردم . بعد رفتم به قم و مدت اقامتم در قم پانزده سال طول كشيد. بعد كه به تهران آمدم ، اولين اثر علمى اى كه منتشر كردم كتاب اصول فلسفه بود.
آن شخص هم بعد به نمايندگى مجلس رسيد و مردى باهوش و چيز فهم بود و در سنين جوانى احوال خوبى نداشت ولى بعد تغيير حالى در او پيدا شد. تقريبا در حدود هيجده سال از آن قضيه گذشه بود كه اصول فلسفه منتشر شد و يك نسخه از آن به دستش رسيد و او يادش رفته بود كه قبلا مرا نصيحت كرده بود كه دنبال اين حرفها نرو. بعد شنيدم كه هر جا نشسته بود به يك طرز مبالغه آميزى تعريف كرده بود. حتى يكبار در حضور خودم گفت كه شما چنينيد، چنانيد. همانجا در دلم خطور كرد كه تو همان كسى هستى كه هجده سال پيش مرا نصيحت مى كردى كه دنبال اين حرفها نرو. من اگر آن موقع حرف ترا گوش مى كردم الان يك ميرزا بنويسى پشت ميز اداره اى بودم در حالى كه تو الان اينقدر تعريف مى كنى .
غرض اين جهت است كه يك جمله هائى است كه به ذائقه ها شيرين مى آيد و مانند برق رواج پيدا مى كند. اصلا همان طورى كه بعضيها به وسائل مختلف برايشان پيش آمدهاى خوبى بروز مى كند و بعضيها هم بدشانس ‍ و بدبخت مى باشند، اگر ملاحظه كرده باشيد جمله ها هم اينطور است . بعضى جمله ها يك جملات خوش شانسى هستند. اين جملات بدون اينكه ارزش داشته باشند مثل برق در ميان مردم رواج پيدا مى كنند وحال آنكه جمله هائى هست صد درجه از اينها با ارزشتر، و حسن شهرت پيدا نمى كنند. اين جمله :
(لاتودبوا اولادكم باخلاقكم )
جزء جملات خوش شانس دنيا است و شانس بيخودى پيدا كرده است . در مورد اين جمله من ديشب اينطور عرض كردم : گو اينكه اين جمله به اين معنى و مفهومى كه امروزيها استعمال مى كنند غلط است ولى يك معنا و مفهوم صحيحى مى تواند داشته باشد كه غير از چيزى است كه امروزيها از آن قصد مى كنند، و فرقى گذاشتم ميان آداب و اخلاق كه آداب غير از اخلاق است . آنوقت آداب را دو گونه ذكر كرديم . ممكن است مقصود از آداب امورى باشد كه در واقع امروز به آنها فنون مى گويند علاوه بر اخلاق ، علاوه بر صفات خاص روحى ، علاوه بر نظمى كه انسان بايد به قواى روحى هر كس لازم و واجب است كه يك سلسله فنون راياد بگيرد، البته آنهم اندازه اى دارد يعنى فنى را بايد بياموزد كه از آن فن يك اثر براى بشريت درجهت خير برخيزد و ضمنا زندگى او را هم اداره بكند. در فنون است كه انسان بايد تابع زمان باشد. اگر
(لاتودبوا اولادكم بادابكم )
بگوئيم درست است ، يا
(لاتودبوا اولادكم بفنونكم )
حرف درستى است چون زندگى متغير است ، انسان نبايد در اينجور چيزها جمود به خرج بدهد و هميشه بخواهد به اولاد خودش آن فنى را بياموزد كه خودش داشته است در صورتى كه ممكن است همان فن به شكل بهتر و كاملتر در زمان جديد پديد آمده باشد.
مساله ديگرى كه گفتم و بعد از سوالات آقايان معلوم شد كه احتياج به توضيح بيشترى دارد مساله آداب و رسوم است . آداب و رسوم هم بر دو قسم است . بعضى از آنها از نظر شرعى سنن ناميده مى شود يعنى شارع روى آنها نظر دارد. شارع ، آن آداب را به صورت يك مستحب توضيح داده است و نظر به اينكه اسلام هيچ دستورى را گزاف نمى دهد، امورى را كه اسلام سنت كرده است ما بايد به صورت يك اصل حفظ كنيم . مثلا ديشب درجواب سوال يكى از آقايان عرض كردم اسلام براى غذا خوردن آدابى ذكر كرده است . اسلام دين تشريفاتى نيست بلكه اگر آدابى را ذكر كرده ، حساب نموده است . مثلا اگر مى گويد مستحب است
اطاله الجلوس عند المائده
يعنى طول دادن نشستن بر سر سفره ، مستحب است انسان غذا را زياد بجود، هيچ دستورى را گزاف نمى دهد، امورى را كه اسلام سنت كرده است ما بايد به صورت يك اصل حفظ كنيم . مثلا ديشب در جواب سوال يكى از آقايان عرض كردم اسلام براى غذا خوردن آدابى ذكر كرده است . اسلام دين تشريفاتى نيست بلكه اگر آدابى را ذكر كرده ، حساب نموده است . مثلا اگر مى گويد مستحب است
اطاله الجلوس عند المائده
يعنى طول دادن نشستن بر سر سفره ، مستحب است انسان غذا را زياد بجود، مستحب است بسم الله بگويد مستحب است الحمدلله بگويد، مستحب است دست را قبل و بعد از غذا بشويد، اينها تشريفاتى نيست ، حقايق است . اسلام به سلامت انسان اهميت مى دهد، مى خواهد دندان ، معده و اعصاب انسان سالم باشد. تنها به جنبه هاى روانى نمى پردازد. آدمى كه سر سفره با عجله غذا مى خورد اين خودش منشا مرض مى شود. اين ، يك حسابى است كه به يك زمان اختصاص ندارد و براى تمام زمانها است . اسلام مى گويد مستحب است لقمه را كوچك برداريد، مستحب است زياد بجويد، مستحب است دست را قبل از غذا بشوئيد. حديثى است ، نقل مى نند كه حضرت على (ع ) مزرعه اى داشت . مردى است به نام (ابى نيزر) مى گويد روزى حضرت به مزرعه آمد، خودش كلنگ برداشت و در يك چاه فرو رفت ، مدت زيادى در آن چاه عمل مقنّى گرى انجام مى داد و خيلى هم به تندى كار مى كرد. يك وقت از چاه بيرون آمد در حالى كه عرق از سر و صورت او جارى بود. بعد فرمود آيا اينجا غذائى حاضر هست ؟ گفتم بله ، مقدارى كدو هست خدمتتان بياورم ؟ فرمود بسيار خوب ، بياور. حضرت برخاست و به سر نهر آبى رفت ، دست خودش را با شن شست ، وقتى كه خوب پاكيزه شد و خواست با دستهاى خودش آب بخورد گفت : ان كفى انظف الانيه دو دست من تميزترين ظرفها است . بعد با دست خودش آب خورد. اين حساب نظافت است . مستحب است خلال كردن ، مستحب است مسواك كردن . اينها ديگر زمان و مكان ندارد اما آنهائى كه من عرض كردم زمان و مكان دارد.
اين نكته را توجه داشته باشيد كه بعضيها جمود به خرج مى دهند خيال مى كنند كه چون دين اسلام دين جامعى است ، پس بايد در جزئيات هم تكليف معنى روشن كرده باشد. نه ، اينطور نيست . يك حساب ديگرى در اسلام است . اتفاقا جامعيت اسلام ايجاب مى كند كه اساسا در بسيارى از امور دستور نداشته باشد، نه اينكه هيچ دستور نداشته باشد بلكه دستورش اين است كه مردم آزاد باشند و به اصطلاح تكليفى در آن امور نداشته باشند. از جمله حديثى است به اين مضمون :
(ان الله يحب ان يوخذ برخصه كما يحب ان يوخذ بعزائمه )
خيلى مضمون عجيبى است ! خدادوست دارد در مسائلى كه مردم را آزاد گذاشته است ، مردم هم آزاد باشند. يعنى مسائل آزاد را آزاد تلقى بكنند، از خود چيزى در نياورند. آنكه رخصت است را آزاد بدانند. اميرالمؤ منين مى فرمايد:
(ان الله حدد حدودا فلا تعتدوها و فرض فرائض فلا تتركوها)
يعنى خدا يك چيزهائى را واجب كرده است ، آنها را ترك نكيند، يكى چيزهائى را هم ممنوع اعلام كرده است ، به آنها تجاوز نكنيد وسكت لكم عن اشياء ولم يدعها نسيانا فلاتتكلفوها (1) خدا درباره بعضى از مسائل سكوت كرده استالبته فراموش نكرده بلكه خواسته است كه سكوت بكند وبندگانش در آن مسائل آزاد ومختار باشند. در آنچه كه خدا مردم را آزاد گذاشته است شما ديگر تكليف معين نكنيد. نكيند، يكى چيزهائى را هم ممنوع اعلام كرده استبه آنها تجاوز نكنيد
(وسكت لكم عن اشياء ولم يدعها نسيانا فلاتتكلفوها)(83)
خدا درباره بعضى از مسائل سكوت كرده است ، البته فراموش نكرده بلكه خواسته است كه سكوت بكند و بندگانش در آن مسائل آزاد و مختار باشند. در آنچه كه خدا مردم را آزاد گذاشته است شما ديگر تكليف معين نكنيد.
پس آن موضوعى كه عرض كردم يك سلسله آداب و رسوم در ميان مردم هست كه اگر آنها را انسان از طريق مثبت انجام بدهد، نه جائى خراب مى شود و نه جائى آباد، و اگر ترك هم بكند همينطور، مسائلى است كه خدا در آن مسائل سكوت كرده است . بشر يك حالتى دارد كه هيچوقت از او جدا نمى شود و آن اين است كه علاقه اى به بعضى از تشريفات دارد. يك رازى است در اين مسائل . ديگر نبايد گفت حتما بايد اين كار را بكند اين مساله اى بود كه من امشب لازم دانستم درباره آن توضيحى بدهم .
امشب مى خواهم قسمتى از عرايضم را اختصاص بدهم به يكى از خلقهاى ثابت همگانى تغييرناپذير و نسخ ناپذير كه زمان هيچوقت نمى تواند در آن تاثير داشته باشد و آن موضوع عبادت و پرستش است . يكى از حاجتهاى بشر پرستش است . پرستش يعنى چه ؟ پرستش آن حالتى را مى گويند كه در آن انسان يك توجهى مى كند از ناحيه باطنى خودش به آن حقيقتى كه او را آفريده است و خودش را در قبضه قدرت او مى بيند خودش را به او نيازمند و محتاج مى بيند، در واقع سيرى است كه انسان از خلق به سوى خالق مى كند. اين امر اساسا قطع نظر از هر فايده و اثرى كه داشته باشد خودش يكى از نيازهاى روحى بشر است . انجام ندادن آن ، در روح بشر ايجاد عدم تعادل مى كند. مثال ساده اى عرض ‍ مى كنم : اگر ما كجاوه اى داشته باشيم و حيوانهائى ، خورجينهائى كه روى اين حيوانها مى گذارند بايد تعادلشان برقرار باشد. نمى شود يك طرف پر باشد و طرف ديگر خالى . انسان در وجود خودش خانه خالى زياد دارد. در دل انسان جاى خيلى از چيزها هست . هر احتياجى كه بر آورده نشود، روح انسان را مضطرب و نامتعادل مى كند. همانطور كه ديشب عرض ‍ كردم اگر انسان بخواهد در تمام عمر به عبادت بپردازد و حاجتهاى ديگر خود را برنياورد، همان حاجتها او را ناراحت مى كند. عكس مطلب هم اين است كه اگر انسان هميشه دنبال ماديات برود و وقتى براى معنويات نگذارد، باز هميشه روح و روان او ناراحت است . (نهرو) مردى است كه از سنين جوانى لامذهب شده است . در اواخر عمر يك تغيير حالى در او پيدا شده بود. خودش مى گويد من هم در روح خودم و هم در جهان يك خلاى را، يك جاى خالى را احساس مى كنم كه هيچ چيز نمى تواند آن را پر بكند مگر يك معنويتى . و اين اضطرابى كه در جهان پيدا شده است ، علتش اينست كه نيروهاى معنوى جهان تضعيف شده است . اين بى تعادلى در جهان از همين است مى گويد الان در كشور اتحاد جماهير شوروى اين ناراحتى به سختى وجود دارد. تا وقتى كه اين مردم گرسنه بودند و گرسنگى به ايشان اجازه نمى داد كه درباره چيز ديگرى فكر بكنند، يكسره در فكر تحصيل معاش و در فكر مبارزه بودند. بعد كه يك زندگى عادى پيدا كردند (الان ) يك ناراحتى روحى در ميان آنان پيدا شده است . در موقعى كه از كار بيكار مى شوند تازه اول مصيبت آنها است كه اين ساعت فراغت و بيكارى را با چه چيز پر بكنند؟ بعد مى گويد من گمان نمى كنم اينها بتواند آن ساعات را جز با يك امور معنوى باچيز ديگرى پر بكنند. واين همان خلاءى است كه من دارم .
پس معلوم مى شود كه واقعا انسان يك احتياجى به عبادت و پرستش دارد. امروز كه در دنيا بيماريهاى روانى زياد شده است ، در اثر اين است كه مردم از عبادت و پرستش رو برگردانده اند. ما اين را حساب نكرده بوديم ولى بدانيد هست ، حقيقتا هست : نماز قطع نظر از هر چيز طبيب سر خانه است يعنى اگر ورزش براى سلامتى مفيد است اگر آب تصفيه شده براى هر خانه اى لازم است ، اگر هواى پاك براى هر كس لازم است ، اگر غذاى سالم براى انسان لازم است ، نماز هم براى سلامتى انسان لازم است . شما نمى دانيد اگر انسان در شبانه روز ساعتى از وقت خودش را اختصاص به راز ونياز با پرودگار بدهد، چقدر روحش را پاك مى كند! عنصرهاى روحى موذى به وسيله يك نماز از روح انسان بيرون مى رود. در يك جلسه كه راجع به عبادت صحبت مى كردم گفتم نگوئيد اسلام دين اجتماعى است ، اسلام دين اخلاق است . چطور؟ اسلام دين همه اينهاست . اسلام بالاترين حرف را درباره تعليمات اجتماعى گفته است . مى فرمايد:
(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)(84)
تمام پيغمبران را فرستاديم براى اينكه در ميان مردم عدالت اجتماعى پيدا بشود. اسلام براى اخلاق خوب بالاترين حرفها را زده است . مى فرمايد:
(هوالذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه)(85)
ولى آيا اسلام كه ارزش تعليمات اجتماعى را اينقدر بالا برده ، از ارزش ‍ عبادت چيزى كاسته است ؟ ابدا، ارزش عبادت را هم يك ذره نكاسته است بلكه مقام عبادت را در مافوق همه اينها حفظ كرده است .
از نظر اسلام سرلوحه تعليمات ، عبادت است . اگر عبادت درست باشد آن دوتاى ديگر درست مى شود و اگر عبادت نباشد آن دوتا واقعيت پيدا نمى كند. باور نكنيد كه يك كسى در دنيا پيدا بشود كه در مسائل اخلاقى و اجتماعى مسلمان خوبى باشد ولى در مسائل عبادى مسلمان خوبى نباشد. ما براى آدم نماز نخوان چيزى از مسلمانى قائل نيستيم . اميرالمؤ منين فرمود بعد از ايمان به خدا چيزى در حد نماز نيست . پيغمبر اكرم فرمود نماز مثل چشمه آب گرمى است كه در خانه انسان باشد و انسان روزى 5 بار در آن آب گرم شستشو بكند.
(تعاهدوا امر الصلواه و حافظواعليها)(86)
(كلام امر است ) يعنى رسيدگى به كار نماز بكنيد، محافظت برنماز بكنيد. خداوند به پيغمبر مى فرمايد:
(و امر اهلك بالصلواه و اصطبر عليها)(87)
به خاندانت دستور بده كه نماز بخوانند، خودت هم برنماز صبر كن يعنى نماز زياد بخوان و آن را تحمل كن .
(ان ربك يعلم انك تقوم ادنى من ثلثى الليل و نصفه و ثلثه وطائفه من الذين معك)(88)
خدا مى داند كه تو و افرادى كه با تو هستند شبها بپا مى خيزيد، عبادت مى كنيد، خدا را پرستش مى كنيد.
(و من الليل فتهجد به نافله لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا)(89)
اى پيغمبر! قسمتى از شب را تهجد بكن (براو واجب بود) شايد كه خدا به اين حال ترا به مقام محمود برساند.
امكان ندارد انسانى انسان كامل بشود بدون عبادت و پرستش . پيغمبر پيغمبر است و همان عبادتها و همان پرستشها و همان استغفارها. امام صادق مى فرمايد پيغمبر در هيچ مجلسى نمى نشست مگر اينكه 25 بار استغفار مى كرد، مى گفت
(استغفرالله ربى واتوب اليه ).
على بن ابى طالب اميرالمؤ منين است به اينكه وجود جامعى است ، هم زمامدار عادلى است و هم عابد نيمه شبى . همان عبادتها به على آن نيروهاى ديگر نظير روشن ضميرى را داده بود. نبايد ارزش عبادت را فراموش كرد.
(عدى بن حاتم ) نزد معاويه آمد در حالى كه سالها از شهادت مولا گذشته بود. معاويه مى دانست كه عدى يكى از ياران قديمى مولا است . خواست كارى بكند كه اين دوست قديمى بلكه يك كلمه عليه حضرت سخن بگويد. گفت عدى ! اين الطرفات ؟ پسرانت چه شدند؟ (عدى سه پسر داشت كه در سنين جوانى در ركاب حضرت در جنگ صفين كشته شده بودند. مى خواست عدى را ناراحت بكند بلكه او از مولا اظهار نارضايتى بكند.) عدى گفت در ركاب مولايشان على با تو كه در زير پرچم كفر بودى جنگيدند و كشته شدند. گفت عدى ! على درباره تو انصاف نداد. گفت چطور؟ گفت پسران خودش را نگهداشت و پسران ترا به كشتن داد. عدى گفت معاويه ! من درباره على انصاف ندادم ، نمى بايست على امروز در زير خروارها خاك باشد و من زنده باشم . اى كاش من مرده بودم و على زنده مى ماند. معاويه ديد تيرش كارگر نيست . سبك اين مرد اين بود كه وقتى مى ديد كارش با خشونت پيش نمى رود، لين مى شد. گفت عدى الان ديگر كار از اين حرفها گذشته است . دلم مى خواهد چون تو زياد با على بودى يكقدرى كارهايش را برايم توصيف بكنى كه چه مى كرد. گفت معاويه ! مرا معذور بدار. گفت نه حتما بايد بگوئى . عدى گفت حالا كه مى خواهى بگويم ، آنچه را كه مى دانم مى گويم . نه اينكه مطابق ميل تو سخن بگويم بلكه حقيقت را مى گويم . گفت بگو.
اين مرد شروع كرد به صحبت كردن درباره على . گفت يكى از خصوصيات او اين بود:
(يتفجر العلم من جوانبه و الحكمة من نواحيه )
مردى بود كه علم و حكمت از اطرافش مى جوشيد. معاويه ! على آدمى بود كه در مقابل ضعيف ، ضعيف بود و در مقابل ستمكاران نيرومند با اينكه در ميان ما مى نشست و هيچ تكبرى نداشت و بدون امتياز مى نشست اما خدا يك هيبتى از او در دل مردم قرار داده بود كه بدون اجازه نمى توانستيم حرف بزنيم و... بعد گفت معاويه ! من مى خواهم منظره اى را كه به چشم خودم ديدم برايت بگويم . در يكى از شبها على را در محراب عبادت ديدم . ديدم مستغرق خداى خودش است و محاسنش ‍ را به دست مبارك گرفته مى گويد: آه آه از اين دنيا و آتشهاى آن . مى گفت يا دنيا غرى غيرى .
آنچنان عدى على را وصف كرد كه دل سنگ معاويه تحت تاءثير قرار گرفت به طورى كه با آستينش اشكهاى صورتش را پاك مى كرد. آن وقت گفت دنيا عقيم است كه مانند على بزايد.
و مناقب شهد العدو بفضلها
والفضل ماشهدت به الاعداء
على مردى است كه دشمنانش درباره فضل و فضيلت او گواهى مى دادند.
جلسه بيستم : بررسى نظريه نسبيت عدالت 
بررسى نظريه نسبيت عدالت  
لقدا ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط.(90)
بحث امشب ما در اطراف عدالت است كه آيا عدالت نسبى است يامطلق ؟ اول ارتباط اين بحث را با بحث خودمان در شبهاى گذشته عرض بكنم بعد وارد مطلب بشوم . عرايضى كه ما در شبهاى پيش عرض ‍ كرديم اين بود كه در ارتباط با مقتضيات زمان بعضى امور تقاضاهاى مختلف دارند. اينها همان امورى هستند كه تغيير پذيرند. ولى يك سلسله تقاضاها و احتياجات هستند كه ثابت و لايتغيرند، امورى نيستند كه در زمانهاى مختلف تغيير بپذيرند بلكه آنها را بايد حفظ كرد. انحراف زمان از اينها دليل بر انحراف و فساد زمان است . به عبارت ديگر احتياجات فردى و اجتماعى بشر بر دو قسم است ، بعضى ثابت است و بعضى متغير. ما در اين زمينه بايد در دو جبهه بجنگيم و با دو دسته طرف هستيم . يك دسته كسانى هستند كه به احتياجات متغير اعتقاد ندارند و همه احتياجات بشر را در تمام زمانها ثابت فرض مى كنند كه ما نام آنان را جامدها مى گذاريم . دسته ديگر افرادى هستند كه ما آنان را جاهل مى گوئيم . اينها همه چيز را تغييرپذير مى دانند. بنا به فرض جامدها، در متقضيات زمان ، چيزى كه بايد وضع خودش را به تبع زمان تغيير بدهد وجود ندارد. و طبق نظر جاهلها هيچ چيزى در عالم وجود ندارد كه در همه زمانها يكنواخت و ثابت باشد. اين ، اصول مطالبى بود كه شبهاى قبل روى آنها بحث مى كرديم .
طبقه جاهلها دو فرضيه نيمه فلسفى دارند. (چون در ميان دانشمندان اين حرفها وجود دارد ما پيشاپيش آنها را عنوان مى كنيم تا مسلمانان متوجه باشند و قبل از آنكه افراد جاهل آنها را عنوان بكنند جواب آماده داشته باشند.) دو فرضيه است كه اگر كسى آنها را بپذيرد، بايد حرف
جاهلها را بپذيرد كه هيچ اصل ثابتى وجود ندارد. اين دو فرضيه يكى (نسبيت اخلاق ) است و ديگر (نسبيت عدالت ). اخلاق مربوط به حالت شخص و نظام دادن به غرائز شخصى است . عدالت مربوط به نظام اجتماعى است . فرضيه نسبيت اخلاق مى گويد هيچ اخلاق ثابتى نمى تواند وجود داشته باشد، پس هيچ مكتب اخلاقى نمى تواند هميشه براى بشر برقرار باشد، فرضيه نسبيت عدالت مى گويد عدالت يك امر نسبى است ، بنابراين عدالت هيچ مكتبى نمى تواند براى هميشه برقرار باشد. حالا ما بايد هر دوى اينها را تشريح بكنيم .
اما مساءله نسبيت عدالت . اولا كلمه (نسبيت ) يعنى چه ؟ بعضى از امور را نسبى مى گويند و آن ، امورى است ، صفتى يا حالتى است كه آن را با مقايسه با يك شى ء معين مى شود به چيزى نسبت داد. مثلا بزرگى و كوچكى از امور نسبى است . اگر از شما بپرسند بزرگى چقدر است و كوچكى چقدر آيا مى توانيد حدى براى آن معين بكنيد؟ يك وقت شما مى گوئيد من امروز يك گوسفند بزرگى ديدم ، خيلى هم مبالغه ميكنيد ميگوئيد به اندازه يك گوساله بود. گوسفند كه يك حد متوسطى دارد اگر به اندازه يك گوساله يكساله باشد خيلى بزرگ جلوه مى كند. اما شما اگر شترى را ببينيد به اندازه يك گاو، مى گوئيد چه شتر كوچكى است ! گوسفند در حد گوساله اگر باشد مى گوئيد بزرگ است ولى شتر اگر در حد گاو باشد مى گوئيد كوچك است . چطور است كه يك شى ء در حد گوساله بزرگ است و شى ء ديگر در حد گاو، كوچك با آنكه گاو از گوساله بزرگتر است .
دورى و نزديكى نيز از امور نسبى است . يك وقت مى گوئيد خانه ما مثلا نيروى هوائى است . مى گويند خانه شما چقدر دور است ! يك وقت هم مى گويند قم نزديك تهران است . اگر با مقياس فاصله شهرها اندازه بگيرند قم را نزديك فرض مى كنند، اما اگر به مقياس فاصله خانه ها حساب بكنند، از اينجا تا نيروى هوائى دور است . اينست كه مى گوئيم دورى و نزديكى يك امر نسبى است يعنى نمى شود به طور كلى گفت دورى فلان مقدار است و نزديكى فلان مقدار، بلكه بايد گفت دورى را كه به نسبتها فرق مى كنند، امور نسبى مى گويند و به طور كلى نمى شود روى آنها حكم كرد يعنى تا دو شى ء را مقايسه نكنند و با مقياس معينى اندازه نگيرند نمى شود روى اين مفاهيم حكم كرد. ولى بعضى از امور، مطلق است . البته برخى اين مطلب را انكار مى كنند و مى گويند امر مطلق وجود ندارد كه اين هم حرف غلطى است . در هر حال بعضى از امور، امور مطلق است مثل اعداد و همچنين مقادير. آيا عدد بيست نسبت به اشياء فرق مى كند؟ يعنى اگر بگوئيد بيست گردو يا بگوئيد بيست ستاره اينها در عدد با هم فرق مى كند؟ نه ، عدد آنها يكى است ، از لحاظ كميت با هم فرقى ندارند. مقادير نيز همينطور است . حتى درباره زمان هم اينطور است . مقادير مطلق است . مثلا پارچه را با متر مى سنجند. اگر مقدار پارچه را معين بكنند مثلا بگويند 80/1 متر و يا بگويند آدم طولش 80/1 متر است ، در اينجا 80/1 نسبت به همه جا و همه كس فرق نمى كند در صورتى كه در بزرگى و كوچكى ، اينها خيلى فرق مى كرد.
معلوم شد كه بعضى امور نسبى هستند و بعضى ديگر مطلق .
راجع به خيلى از امور اين بحث پيش آمده است كه آيا نسبى هستند يا مطلق ؟ از جمله در باب خود علم ، خود حقيقت . آيا حقيقت نسبى است يا مطلق ؟ آيا علم نسبى است يا مطلق ؟ كه نمى خواهيم وارد اين بحث بشويم .
حال مى خواهيم ببينيم آيا عدالت نسبى است يا مطلق ؟ اگر عدالت نسبى باشد آن وقت حرف آن جاهلها به كرسى مى نشيند كه عدالت نسبى است ، در نتيجه در هر جامعه اى يك جور است ، در هر زمان هم يك جور است ، پس عدالت نمى تواند يك دستور مطلق داشته باشد و بنابراين هيچ مكتبى نمى تواند يك دستور مطلق بدهد و بگويد اين عدالت است و بايد هميشه و همه جا اجرا شود، حداكثر مى تواند براى زمان و مكان خودش دستور عدالت بدهد. امكان ندارد كه عدالت براى همه زمانها و مكانها يكجور بشود، همين طور كه امكان ندارد بزرگى و كوچكى براى همه اشياء يكجور باشد. اگر اين حرف درست باشد كه عدالت نسبى است ، آن وقت حرف آنها درست است . ولى اگر حرف آنها درست نباشد و عدالت مطلق باشد، آن وقت حرف ما درست است .
ما بايد عدالت را تعريف بكنيم كه عدالت چيست ؟ از روى تعريف آن مى توانيم بفهميم كه عدالت جزء امور مطلق است يا نسبى آنچنان كه من مجموعا يافته ام عدالت را سه جور مى شود تعريف كرد. يكى اينكه عدالت يعنى مساوات ، چون از ماده عدل است و عدل يعنى برابرى يك معناى عدالت برابرى است بلكه اصلا معنا و ريشه اصلى عدالت همان برابرى است . در قرآن هم اين ماده بعضى جاها معناى برابرى مى دهد، نظير آنجا كه مى فرمايد:
(ثم الذين كفروا بربهم يعدلون ) (91)
كفار غير خدا را با خدا برابر مى كنند، مساوى قرار مى دهند. يك وقت هست كه ما عدالت را به معناى مساوات و برابرى تعريف مى كنيم . آيا درست است يا نه ؟ جواب اينست كه تا مقصودمان از مساوات چه باشد؟ مساوات در چه ؟ بعضيها عدالت را مساوات تعريف مى كنند و مساوات را هم اين مى دانند كه تمام افراد بشر از لحاظ تمام نعمتهائى كه داده شده است در يك سطح زندگى بكنند. يعنى معناى مساوات اينست كه همه افراد يكجور غذاگيرشان بيايد و همه يكجور ثروت داشته باشند، همه مردم يكجور خانه و مسكن داشته باشند، همه يكجور مركب داشته باشند، همه مردم از چيزى كه آنها موجب سعادت مى نامند به طور مساوى بهره مند شوند، مثلا مال و ثروت يكى از موجبات سعادت است ، خانه و زندگى از موجبات سعادت است ، و غيره ، عدالت يعنى همه مردم از چيزهائى كه موجبات سعادت است ، برابر داشته باشند. اگر ما عدالت را اينجور معنى بكنيم ، درست نيست . اين عدالت درست نيست و ظلم است . چرا؟
اولا اينگونه عدالت امكان پذير نيست از اين نظر كه بعضى از موجبات سعادت چيزهائى است كه در اختيار ما است و بعضى ديگر اختيار ما نيست و نمى توانيم آنها را برابر بكنيم . براى اينكه موجبات سعادت ، همه اش ثروت و مركب و غذا و اين نوع چيزها نيست . اينها قسمتى از موجبات سعادت است ارسطو مى گويد موجبات سعادت نه چيز است (يا اينكه از نه چيز بيشتر است ). سه چيز از موجبات سعادت در بدن است ، سه چيز هم در روح انسان است و سه چيز كه خارج از بدن و روح يعنى خارج از وجود انسان است . آن سه چيز كه در بدن انسان است ، يكى سلامت است ، ديگرى قدرت و نيرومندى و سوم جمال و زيبائى بالاخص براى زن . آن سه چيز از موجبات سعادت كه در روح انسان است يكى عدالت است ، ديگرى حكمت و دانش است كه آدم دانا و نادان در يك سطح از سعادت نيستند، و سوم شجاعت است شجاعتى كه آنها مى گويند به معناى زور بازو نيست بلكه به معنى قوت قلب است . اما سه چيزى كه در خارج از وجود انسان است كه نه در بدن است و نه در روح ، يكى مال و ثروت است ، ديگر پست و مقام است كه انسان يكى مقامى در اجتماع داشته باشد و سوم از نظر قبيله و فاميل است . كه ارزش اين موجبات سعادت همه به يك صورت نيست . پس اگر بخواهيد عدالت را يعنى موجبات سعادت را بالسويه بين مردم تقسيم كنيم در بعضى موارد امكان پذير نيست . مثلا مال وثروت و آن چيزهايى را كه از مال و ثروت به دست مى آيد مى توان به طور مساوى تقسيم كرد اما همه كه اينها نيست . به عنوان مثال آيا پستها را مى توان بالسويه تقسيم كرد؟ در يك كشور و لو سوسياليستى مثل اتحاد جماهير شوروى يا چين مقامهاى مختلفى است . بالاءخره يك نفر (مائوتسه تونگ ) يا (چوئن لاى ) خواهد بود، يك نفر است كه از نعمت شهرت جهانى بهره مند است ، تمام مردم كه نمى توانند على السويه داراى مقامهائى مساوى باشند. يا اينكه احترام را نمى شود على السويه تقسيم كرد، محبوبيت را نمى شود بالسويه قسمت نمود. فرزند داشتن را آيا مى شود تقسيم كرد؟ نه .
اين ايراد را مى توان به گونه اى رد كرد و آن اينكه بگوئيم مساوات را لااقل در امورى كه در اختيار بشر است برقرار مى كنيم . يعنى در مسائل اقتصادى و در هر چيز كه مربوط به جنبه هاى اقتصادى است مساوات باشد. باز جوابش اينست كه اين خودش عين بى عدالتى است . آيا در خلقت ، همه افراد از لحاظ استعداد و امكانات مساوى آفريده شده اند؟ داراى استعداد فكرى و مغزى مشابه هستند؟ آيا همه ، استعداد هنريشان مثل يكديگر است ؟ چه رسد به استعداد فكرى و مغزى در انواع علوم كه شايد نمى توان دو نفر را پيدا كرد كه از اين جهت كاملا مثل هم باشند، همانطور كه ما نمى توانيم دو نفر را پيدا بكنيم كه از لحاظ شكل ظاهرى يكجور باشند. حتى دو نفر دوقلو را نمى توان گفت كاملا شبيه يكديگر هستند. همينطور است از لحاظ حالات روحى . حتى دو برادر دوقلو از لحاظ روحى مشابه نيستند، باز با هم اختلاف دارند. آيا افراد بشر از لحاظ قدرت بدنى با هم مساوى آفريده شده اند؟ از لحاظ احساسات و عواطف مساوى آفريده شده اند؟ از لحاظ تمايلات ذوقى يكجور آفريده شده اند؟ در يكى ذوق تجارت است ، در يكى ذوق قضاء است ، در يكى ذوق سياست است و در ديگرى ذوق تحصيل . حال كه افراد متفاوت آفريده شده اند، پس محصول كار افراد با يكديگر مساوى نيست يعنى در يك نفر قدرت كار و كوشش بيشتر است و در ديگرى كمتر در اتحاد جماهير شوروى هم همه افراد، آن نبوغ خروشچف را ندارند. حالا كه افراد از لحاظ نبوغ و قدرت و كار و ابتكار مساوى نيستند، آيا بايد عليرغم اين تفاوتشان به آنها على السويه پاداش بدهيم ؟ يعنى اگر ما دو بچه را به مدرسه فرستاديم يكى پركار بود و ديگرى تنبل ، آيا آخر سال هنگام نمره دادن به آنها يكجور نمره بدهيم و بگوئيم كشورمان كشور مساوات است و ما اين تفاوتها را قائل نيستيم ؟ آخر سال ببينيم آن شاگرد زرنگ نمره اش ‍ بيست است و ديگرى نمره اش پنج است . بيائيم بين اين دو معدل بگيريم و به هر كدام نمره دوازده و نيم بدهيم كه مساوى بشوند. اين خلاف عدالت و عين ظلم است كه يكى كار بكند و ديگرى تنبل باشد محصول كار زرنگ را به تنبل بدهيم . گذشته از اينكه خلاف عدالت است ، خلاف مصلحت اجتماع هم هست . زيرا با اين كار تنبل هيچوقت زرنگ نمى شود و زرنگها هم تنبل خواهند شد چون اگر وقتى كه من كار مى كنم محصول كارم را به ديگرى بدهند، من چه كار بكنم و چه كار نكنم با ديگرى برابر هستم . من كه ديوانه نيستم كه كار بكنم ! يكى قدرت ابتكارش بيشتر از ديگرى است . يكى قدرت اختراع دارد، يكى ندارد. اگر آنكه قدرت اختراع دارد ببيند سهمش با ديگرى على السويه است ، پولى كه به او مى دهند مساوى است با آنچه به ديگرى مى دهند، و در معرفى و شهرت هم كه پاداش ديگرى است اسم فرد را نمى برند و مى گويند اجتماع اين كار را كرده است ، اصلا اين فرد ذوقش تحريك نمى شود كه به دنبال اختراع برود. ذوق فرد وقتى به دنبال ابتكار و اختراع مى رود كه به نام خودش در تاريخ ثبت بشود. و لهذا بشريت جراءت نكرده كه تا اين حد دنبال مساوات برود.
بنابراين اگر ما عدالت را به معناى مساوات بگيريم و مساوات را به معناى برابر كردن افراد در پاداشها و نعمتها، اولا شدنى نيست ، ثانيا ظلم و تجاوز است و عدالت نيست ، ثانيا اجتماع خرابكن است چرا كه در طبيعت ميان افراد تفاوت است . حال ممكن است شما سؤ ال ديگرى بكنيد بگوئيد چرا در خلقت ، افراد متساوى آفريده نشده اند چرا خدا در اصل ، اين عدالت را
(العياذ بالله )
عمل نكرد كه همه مردم را از هر جهت متساوى آفريده باشد؟ شكلها همه متساوى ، اندامها متساوى ، رنگها متساوى ، استعدادها متساوى ، ذوقها متساوى ، درست مثل اجناس فابريكى ، مثل لوله هاى لامپها كه از كارخانه درمى آيند و تمامشان مثل يكديگرند.
كمال از اختلاف پيدا مى شود. اين اختلاف سطحهاى مختلف است كه حركتها را به وجود آورده است . اصلا اگر من و شما همه همشكل بوديم ، همفكر بوديم ، هم استعداد بوديم ، هم ذوق بوديم ، من دنبال همان كارى مى رفتم كه شما رفته ايد و شما دنبال همان كارى مى رفتيد كه من رفته ام ، هيكل و قيافه من همان بود كه شما داريد و هيكل و قيافه شما همان بود كه من دارم ، هر چه من دارم شما داشتيد و هر چه شما داريد من داشتم ، من اينجا چكار مى كردم و شما اينجا چكار مى كرديد؟ اصلا چرا شما رفتيد دنبال تجارت و من رفتم دنبال تحصيل علم ؟ هر دو از يك راه مى رفتيم . از اختلاف و تفاوت است . اين اختلاف و تفاوت ، نقص و كمال نيست ، نمى شود گفت يكى ناقصتر است و ديگرى كاملتر. هركس در راه خودش ‍ كامل است ولى همه ناقصند، اجتماع كامل است ، مجموع كامل است . گفت : (ابروى كج ار راست بدى كج بودى ). بينى بايد باشد، ابرو هم بايد باشد. بينى بايد راست باشد، ابرو بايد كج باشد. بينى اگر مثل ابرو كج بود بد بود، ابرو هم اگر مثل بينى راست بود بد بود. ابرو همان كجش ‍ مطلوب است ، بينى همان راستش مطلوب است .
جهان چون چشم و خال و خط و ابروست
كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
در اثر حركتها است كه سطحها پيدا مى شود. تا كسى چيزى را نداند و ديگرى آن چيز را فاقد نباشد، اصلا تعليم و تعلم صورت نمى گيرد. همينها است كه سبب شده افراد يكديگر را جذب بكنند. علت اينكه افراد اجتماع يكديگر را جذب كرده و دفع نمى كنند همين است . اگر همه على السويه بودند امكان نداشت كه افراد اجتماع يكديگر را جذب كنند. همينطور است كه سنگها همديگر را جذب نمى كنند و به اصطلاح دور يكديگر جمع نمى شوند. افراد بشر اگر همه همان چيزى را داشته باشند كه ديگران دارند، امكان ندارد كه يكديگر را جذب بكنند. اين اختلافى كه ميان زن و مرد هست و ميان زنها با يكديگر و مردها با يكديگر نيست ، تدبير بزرگى است در خلقت براى اينكه كانون خانوادگى تشكيل بشود، تا اينكه مردى زنى را به همسرى ، و زنى مردى را به همسرى انتخاب بكند و قوانين تشكيل كانون خانوادگى صورت بگيرد. چون مرد چيزهائى دارد كه زن ندارد و زن چيزهائى دارد كه مرد ندارد، اين تجاذب ميان آنها وجود دارد. زنها همديگر را جذب نمى كنند، مردها همديگر را جذب نمى كنند ولى زنها مردها را جذب مى كنند و مردها زنها را. علتش همين اختلاف است . پس خيال نكنيد كه در خلقت هم اينها (زن و مرد) برابر باشند.
اصلا قرآن همين اختلاف را يكى از آيات قدرت پروردگار ذكر مى كند:
(و من آياته خلق السموات و الارض واختلاف السنتكم و الوانكم ) (92)
يكى از آيات حكمت پروردگار (آفرينش آسمانها و زمين ، و نيز) اين است كه همه شما يكزبان نيستيد يكرنگ نيستيد، قيافه هايتان مختلف است ، آنچه داريد اختلاف است . اجتماعات هم همينطور است .
(كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين .) (93)
آن حديث هم هست كه فرمود:
(اختلاف امتى رحمة )
كه در بعضى روايات وارد شده نه منظور جنگ است ، بلكه تفاوت است . اينكه يك تفاوتهائى ميانشان باشد خودش رحمت است .
پس اگر بخواهيم عدالت را به معناى مساوات تعريف بكنيم و مساوات را هم مساوات در موهبتهاى اجتماعى فرض بكنيم ، غلط است . ولى عدالت را به يك معناى ديگر مى شود معنى كرد كه اگر به آن توجه شود، مى توان گفت آن هم مساوات است اما مساوات به شكل ديگر. معنائى كه قدما براى عدالت مى كنند اينست :
(اعطاء كل ذى حق حقه )
يعنى هر چيزى و هر شخصى در متن خلقت با يك شايستگى مخصوص ‍ به خود به دنيا آمده است . حقوق هم از همينجا پيدا مى شود يعنى از ساختمان ذاتى اشياء. ما بايد هر چيزى را در ذاتش مطالعه بكنيم بعد ببينيم كه او شايستگى چه چيزى را دارد و چه استعدادى در وجود او هست يعنى طبيعتش چه تقاضائى دارد. مثلا در بدن انسان چشم حقى دارد و دست حقى ديگر. اگر حق چشم را به دست بدهيم ، نه تنها به دست خدمت نكرده ايم بلكه آن را از كار انداخته ايم هر چيزى استحقاقى دارد و منشاء آن هم خود خلقت است . دو بچه كه به مدرسه مى روند، يكى شايستگى نمره بيست را دارد و ديگرى نمره پنج . اگر به او از بيست كمتر بدهيم ظلم كرده ايم و اگر به اين از پنج بيشتر بدهيم نيز ظلم كرده ايم .
براى مثال اگر از همانهائى كه دم از اشتراك و مساوات مى زنند بپرسيم چرا زيد در ميان ميليونها مردم نخست وزير شد، مى گويند شايستگى نشان داد. اول يك كارگر ساده بود مثلا در سنديكا شركت كرد و به نمايندگى در هيات بالاترى انتخاب شد و بعد در هيات بالاتر و همينطور سلسله مراتب را طى كرد و چون لياقت و شايستگى داشت به نخست وزيرى رسيد. اين ، همان عدالت است . پس معلوم مى شود كه اساس ، لياقت است . البته اگر يكى لياقت دارد و ديگرى ندارد، چنانچه آنچه را كه بايد به لايق بدهيم به نالايق بدهيم ، بى عدالتى كرده ايم .
آنكه هفت اقليم عالم را نهاد
هر كسى را آنچه لايق بود داد
ظلم اجتماع وقتى است كه اينجور نباشد. سعدى مى گويد:
وقتى افتاد فتنه اى در شام
هر يك از گوشه اى فرا رفتند
روستازادگان دانشمند
به وزيرى پادشا رفتند
پسران وزير ناقص عقل
به گدائى به روستا رفتند
معناى عدالت اين است . مساوات درباره قانون مى تواند معنى پيدا بكند يعنى قانون افراد را به يك چشم نگاه بكند، قانون خودش ميان افراد تبعيض قائل نشود بلكه رعايت استحقاق را بكند. به عبارت ديگر افرادى كه از لحاظ خلقت در شرايط مساوى هستند، قانون بايد با آنها به مساوات رفتار بكند اما افرادى كه خودشان در شرايط مساوى نيستند، قانون هم نبايد با آنها مساوى رفتار بكند بلكه بايد مطابق شرايط خودشان با آنها رفتار بكند. اين هم معناى دوم عدالت است . معناى سومى هم دارد كه آن را فردا شب عرض مى كنم . در اينجا به عرايض خودم خاتمه مى دهم .