اسلام و مقتضيات زمان
جلد اول

استاد شهيد علامه مطهرى

- ۱۱ -


جلسه بيست وسوم : مسئله نسخ و خاتميت 
مساله نسخ وخاتميت  
ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين (103)
يكى از مباحث بسيار اساسى مقتضيات زمان ، مساله نسخ و خاتميت است . دراينجا دو مطلب است . يكى اينكه نسخ احكام خداى تبارك و تعالى روى چه حسابى است . معناى نسخ اين است كه حكمى را وضع بكنند و بعد آن حكم را برداشته به جاى آن ، حكم ديگرى بگذارند. افراد بشر در قوانينى كه وضع مى كنند ناسخ و منسوخ زياد دارند، و اين ، براى افراد بشر مانعى ندارد زيرا ممكن است قانونى را وضع بكنند، بعد از مدتى به اشتباه خودشان پى ببرند و آن قانون را اصلاح يا عوض بكنند. ولى قانونى كه از طرف خدا وضع مى شود چطور؟ درباره خدا هيچ تصور نمى رود كه قانونى را خدا به وسيله يكى از پيغمبران وضع بكند و بعد از مدتى به اشتباه خود پى ببرد و بخواهد آن قانون را اصلاح بكند. اين ، با خدائى خدا منافات دارد. لازمه نسخ به اين معنى ، جهالت قانونگزار است . پس علت نسخ به طور قطع اين نيست .
ولى ازطرف ديگر ما مى بينيم (نسخ ) در قوانين الهى هست براى اينكه پيغمبرى مى آيد و شريعتى مى آورد، پس ازمدتى پيغمبر ديگرى مى آيد و شريعت آن پيغمبر را نسخ مى كند و شريعت ديگرى مى آورد، چنانكه از زمان آدم تا زمان نوح شريعتى بوده است ، حضرت نوح مى آيد و شريعت حضرت آدم را نسخ مى كند، بعد حضرت ابراهيم مى آيد و شريعت حضرت نوح را نسخ مى كند، موسى مى آيد شريعت حضرت ابراهيم رانسخ مى كند، عيسى مى آيد شريعت حضرت موسى را نسخ مى كند. (البته حضرت عيسى تقريبا قوانينش شريعتى ندارد ولى در اينكه فى الجمله ناسخ هست بحثى نيست .) دين مقدس اسلام مى آيد و تمام شرايع را نسخ مى كند. نسخ در قانون الهى وجود دارد. علت نسخ هم همانطور كه عرض كردم آن علتى نيست كه معمولا در قوانين بشرى هست يعنى پى بردن به نقص قانون . اين ، در علوم بشر صادق است ولى در علم الهى صادق نيست . پس چرانسخ مى شود؟
از لحاظ مقتضيات زمان است . قانونى كه به وسيله پيغمبر سابق آمده است ، از اول محدود به زمان معين بوده است يعنى خداوند تبارك و تعالى از اولى كه اين شريعت را نازل كرده است ، براى هميشه نازل نكرده است كه بعد پشيمان شده باشد بلكه از اول براى يك مدت موقت نازل كرده است تا بعد از آنكه آن مدت منقضى شد شريعت ديگرى بياورد. پس چرا از اول براى هميشه وضع نكرد؟ مى گوئيم هر زمانى يك اقتضائى دارد. قانون نوح (ع ) يا قانون ابراهيم (ع ) براى همان زمان خوب و مناسب بود اما زمان بعد قانون ديگرى را ايجاب مى كرد.
اينجا يك سوال و يك اشكال خيلى مهمترى به وجود مى آيد و آن اين است كه اگر بنا است شرايع به موجب تغييراتى كه در زمان پيدا مى شود نسخ بشود پس هيچ شريعتى نبايد شريعت خاتم باشد يعنى تا ابد هر پيغمبرى كه مى آيد قانون پيغمبر پيشين را نسخ بكند چون زمان متوقف نمى شود. (وبه عبارت ديگر) علت نسخ در قانون الهى پى بردن به نقص ‍ قانون قبلى نيست بلكه فقط زمان است ، زمان هم كه متوقف نمى شود، پس ‍ هر پيغمبرى كه مبعوث مى شود بايد الزاما و اجبارا قانون او براى زمان محدودى باشد و آن زمان كه منقضى شد، باز يك پيغمبر نو و شريعت نو. اين خودش يك سوالى است ، كه مخصوصا بهائيها اين سوال را زياد مى كنند نه براى اينكه دليلى به نفع خودشان آورده باشند بلكه براى اينكه ادعاى خاتميت شريعت اسلاميه را متزلزل بكنند. حالا ما مى خواهيم ببينيم چگونه است كه شرايع به يك نقطه كه مى رسد، در آنجا متوقف مى شود يعنى ديگر شريعتى بعد از آن نازل نمى شود.
اين مطلب كه دين اسلام و شريعت اسلاميه شريعت خاتم است يعنى بعد از پيغمبر مقدس اسلام ديگر پيغمبرى هرگز نخواهد آمد جزء ضروريات دين اسلام است . اگر كسى منكر خاتميت بشود، منكر اسلام شده است . از اولى كه پيغمبر مبعوث شد، از آن نفر اولى كه به پيغمبر ايمان آورد نه فقط به اين عنوان بود كه او پيغمبر است بلكه همچنين به اين عنوان بود كه وى پيغمبر خاتم است . هر مسلمانى در صدر اول به پيغمبر بر همين اساس ايمان داشت كه او پيغمبر خاتم است پيغمبراكرم هم خودش ‍ فرمود: لانبى بعدى بعد از من پيغمبرى نيست اين جمله كه پيغمبر(ص ) به على عليه السلام خطاب مى فرمايد:
(انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى )
از جمله هاى متواتر و مربوط به غزوه تبوك است . دراين جنگ پيغمبر اكرم على (ع ) را با خود نبرد و او را به جاى خودش گذاشت . اميرالمؤ منين كه مرد جهاد و مبارزه بود اظهار اشتياق كرد كه در ركاب رسول اكرم باشد، فرمود مرا با خود نمى بريد؟ رسول اكرم اين جمله را فرمود:
(انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لانبى بعدى )
چون در اين جنگ واقعا احتياجى به سرباز و جنگنده نبود، يك مانورى بود و ضرورتى هم نبود كه اميرالمؤ منين در آن شركت بكند و آن شركت نكردن سبب شد كه پيامبراين جمله تاريخى را كه متواتراست ميان اهل تسنن و شيعه ، ذكر بكند. مرحوم ميرحامد حسين يك جلد از جلدهاى (عبقات ) را اختصاص داده است به متن روايتهاى متعددى كه از طرف اهل تسنن همين حديث را ذكر كرده اند.
به هر حال مساله خاتميت جزء ضروريات دين اسلام است . اين را عرض ‍ بكنم يهوديها اساسا منكر نسخ مى باشند، مى گويند نسخ شريعت امكان ندارد اين حرف ، حرف درستى نيست زيرا اگر نسخ شريعت امكان ندارد پس خود شريعت موسى چه كاره است ؟! و بايد همان شريعتى كه ابتدا ظهور كرده است ، براى هميشه باقى باشد.
اين مطلب را ما از جنبه هاى مختلف بايد بررسى بكنيم . اولا احتياج به پيغمبر جديد تنها از نظر قانونگزارى نيست . پيغمبر در درجه اول معارف الهى مى آورد، يعنى حقايقى كه معرف عوالم غيب است : خداشناسى ، صفات الوهى ، معاد شناسى و آنچه كه مربوط به سير انسان به جهان ديگر است . هر پيغمبرى گذشته از مقررات و قوانينى كه براى بشر آورده است ، يك سلسله معارف هم براى بشر آورده است . اگر مساله خاتميت را از جنبه آن معارف در نظر بگيريم ، به اين صورت است :
هركدام از پيغمبران به اصطلاح يك حدى دارند، يك مقامى دارند، معارف الهى را متناسب با درجه سير و سلوك خودشان يعنى تا حد عروج خودشان بيان مى كنند. به عبارت ديگر هر پيغمبرى ، از معارف الهى آن مقدار كه توانسته است كشف بكند و به اصطلاح عرفا در حدى كه مكاشفه اش رسيده است بيان مى كند. بيشتر نمى تواند بيان بكند، قادر نيست . ناچار بعد از او اگر مكاشف ديگرى يك قدم از او جلوتر رفته باشد قهرا او ماموريت دارد كه معارف و حقايق را براى مردم شرح بدهد مكاشفه معارف ممكن است ناقص باشد و ممكن است يك درجه كاملتر باشد، ولى يك حدى از مكاشفه است كه آخرين حد آن است و به اصطلاح مى گويند ختام ، يعنى انسانى ، از معارف الهى آنچه را كه براى بشر مقدور است و امكان دارد كه دريابد، دريابد (اگرانسان كامل باشد) به طورى كه آنچه از معارف الهى كه ممكن است كشف بكند، كشف كرده باشد در اين صورت ، اين بشر، ديگر زمينه براى هيچ پيغمبرى بعد از خودش باقى نمى گذارد يعنى آخرين حد معارف همانى است كه او بيان كرده است ، ديگر ماوراى آن ، معارفى از معارف الهى وجود ندارد كه ديگرى بعد از او بيايد و بيان كند. به اصطلاح ، او به لوح محفوظ الهى اتصال كامل پيداكرده است . حالا كسى كه بعد از او مى آيد يا به درجه او رسيده است يانه . اگر به درجه او نرسيده است كه كمتر از او كشف كرده است ، پس آنچه كه او گفته است ، كاملتراست . و اگر به درجه او رسيده باشد و حتى فرضا از او هم بالاتر باشد، ديگر چيزى نيست كه ماوراى آن راكشف بكند. آخرش هم وقتى برسد و برگردد همان حرف او را مى زند. مثل اين است كه شما مى خواهيد ببينيد در كره ماه چه خبراست اول يك موشك مى رود، عكس بردارى هائى مى كند و خبرهائى مى دهد، اطلاعاتى به دست مى آورد. بعد موشك ديگرى مى فرستند كه از او كاملتر باشد. اطلاعات بيشترى مى دهد و همينطور. ولى بالاخره به جائى مى رسد كه آنچه را كه براى بشر مقدور باشد ازكشف اطلاعات ، كشف كرده و ديگر چيزى نمانده است كه كشف نكرده باشند. اگر هم چيزى مانده است ، در حد بشر نيست . ديگر بعد از آن هر چه موشك بفرستند، انسان بفرستند، اگر خبرى دارد همان خبرى است كه او قبلا داده ، ديگرخبرى نيست . خاتميت از نظر معارف الهى يعنى ختام تمام ، فصل كامل . فصل كامل كه صورت گرفت ، ديگرفصل ديگرى كه مغاير با آن باشد معنى ندارد. فرض كنيد كه بعد از پيامبر خاتم هم پيامبرى بيايد و در حد او باشد عين حرف او را تكرار مى كند.
دراينجا لازم است نكته اى را عرض بكنم : آيا هر كسى كه پيغمبر است از هر كسى كه پيغمبر نيست افضل است ؟ نه ، پيغمبرى از هر غير پيغمبرى افضل نيست . ممكن است يك كسى پيغمبر باشد و حتى شريعت هم داشته باشد، و شخص ديگرى پيغمبر نباشد و تابع يك پيغمبر باشد ولى اين تابع يك پيغمبر از آن پيغمبر افضل باشد. مثلا نوح خودش پيغمبر است حرف او را تكرار مى كند در اينجا لازم است نكته اى را عرض بكنم : آيا هركسى كه پيغمبر است از هر كسى كه پيغمبر نيست افضل است ؟ نه ، هر پيغمبرى از هر غير پيغمبرى افضل نيست . ممكن است يك كسى پيغمبر باشد وحتى شريعت هم داشته باشد، و شخص ديگرى پيغمبر نباشد و تابع يك پيغمبر باشد ولى اين تابع يك پيغمبر از آن پيغمبرافضل باشد. مثلا نوح خودش پيغمبر است و شريعتى دارد ابراهيم پيغمبر است و شريعتى دارد، موسى پيغمبراست و شريعتى دارد. على عليه السلام و همچنين صديقه كبرى و بلكه ساير ائمه ما هيچكدام پيغمبرنبوده اند و شريعتى نداشته اند ولى از آنها افضلند. يعنى معارف كاملترى را از معارف نوح و ابراهيم احاطه دارند و مى دانند، اما چون تحت الشعاع پيغمبر خاتمند يعنى بعد از پيغمبر خاتم آمده اند، پيغمبر نبوده اند. آنچه كه ابراهيم (ع ) بيان كرده ، جديد بوده است يعنى ابراهيم چيزى را كشف كرده كه تا زمان او كشف نشده بود، مكاشفه نشده بود. پس ابراهيم (ع ) پيغمبراست . على بن ابى طالب بعد از پيغمبر خاتم آمده است و فرض ‍ مى كنيم كه ابراهيم (ع ) به آنجاها كه او رسيده ، نرسيده است اما چون على (ع ) تحت الشعاع پيغمبر خاتم است و بعد از پيغمبر خاتم آمده است ، هر جا را كه او رفته است ، قبل از وى پيغمبر خاتم رفته و مكاشفه كرده و مكاشفه را بيان كرده است . بنابراين اگر على صدهزار درجه هم بر نوح و ابراهيم افضل باشد، مراحل بالاترى را طى بكند، سلوك عالى ترى را طى بكند هرگز پيغمبر نخواهد شد چون تحت الشعاع پيغمبر خاتم است . به فرض محال اگر على (ع ) قبل از پيغمبر به اين دنيا آمده بود مثلا در زمان عيسى يا بعد از عيسى ، آن وقت على پيغمبر بود اما چون بعد از پيغمبر خاتم آمده است ، نمى تواند پيغمبر باشد. آن جمله هم همين مفهوم را مى رساند:
(انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لانبى بعدى )
هرنسبتى كه هارون با موسى دارد، تو با من دارى ولى تو بعد از من پيغمبر نيستى (در پس پرده آنچه بود آمد)، هر چه بود بيان شده است ، ديگر نمى تواند بعد از من پيغمبرى در دنيا وجود داشته باشد. اين از نظر معارف .
اما از نظر قوانين ، كه مساله مقتضيات زمان با قوانين ارتباط دارد نه با معارف عرض كردم چون مقتضيات زمان تغيير مى كند، شرايع عوض ‍ مى شود. در اينجا بايد اين مطلب را توضيح بدهيم : اگر مقصود از مقتضيات زمان چيزى باشد كه امروز مى گويند پيشرفت تمدن يا تغيير تمدن ، هميشه نياز به دين جديد هست . تمدن مربوط به زندگى اجتماعى است كه برگشتش به وسائل يعنى آثار علم و صنعت است . آنچه در زمان نوح (ع ) بود با آنچه كه در زمان ابراهيم (ع ) بود فرق داشت . بشر در زمان ابراهيم (ع ) از يك تمدن كاملترى برخوردار بود، در زمان موسى (ع ) از تمدن كاملترى ، در زمان عيسى (ع ) از تمدن كاملترى ، در زمان خاتم الانبياء از تمدن كاملترى ، همچنين بعد از زمان خاتم الانبياء مثلا در قرون چهارم و پنجم اسلامى كه اوج تمدن اسلامى است ، مسلم تمدن بشر خيلى كاملتر از زمان ظهور خاتم الانبياء بود، و اكنون عصر ما قرن بيستم تمدن بسيار كاملترى دارد از قرن چهارم هجرى ، تا چه رسد به زمان خاتم الانبياء. ولى آن مقتضياتى كه موجب مى شود شريعت عوض بشود تغييرات تمدن نيست ، پيشرفت تمدن به معناى مذكور نيست ، چيز ديگرى است . بشر به حكم فطرت و به حكم آنچه كه پيشوايان دين گفته اند دوتا حجت دارد، دو تا پيغمبر دارد يكى پيغمبر باطن كه نامش ‍ عقل است و ديگر پيغمبر ظاهر كه همان پيغمبراست . انسان احتياج دارد به هدايت . همين فكرى كه به انسان داده شده خودش پيغمبرى است براى انسان ، يعنى وسيله اى است كه لطف خدا اقتضا كرده است كه به انسان داده شود تا راهش را پيدا بكند. اما پيمودن آن راهى كه انسان بايد پيدا بكند، وسيله اى مى خواهد. هواها هر كدامشان در وجود انسان حاكمى هستند، غريزه خودش حاكمى است در وجود انسان . خيلى از راهها هست كه انسان بايد آنها را به حكم غريزه بپيمايد. غريزه هنوز حقيقتش ‍ كشف نشده است ، يك دستگاه خودكارى است در وجود انسان مثلا در همين گلوى انسان يك چهار راه وجود دارد. دو راه از خارج و دو راه از داخل . اينها در آخر حلق يك چهار راه تشكيل مى دهند. يك راه از بينى ، يك راه از دهان ، يك راه از ريه و يك راه هم از معده مى آيد، چهار راه به وجود مى آيد و انسان اصلا خبر ندارد كه يك چنين چهار راهى هست در حال عادى از اين چهار راه دوراهش باز است : راه بينى و راه ريه كه هميشه انسان ، آزاد تنفس مى كند، ولى هيچ توجه داريد كه وقتى يك لقمه را به دهان مى گذاريد و مى جويد، بعد كه جويده شد ديگر اختيار آن از دست شما بيرون رفته ، بى اختيار فرو مى رود وبلعيده مى شود وقتى كه مى خواهد فرو برود، سه راه از اين چهار راه به طور خودكار بسته مى شود، يكى راهى كه از آن ، لقمه وارد شده ، ديگر راه بينى كه اگر باز باشد غذا مى رود در مجراى بينى و اسباب زحمت مى شود، و سوم راهى كه به ريه مى رود و اگر باز باشد خيلى خطرناك است . فقط راه مرى و معده باز مى ماند و لقمه به معده مى رسد. اين دستگاه به طور خودكار اين كار را مى كند، راه خودش را مى داند. هم يك نوع هدايت است . بالاخره بايد لقمه به معده برسد. خود لقمه كه نمى داند چه بكند ولى دستگاه مى داند.
عقل انسان هادى ديگرى است در وجود انسان . خيلى از مسائل كه به ريه مى رود و اگر باز باشد خيلى خطرناك است . فقط راه مرى و معده باز مى ماند و لقمه به معده مى رسد. اين دستگاه به طور خودكار اين كار را مى كند، راه خودش را مى داند. هم يك نوع هدايت است . بالاخره بايد لقمه به معده برسد. خود لقمه كه نمى داند چه بكند ولى دستگاه مى داند. عقل انسان هادى ديگرى است در وجود انسان . خيلى از مسائل است كه انسان آنها را به حكم عقل كشف مى كند. انسان مصلحتهاى خودش ا به حكم عقل درك مى كند. مثلا يك وقت به او دو كار عرضه مى شود، فكر مى كند و يكى را انتخاب مى كند اين ، فقط كار عقل است . آدمهاى ديوانه غريزه شان به اندازه آدم عاقل هست ، حسشان هم به اندازه آدم عاقل كار مى كند ولى عقلشان كار نمى كند. اين هادى در وجودشان نيست . منطقه اين هاديها با هم فرق مى كند. منطقه غريزه محدود است . آنجا كه منطقه غريزه است منطقه فكر نيست . منطقه حس هم منطقه ديگرى است . منطقه عقل هم باز غيراز منطقه حس است .
يك هادى چهارم وجود دارد و آن ، وحى است ، هدايت وحى است . ولى اين هدايت اينطور نيست كه به طور كامل در وجود هر كسى باشد. نيروى وحى ناقص در هر كسى هست . الهامات جزئى در هر كسى هست ولى وحى كامل در هر كسى نيست . خداوند افراد لايق را مبعوث و بر آنها وحى نازل مى كند كه يك سلسله حقايق و يك راههائى است كه انسان به آنها احتياج دارد. نه غريزه به آن حقايق و راهها راهنمائى مى كند نه حس ، و نه عقل مى تواند راهنمائى بكند. اينجا است كه وحى به كمك انسان مى آيد و او را راهنمائى مى كند. پس سر اينكه انسان احتياج دارد به پيغمبر اين است كه انسان به يك سلسله مسائل احتياج دارد كه بر آوردن آنها كار وحى و دين است . مساله وحى به حسب زمانها فرق نمى كند ولى به حسب استعدادها فرق مى كند (نه به حسب درجه تمدن ). اينطور نيست كه چون تمدن عوض مى شود قانون عوض مى شود و درنتيجه پيغمبر هم عوض مى شود، يعنى درجه تمدن بالا مى رود پس قانون جديدى مى خواهد. نه ، تغيير وحى به حكم اين است كه درجه تمايل خود بشر يعنى استعداد خود بشر براى فرا گرفتن قوانين الهى تغيير مى كند. اجتماع بشرى مانند فرد است ، دوره كودكى دارد، دوره رشد دارد، نزديك به مرحله بلوغ دارد دوره بلوغ دارد. بشريت در ابتدا حالت يك كودك را دارد يعنى اساسا قدرت دريافتش ضعيف وكم است هر چه كه پيش مى رود و رشدش بيشتر مى شود، استعداد بيشترى پيدا مى كند. مانند دستور العملى كه به بچه مى دهيد. دستور العمل هاى شما ثابت است ولى بچه قابل نيست كه تمام دستورالعمل هاى شما را انجام بدهد. بعد كه مقدارى استعداد پيدا مى كند شما مقدارى از دستورالعمل ها را به او مى دهيد و مقدار ديگر را صرف نظر مى كنيد يا خودتان به جاى او عمل مى كنيد تا مى رسد به سرحد بلوغ يعنى جائى كه عقلش كامل است و شما هر چه دستورالعمل داشته باشيد مى توانيد به او بدهيد و تمام راه و اصول را به او مى آموزيد كه تا آخر عمر به آنها عمل بكند.
اصول و كليات و قوانين كلى اى كه بشر احتياج دارد كه از طريق وحى به او گفته شود نامحدود نيست بلكه محدود است . اينكه تمام دستورها به بشر اوليه داده نشده است براى اين بوده كه بشر دوره كودكى را طى مى كرده است . قوانين كلى در تمام اعصار يك جور است ولى بشر آن استعدادى را كه تمام احكام به او گفته شود نداشته است و اگر هم مى گفتند نمى توانست بكار بندد. همان مقدارى هم كه مى گفتند مى بايستى بعد از آن برايش ‍ سرپرست بفرستند كه آنها را بكار بندد. وقتى كه بشر به دوره بلوغ خودش ‍ رسيد، به دوره عقل كامل ، به دوره اى كه در آن استعداد دريافت آن قوانينى را دارد كه اصول نظام اجتماعى و فردى اوست ، در اين هنگام بايد آن قوانين رابه او گفت . آنوقت به او مى گويند تمام وحى كه بايد بشر را هدايت كند، همين است ، عقلت به آنجا رسيده است كه آنچه را كه از طريق وحى احتياج دارى كه به تو بگويند و تو بايد به كار بندى ما به تو مى گوئيم ، تو آنها را حفظ كن و الى الابد زندگيت را با آنها تطبيق بده . معناى دوره خاتميت اين نيست كه يكى از ادوار تمدن اسمش شده است دوره خاتميت ! ادوار تمدن ملاك خاتميت نيست . دوره خاتميت يعنى دوره اى كه بشريت رسيده است به حدى كه اگر قانون را به او تلقين و تعليم كنند، مى تواند آن را ضبط كند و بعد با نيروى عقل خودش از همين قوانين براى هميشه استفاده بكند. مثل اين مى ماند كه از خواص بچه ، كتاب پاره كردن است . در قديم كه بچه ها عمه جزو داشتند، تا يك بچه يك عمه جزو مى خواند، هفت هشت تا عمه جزو را تكه تكه مى كرد. حالا هم كه عمه جزو نمى خوانند، با همه مراقبتى كه از بچه ها مى شود سالى دوسه نوبت بايد برايشان كتاب خريد. بچه قدرت ندارد كه كتاب خودش ‍ را حفظ بكند. بشرهاى ادوار سابق قدرت اين را كه كتاب آسمانى خودشان را نگه بدارند نداشتند، تكه تكه و گم كردند. كجاست صحف ابراهيم ؟ كجاست تورات موسى ؟ كجاست انجيل عيسى ؟ اگر زردشت پيغمبر باشد، كجاست اوستا اين دليل بر عدم بلوغ بشريت است . يعنى اگر در آن زمانها همين قرآن نازل مى شد، از قرآن هم اصلا خبرى نبود. و ما ديديم كه بشر به جائى رسيد كه كتاب آسمانى اى راكه برايش نازل كردند نگاه داشت ، ديگر بچه نبود كه كتابش را تكه تكه بكند. قرآن محفوظ است و اين ، خودش دليل بر بلوغ بشريت است . وحى وظيفه دارد در حدودى كه عقل ناقص است ، جبران بكند، مكمل و متمم عقل است يعنى در آن جائى كه عقل قادر نيست ، وحى جبران مى كند. زمانى كه بشر رسيد به آنجا كه مى تواند آنچه را كه بايد، ناحيه وحى بگيرد و نگهدارد و نيز استعدادش رسيده است به آنجا كه اين اصول ثابت (وحى ) را حفظ بكند و همچنين قوه تطبيق و اجتهاد در او باشد يعنى هر حادثه اى را كه برايش ‍ پيش مى آيد با يك اصول كلى تطبيق بدهد و آن اصول كلى را مقياس قرار بدهد، آن زمان مى شود دوره خاتميت .
پس خاتميت به درجه تمدن مربوط نيست كه بگويند چطور شده بعد ازنوح ، ابراهيم مى آيد و شريعتى مى آورد و بعداز او موسى و بعد از او عيسى مى آيد و بعد از او خاتم الانبياء، ولى بعداز خاتم الانبياء پيامبرى نمى آيد. آيا بعداز خاتم الانبياء ديگر زمان متوقف شد كه نبايد شريعت بيايد؟ زمان كه متوقف نمى شود و تغييراتى كه از زمان خاتم الانبياء تا كنون روى داده است ، چندين برابر تغييراتى است كه از زمان نوح تا زمان خاتم الانبياء رخ داده است . اين امر اصلا بستگى به درجه تمدن ندارد پيغمبران براى چه آمده اند؟ اصلا احتياج بشر به وحى چيست ؟ پيغمبر كه نمى آيد تا جانشين فكر وعقل بشر باشد. پيغمبرنيامده است كه تمام قواى وجود بشر را معطل بكند بگويد شما فكر نكنيد، استدلال نكنيد اجتهاد نكنيد، تمام كارها را ما به جاى شما انجام مى دهيم اين خلاف نظم عالم است . پيغمبران مى گويند: اى بشر! هرچه از تو ساخته است خودت انجام بده ، كارهايى را كه در حدود فكر و عقل و استدلال است بايد خودت انجام بدهى ، جائى كه از قوه تو خارج است ، ما به وسيله وحى ترا دستگيرى مى كنيم . مثل اينكه اگر بچه اى همراه شما باشد مراقب او هستيد. تا آنجا كه خودش مى تواند راه برود، مى گذاريد خودش راه برود. وقتى كه به آنجا مى رسد كه ديگر نمى تواند راه برود او را بغل مى كنيد. وحى چنين است ، منتها آن چيزهائى كه بشر در آنها احتياج داشته است به وحى ، از اول تا آخر عالم محدود بوده است . از زمان حضرت آدم تا زمان خاتم الانبياء مقدارى كه بشر احتياج به وحى داشته است ، محدود بوده ولى همان امر محدود را قابل نبوده كه به خودش بسپارند و بگويند خداحافظ شما. لذا دوره به دوره پيغمبر مى فرستند دائما مراقب ، تا مى رسد به آنجا كه به او مى سپارند. و آنهائى كه (در زمانهاى ) بعد هستند موظفند كه مراقبت كنند. شما در كار اطبا ملاحظه كرده ايد كه آنها با بيمارانشان دوگونه رفتار مى كنند براى بيمارهاى خيلى ساده و عوام ، طبيب علاوه بر اينكه نسخه مى دهد ساير كارها را خودش مراقبت مى كند. اما درمورد بيمارى كه تحصيلكرده است ، كار دكتر خيلى آسان است ، فقط دو كلمه حرف مى زند و به بيان يك امر كلى رسد به آنجا كه به او مى سپارند. و آنهائى كه (در زمانهاى ) بعد هستند موظفند كه مراقبت كنند. شما در كار اطبا ملاحظه كرده ايد كه آنها با بيمارانشان دو گونه رفتار مى كنند براى بيمارهاى خيلى ساده و عوام ، طبيب علاوه بر اينكه نسخه مى دهد ساير كارها را خودش مراقبت مى كند. اما در مورد بيمارى كه تحصيل كرده است ، كار دكتر خيلى آسان است ، فقط دو كلمه حرف مى زند و به بيان يك امر كلى قناعت مى كند. پس معلوم شد مساله خاتميت حل شده است و اينكه مى گويند اگر اديان بايد به حسب زمان نسخ بشوند خاتميتى نبايد باشد واگر نبايد نسخ بشوند، شريعتى نبايد ناسخ شريعت پيشين باشد، صحيح نيست . حساب خاتميت حساب ديگرى است كه عرض كردم . خيال مى كنم همين مطلب ، امشب كافى باشد و من هم خسته شده ام ، ديگر بيش ازاين نمى توانم صحبت بكنم . همين جا دعا مى كنيم ...
جلسه بيست و چهارم : خاتميت 
خاتميت  
ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين (104)
بحث ديشب ما به مناسبت بحثى كه راجع به مقتضيات زمان مى كرديم در اطراف خاتميت بود. عرض شد كه اساسا مساله خاتميت خود يك مساله اى است كه با زمان ارتباط دارد نسخ شدن يك شريعت و آمدن شريعت ديگربه جاى آن ، فقط و فقط به زمان بستگى دارد والا هيچ دليل ديگرى ندارد. همه علما اين را قبول دارند كه رمز اينكه يك شريعت تا يك موقع معينى هست و بعد، از طرف خدا نسخ مى شود تغيير پيدا كردن اوضاع زمان و به اصطلاح امروز مقتضيات زمان است . بعد اين سوال پيش مى آيد كه اگر اينطور باشد، پس بايد هميشه با تغيير مقتضيات زمان ، شريعت موجود تغيير بكند، بنابراين هيچ شريعتى نبايد شريعت ختميه باشد و نبوت نبايد در يك نقطه معين ختم بشود. جواب اين سوال را ديشب عرض كرديم كه كسانى كه اين سوال را مى كنند در واقع دو چيز را با يكديگر مخلوط مى كنند. خيال مى كنند معناى اينكه مقتضيات زمان تغيير مى كند فقط و فقط اينست كه درجه تمدن بشر عوض مى شود ولذا بايد پيغمبرى مبعوث بشود متناسب با آن درجه از تمدن يعنى پيشرفت علم و فرهنگ بشر. در صورتى كه اينطور نيست . مقتضيات زمان به صرف اينكه درجه تمدن تغيير مى كند سبب نمى شود كه قانون حتما تغيير بكند. علت عمده اينكه شريعتى مى آيد شريعت قبل را نسخ مى كند، اينست كه در زمان شريعت پيش مردم استعداد فرا گرفتن همه حقايقى را كه از راه فهم بايد به بشر ابلاغ بشود ندارند. تدريجا كه در مردم رشدى پيدا مى شود، شريعت بعدى در صورت كاملترى ظاهر مى شود و هر شريعتى از شريعت قبلى كاملتر است تا بالاخره به حدى مى رسد كه بشر از وحى بى نياز مى شود ديگر چيزى باقى نمى ماند كه بشر به وحى احتياج داشته باشد يعنى احتياج بشر به وحى نامحدود نيست ، محدود است ، به اين معنى كه چه از لحاظ معارف الهى و چه از لحاظ دستورهاى اخلاقى و اجتماعى يك سلسله معارف ، مطالب و مسائل هست كه از حدود عقل و تجربه و علم بشر خارج است يعنى بشر با نيروى علم نمى تواند آنها را دريابد. چون علم و عقل قاصر است وحى به كمك مى آيد. ديگر لازم نيست كه بينهايت مسائل از طريق وحى به بشرالقا بشود. حداكثر آن مقدارى كه بشر به وحى احتياج دارد، زمانى به او القا مى شود كه اولا قدرت و توانائى دريافت آن را داشته باشد و ثانيا بتواند آن را حفظ و نگهدارى كند. اينجا مساله اى هست كه بايد آن را در دنبال اين مطلب عرض بكنم و آن اينست كه يكى از جهات احتياج به شريعت جديد اينست كه مقدارى از حقايق شريعت قبلى در دست مردم تحريف شده و به شكل ديگرى در آمده است . در حقيقت يكى از كارهاى هر پيغمبرى احيا و زنده كردن تعليمات پيغمبر گذشته است يعنى قسمتى از تعليمات هر پيغمبرى همان تعليمات پيغمبر پيشين است كه در طول تاريخ در دست مردم مسخ شده است ، و اين تقريبا مى شود گفت كه لازمه طبيعت بشر است كه در هر تعليمى كه از هر معلمى مى گيرد، كم و زياد مى كند، نقص و اضافه ايجاد مى كند و به عبارت ديگر آن را تحريف مى كند. اين مساله را قرآن كريم قبول دارد تجارب بشر هم به درستى آن شهادت مى دهد. مثلا خود قرآن كريم كه آمد تورات و انجيل را نسخ كرد ولى قسمتى از تعليمات آنها را احيا و زنده نمود، يعنى بعد از آنكه به دست مردم مسخ شده بود قرآن گفت نه ، آنكه تورات يا انجيل واقعى گفته است اين نيست كه در دست اين مردم است ، اين است كه من مى گويم ، اين مردم در آن دست برده اند. مثلا همين موضوع ملت ابراهيم طريقه ابراهيم كه در قرآن آمده است . قريش خودشان را تابع ابراهيم حساب مى كردند ولى چيزى كه تقريبا باقى نمانده بود، تعليمات اصلى ابراهيم بود عوض كرده بودند، دست برده بودند، يك چيز من در آوردى شده بود. قرآن اينطور بيان مى كند:
(ما كان صلاتهم عند البيت الا مكاء وتصديه)(105)
ابراهيم نماز را واجب كرده بود. نماز او واقعا عبادت بوده است . عبادت يعنى خضوع در نزد پروردگار، تسبيح و تنزيه و تحميد پروردگار.
حالا اگر نماز ابراهيم ازلحاظ شكل ظاهر فرقى داشته باشد با نماز ما، مهم نيست ولى مسلم نماز ابراهيم نماز بوده است يعنى آنچه كه در نماز هست ، نوع اذكار، نوع حمدها، نوع ثناها، ستايشها، خضوعها، اظهار ذلتها، تسبيحها و تقديسها در آن بوده است . اينقدر در اين عبادت دخل و تصرف كرده بودند كه در زمان نزول قرآن نماز را به شكل سوت كشيدن يا كف زدن در آورده بودند.
پس يكى از كارهائى كه هر پيغمبرى مى كند احياء تعليمات پيغمبران پيشين است . لهذا قرآن راجع به ابراهيم (ع ) مى گويد:
(ماكان ابراهيم يهوديا و لانصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما)(106)
يهوديها مى گفتند همين طريقه اى را كه ما داريم واسمش يهودى گرى است ، ابراهيم داشت . نصرانيها مى گفتند طريقه ابراهيم همين است كه ما الان داريم . يعنى اينكه ما داريم ، همان است منتها كامل شده است و نسخ كننده طريقه ابراهيم است . در آيه ديگر مى گويد:
(شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا)
تشريع كرد براى شما دينى را كه در زمان نوح به آن توصيه شده بود
(والذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى )
اين دينى كه براى شما توصيه شده است ، همانست كه به نوح توصيه شده و همانست كه به تو وحى شده و همانست كه به ابراهيم و موسى و عيسى توصيه شده است
(ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه كبر على المشركين ما تدعوهم اليه) (107)
توصيه شد كه همين دين را اقامه بكنيد. (يعنى دين همان دين است ، يك راه است ) تشتت پيدا نكردند مگر بعد از آنكه مى دانستند ولى روى هواپرستى اين تفرقه ها را ايجاد كردند. يعنى اين رشته هاى مختلف را دست مردم ايجاد كرده است ، اگر ساخته هاى مردم را حذف بكنيد. مى بينيد تمام اينها يك دين است ، يك ماهيت است ، يك طريقت است .
غرض اين جهت است كه يكى از كارهاى انبياء احياء اصل دين است كه اصل دين از آدم تا خاتم يكى است . البته فروع مختلف است . هر پيغمبرى كه مى آيد يكى از كارهايش پيرايش است يعنى اضافات و تحريفات بشر را مشخص مى كند. حالا اينجا يك سوال پيش مى آيد: آيا اين خاصيت (تحريف دين ) از مختصات بشرهاى قبل از خاتم انبياء است يا بشرهاى دوره هاى بعد هم اين طبيعت را دارند يعنى در دين خودشان دخل و تصرف مى كنند، خرافات اضافه مى كنند؟ مسلم طبيعت بشر كه عوض ‍ نشده است . بعد از پيغمبر خاتم هم همين طور است . آن شعر معروف كه مى گويند مال نظامى است و مال او نيست ، مى گويد:
دين ترا در پى آرايشند
در پى آرايش و پيرايشند
بسكه ببستند براو برگ وساز
گرتو ببينى نشناسيش باز
اگر اينطور نبود، اينهمه فرق از كجا پيدا شد؟ معلوم است كه بدعت در دين خاتم هم امكان پذير است ، چنانكه ما كه شيعه هستيم و اعتقاد داريم به وجود مقدس حضرت حجه بن الحسن ، مى گوئيم ايشان كه مى آيند ياتى بدين جديد تفسيرش اينست كه آنقدر تغييرات و اضافات دراسلام پيداشده است كه وقتى او مى آيد و حقيقت دين جدش را مى گويد به نظر مردم مى رسد كه اين دين غيراز دينى است كه داشته اند و حال اينكه اسلام حقيقى همانى است كه آن حضرت مى آورد. در اخبار و روايات آمده است كه وقتى ايشان مى آيد خانه هائى و مساجدى را خراب مى كند كارهائى مى كند كه مردم فكر مى كنند دين جديدى آمده است .
حال آيا از اين نظر كه هر پيغمبر، مصلح دين سابق هم هست ، از نظر احتياج به مصلح - نه از نظر استعداد بشر براى دريافت كامل حقايق لازم از طريق وحى - مساله خاتميت چگونه توجيه مى شود؟ اينجا باز دو مطلب است . يك مطلب اين است كه در اينكه احتياج به مصلح و اصلاح هميشه هست و در دين خاتم هم هست ، بحثى نيست . خود امر به معروف و نهى از منكر اصلاح است . ائمه فرموده اند:
(وان لنا فى كل خلف عدولا ينفون عنا تحريف الغالين و انتحال المبطلين )
در هر زمانى ، در هر عصرى افرادى هستند كه تحريف غلو كنندگان و نسبتهاى دروغ مردمى را كه هدفشان خراب كردن دين است اصلاح مى كنند.
در اينكه احتياج به اصلاح و مصلح هست بحثى نيست ولى تفاوت در اين جهت است كه در زمان شرايع سابق مردم اين مقدار قابليت و استعداد را نداشته اند كه افرادى از ميان آنها بتوانند جلوى تحريفات را بگيرند و با تحريفات مبارزه كنند. بايد پيغمبرى با ماموريت الهى مى آمد و اين كار را انجام مى داد. از مختصات دوره خاتميت ، قوه اصلاح و وجود مصلحين است كه مى توانند اصلاح بكنند، علاوه بر اينكه مطابق عقيده ماشيعيان يك ذخيره اصلاحى هم وجود دارد كه حضرت حجه بن الحسن است و او هم احتياجى نيست كه به عنوان پيغمبراصلاح بكند بلكه به عنوان امام . امام يعنى كسى كه تعليمات و حقايق اسلامى را از طريق وراثت خوب مى داند يعنى پيغمبر آنچه را مى دانسته است به اميرالمؤ منين گفته است ، خالص اسلام در دست حضرت امير بوده است و بعد از او به دست ائمه ما رسيده است احتياجى به وحى جديد نيست . امام همان چيزى را كه از طريق وحى به پيغمبر رسيده است بيان مى كند.
اينجا مطلبى هست كه بايد عرض بكنم . يكى از مسائلى كه در اطراف آن خرافه به وجود آمده است ، خود مساله احياء دين است . من يك وقتى در انجمن ماهيانه دينى يك سخنرانى كردم تحت عنوان (احياء فكر دينى ). آنجا گفتم براى دين مانند هر حقيقت ديگر عوارضى پيدا مى شود. در همين شبهاى اول سخنرانى در اينجا عرض كردم دين مانند آبى است كه در سرچشمه صاف است ، بعد كه در بستر قرار مى گيرد، آلودگى پيدا مى كند و بايد اين آلودگيها را پاك كرد. ولى متاسفانه در همين زمينه افكار كج و معوجى پيدا شده است . خوشبختانه از خصوصيات دين خاتم است كه مقياسى در دست ما هست كه اينها را بفهميم و تشخيص ‍ بدهيم .
راجع به مساله تجديد و احياء دين از همان قرن دوم و سوم هجرى در ميان مسلمين (البته اول در اهل تسنن و بعد در شيعيان ) فكرى پيدا شده است كه چون در طول زمان براى دين بدعت پيدا مى شود و دين شكل كهنگى واندراس پيدا مى كند احتياج به يك اصلاح و تجديد دارد مانند اتومبيل كه سرويس مى شود يا خانه كه سالى يك مرتبه تكانده مى شود و مثلا رنگش را عوض مى كنند. اين خاصيت زمان است كه دين را كهنه مى كند گفتند براى اين كار خداوند در سر هر چند سال يك نفر را مى فرستد كه دين را تجديد بكند چون كهنه مى شود، گرد و غبار مى گيرد و احتياج به پاك كردن دارد. خدا در سر هر چند سال احتياج دارد كه دين را نو بكنداين را من در كتابهائى مى شود يا خانه كه سالى يك مرتبه تكانده مى شود و مثلا رنگش را عوض مى كنند. اين خاصيت زمان است كه دين را كهنه مى كند. گفتند براى اين كار خداوند در سر هر چند سال يك نفر را مى فرستد كه دين را تجديد بكند چون كهنه مى شود، گرد و غبار مى گيرد و احتياج به پاك كردن دارد. خدا در سر هر چند سال احتياج دارد كه دين رانو بكند. اين را من دركتابهائى مى ديدم ، و مى ديدم كه عده اى از علماى ما را دركتابها به نام مجدد اسم مى برند مثلا مى گويند ميرزاى شيرازى مجدد دين است در اول قرن چهاردهم ، مرحوم وحيد بهبهانى مجدد دين است در اول قرن سيزدهم مرحوم مجلسى مجدد دين است در اول قرن دوازدهم ، محقق كركى مجدد دين است دراول قرن يازدهم ، همينطور گفته اند مجدد دين در اول قرن دوم امام باقر(ع ) است ، مجدد دين در اول قرن سوم امام رضا(ع ) است ، مجدد دين در اول قرن چهارم كلينى است ، مجدد دين در اول قرن پنجم طبرسى است و... ما مى بينيم علماى ما اين مطلب را در كتابهايشان زياد ذكر مى كنند مانند حاجى نورى كه در (احوال علما) ذكر كرده است يا صاحب كتاب (روضات الجنات ) كه همين مجددها رانام برده است . در وقتى كه مى خواستم آن سخنرانى (احياء فكرى دين ) را انجام بدهم به اين فكر افتادم كه اين موضوع را پيدا بكنم . هر چه جستجو كردم ديدم در اخبار و روايات ما چنين چيزى وجود ندارد و معلوم نيست مدرك اين موضوع چيست ؟ اخبار اهل تسنن را گشتم ديدم در اخبار آنها هم وجود ندارد، فقط در (سنن ادبى داود) يك حديث بيشتر نيست آنهم از ابى هريره نقل شده است به اين عبارت :
(ان الله يبعث لهذه الامه على راس كل مائه من يجدد لها دينها)
پيغمبر فرمود خدا براى اين امت در سر هر صد سال كسى را مبعوث مى كند تا دين اين ملت را تازه بكند. غيراز ابى داود كس ديگرى اين روايت را نقل نكرده است . خوب حالا چطور شد كه شيعه اين را قبول كرده است ؟
اين روايت از آن روايات خوش شانس است . اين حديث مال اهل تسنن است . آنها در اين فكر رفته اند و راجع به اين موضوع در كتابها زياد بحث كرده اند. مثلا مى گويند اينكه پيغمبر گفته است در سر هر صد سال يك نفر مى آيد كه دين را تجديد بكند آيا او براى تمام شوون دينى است يا اينكه براى هر شانش يك نفر مى آيد؟ مثلا يكى از علما مى آيد كه در كارهاى علمى اصلاح بكند، يكى از خلفا يا سلاطين مى آيد كه دين را اصلاح كند. (هر چند در اينجا منافع خصوصى به ميان آمده است كه وقتى در هر قرنى يكى از علما را مجدد حساب كرده اند، براى اينكه خلفا را راضى كنند گفته اند او وظيفه ديگرى دارد، در هر قرنى يك خليفه هم مى آيد كه دين را اصلاح كند) مثلا در اول قرن دوم عمربن عبدالعزيز بود، اول قرن سوم هارون الرشيد بود و... از قرن هفتم به بعد كه چهار مذهبى شدند گفتند آيا براى هر يك از اين مذاهب بايد يك مجدد بيايد يابراى هر چهار مذهب يك مجدد؟ گفتند براى هر يك از مذاهب يك مجدد، به اين ترتيب كه سر هر صد سال ، مذهب ابوحنيفه مجدد عليحده ، مذهب شافعى مجدد عليحده ، مذهب حنبلى مجدد عليحده و... بعد راجع به ساير مذاهب اسلامى بحث شد، گفتند مذهب شيعه هم يكى از مذاهب است ، بالاخره پيغمبر فرموده مجدد هست بايد براى همه مذاهب باشد، آن هم يكى از مذاهب اسلامى است ، خارجيگرى هم از مذاهب اسلامى است ، ببينيم در مذهب شيعه چه كسانى مجدد بوده اند؟ حساب كردند گفتند محمدبن على الباقر مجدد مذهب شيعه است در اول قرن دوم ، على بن موسى الرضا مجدد مذهب شيعه است در اول قرن سوم شيخ كلينى مجدد مذهب شيعه است در اول قرن چهارم . اين را براى هر مذهبى توسعه دادند و حتى براى سلاطين هم در هر صد سال يك مجدد حساب كرده اند.
اين فكر به شيعه سرايت كرده است . من كتابها را خيلى گشتم . به نظر من اولين كسى كه اين فكر را در شيعه وارد كرد شيخ بهائى بود نه به عنوان اينكه اين را يك حقيقت بداند و بگويد كه اين حديث درست است ، بلكه در رساله كوچكى كه در (رجال ) دارد وقتى كه راجع به شيخ كلينى بحث مى كند مى گويد شيخ كلينى چقدر مرد باعظمتى است كه علماى اهل تسنن او را مجدد مذهب شيعه دانسته اند. شيخ بهائى يك مرد متبحر بود، از حرفهاى اهل تسنن اطلاعاتى داشت ، خواست اين را به عنوان فضيلتى از شيخ كلينى ذكر كند نه اينكه اين حديث ، حديث درستى است . گفته است شيخ كلينى آنقدر عظمت دارد كه اهل تسنن به حرفش اعتماد دارند و او را مجدد مذهب شيعه دانسته اند. ديگران هم كه رجال نوشته اند حرف شيخ بهائى را نقل كرده اند، كم كم خود شيعه هم باورش آمده كه اين حرف ، حرف درستى است . بعد در دوره هاى صد سال و دويست سال بعد از شيخ بهائى ، در قرون دوازدهم و سيزدهم (كه به عقيده من ما دوره اى منحط تر از اين دو قرن نداريم ، يعنى اگر بخواهيم بدانيم كه معاريف شيعه و كتابهائى از شيعه در چه زمانى از همه وقت بيشتر انحطاط داشته يعنى سطحش پائين تر بوده ، قرن دوازدهم و سيزدهم است .) افسانه سازها اين حديث را به صورت يك حديث واقعى درنظر گرفته و بدون اينكه خودشان بفهمند كه ريشه اين حديث كجاست ، نشسته اند باقى ديگرش را درست كرده اند. اهل تسنن تا شيخ كلينى آمده بودند، اينها همينطور آمده اند تا رسيده اند به اول قرن چهاردهم . گفتند ميرزاى شيرازى مجدد مذهب شيعه است در اول قرن چهاردهم . حالا اين مدركش چيست معلوم نيست .
از همه مضحكتراينست كه حاج ميرملاهاشم خراسانى در كتاب (منتخب التواريخ ) همين موضوع را نقل كرده است و مجددهاى مذهب شيعه را قرن به قرن ذكر مى كند. او هم هر چه نگاه مى كند مى بيند جور در نمى آيد براى اينكه افرادى بوده اند كه واقعا مى توان اسمشان را مجدد گذاشت از بس كه خدمت كرده اند ولى اتفاقا در سر صد سال نبوده اند مثل شيخ طوسى . (شايد عالمى پيدا نشود كه به اندازه او به شيعه خدمت كرده باشد ولى گناه او اين بوده كه در بين دو صد ساله قرار گرفته است و نمى شود او را مجدد حساب كرد.) اما عالم ديگرى را كه در درجه بسيار پائينترى است ، مجدد حساب كرده اند. حاج ملاهاشم مثل علماى تسنن گفته است علما حسابشان جدا است ، سلاطين هم حسابشان جدا است . مجددها در ميان خلفا و سلاطين كيانند؟ تا آنجا كه شيعه پادشاه نداشته است ، از سنيها گرفته اند: عمر بن عبدالعزيز و مامون و... از آنجا كه خود شيعه پادشاه داشته است ، آمده اند سراغ پادشاهان شيعه : عضدالدوله ديلمى و... كم كم رسيدند به نادرشاه . اين مردى كه از كله ها مناره ها مى ساخت ، شده است مجدد مذهب شيعه ! بعد مى گويد نادر شاه اهميتش ‍ اين بود كه سپهسالار خوبى بوده است ، يك قلدر بزن بهادر خوبى بوده است . تا روزى كه متوجه دشمنان ايران بود خوب كار مى كرد، دشمنان ايران را بيرون كرد هندوستان را فتح كرد، ولى بعد ديگر كارش خونريزى بود، هى آدم كشت تا آنجا كه بعضى معتقدند اين مرد در آخر عمرش ‍ ديوانه شد. اين مرد ديوانه مى آيد مى شود مجدد مذهب شيعه ! ببينيد كار ما به كجا رسيده است ؟! ببينيد ماليات گرفتنش چگونه بوده است ؟ اصطلاحاتى خودش وضع كرده بود مثلا مى گفت من از فلان جا يك الف مى خواهم ديگر يك ذره حساب در كارش نبود كه اين الف كه مى گويد مساوى مثلا يك كرور تومان است يا الف كله آدم ؟! مثلا مى گفت من از ورامين يك الف مى خواهم . آخر اين ورامين اينقدر ثروت دارد يا ندارد؟ دوره اى از چند ساله آخر عمر نادر كه به داخل ايران پرداخته بود، اسف آورتر وجود ندارد.
توجه داشته باشيد كه گاهى در اين حرفها ريشه هائى از مذهبهاى ديگر وجود دارد. اهل مذهبهاى ديگر آمده اند معتقدات خودشان را داخل كرده اند. اين فكر كه در هر هزار سال يكبار يك مجدد دين مى آيد مربوط به قبل از اسلام است . اين حرف مال اسلام نيست . باباطاهر مى گويد:
به هر الفى الف قدى بر آيد
الف قدم كه در الف آمد ستم
يك فكر در ايران قديم بوده و مال زردشتيها است كه هر هزار سال يكبار، مصلحى مى آيد يك وقت در كتاب زردشتيها خواندم كه (هوشيدر) لقب آن كسى است كه بايد راس هر هزار سال بيايد در ايران يك احيائى بكند در هزاره فردوسى ، ملك الشعراء بهار قصيده اى گفته است ، مى گويد: (اين هزاره تو حسنش هوشدراست ).
فردى است كه افكار زردشتى گرى را خيلى در ايران رايج كرده است و به قول مرحوم قزوينى با عرب و هر چه كه از ناحيه عرب باشد يعنى اسلام دشمن است . در كتابى كه او راجع به زردشتى گرى نوشته و دو جلد است ، آنجا كه شرح حال يعقوب ليث صفارى را ذكر مى كند، او را يكى از آن (اشخاصى ) كه هزاره را به وجود آورده است توصيف مى كند. بنابراين آن سخن از حرفهاى دروغى است كه با روح اسلام جور در نمى آيد و ازناحيه ديگران آمده است . الان يادم افتاد : كتاب (فرايد) ابوالفضل گلپايگانى مبلغ زبردست بهائيها را مطالعه مى كردم ديدم در آنجا حديثى را نقل مى كند از جلد سيزدهم بحار كه پيغمبراكرم فرمود:
(ان صلحت امتى فلها يوم و ان فسدت فلها نصف يوم )
يعنى اگر امت من صالح باشند يك روز مهلت دارند واگر فاسق باشند نيمروز مهلت دارند. بعد مى گويد روزى كه پيغمبر بيان كرده همانست كه در قرآن است :
(و ان يوما عند ربك كالف سنه مما تعدون)(108)
يك روز در نزد پروردگار تو مساوى با هزار سال است . پس اينكه پيغمبر فرمود اگر امت من صالح باشند يك روز مهلت دارند و اگر فاسق باشند نيمروز يعنى اگر صالح باشند هزار سال باقى خواهند بود و اگر فاسق باشند پانصد سال . اين ابوالفضل گلپايگانى كه از آن شيادهاى درجه اول است ، بعد مى گويد اين حديث پيغمبر راست است ، چرا؟ براى اينكه اين امت كه فاسق شد، صالح بود و هزار سال هم بيشتر عمر نكرد زيرا تا سنه 260 كه سال رحلت حضرت امام حسن عسكرى است ، دوره نزول وحى است چون ائمه هم همان وحى را بيان مى كردند. اين دوره ، به اصطلاح همان دوره انبساط اسلام است . از زمان وفات امام حسن عسكرى بايد گفت كه عمر امت شروع مى شود، همان سال سال تولد امت است . از زمان وفات امام حسن عسكرى كه آغاز عمرامت است ، از 260 كه هزار سال بگذرد چقدر مى شود؟ مى شود 1260 سال ظهور (باب ). پس ‍ پيغمبر فرمود كه اگر امت من صالح باشد هزار سال عمر مى كند يعنى بعد از هزار سال كس ديگرى دينى آورده دين مرا منسوخ مى كند، و اگر فاسق باشد 500 سال .
براى اينكه اين حديث را پيدا كنم اول خودم (بحار) را گشتم ، پيدا نكردم . ديدم آقا ميرزا ابوطالب دو سه ورق درباره اين حديث توجيه مى كند و مى خواهد به گلپايگانى جواب بدهد. باور كرده كه چنين حديثى وجود دارد. چون در كتاب گلپايگانى ديده ، باور نكرده كه اين را گلپايگانى از خودش جعل كرده باشد. من هر چه گشتم ديدم چنين چيزى پيدا نمى شود. يك چيزى ديدم در (بحار) از كعب الاحبار نه از پيغمبر، آنهم به يك عبارت ديگر كه در زمان مهدى (ع )، در زمان رجعت ، افراد مردم اگر آدمهاى خوبى باشند هر كدام هزار سال عمر مى كنند و اگر آدمهاى بدى باشند پانصد سال . اين حديث را كعب الاحبار گفته و درباره آدمها هم گفته است . ابوالفضل گلپايگانى گفته اين را پيغمبر گفته است نه كعب الاحبار. از بس اين موضوع عجيب بود من به آقاى دكتر توانا كه اطلاعات زيادى درباره بهائيها دارند مهدى (ع )، در زمان رجعت ، افراد مردم اگر آدمهاى خوبى باشند هر كدام هزار سال عمر مى كنند واگر آدمهاى بدى باشند پانصد سال . اين حديث را كعب الاحبار گفته و درباره آدمها هم گفته است . ابوالفضل گلپايگانى گفته اين را پيغمبر گفته است نه كعب الاحبار. از بس اين موضوع عجيب بود من به آقاى دكتر توانا كه اطلاعات زيادى درباره بهائيها دارند تلفن كردم گفتم يك چنين جريانى است ، اين كتاب ابوالفضل گلپايگانى اينطور مى گويد، و كتاب ميرزا ابوطالب اينطور مى گويد، شما دراين زمينه مطالعه داريد، من هر چه در (بحار) گشتم هيچ پيدا نكردم به جز همين حديث . گفت راست مى گوئيد جز اين حديث كعب الاحبار تمام از مجعولات است . اينها مى رساند كه مسامحه كارى در كار دين چقدر بد است . آن حرف ابوهريره كه در سنن ابى داود آمده چه غوغائى در اهل تسنن ايجادكرده ، بعد علماى شيعه آن را در كتابهاى خودشان ذكر كردند و برايش حساب باز كردند و كشيدند به آنجا كه نادر يكى از مجددين مذهب شد. اينجا يك شيادى به نام ابوالفضل گلپايگانى شيادى مى كند و عالمى مثل آقا ميرزا ابوطالب باورش مى شود كه چنين چيزى وجود دارد، نمى رود (بحار) را نگاه بكند ببيند در آن هست يا نيست . بعد صدها نفر ديگر مى آيند كتاب ميرزا ابوطالب را مى خوانند و اين حديث را قبول مى كنند.
در دين اسلام مصلح هست ، ولى به اين صورت كه يك اصلاح كلى داريم كه به عقيده ما شيعيان مال حضرت حجت است كه مصلح جهانى است . اين اصلاح ، جهانى و عمومى است و ربطى به بحث ما ندارد. ويك اصلاح خصوصى است كه مبارزه كردن با بدعتهاى بالخصوصى است . اين ، وظيفه همه مردم است و در همه قرنها هم افراد مصلح (به معنى مذكور) پيدا مى شوند. خدا در دين اسلام مصلح هست ولى به اين صورت كه يك اصلاح كلى داريم كه به عقيده ما شيعيان مال حضرت حجت است كه مصلح جهانى است . اين اصلاح ، جهانى و عمومى است و ربطى به بحث ما ندارد. و يك اصلاح خصوصى است كه مبارزه كردن با بدعتهاى بالخصوصى است . اين ، وظيفه همه مردم است و درهمه قرنها هم افراد مصلح (به معنى مذكور) پيدا مى شوند. خدا هم شرط نكرده (كه ظهور اين افراد) هر 100 سال به 100 سال باشد يا دويست سال به دويست سال يا پانصد سال به پانصد سال يا هزار سال به هزار سال . هيچكدام از اينها نيست . در مورد اديان ديگر پيغمبرى بايد مى آمد تا دين سابق احيا بشود و اين امر جز از راه نبوت امكان نداشت . ولى براى احياى اسلام علاوه بر اصلاحات جزئى ، يك اصلاح كلى هم توسط وصى پيغمبر صورت مى گيرد. اين هم يك فصل راجع به خاتميت .

next page

fehrest page

back page