در بيان شهادت جوانان
هاشمى در روز عاشورا
چون از اصحاب كس نماند جز آنكه كشته شده بود، نوبت به جوانان هاشمى رسيد .پس
فرزندان اميرالمؤ منين عليه السّلام و اولاد جعفر و عقيل و فرزندان امام حسن و
امام حسين عليهماالسّلام ساخته جنگ شدند و با يكديگر وداع كردند .
وَ لَنِعْمَ ما قيلَ :
شعر :
آئيد تا بگرييم چون اَبر در بهاران
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
با ساربان بگوئيد احوال اشك چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
لَوْ كُنْتَ ساعَةَ بَينِنا ما بَينَنا
وَ شَهِدْتَ كَيْفَ نُكَرِّرُالتَّوْديعا
اَيْقَنْتَ اَنَّ مِنَ الدُّمُوعِ وُحَدِّثاً
وَ عَلِمْتَ اَنَّ مِنَ الْحَديثِ دُموعاً
گفتمش سير ببينم مگر از دل برود
آنچنان جاى گرفته است كه مشگل برود
پس به عزم جهاد قدم جوانمردى در پيش نهاد .
جناب ابوالحسن على بن الحسين الاكبر سلام اللّه عليه
مادَر آن جناب ، ليلى بنت اءبى مرّة بن عروة بن مسعود ثقفى است ، و عروة بن
مسعود يكى از سادات اربعه در اسلام و از عظماى معروفين است و او را مثل صاحب
ياسين و شبيه ترين مردم به عيسى بن مريم گفته اند.و على اكبر عليه السّلام
جوانى خوش صورت و زيبا در طلاقت لسان و صباحت رخسار و سيرت و خلقت اَشْبَه مردم
بود به حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، شجاعت از على مرتضى عليه
السّلام داشت ، و به جميع محامد و محاسن معروف بود چنانكه ابوالفَرج از مغيره
روايت كرده كه يك روز معاويه در ايّام خلافت خويش گفت : سزاوارتر مردم به امر
خلافت كيست ؟ گفتند: جز تو كسى را سزاوارتر ندانيم ، معاويه گفت : نه چنين است
بلكه سزاوارتر براى خلافت على بن الحسين عليه السّلام است كه جدّش رسول خدا صلى
اللّه عليه و آله و سلّم است ، و جامع است شجاعت بنى هاشم و سخاوت بنى اميّه و
حسن منظر و فخر و فخامت ثقيف را . (216)
بالجمله ؛ آن نازنين جوان عازم ميدان گرديد، و از پدر بزرگوار خود رخصت جهاد
طلبيد، حضرت او را اذن كارزار داد. على عليه السّلام چون به جانب ميدان روان
گشت آن پدر مهربان نگاه ماءيوسانه به آن جوان كرد و بگريست و محاسن شريفش را به
جانب آسمان بلند كرد و گفت :
اى پروردگار من ! گواه باش بر اين قوم هنگامى كه به مبارزت ايشان مى رود جوانى
كه شبيه ترين مردم است در خِلقت و خُلق و گفتار با پيغمبر تو، و ما هر وقت
مشتاق مى شديم به ديدار پيغمبر تو نظر به صورت اين جوان مى كرديم ، خداوندا!
بازدار از ايشان بركات زمين را و ايشان را متفرّق و پراكنده ساز و در طُرق
متفرّقه بيفكن ايشان را و واليان را از ايشان هرگز راضى مگردان ؛ چه اين جماعت
ما را خواندند كه نصرت ما كنند چون اجابت كرديم آغاز عدوات نمودند و شمشير
مقاتلت بر روى ما كشيدند. آنگاه بر ابن سعد صيحه زد كه چه مى خواهى از ما،
خداوند قطع كند رحم ترا و مبارك نفرمايد بر تو امر ترا و مسلّط كند بر تو بعد
از من كسى را كه ترا در فراش بكشد براى آنكه قطع كردى رحم مرا و قرابت مرا با
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مراعات نكردى ، پس به صوت بلند اين آيه
مباركه را تلاوت فرمود :
اِنَّ اللّهَ اصْطفى آدمَ وَنُوحاً وَ آلَ اِبراهيمَ وَ آلَ عِمرانَ عَلىَ
العالَمينَ ذُرِّيَةً بَعضُها مِن بَعضٍ وَاللّهُ سَميعٌ عَليمٌ . (217)
و از آن سوى جناب على اكبر عليه السّلام چون خورشيد تابان از افق ميدان طالع
گرديد و عرصه نبرد را به شعشه طلعتش كه از جمال پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و
سلّم خبر مى داد منوّر كرد
شعر :
ذَكَروُا بِطَلْعَتِهِ النَّبىَّ فَهَلَّلوُا
لَمّا بَدا بَيْنَ الصُّفُوفِ وَ كَبَّرَوُا
فَافْتَنَّ فيهِ الناظِرُونَ فَاِصْبَعٌ
يُؤْمى اِلَيْهِ بِها وَ عَيْنٌ تَنْظُرُوا
پس حمله كرد، و قوّت بازويش كه تذكره شجاعت حيدر صفدر مى كرد در آن لشكر اثر
كرد و رَجز خواند :
شعر :
اَنَا عَلىُّ بْنَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلي
نَحْنُ وَبَيْتِ اللّهِ اءَوْلى بِالنَّبِىِّ
اَضْرِبُكُمْ بِالسَّيْفِ حَتّى يَنْثَني
ضَرْبَ غُلامٍ هاشِمِىّ عَلَوِي
وَ لا يَزالُ الْيَوْمَ اَحْمي عَن اَبي
تَا للّهِ لا يَحْكُمُ فينَا ابْنُ الدَّعي (218)
همى حمله كرد و آن لئيمان شقاوت انجام را طعمه شمشير آتشبار خود گردانيد. به هر
جانب كه روى مى كرد گروهى را به خاك هلاك مى افكند، آن قدر از ايشان كشت تا
آنكه صداى ضجّه و شيون از ايشان بلند شد، و بعضى روايت كرده اند كه صد و بيست
تن را به خاك هلاك افكند. اين وقت حرارت آفتاب و شدّت عطش و كثرت جراحت و
سنگينى اسلحه او را به تعب در آورد، على اكبر عليه السّلام از ميدان به سوى پدر
شتافت عرض كرد كه اى پدر ! تشنگى مرا كشت و سنگينى اسلحه مرا به تعَب عظيم
افكند آيا ممكن است كه به شربت آبى مراسقايت فرمائى تا در مقاتله با دشمنان
قوّتى پيدا كنم ؟ حضرت سيلاب اشك از ديده باريد و فرمود: واغَوْثاه ! اى فرزند
مقاتله كن زمان قليلى پس زود است كه ملاقات كنى جدّت محمّد صلى اللّه عليه و
آله و سلّم را پس سيراب كند ترا به شربتى كه تشنه نشوى هرگز. و در روايت ديگر
است كه فرمود اى پسرك من ! بياور زبانت را، پس زبان علىّ را در دهان مبارك
گذاشت و مكيد و انگشتر خويش را بدو داد و فرمود كه در دهان خود بگذار و برگرد
به جهاد دشمنان .
فَاِنّى اَرْجُواَنَّكَ لا تُمسْى حَتّى يَسْقيكَ جَدُّكَ بِكَاْسِه الاَْوْفى
شَرْبَةً لا تَظْمَأُ بَعْدَها اَبَداً (219) پس جناب على اكبر عليه السّلام
دست از جان شسته ودل بر خداى بسته به ميدان برگشت واين رَجَر خواند :
شعر :
الْحَربُ قَدْبانَتْ لَهاَالْحَقائقُ
وَظَهَرَتْ مِنْ بَعْدِها مَصادِقُ
وَاللّهِرَبِّ الْعَرْشِشعر : لانُفارقُ
جُمُوعَكُمْ اَوْتُغْمَدَ الْبَوارِقُ
پس خويشتن را در ميان كفّار افكند واز چپ وراست همى زد وهمى كشت تا هشتاد تن را
به درك فرستاد، اين وقت مُرّة بن مُنْقِذ عبدى لعين فرصتى به دست كرده شمشيرى
بر فرق همايونش زد كه فرقش شكافته گشت و ازكارزار افتاد. و موافق روايتى مرة بن
منقذ چون على اكبر عليه السّلام را ديد كه حمله مى كند و رجز مى خواند گفت :
گناهان عرب بر من باشد اگر عبور اين جوان از نزد من افتاد پدرش را به عزايش
ننشانم ، پس همين طور كه جناب على اكبر عليه السّلام حمله مى كرد به مرّة بن
منقذ برخورد، مرّه لعين نيزه بر آن جناب زد و او را از پاى درآورد. و به روايت
سابقه پس سواران ديگر نيز على را به شمشيرهاى خويش مجروح كردند تا يك باره
توانائى از او برفت دست در گردن اسب درآورد و عنان رها كرد اسب ، او را در لشكر
اعداء از اين سوى بدان سوى مى برد و به هر بى رحمى كه عبور مى كرد زخمى بر على
مى زد تا اينكه بدنش را با تيغ پاره پاره كردند . (220)
وَ قالَ اَبُوالْفَرَجُ وَ جَعَلَ يَكِرُّ بَعْدَ كَرَّةَ حتّى رُمِىَ بِسَهْمٍ
فَوَقَعَ فى حَلْقِهِ فَخَرَقَهُ وَ اَقْبَلَ يَنْقَلِبُ فى دَمِهِ .
وبه روايت ابوالفرج همين طور كه شهزاده حمله مى كرد بر لشكر تيرى به گلوى
مباركش رسيد وگلوى نازنينش را پاره كرد. آن جناب از كار افتاد ودرميان خون خويش
مى غلطيدودراين اوقات تحمّل مى كرد، تاآنگاه كه رُوح به گودى گلوى مباركش رسيد
و نزديك شد كه به بهشت عنبر سرشت شتابد صدا بلند كرد .
يااَبَتاه عَلَيْكَ مِنّىِ السَّلامُ هذا جَدّي رَسُولُ اللّهِ يَقْرَؤُك
السَّلام وَيَقوُلُ عَجّلِ الْقُدُومَ اِلَيْنا . (221) وبه روايت ديگر ندا كرد
:
يااَبَتاه هذا جدّى رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله قَدْسَقانى بِكَاْسِهِ
اْلاَوْفى شَرْبَةً لااَظْمَاُ بَعْدَها اَبَدا وَهُوَ يَقوُلُ : اَلْعَجَلَ
اَلْعَجَلَ فَاِنَّ لَكَ كَاءْسا مَذْخوُرَةً حَتّى تَشْرِبَهَا السّاعَة ؛
يعنى اينك جدّمن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم حاضر است ومرا از جام
خويش شربتى سقايت فرمود كه هرگز پس از آن تشنه نخواهم شد ومى فرمايد: اى حسين !
تعجيل كن در آمدن كه جام ديگر از براى توذخيره كرده ام تا دراين ساعت بنوشى .
پس حضرت سيّدالشّهداء عليه السّلام بالاى سر آن كشته تيغ ستم وجفاآمد، به روايت
سيّدبن طاوس صورت برصورت اونهاد. شاعرگفته :
شعر :
چهر عالمتاب بنهادش به چهر
شد جهان تار از قران ماه ومهر
سر نهادش بر سر زانوى ناز
گفت كاى باليده سرو سرفراز
اين بيابان جاى خواب نازنيست
كايمن از صيّاد تير اندازنيست
تو سفر كردى وآسودى زغم
من در اين وادى گرفتاراَلم
و فرمود خدا بكشد جماعتى راكه ترا كشتند، چه چيزايشان را جرى كرده كه از خدا و
رسول نترسيدند و پرده حرمت رسول را چاك زدند، پس اشك از چشمهاى نازنينش جارى
شد وگفت : اى فرزند! عَلَى الدُّنْيا بَعدَك الْعَفا؛ بعدازتو خاك بر سر دنيا و
زندگانى دنيا. شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده : اين وقت حضرت زينب عليهاالسّلام از
سراپرده بيرون آمد وباحال اضطراب و سرعت به سوى نعش جناب على اكبر مى شتافت و
ندبه بر فرزند برادر مى كرد، تا خود را به آن جوان رسانيد وخويش را بر روى او
افكند، حضرت سر خواهر را از روى جسد فرزند خويش بلند كرد و به خيمه اش باز
گردانيد و رو كرد به جوانان هاشمى و فرمود كه برداريد برادر خود را؛ پس جسد
نازنينش را از خاك برداشتند و در خيمه اى كه درپيش روى آن جنگ مى كردند
گذاشتند . (222)
مؤ لّف گويد: كه در باب حضرت على اكبر عليه السّلام دو اختلاف است :
يكى : آنكه در چه وقت شهيد گشته ، شيخ مفيد وسيّدبن طاوس وطبرى وابن اثير وابو
الفَرَج وغيره ذكر كرده اند (223) كه اوّل شهيد از اهل بيت عليهماالسّلام على
اكبر بوده و تاءييد مى كند كلام ايشان را زيارت شهداء معروفه اَلسَّلامُ
عَلَيْكَ يا اَوَّلَ قَتيلٍ مِنْ نَسْلِ خَيْرِ سَليلٍ ولكن بعضى از ارباب
مقاتل اوّل شهيد از اهل بيت را عبداللّه بن مسلم گرفته اند و شهادت على اكبر را
در اواخر شهداء ذكر كرده اند .
دوم : اختلاف در سنّ شريف آن جناب است كه آيا در وقت شهادت هيجده ساله يا نوزده
ساله بوده و از حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام كوچكتر بوده يا بزرگتر و به سنّ
بيست وپنج سالگى بوده ؟ و ما بين فحولِ عُلما در اين باب اختلاف است ، و ما در
جاى ديگرى اشاره به اين اختلاف و مختار خود را ذكر كرديم و به هر تقدير، اين
مدّتى كه در دنيا بود عمر شريف خود را صرف عبادت و زهادت و اطعام مساكين و
اكرام وافدين وسعه در اخلاق و توسعه در ارزاق فرموده به حدى كه در مدحش گفته
شده :
شعر :
تَرَعَيْنٌ نَظَرَتْ مِثْلَهُ
مُحْتَفٍ يَمْشي ولا ناعلٍ
و در زيارتش خوانده مى شود :
الَسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الصِّديقُ وَ الشَّهيّدُ اْلمُكَرَّمُ وَ
السَّيّدُ اْلمُقَدَّمُ الّذّى عاشَ سَعيداً وَ ماتَ شَهيداً وَ ذَهَبَ فَقيداً
فَلَمْ تَتَمَتَّعْ مِنَ الدُّنْيا اِلاّ باِلْعَمَلِ الصّالِحِ وَلَمْ
تَتَشاغَلْ اِلاّ بِالْمَتْجَرِ الرّابِحِ .
و چگونه چنين نباشد آن جوانى كه اَشْبَه مردم باشد به حضرت رسالت پناه صلى
اللّه عليه و آله و سلّم و اخذ آداب كرده باشد از دو سيّد جوانان اهل جنّت ؛
چنانچه خبر مى دهد از اين مطلب عبارت زيارت مرويّه معتبره آن حضرت الَسَّلام
عَلَيْكَ يَا بْنَ اْلحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ و آيا والده آن جناب در كربلا بوده
يا نبوده ؟ ظاهر آن است كه نبوده و در كتب معتبره نيافتم در اين باب چيزى . و
امّا آنچه مشهور است كه بعد از رفتن على اكبر عليه السّلام به ميدان ، حضرت
حسين عليه السّلام نزد مادرش ليلى رفت و فرمود: بر خيز و برو در خلوت دعا كن
براى فرزندت كه من از جدّم شنيدم كه مى فرمود: دعاى مادر در حقّ فرزند مستجاب
مى شود... به فرمايش شيخ (224) ما تمام دروغ است .
شهادت عبداللّه بن مسلم بن عقيل رضى اللّه عنه
محمّد بن ابوطالب فرموده : اوّل كسى كه از اهل بيت امام حسين عليه السّلام به
مبارزت بيرون شد، عبداللّه بن مسلم بود و رجز مى خواند و مى فرمود :
شعر :
اَلْيَوْمَ اَلْقى مُسْلِماً وَ هُوَاءَبي
وَفِتْيَةً بادُواعلى دينِ النَّبِىٍِّّ
لَيْسُوا بِقَوْمٍ عُرِفُوا باِلْكَذِبِ
خِيارٌ وَ كِرامُ النَّسَبِ
مِنْ هاشِمِ السّاداتِ اَهْلِ النَّسَبِ
پس كارزار كرد و نود وهشت نفر را در سه حمله به درك فرستاد، پس عمروبن صبيح
او را شهيد كرد. رحمه اللّه (225)
ابوالفَرَج گفته كه مادرش رقيّه دختر اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه
السّلام بوده ، و شيخ مفيد و طبرى روايت كرده اند كه عَمروبن صبيح تيرى به جانب
عبداللّه انداخت و عبداللّه دست خود را سپر پيشانى خود كرد آن تير آمد و كف او
را بر پيشانى او بدوخت ، عبداللّه نتوانست دست خود را حركت دهد پس ملعونى ديگر
نيزه بر قلب مباركش زد و او را شهيد كرد . (226)
ابن اثير گفته كه فرستاد مختار جمعى را براى گرفتن زيد بن رُقاد، و اين زيد مى
گفت كه من جوانى از اهل بيت امام حسين عليه السّلام را كه نامش عبداللّه بن
مسلم بود تيرى زدم در حالى كه دستش بر پيشانيش بود و وقتى او را تير زدم شنيدم
كه گفت : خدايا! اين جماعت ما را قليل و ذليل شمردند، خدايا بكش ايشان را
همچنان كه كشتند ايشان ما را ؛ پس تير ديگرى به او زده شد پس من رفتم نزد او
ديدم او را كه مرده است تير خود را بر دل او زده بودم از دل او بيرون كشيدم و
خواستم آن تير را كه بر پيشانيش جاى كرده بود بيرون آورم ، بيرون نمى آمد.وَ
لَمْ اَزَلْ اَتَضَنَّضُ الا خَرَ عَنْ جَبْهتِهِ حَتّى اَخَذْتُهُ وَ بَقِىَ
النَّصْل پس پيوسته او را حركت دادم تا بيرون آوردم چون نگاه كردم ديدم پيكان
تير در پيشانيش مانده و تير از ميان پيكان بيرون آمده .
بالجمله ؛ اصحاب مختار به جهت گرفتن او آمدند زيدبن رقاد باشمشير به سوى ايشان
بيرون آمد، ابن كامل كه رئيس لشكر مختار بود لشكر را گفت كه او را نيزه و شمشير
نزنيد بلكه او را تير باران و سنگ باران نمائيد، پس چندان تير و سنگ بر او زدند
كه بر زمين افتاد پس بدن نحسش را آتش زدند در حالى كه زنده بود و نمرده بود .
(227)
و بعضى از مورّخين گفته اند كه بعد از شهادت عبداللّه بن مسلم آل ابوطالب جملگى
به لشكر حمله آوردند، جناب سيّد الشهداء عليه السّلام كه چنين ديد ايشان را
صيحه زد و فرمود :
صَبْراً عَلَى المْوتِ يابَنى عمومتى .
هنوز از ميدان بر نگشته بود كه از بين ايشان محمّدبن مسلم به زمين افتاد و كشته
شد. رضوان اللّه عليه ، و قاتل او ابومرهم اَزْدىّ و لقيط بن اياس جهنى بود .
(228)
شهادت محمّد بن عبداللّه بن جعفر رضى اللّه عنه
محمّدبن عبداللّه بن جعفررضى اللّه عنهم به مبارزت بيرون شد و اين رجز خواند :
شعر :
اِلَى اللّهِ مِنَ الْعُدْوانِ
فِعالَ قَوْمٍ في الرَّدى عُميانٍ
َّلُوا مَعالِمَ الْقُرْآنِ
وَ مُحْكَمَ التَّنْزيل وَ التّبْيانِ
وَ اَظْهَرُوا الْكُفْرِ مَعَ الّطغْيانِ (229)
پس ده نفر را به خاك هلاك افكند، پس عامربن نَهْشَل تميمى او را شهيد كرد.
ابوالفرج گفته كه مادرش خَوْصا بنت حفصه از بكربن وائل است ، و سليمان بن قِتّه
اشاره به شهادت او كرده در مرثيه خود كه گفته :
شعر :
وَسَمِىُّ النَّبِىِّ غُودِرَ فيهِمْ
قَدْ عَلَوْهُ بِصارِمٍ مَصْقُول
فَاِذا ما بَكيتُ عَيْنى فَجودى
تَسيلُ كُلَّ مَسيْلٍ (230)
شهادت عون بن عبداللّه بن جعفر رضى اللّه عنه
قالَ الَّطَبَرى : فَاعْتَوَرَهُمُ النّاسُ مِنْ كُلِّ جانِبٍ فَحَمَلَ
عَبْدُاللّهِ بْنِ قُطْنَةِ الطّايىّ ثُمَّ النَّبْهانىّ عَلى عَوْنِ بْنِ
عبداللّه بن جَعْفَرِ بْنِ اَبى طالِبٍ رضى اللّه عنهم (231)
و در مناقب است كه عون به مبارزت بيرون شد و آغاز جدال كرد و اين رجز خواند :
شعر :
تُنْكِرونى فَاَنَا ابْنُ جَعْفَرٍ
شَهيدِ صِدْقٍ فىِ اْلجِنانِ اَزهَرٍ
يَطيُر فيها بِجَناحٍ اَخْضَرٍ
كَفى بِهَذا شَرَفاً في الْمحشَرِ
پس قتال كرد و سه تن سوار و هيجده تن از پيادگان از مركب حيات پياده كرد، آخر
الا مر به دست عبداللّه بن قُطْنَه شهيد گرديد . (232)
ابوالفرج گفته كه مادرش زينب عقيله دختر اميرالمؤ منين عليه السّلام بنت فاطمه
بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى باشد، و سليمان بن قتَّه به او
اشاره كرده در قول خود :
شعر :
ُبى إ نْ بَكَيْتِ عَوْنا اَخاهُ
فيما يَنوُبُهُمْ بخَذُولٍ
فَلَعَمْرى لَقَدْ اُصيبَ ذَوُو الْقُرْ
فَبَكى عَلَى الْمُصابِ الطَّويِل (233)
و فى الزّيارة الّتى زارَبِهَا اْلمُرْتَضى عَلَم اْلهُدى رحمه اللّه
السَّلامُ عَلَيْكَ ياعَوْنَ عَبْدِاللّهِ بْنَ جَعْفَرِ بْنِ اَبى طالب ،
السّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ النّاشى فى حِجْرِ رَسُولِ اللّهِ صلى اللّه عليه و
آله و سلّم و الْمُقْتَدي بِاَخْلاقِ رَسُولِ اللّهِ وَ الذاَّبِّ عَنْ حَريمِ
رَسُولِ اللّهِ صَبِيّاً وَالذّاَّئدِ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّه صلى اللّه
عليه و آله و سلّم مُباشِراً للِحُتوُفِ مُجاهِداً بالسُّيُوفِ قَبْلَ اَنْ
يَقْوِىَ جِسْمُهُ وَ يَشْتَدَّ عَظْمُهَ يَبْلُغَ اَشُدَّهُ(اِلى اَنْ قالَ)
فَتَقَرَّبْتَ وَ المنايا دانِيَهٌ وَ زَحَفْتَ وَ النَّفسُ مُطمْئِنَّةٌ
طَيِّبَةٌ تَلْقى بِوْجْهِكَ بَوادِرَ السِّهامِ وَ تُباشْرُ بمُهْجَتِكَ حَدَّ
اْلحِسامِ حَتَّى وَفَدْتَ اِلَى اللّهِ تَعالى بِاحْسَنِ عَمَلِ الخ . (234)
شهادت عبدالرحمن بن عقيل
و ديگر از شهداء اهل بيت عليه السّلام عبدالرحمن بن عقيل است كه به مبارزت
بيرون شد و رجز خواند :
شعر :
اَبى ، عَقيلٌ فَاعْرفوُا مَكانى
مِنْ هاشِمٍ وَ هاشِمٌ اِخْوانى
كُهُولُ صِدْقٍ سادَةُ الاَْقرانِ
حُسَيْنٌ شامِخُ اْلبُنْيانِ
وَ سَيّدُ الشَّيْبِ مَعَ الشُبّانِ
پس هفده تن از فُرْسان لشكر را به خاك هلاك افكند، آنگاه به دست عثمان بن خالد
جُهَنى به درجه رفيعه شهادت رسيد .
(235)
طبرى گفته كه گرفت مختار در بيابان دو نفرى را كه شركت كرده بودند در خون
عبدالرحمن بن عقيل و در برهنه كردن بدن او پس گردن زد ايشان را،آنگاه بدن
نحسشان را به آتش سوزانيد .
و ديگر جعفربن عقيل است رحمه اللّه كه به مبارزت بيرون شد و رجز خواند :
شعر :
اَنَا اْلغُلامُ اْلاَبْطَحِىُّ الطالِبّى
مِنْ مَعْشَرٍ فى هاشِمٍ مِنْ غالِبٍ
حَقّاً سادَةُ الذَّوائِبِ
اَطْيَب اْلاَطايِبِ
پس دو نفر و به قولى پانزده سوار را به قتل رسانيد و به دست بُشْرِ بن سَوْطِ
هَمدانى به قتل رسيد . (236)
شهادت عبداللّه الاكبر بن عقيل
و ديگر عبداللّه الاكبر بن عقيل كه عثمان بن خالد و مردى از همدان او را به قتل
رسانيدند. و محمّد بن مسلم بن عقيل رحمة اللّه را اَبو مَرهم اَزْدى و لَقيطْ
بْن اياس جُهنى شهيد كرد .
شهادت عمر بن ابى سعيد بن عقيل
و محمّدبن ابى سعيد بن عقيل رحمه اللّه را لَقيط بن ياسر جُهنى به زخم تير شهيد
كرد .
مؤ لف گويد: كه بعد از شهادت جناب علىّ اكبر عليه السّلام ذكر شهادت عبداللّه
بن مسلم بن عقيل شد، پس آنچه از آل عقيل در يارى حضرت امام حسين عليه السّلام
به روايات معتبره شهيد شدند با جناب مسلم هفت تن به شمار مى رود، و سليمان بن
قَتَّه نيز عدد آنها را هفت تن ذكر كرده ، چنانچه گفته در مرثيه امام حسين عليه
السّلام :
شعر :
جُودي بِعَبْرةٍ وَ عَويلٍ
فَانْدُبى اِنْ بَكَيْتِ آلَ اَلرّسُولِ
سِتَّة كُلُّهُمْ لِصُلْبِ عَلِي
اُصيبُوا وَسَبْعَةٌ لِعَقيلٍ
شهادت جناب قاسم بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام
شعر :
زبرج خيمه بر آمد چو قاسم بن حسن
سر زده گفتى مگر زسمت يمن
به ميدان كين روان گرديد
ماه تمام و قدى چون سرو چمن
تيغ عدو سوز را به كف چو هلال
نمود در بر خود پيرهن به شكل كفن
قاسم بن الحسن عليهماالسّلام به عزم جهاد قدم به سوى معركه نهاد، چون حضرت
سيّدالشهداء عليه السّلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامى بر كف دست
نهاده آهنگ ميدان كرده ، بى توانى پيش شد و دست به گردن قاسم در آورد و او را
در بر كشيد و هر دو تن چندان بگريستند كه روايت وارد شده حَتّى غُشِىَ
عَلَيْهِما، پس قاسم به زبان ابتهال و ضراعت اجازت مبارزت طلبيد، حضرت مضايقه
فرمود، پس قاسم گريست و دست و پاى عمّ خود را چندان بوسيد تا اذن حاصل نمود، پس
جناب قاسم عليه السّلام به ميدان آمد در حالى كه اشكش به صورت جارى بود و مى
فرمود :
شعر :
اِنْ تُنْكرُونى فَاَنَا اْبنُ اْلحَسَنِ
سِبْطِ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى اْلمؤ تَمَنِ
هذا حُسَيْنٌ كَالاَْسيِر اْلمُرْتَهَنِ
اُناسٍ لا سُقُوا صَوْبَ الْمَزَنِ (237)
پس كارزار سختى نمود و به آن صِغَر سنّ و خرد سالى ، سى و پنج تن را به درك
فرستاد. حُمَيْد بن مسلم گفته كه من در ميان لشكر عمر سعد بودم پسرى ديدم به
ميدان آمده گويا صورتش پاره ماه است و پيراهن و ازارى در برداشت و نَعْلَينى در
پا داشت كه بند يكى از آنها گسيخته شده بود و من فراموش نمى كنم كه بند نعلين
چپش بود، عمرو بن سعد اَزدى گفت : به خدا سوگند كه من بر اين پسر حمله مى كنم و
او را به قتل مى رسانم ، گفتم : سُبحان اللّه ! اين چه اراده است كه نموده اى ؟
اين جماعت كه دور او را احاطه كرده اند از براى كفايت امر او بس است ديگر ترا
چه لازم است كه خود را در خون او شريك كنى ؟ گفت : به خدا قسم كه از اين انديشه
بر نگردم ، پس اسب بر انگيخت و رو بر نگردانيد تا آنگاه كه شمشيرى بر فرق آن
مظلوم زد و سر او را شكافت پس قاسم به صورت بر روى زمين افتاد و فرياد برداشت
كه يا عمّاه ! چون صداى قاسم به گوش حضرت امام حسين عليه السّلام رسيد تعجيل
كرد مانند عقابى كه از بلندى به زير آيد صفها را شكافت و مانند شير غضبناك حمله
بر لشكر كرد تا به عمرو قاتل جناب قاسم رسيد، پس تيغى حواله آن ملعون نمود،
عمرو دست خود را پيش داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صيحه
عظيمى زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام عليه
السّلام بربايند همين كه هجوم آوردند بدن او پا مال سُمّ ستوران گشت و كشته شد.
پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست ديدند امام عليه السّلام بالاى سر قاسم است و
آن جوان در حال جان كندن است و پاى به زمين مى سايد و عزم پرواز به اَعلْى
علّييّن دارد و حضرت مى فرمايد: سوگند به خداى كه دشوار است بر عمّ تو كه او را
بخوانى و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند ترا سودى
نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتى كه ترا كشتند. هذا يَوْمٌ وَ اللّهِ
كَثُرَ واتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ .
آنگاه قاسم را از خاك برداشت و در بر كشيد و سينه او را به سينه خود چسبانيد و
به سوى سراپرده روان گشت در حالى كه پاهاى قاسم در زمين كشيده مى شد. پس او را
برد در نزد پسرش على بن الحسين عليه السّلام در ميان كشتگان اهل بيت خود جاى
داد، آنگاه گفت : بارالها تو آگاهى كه اين جماعت ما را دعوت كردند كه يارى ما
كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما يار شدند، اى داور داد خواه !
اين جماعت را نابود ساز و ايشان را هلاك كن و پراكنده گردان و يك تن از ايشان
را باقى مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ايشان مگردان .
آنگاه فرمود: اى عموزادگان من ! (238) صبر نمائيد اى اهل بيت من ، شكيبائى كنيد
و بدانيد بعد از اين روز، خوارى و خذلان هرگز نخواهيد ديد . (239)
مخفى نماند كه قصّه دامادى جناب قاسم عليه السّلام در كربلا و تزويج او فاطمه
بنت الحسين عليه السّلام را، صحّت ندارد ؛ چه آنكه در كتب معتبره به نظر نرسيده
و بعلاوه آنكه حضرت امام حسين عليه السّلام را دو دختر بوده چنانكه در كتب
معتبره ذكر شده ، يكى سكينه كه شيخ طبرسى فرموده : سيّد الشّهداء عليه السّلام
او را تزويج عبداللّه كرده بود و پيش از آنكه زفاف حاصل شود عبداللّه شهيد
گرديد . (240) و ديگر فاطمه كه زوجه حسن مُثَنّى بوده كه در كربلا حاضر بود
چنانكه در احوال امام حسن عليه السّلام به آن اشاره شد، و اگر استناداً به
اخبار غير معتبره گفته شود كه جناب امام حسين عليه السّلام را فاطمه ديگر بوده
گوئيم كه او فاطمه صغرى است و در مدينه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن
عليهماالسّلام عقد بست واللّه تعالى العالم .
شيخ اجلّ محدّث متتبّع ماهرثقة الا سلام آقاى حاج ميرزا حسين نورى - نَوَّرَ
اللّه مَرْقَدَهُ- در كتاب لؤ لؤ و مرجان فرموده به مقتضاى تمام كتب معتمده
سالفه مؤ لّفه در فنّ حديث و اَنساب و سِير نتوان براى حضرت سيّد الشّهداء عليه
السّلام دختر قابل تزويج بى شوهرى پيدا كرد كه اين قضيه قطع نظر از صحّت و سقم
آن به حسب نقل وقوعش ممكن باشد .
امّا قصّه زبيده و شهربانو و قاسم ثانى در خاك رى و اطراف آن كه در السنه عوام
دائر شده ، پس آن خيالات واهيه است كه بايد در پشت كتاب رموز حمزه وساير
كتابهاى مجعوله نوشت ، و شواهد كذب بودن آن بسيار است ، و تمام علماى انساب
متّفق اند كه قاسم بن الحسن عليه السّلام عقب ندارد انتهى كلامه رفع مقامه .
(241)
بعضى از ارباب مَقاتل گفته اند كه بعد از شهادت جناب قاسم عليه السّلام بيرون
شد به سوى ميدان ، عبداللّه بْن الحَسَن عليه السّلام و رَجَز خواند :
شعر :
ِرُونى فَاَنَاَ ابْنُ حَيْدَرَهْ
ضْرغامُ آجامٍ (242) وَ لَيْثٌ قَسْوَرَهْ
عَلَى الْاَعادى مِثْلَ ريحٍ صَرْصَرةٍ
بالسّيْف كَيْلَ السَّنْدَرة (243)
و حمله كرد و چهارده تن را به خاك هلاك افكند، پس هانى بن ثُبَيْت حضرمى بر وى
تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سياه گشت . (244)
و ابوالفّرج گفته كه حضرت ابوجعفر باقر عليه السّلام فرموده كه حرملة بن كاهل
اسدى او را به قتل رسانيد . (245)
مؤ لف گويد: كه ما مَقْتَل عبداللّه را در ضمن مقتل جناب امام حسين عليه
السّلام ايراد خواهيم كرد ان شاءاللّه تعالى .
شهادت ابوبكر بن حسن عليه السّلام
و ابوبكر بن الحسن عليه السّلام كه مادرش اُمّ وَلَد بوده و با جناب قاسم عليه
السّلام برادر پدر مادرى (246) بود، عبداللّه بن عُقبه غَنَوىّ او را به قتل
رسانيد. و از حضرت باقر عليه السّلام مروى است كه عقبه غَنَوى او را شهيد كرد،
و سليمان بن قَتّه اشاره به او نموده در اين شعر :
شعر :
عِنْدَ غَنِىٍّ قَطْرَةٌ مِنْ دِمائِنا
اَسَدٍ اُخْرى تُعَدُّ وَ تُذْكَرُ
مؤ لّف گويد: كه ديدم در بعضى مشجّرات نوشته بود ابوبكربن الحسن بن على بن ابى
طالب عليه السّلام شهيد گشت در طفّ و عقبى براى او نبود و تزويج نموده بود امام
حسين عليه السّلام دخترش سكينه را به او و خون او در بنى غنى است .
شهادت اولاد اميرالمومنين عليه السّلام
جناب ابوالفضل العبّاس عليه السّلام چون ديد كه بسيارى از اهلبيتش شهيد گرديدند
رو كرد به برادران خود عبداللّه و جعفر و عثمان فرزندان اميرالمومنين عليه
السّلام از خود امّ البنين و فرمود :
تَقَدَّموُا بِنَفسى اَنْتُمْ فَحاموُاعَنْ سَيِّدِ كُمْ حَتّى تَموُتوُا
دُونَهُفَتَقَدَّموُا جَميعاً فَصارُوا اَمامَ اْلحُسَيْنِ عليه السّلام
يَقُونَهُمْ بِوُجُوهِهِمْ وَنُحُورِهِمْ؛يعنى جناب ابوالفضل عليه السّلام با
برادران خويش فرمود: اى برادران من ! جان من فداى شماها باشد پيش بيفتيد و
برويد در جلو سيّد و آقايتان خود را سپر كنيد و آقاى خود را حمايت كنيد و از
جاى خود حركت نكنيد تا تمامى در مقابل او كشته گرديد. برادران ابوالفضل عليه
السّلام اطاعت فرمايش برادر خود نموده تمامى رفتند در پيش روى امام حسين عليه
السّلام ايستادند و جان خود را وقايه جان آن بزرگوار نمودند، و هر تير و نيزه و
شمشير كه مى آمد به صورت و گلوى خويش خريدند .
فَحَمَلَ هانىُ بْنُ ثُبَيْتِ الحَضْرَمِىِّ عَلى عبداللّه بْنِ عَلِىّ عليه
السّلام فَقَتَلَهُ ثُمَّ حَمَلَ عَلى اَخيهِ جَعْفَربْن عَلِىّ عليه السّلام
فَقَتَلَهُ اَيْضَاً وَرَمى يَزيدُ الاَصْبَحِىُ عُثْمانَ بْنَ عَلِىّ عليه
السّلام بِسَهْمٍَفقَتَلَهُ ثُمَّ خَرَج اِلَيْهِ فَاحْتَزَّ رَاْسَهُ و بَقَى
اْلعبّاسُ بْنُ عَلِىّ قائماً اَمامَ اْلحُسَيْنِ يُقاتِلُ دُونَهُ و يَميلُ
مَعَهُ حَيْثُ مالَ حَتّى قُتِلَ. سلام اللّه عليه .
مؤ لّف گويد:اين چند سطر كه در مقتل اولاد اميرالمومنين عليه السّلام نقل كردم
از كتاب ابوحنيفه دينورى بود (247) كه هزار سال بيشتر است آن كتاب نوشته شده
ولكن در مقاتل ديگر است كه عبداللّه بن على عليه السّلام تقّدم جست و رجز خواند
:
شعر :
ابْنُ ذى النَّجْدَةِ و الاِفضالِ
علىُّ الخَيْر ذُوالْفِعالِ
رسولِ اللّهِذوالنِّكالِ
كلِّ يَوْمٍ ظاهِرُ الاَهوالِ (248)
پس كارزار شديدى نمود تا آنكه هانى بن ثبيت حضرمى او را شهيد كرد بعد از آنكه
دو ضربت مابين ايشان ردّ و بدل شد. و ابوالفرج گفته كه سن آن جناب در آن روز به
بيست و پنج سال رسيده بود . (249)
پس از آن جعفر بن على عليه السّلام به ميدان آمد و رجز خواند :
شعر :
اَنا جَعْفَرُ ذُوالْمَعالى
عَلِىّ الخَيْرِ ذُوالنَّوالِ
بعَمّى جَعْفَر وَ الْخالِ
حُسَيْناً ذِى النَّدىَ الْمِفْضالِ (250)
هانى بن ثُبَيْت بر او حمله كرد و او را شهيد نمود. و ابن شهر آشوب فرمود كه
خولى اصبحى تيرى به جانب او انداخت و آن بر شقيقه يا چشم او رسيد . (251) و ابو
الَفرَج از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده كه خولى ، جعفر را شهيد كرد .
(252)
پس عثمان بن على عليه السّلام به مبارزَت بيرون شد و گفت :
شعر :
عُثْمانُ ذُوالْمَفاخِرِ
عَلِىُّ ذُوالْفِعالِ الطّاهِرِ
حُسَيْنٌ سَيّدُ الا خايِرِ
الصّغارِ وَ الا كابِرِ (253)
و كارزار كرد تا خولى اصبحى تيرى بر پهلوى او زد و او را از اسب به زمين افكند،
پس مردى از بنى دارم بر او تاخت و او را شهيد ساخت رحمه اللّه و سر مباركش را
از تن جدا كرد و نقل شده كه سن شريفش در آن روز به بيست و يك سال رسيده بود و
وقتى كه متولّد شده بود اميرالمومنين عليه السّلام فرمود كه او را به نام برادر
خود عثمان بن مَظْعون نام نهادم .
علت نام گذارى على عليه السّلام فرزندش را به نام عثمان
مؤ لف گويد: عثمان بن مظعون (به ظاء معجمه و عين مهمله ) يكى از اجلاء صحابه
كبار و از خواصّ حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم است و حضرت او را خيلى
دوست مى داشت و بسيار جليل و عابد و زاهد بوده به حدّى كه روزها صائم و شبها به
عبادت قائم ، و جلالت شاءنش زياده از آن است كه ذكر شود، در ذى الحجّه سنه دو
هجرى در مدينه طيبه وفات كرد، گويند او اوّل كسى است كه در بقيع مدفون شد. و
روايت شده كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بعد از مردن او، او را
بوسيد، و چون ابراهيم فرزند آن حضرت وفات كرد فرمود: ملحق شو به سلف صالحت
عثمان بن مظعون .
سيّد سَمهُودى در تاريخ مدينه گفته : ظاهر آن است كه دختران پيغمبر صلى اللّه
عليه و آله و سلّم جميعاً در نزد عثمان بن مظعون مدفون شده باشند؛ زيرا كه حضرت
پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در وقت دفن عثمان بن مظعون سنگى بالاى سر
قبرش براى علامت گذاشت و فرمود: به اين سنگ نشان مى كنم قبر برادرم را و دفن مى
كنم در نزد او هر كدام كه بميرد از اولادم انتهى . (254)
شهادت ابوبكر بن على عليه السّلام
اسمش معلوم نشده ، (255) مادرش ليلى بنت مسعود بن خالد است و در مناقب گفته كه
به مبارزت بيرون شد و اين رَجَز خواند :
شعر :
شَيْخى عَلِىٌ ذوالفِخارِ الاَطْوَلِ
الْخَيْرِ الْكَريمِ الْمُفْضِل (256)
حُسَيْنُ بْنُ النَّبِىّ الْمُرْسَلِ
نُحامى بِالْحُسامِ الْمُصْقَلِ
نَفسى مِنْ اَخٍ مُبَجَّلِ
و پيوسته جنگ كرد تا زحربن بدر و به قولى عُقْبَه غَنَوىّ او را شهيد كرد (257)
رحمه اللّه و از مدائنى نقل شده كه كشته او را در ميانه ساقيه اى (258) يافتند
و ندانستند چه كسى او را به قتل رسانيد .
سيّد بن طاوس رحمه اللّه روايت كرده كه حسن مُثَنى در روز عاشورا مقابل عمويش
امام حسين عليه السّلام كارزار كرد و هفده نفر از لشكر مخالفين به قتل رسانيد و
هيجده جراحت بر بدنش وارد آمد روى زمين افتاد، اسماء بن خارجه خويش مادرى او،
او را به كوفه برد و زخمهاى او را مداوا كرد تا صحّت يافت سپس او را به مدينه
حمل نمود . (259)
شهادت طفلى از آل امام حسين عليه السّلام
ارباب مَقاتل گفته اند كه طفلى از سراپرده جناب امام حسين عليه السّلام بيرون
شد كه دو گوشواره از دُرّ در گوش داشت و از وحشت و حيرت به جانب چپ و راست مى
نگريست و چندان از آن واقعه هولناك در بيم و اضطراب بود كه گوشواره هاى او از
لرزش سر و تن لرزان بود. در اين حال سنگين دلى كه او را هانى بن ثُبَيت مى
گفتند بر او حمله كرد و او را شهيد نمود. و گفته اند كه در وقت شهادت آن طفل
شهربانو مدهوشانه به او نظر مى كرد و ياراى سخن گفتن و حركت كردن نداشت لكن
مخفى نماند كه اين شهربانو غير والده امام زين العابدين عليه السّلام است ؛ چه
آن مخدّره در ايّام ولادت فرزندش وفات كرد .
و ابوجعفر طبرى شهادت اين طفل را به نحو اَبْسَط نوشته و ما عبارت او را
بِعَيْنها در اينجا درج مى كنيم : رَوى اَبُو جَعْفَرِ الطَّبَرىُّ عنْ هشام
الْكَلْبِىِّ قالَ: حدَّثَنى ابُوهُذَيْلٍ رَجُلٌ مِنَ السَّكُونِعَنْ هانِىِ
بْنِ ثُبَيْتِ الْحَضْرَمِىِّ قالْ رَاَيْتُهُ جالِساً فى مَجْلِسِ
الْحَضْرَمِيّينَ فى زَمانِ خالِدِبْنِ عبداللّه وهُوَ شَيْخ كَبير قالَ:
فَسَمِعْتُهُ وُهُوَ يَقولُ كُنْتُ مِمَّنْ شَهِدَ قَتْلَ الْحُسَيْنِ عليه
السّلام قالَ: فَوَاللّهِ!اِنّى لَواقِفُ عاشِرُ عَشَرَةٍ لَيْسَ مِنّا رَجُلٌ
الاّ عَلى فَرَسٍ وَقَدْ جالَتِ الْخَيْلُ و تَصَعْصَعَتْ اِذْخَرَجَ غُلامٌ
مِنْ آل الْحُسَيْنِ عليه السّلام وَ هُوَ مُمْسِكٌ بِعُودٍ مِنْ تِلْكَ
اَلْاَبْنِيةِ عَلَيْهِ اِزارٌ وَ قَميصٌ وَ هُوَ مَذْعُور يَلْتَفِتُ يَميناً
وَ شِمالاً فَكَانّى اَنْظُرُ إ لى دُرَّتَينِ فى ذَبانِ كُلَّما الْتَفَتَ
اِذْ اَقْبَلَ رَجُلٌ يَرْكُضُ حَتّى اِذا دَنى مِنْهُ مالَ عَنْ فَرَسِه ثُمَّ
اقْتَصَد الْغُلامَ فَقَطَعهُ بِالسَّيْفِ قالَ هشامُ قالَ السَّكُونىّ هانى
بْنِ ثُبَيْت هُو صاحِبُ الغُلامِ فلَمّا عُتِبَ عَلَيْهِ كَنّى عَنْ نَفْسِهِ
. (260)
شهادت حضرت ابوالفضل العبّاس عليه السّلام
حضرت عبّاس عليه السّلام كه اكبر اولاد اُمُّالبَنين وپسر چهارم اميرالمؤ منين
عليه السّلام بود و كُنْيَتش ابوالفضل و مُلَقّب به سقّا (261) و صاحب لواى
امام حسين عليه السّلام بود، چنان جمال دل آرا و طلعتى زيبا داشت كه او راماه
بنى هاشم مى گفتند و چندان جسيم و بلند بالا بود كه بر پشت اسب قوى و فربه بر
نشستى پاى مباركش بر زمين مى كشيدى . او را از مادر و پدر سه برادر بود كه هيچ
كدام را فرزندنبود. ابوالفضل عليه السّلام ، اوّل ايشان را به جنگ فرستاد تا
كشته ايشان را ببيند و ادراك اجر مصائب ايشان فرمايد .
پس از شهادت ايشان به نحوى كه ذكر شد بعضى از ارباب مقاتل گفته اند كه چون آن
جناب تنهائى برادر خود را ديد به خدمت برادر آمده عرض كرد: اى برادر! آيا رخصت
مى فرمائى كه جان خود را فداى تو گردانم ؟ حضرت از استماع سخن جانسوز او به
گريه آمد و گريه سختى نمود، پس فرمود: اى برادر! تو صاحب لواى منى چون تو نمانى
كس با من نماند. ابوالفضل عليه السّلام عرض كرد: سينه ام تنگ شده و از زندگانى
دنيا سير گشته ام و اراده كرده ام كه از اين جماعت منافقين خونخواهى خود كنم .
حضرت فرمود: پس الحال كه عازم سفر آخرت گرديده اى ، پس طلب كن از براى اين
كودكان كمى از آب ، پس حضرت عبّاس عليه السّلام حركت فرمود و در برابر صفوف
لشكر ايستاد و لواى نصيحت و موعظت افراشت و هر چه توانست پند و نصيحت كرد و
كلمات آن بزرگوار اصلاً در قلب آن سنگدلان اثر نكرد .
لاجرم حضرت عبّاس عليه السّلام به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشكر ديد به عرض
برادر رسانيد. كودكان اين بدانستند بناليدند و نداى العَطَش العَطَش در آوردند،
جناب عبّاس عليه السّلام بى تابانه سوار بر اسب شده و نيزه بر دست گرفت ومَشْگى
برداشت و آهنگ فرات نمود شايد كه آبى به دست آورد. پس چهار هزار تن كه موكّل بر
شريعه فرات بودند دور آن جناب را احاطه كردند و تيرها به چلّه كمان نهاده و به
جانب او انداختند، جناب عبّاس عليه السّلام كه از پستان شجاعت شير مكيده چون
شير شميده بر ايشان حمله كرد و رجز خواند :
شعر :
الْمَوْتَ اِذِالْمَوْتُ زَقَا (262)
اُوارى فى الْمصاليتِ (263) لِقا
لِنَفْس الْمُصْطَفَى الطُّهْروَقا
اَنَا الْعبّاس اَغْدُوا بِالسَّقا
ولا اَخافُ الشَّرَ يوْمَ الْمُلْتقى (264)
و از هر طرف كه حمله مى كرد لشكر را متفرّق مى ساخت تا آنكه به روايتى هشتاد تن
را به خاك هلاك افكند، پس وارد شريعه شد و خود را به آب فرات رسانيد چون از
زحمت گير و دار و شدّت عطش جگرش تفته بود خواست آبى به لب خشك تشنه خود رساند
دست فرا برد و كفى از آب برداشت تشنگى سيّدالشهداء عليه السّلام و اهلبيت او را
ياد آورد آب را از كف بريخت :
شعر :
و پس كفى از آب برگرفت
خواست تا كه نوشد از آن آب خوشگوار
آمد به يادش از جگر تشنه حُسين
اشك خويش ريخت زكف آب و شد سوار
روان تشنه زآب روان روان
دل پرزجوش و مشك به دوش آن بزرگوار
حمله جمله بر آن شبل مرتضى
در ميانه گرگان بى شمار
كسى نديده و چندين هزار تير
گل كسى نديده و چندين هزار خار
مشك را پر آب نمود و بر كتف راست افكند و از شريعه بيرون شتافت تا مگر خويش را
به لشكرگاه برادر برساند و كودكان را از زحمت تشنگى برهاند. لشكر كه چنين ديدند
راه او را گرفتند و از هر جانب او را احاطه كردند، و آن حضرت مانند شير غضبان
بر آن منافقان حمله مى كرد و راه مى پيمود. ناگاه نوفل الا زرق و به روايتى
زيدبن ورقاء كمين كرده از پشت نخلى بيرون آمد و حكيم بن طفيل او را معين گشت و
تشجيع نمود پس تيغى حواله آن جناب نمود آن شمشير بر دست راست آن حضرت رسيد و از
تن جدا گرديد، حضرت ابوالفضل عليه السّلام جلدى كرد و مشك را به دوش چپ افكند و
تيغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله كرد و اين رجز خواند :
شعر :
واللّهِ اِنْ قَطَعْتُمُ يَمينى
اُحامى اَبَداً عَنْ دينى
وعَنْ اِمامٍ صادِقِ اليَقين
نَجْلِ النَّبِىّ الطّاهِرِ الاَمينِ
پس مقاتله كرد تا ضعف عارض آن جناب شد، ديگر باره نوفل و به روايتى حكيم بن
طفيل لعين از كمين نخله بيرون تاخت و دست چپش را از بند بينداخت ، جناب عبّاس
عليه السّلام اين رجز خواند :
شعر :
لا تَخْشَي منَ الْكُفّارِ
واَبْشِرى بِرَحْمَةِ الْجَبّارِ
النَّبِىّ السَّيّدِ الْمخْتارِ
قَطَعُوا بِبَغْيهِمْ يَسارى
فَاَصْلِهِمْ يا رَبِّ حَرَّ النّارِ (265)
و مشك را به دندان گرفت و همّت گماشت تا شايد آب را به آن لب تشنگان برساند كه
ناگاه تيرى بر مشك آب آمد و آب آن بريخت و تير ديگر بر سينه اش رسيد و از اسب
در افتاد .
شعر :
عمُّوهُ بِالنَّبْلَ وَالسُّمْرِ الْعَواسِل والْ
الْفَواصِلِ مِنْ فَرْقٍ اِلى قَدَمٍ
لِلاَرْضِ مَقْطُوعَ الْيَدَيْنِ لَهُ
مَجْدٍ يَمينٌ غَيْرَ مُنْجَذِمٍ شعر :
پس فرياد برداشت كه اى برادر، مرا درياب به روايت (( مناقب )) (266) ملعونى
عمودى از آهن بر فرق مباركش زد كه به بال سعادت به رياض جنّت پرواز كرد .
چون جناب امام حسين عليه السّلام صداى برادر شنيد، خود را به او رسانيد ديد
برادر خود را كنار فرات با تن پاره پاره و مجروح با دستهاى مقطوع بگريست و
فرمود: اَلا نَ اِنْكَسَرَ ظَهْرى وقَلَّتْ حيلَتى .
اكنون پشت من شكست و تدبير و چاره من گسسته گشت و به روايتى اين اشعار انشاء
فرمود :
شعر :
تَعَدَّيْتُمُ يا شَرَّ قَوْمٍ بِبَغْيِكُمْ
وَخالَفْتُمُوا دينَ النَّبِىِّ مُحَمَّدٍ
اَماكانَ خَيْرُ الرُّسُلِ وَصّاكُمُ بنا
اَمانَحْنُ مِنْ نَسْلِ النَّبِىّ الْمُسَدَّدِ
اَماكانَتِ الزَّهراءُ اُمِّىَ دُونَكُمْ
اَماكانَ مِنْ خَيْرِ الْبَريَّةِ اَحْمَدُ
وَ اُخْزيتُمْ بِماقَدْ جَنَيْتُمُ
تُلاقُوا حرَّنارٍ تُوَقَّدُ (267)
در حديثى از حضرت سيّد سجاد عليه السّلام مروى است كه فرمودند: خدا رحمت كند
عمويم عبّاس را كه برادر را بر خود ايثار كرد و جان شريفش را فداى او نمود تا
آنكه در يارى او دو دستش را قطع كردند و حقّ تعالى در عوض دو دست او دو بال به
او عنايت فرمود كه با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز مى كند و از براى
عبّاس عليه السّلام در نزد خداى منزلتى است در روز قيامت كه مغبوط جميع شهداء
است و جميع شهداء را آرزوى مقام اوست . (268)
نقل شده كه حضرت عبّاس عليه السّلام در وقت شهادت سى و چهار ساله بود و آنكه
اُمُّ الْبنَين مادر جناب عبّاس عليه السّلام در ماتم او و برادران اعيانى او
بيرون مدينه در بقيع مى شد و در ماتم ايشان چنان ندبه و گريه مى كرد كه هر كه
از آنجا مى گذشت گريان مى گشت . گريستن دوستان عجبى نيست ، مروان بن الحكم كه
بزرگتر دشمنى بود خاندان نبوّت را چون بر امّ البنين عبور مى كرد از اثر گريه
او گريه مى كرد ! (269)
اين اشعار از امّ البنين در مرثيه حضرت ابوالفضل عليه السّلام و ديگر پسرانش
نقل شده :
شعر :
يامَنْ رَاَى العبّاس كَرَّعَلى جَماهيرِالنَّقَدِ
وَراهُ مِنْ ابْناءِ حيْدرَكُلُّ ليْثٍ ذى لَبَدٍ
اَنَّ ابْنى اُصيبَ بِرَاْسِهِ مَقْطُوعَ يَدٍ
يْلى عَلى شِبْلى اَمالَ بِراْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ
لَوْكانَ سَيْفُكَ فى يَدَيْكَ لَمادَنى مِنْهُ اَحَدٌ
وَلها اَيْضاً .
شعر :
عُونّى وَيْكِ اُمّ اَلْبنينَ
بِلُيُوثِ العَرينِ
كانَتْ بَنُونَ لى اُدْعى بِهِمْ
وَاْلَيوْمَ اَصْبَحْتُ وَلا مِنْ بَنينِ
اَرْبعَةٌ مِثْلُ نُسُورِ الرُّبى
وَاصَلوُا الْمَوتَ بِقَطْعِ الْوَتينِ
تَنازَعَ الخِرْصانُ اَشْلابَهُمْ
اَمْسى صريعاً طَعين
لَيْتَ شِعْرى اَكما اَخْبرَوُا
عبّاساً قَطيعُ الَيمينِ
بدان كه در (( فصل مراثى )) بيايد ان شاء اللّه اشعارى در مرثيه حضرت ابوالفضل
عليه السّلام ، و شايسته است در اينجا اين چند ذكر شود :
شعر :
وَمازالَ فى حَرْبِ الطُّغاةِ مُجاهِداً
اِلى اَن هَوى فَوْقَ الصَّعيد مُجدَّلاً
وَقدْ رَشَقوُهُ بِالِنّبالِوخَرَّقوُا
لَهُ قِرْبَةَ اْلماءِ الذَى كانَ قَدْمَلاً
فَنادى حُسَيْناً والدّموُعُ هَوامِلُ
اَيَابن اَخى قَدْخابَ ما كنْتُ آملاً
عَلَيْكَ سَلامُ اللّهِ يَابْنَ مُحَمَّد
عَلَى الرَّغْمِ مِنّى يا اَخى نَزَلَ اْلبَلا
فَلمّارَاهُ السِّبْطُ مُلْقىً عَلَى الثَّرى
يُعالِجُ كَرْبَ المْوتِ وَ الدَّمْعُ اُهْمِلا
فَجاء اِلَيْهِ واْلفُوادُ مُقَرَّحٌ
وَنادى بِقَلْبٍ باْلهُمُوم قَدِامْتَلا
اَخى كُنْتَ عَوْنى فى اْلاُمُورِ جَميعِها
اَبَا الفَضْل يا مَنْ كانَ لِلنَّفْس باذِلاً
يَعِزُّ عَلَيْنا اَنْ نَراكَ عَلَى الثَّرى
طَريحاً وَ مِنْكَ الْوَجْهُ اَضْحى مُرَمَّلاً
در بيان مبارزت حضرت ابى عبد اللّه الحسين ع و شهادت آن مظلوم
از بعضى ارباب مَقاتل نقل است كه چون حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام نظر كرد
هفتاد و دو تن از ياران و اهل بيت خود را شهيد و كشته بر روى زمين ديد عازم
جهاد گرديد، پس به جهت وداع زنها رو به خيمه كرد و پرد گيان سرادق عصمت را
طلبيد و ندا كرد: اى سكينه ، اى فاطمه ، اى زينب ، اى امّ كلثوم ! عَلَيْكُنَّ
مِنّى السَّلامُ :
شعر :
سرگشته بانوان سراپرده عفاف
حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه
سر زنان به ناله كه شد حال ما زبون
موكنان به گريه كه شد روز ما تباه
وَاَرْسَلْنَ الّدُمُوُعَ تَلَهُّفاً
وَاَسْكَنَّ مِنْهُ الذَّيْلَ منْتَحِباتٍ
اَيْنَ يَاْبنَ اْلمُصطَفى كوْكَبَ الدُّجى
يا كَهْفَ اَهْلِ اْلبَيْتِ فى الاَْزَماتِ
لَيْتَنا مِتْنا وَلَمْ نَرَمانَرى
وَ يا لَيْتَنالَمْ نَمْتَحِنْ بِحَياتٍ
فَمَنْ لِلْيَتامى اِذْتَهَدَّمَ رُكْنُهُمْ
لِلْعُذارى عِنْدَ فَقْدِ وُلاةٍ
پس سكينه عرض كرد: يا اَبَة ! اسْتَسْلَمْتَ لِلْموْتِ؟ اى پدر! آيا تن به مرگ
داده اى ؟ فرمود: چگونه تن به مرگ ندهد كسى كه ياور و معينى ندارد! عرض كرد: ما
را به حرم جدّمان بازگردان ، حضرت در جواب بدين مثل تمثّل جست :
هَيْهاتَ لَوتُرِكَ اْلقَطالَنامَ؛
اگر صيّاد از مرغ قَطا دست بر مى داشت آن حيوان در آشيانه خود آسوده مى خفت .
كنايت از آنكه اين لشكر دست از من نمى دارند، و نمى گذارند كه شما را به جائى
بَرَم ، زنها صدا به گريه بلند كردند، حضرت ايشان را ساكت فرمود. و گويند كه آن
حضرت رو به امّ كلثوم نمود و فرمود: اوُصيكِ يا اُخَيَّةُ بِنَفْسِكِ خَيْراً
وَ اِنّى بارِزٌ اِلى هؤُلاءِ القَوْم . (270)
مؤ لّف گويد: كه مصائب حضرت امام حسين عليه السّلام تمامى دل را بريان وديده را
گريان مى كند لكن مصيبت وداع شايد اثرش زيادتر باشد خصوص آن وقتى كه صبيان و
اطفال كوچك از آن حضرت يا از بستگانش كه به منزله اولاد خود آن حضرت بودند دور
او جمع شدند و گريه كردند .
و شاهد بر اين آن است كه روايت شده چون حضرت امام حسين عليه السّلام به قصر
بَنى مُقاتل رسيد و خيمه عبيداللّه بن حُرّ جُعْفى را ديد، حَجّاج بن مسروق را
فرستاد به نزد او و او را طلبيد و او نيامد خود حضرت به سوى او تشريف برد.از
عبيداللّه بن حُرّ نقل است كه وارد شد بر من حسين عليه السّلام و محاسنش مثل
بال غُراب سياه بود، پس نديدم احدى را هرگز نيكوتر از او نه مثل او كسى را كه
چشم را پر كند، و رقّت نكردم هرگز مانند رقّتى كه بر آن حضرت كردم در وقتى كه
ديدم راه مى رفت و صِبيانش در دورش بودند . انتهى .
و مؤ يد اين مقال حكايت ميرزا يحيى ابهرى است كه درعالم رؤ يا ديد علاّمه مجلسى
رحمه اللّه در صحن مطّهر سيّد الشهّداء عليه السّلام در طرف پايين پا در طاق
الصّفا نشسته مشغول تدريس است ، پس مشغول موعظه شد و چون خواست شروع در مصيبت
كند كسى آمد و گفت حضرت صدّيقه طاهره عليهاالسّلام مى فرمايد :
اُذْكُرِ اْلمَصاَّئبَ اْلمُشْتَمِلَة عَلى وِداعِ وَلَدِى الشَّهيدِ؛ يعنى ذكر
بكن مصائبى كه مشتمل بر وداع فرزند شهيدم باشد. مجلسى نيز مصيبت وداع را ذكر
كرد و خلق بسيارى جمع شدند و گريه شديدى نمودند كه مثل آن را در عمر نديده بودم
. (271)
فقير گويد: كه در همان مبشره نوميّه است كه حضرت امام حسين عليه السّلام با وى
فرمود :
قُولوُالاَ وْليائِنا وَاُمَنائِنا يَهْتَمُّونَ فى اِقامَةِ مَصاَّئِبِنا؛
يعنى بگوييد به دوستان و اُمناى ما كه اهتمام بكنند در اقامه عزا و مصيبتهاى ما
.
بالجمله ؛از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام روايت است كه امام حسين عليه
السّلام در روز شهادت خويش طلبيد دختر بزرگ خود فاطمه را وعطا فرمود به او
كتابى پيچيده و وصيّتى ظاهره وجناب على بن الحسين عليه السّلام مريض بود و
فاطمه آن كتاب را به على بن الحسين عليه السّلام داد پس آن كتاب به ما رسيد .
در (( اثبات الوصيّة )) است كه امام حسين عليه السّلام حاضر كرد على بن الحسين
عليه السّلام را و آن حضرت عليل بود پس وصيّت فرمود به او به اسم اعظم و مورايث
انبياء عليهماالسّلام و آگاه نمود او را كه علوم و صُحُف و مَصاحف و سلاح را كه
از مواريث نبوّت است نزد اُمّ سَلَمَه (( رضى اللّه عنها )) گذاشته و امر كرده
كه چون امام زين العابدين عليه السّلام برگردد به او سپارد . (272)
در (( دعوات راوندى )) از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام روايت كرده كه
فرمود : پدرم مرا در بر گرفت و به سينه خود چسبانيد در آن روز كه كشته شد
والدِّماَّءُ تَغْلي و خونها در بدن مباركش جوش مى خورد، و فرمود: اى پسر من !
حفظ كن از من دعائى را كه تعليم فرمود آن را به من فاطمه عليهاالسّلام و تعليم
فرمود به او رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و تعليم نمود به آن حضرت
جبرئيل از براى حاجت مهم و اندوه و بلاهاى سخت كه نازل مى شود و امر عظيم و
دشوار و فرمود بگو :
بِحَقِّ يس وَاْلقُرآنِ اْلحَكيمِ وَبِحَقِّ طه واْلقُرآن الْعَظيمِ يا مَنْ
يَقْدرُ عَلى حَوائجِ السّائِلينَ يا مِنْ يَعْلَمُ ما فىِ الضَّميرَ يا
مُنَفّسَ عَنِ اْلمَكْروُبينَ يا مُفَرّجَ عَنِ اْلَمغْمُومينَ يا راحِمَ
الشَّيْخِ اْلكَبيرِ يا رازِقَ الطِّفْلَ الصَّغيرِ يا مَنْ لايَحْتاجُ اِلَى
التَّفْسي رِ صَلِّ عَلى مُحَمَّدً وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ افعَلْ بى كَذا وَ كَذا
. (273)
در (( كافى )) روايت شده كه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام وقت وفات خويش
حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام را به سينه چسبانيد و فرمود: اى پسر جان من
! وصيّت مى كنم ترا به آنچه كه وصيّت كرد به من پدرم هنگامى كه وفاتش حاضر شد و
فرمود اين وصيّت را پدرم به من نموده فرمود :
يابُنَىَّ اِيّاكَ وَظُلْمَ مَنْ لايَجِدُ عَلَيْكَ ناصِراً إ لا اللّهُ .
اى پسر جان من ! بپرهيز از ظلم بر كسى كه ياورى و دادرسى ندارد مگر خدا . (274)
راوى گفت : پس حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام به نفس نفيس عازم قتال شد. امام
زين العابدين عليه السّلام چون پدر بزرگوار خود را تنها و بى كس ديد با آنكه از
ضعف و ناتوانى قدرت برداشتن شمشير نداشت راه ميدان پيش گرفت ، امّ كلثوم از
قفاى او ندا در داد كه اى نور ديده بر گرد، حضرت سجاد عليه السّلام فرمود كه اى
عمّه دست از من بردار و بگذار تا پيش روى پسر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و
سلّم جهاد كنم ، حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام به امّ كلثوم فرمود كه باز دار
او را تا كشته نگردد و زمين از نسل آل محمّد عليهماالسّلام خالى نماند .
بالجمله ؛ امام حسين عليه السّلام در چنين حال از محبّت امّت دست باز نداشت و
همى خواست بلكه تنى چند به راه هدايت در آيد و از آن گمراهان روى برتابد. لاجرم
ندا در داد كه آيا كسى هست كه ضرر دشمن را از حرم رسول خدا صلى اللّه عليه و
آله و سلّم بگرداند؟ آيا خدا پرستى هست كه در باب ما از خدا بترسد؟ آيا
فريادرسى هست كه اميد ثواب از خدا داشته باشد و به فرياد ما برسد؟ آيا معينى و
ياورى هست كه به جهت خدا يارى ما كند؟ زنها كه صداى نازنينش را شنيدند به جهت
مظلومى او صدا را به گريه و عويل بلند كردند . (275)
در بيان شهادت طفل شير خوار
پس حضرت بر در خيمه آمد و به جناب زينب عليهماالسّلام فرمود: كودك صغيرم را به
من سپاريد تا او را وداع كنم ، پس آن كودك معصوم را گرفت و صورت به نزديك او
برد تا او را ببوسد كه حرملة بن كاهل اسدى لعين تيرى انداخت و بر گلوى آن طفل
رسيد و او را شهيد كرد. و به اين مصيبت اشاره كرده شاعر در اين شعر :
شعر :
و مُنْعَطِف اَهْوى لِتَقْبيلِ طِفْلِهِ
فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلَهُ السَّهْمُ مَنْحَراً
پس آن كودك را به خواهر داد، زينب عليهاالسّلام او را گرفت و حضرت امام حسين
عليه السّلام كفهاى خود را زير خون گرفت همين كه پر شد به جانب آسمان افكند و
فرمود: سهل است بر من هر مصيبتى كه بر من نازل شود زيرا كه خدا نگران است .
سبط ابن جوزى در تذكره از هشام بن محمّد كلبى نقل كرده كه چون حضرت امام حسين
عليه السّلام ديد كه لشكر در كشتن او اصرار دارند قرآن مجيد را برداشت و آن را
از هم گشود و بر سر گذاشت و در ميان لشكر ندا كرد :
بَيْنى وَبَيْنَكُمْ كِتابُ اللّهِ وَجَدّى محمّدٌ رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه
عليه و آله و سلّم .
اى قوم براى چه خون مرا حلال مى دانيد آيا پسر دختر پيغمبر شما نيستم ؟ آيا به
شما نرسيد قول جدّم در حقّ من و برادرم حسن عليه السّلام : هذانِ سَيّدِا
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ؟ (276)
در اين هنگام كه با آن قوم احتجاج مى نمود ناگاه نظرش افتاد به طفلى از اولاد
خود كه از شدّت تشنگى مى گريست ، حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود :
يا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُونى فَارْحَمُوا هذا الطِّفْلَ؛
اى لشكر! اگر بر من رحم نمى كنيد پس براين طفل رحم كنيد؛ پس مردى از ايشان تيرى
به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسين عليه السّلام شروع كرد به
گريستن و گفت : اى خدا! حكم كن بين ما و بين قومى كه خواندند ما را كه يارى
كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائى از هوا آمد كه بگذار او را يا حسين كه از
براى او مرضع يعنى دايه اى است در بهشت . (277)
در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودى در
زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود . (278)
طبرى از حضرت ابوجعفر باقر صلى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كرد كه تيرى آمد
رسيد بر گلوى پسرى از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت (279) مسح مى كرد
خون را بر او و مى گفت : الَلّهَمَّ (280) احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمٍ
دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا!؟
پس امر فرمود آوردند حَبْره اى و آن جامه اى است يمانى آن را چاك كرد و پوشيد
پس با شمشير به سوى كارزار بيرون شد. انتهى . (281)
بالجمله ؛چون از كار طفل خويش فارغ شد سوار بر اسب شد و روى به آن منافقان آورد
و فرمود :
شعر :
الْقَوْمُ وَ قِدْمًا رَغِبوُا
ثَوابِ اللّهِ رَبِّ الثَقَلَيْنِ
الْقَوْمُ عَلِيّاً وَابْنَهُ
حَسَنَ الخَيرِ كَريمَ الاَْبَوَيْنِ
حَنَقاًمِنْهُمْ وَقالُوا اَجْمِعُوا
اُحْشُرُوا النَّاسَ اِلى حَرْبِ الْحُسَيْنِ
الابيات (282) .
پس مقابل آن قوم ايستاد و در حالتى كه شمشير خود را برهنه در دست داشت و دست از
زندگانى دنيا شسته و يك باره دل به شهادت و لقاى خدا بسته و اين اشعار را قرائت
مى فرمود :
شعر :
اَنَا ابْنُ علي الّطُهْرِ مِنْ آلِ هاشمٍ
كَفانى بِهذا مَفْخَرًا حينَ اَفْخَرُ
َسُولُ اللّهِ اَكْرَمُ مَنْ مَشى
نَحْنُ سِراجُ اللّهِ فىِ الْخَلْقِ يَزْهَرُ
وَ فاطِمُ اُمّى مِنْ سُلالَةِ اَحْمَدَ
وَ عَمّى يُدْعى ذا الْجَناحَيْنِ جَعْفَرُ
فينا كِتابُ اللّهِ اُنْزِلَ صادِقاً
وَفينَاالْهُدى وَ الْوَحىُ بِالْخَيْرِ يُذْكَرُ
وَنَحْنُ اَمانُ اللّهِ لِلنّاس كُلِّهِمْ
نُسِرُّ بِهذا فىِ الاَْنامِ وَ نُجْهِرُ
وَنَحْنُ ولاةُ الْحَوْضِ نَسْقى وُلا تِنا
رسولِ اللّهِ مالَيْسَ يُنْكَرُ
وَشيعَتُنا فىِ النّاسَ اَكْرَمُ شيعَةٍ
وَمُبْغِضُنا يَوْمَ الْقِيامَةِ يَخْسَرُ (283)
پس مبارز طلبيد و هر كه در برابر آن فرزند اسداللّه الغالب مى آمد او را به خاك
هلاك مى افكند تا آنكه كشتار عظيمى نمود و جماعت بسيار از شجاعان و اَبطال
رِجال را به جهنّم فرستاد، ديگر كسى جرئت ميدان آن حضرت نكرد .
پس حمله بر ميمنه نمود و فرمود :
شعر :
خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ
اَوْلى مِنْ دُخُولِ النّارِشعر :
پس آن جناب حمله بر ميسره كرد و فرمود :
شعر :
اَنَا الْحُسَيْنُ بَنْ عَلِي
آلَيْتُ اَنْ لا اَنْثَني
اَحْمي عَيالاتِ اَبي
عَلى دين النّبي (284)
بعضى از رُوات گفته : به خدا قسم ! هرگز مردى را كه لشكرهاى بسيار او را احاطه
كرده باشند و ياران و فرزندان او را به جمله كشته باشند و اهل بيت او را محصُور
و مستاءصل ساخته باشند، شجاعتر و قوىّ القلب تر از امام حسين عليه السّلام
نديدم ؛ چه تمام اين مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگى و كثرت حرارت و بسيارى
جراحت و با وجود اينها، گرد اضطراب و اضطرار بر دامن وقارش ننشست و به هيچ گونه
آلايش تزلزل در ساخت وجودش راه نداشت و با اين حال مى زد و مى كُشت ، و هنگامى
كه اَبطال رِجال بر او حمله مى كردند چنان بر ايشان مى تاخت كه ايشان چون گلّه
گرگ ديده مى رميدند و از پيش روى آن فرزند شير خدا مى گريختند، ديگر باره لشكر
گرد هم در مى آمدند و آن سى هزار نفر پشت با هم مى دادند و حاضر به جنگ او مى
شدند، پس آن حضرت بر آن لشكر انبوه حمله مى افكند كه مانند جَراد مُنْتَشر از
پيش او متفرّق و پراكنده مى شدند و لختى اطراف او از دشمن تهى مى گشت . پس ، از
قلب لشكر روى به مركز خويش مى نمود كلمه مباركه لاحَوْلَ وَلا قوَّةَ اِلاّ
بِاللّهِ را تلاوت مى فرمود . (285)
مؤ لف گويد: شايسته است در اين مقام كلام جيمز كار گرن هندوى هندى را در شجاعت
امام حسين عليه السّلام نقل كنيم :
شيخ مرحوم در لؤ لؤ و مرجان از اين شخص نقل كرده كه كتابى در تاريخ چين نوشته
به زبان اُردو كه زبان متعارف حاليه هند است و آن را چاپ كردند، در جلد دوّم در
صفحه 111 چون به مناسبتى ذكرى از شجاعت شده بود اين كلام كه عين ترجمه عبارت
اوست در آنجا مذكور است :
چون بهادرى و شجاعت رستم مشهور زمانه است لكن مردانى چند گذشته كه در مقابلشان
نام رُستم قابل بيان نيست ؛ چنانچه حسين بن على عليهماالسّلام كه شجاعتش بر همه
شجاعان رتبه تقدّم يافته ؛ چرا كه شخصى كه در ميدان كربلا بر ريگ تفته با حالات
تشنگى و گرسنگى مردانگى به كار برده باشد به مقابل او نام رستم كسى آرد كه از
تاريخ واقف نخواهد بود. قلم كه را يارا است كه حال حسين عليه السّلام بر نگارد،
و زبان كه را طاقت كه مدح ثابت قدمى هفتاد و دو نفر در مقابله سى هزار فوج شامى
كوفى خونخوار و شهادت هر يك را چنانچه بايد ادا نمايد، نازك خيالى كجا اين قدر
رسا است كه حال و دلهاى آنها را تصوير كند كه بر سرشان چه پيش آمد از آن زمانى
كه عمر سعد با ده هزار فوج دور آنها را گرفته تا زمانى كه شمر سرا قدس را از تن
جدا كرد. مثل مشهور است كه دواى يك ، دو باشد يعنى از آدم تنها كار بر نمى آيد
تا دوّمى برايش مدد كار نباشد. مبالغه بالاتر از آن نيست كه در حقّ كسى گفته
شود كه فلان كس را دشمن از چهار طرف گير كرده است مگر حسين عليه السّلام را با
هفتاد و دو تن ، هشت قسم دشمنان تنگ كرده بودند با وجود آن ثابت قدمى را از دست
ندادند، چنانچه از چهار طرف ده هزار فوج يزيد بود كه بارش نيزه و تيرشان مثل
بادهاى تيره طوفان ظلمت برانگيخته بودند. دشمن پنجم حرارت آفتاب عرب بود كه
نظيرش در زير فلك صورت امكان نپذيرفته ، گفته مى توان شد كه تمازت و گرمى عرب
غير از عرب يافت نمى تواند شد. دشمن ششم ريگ تفتيده ميدان كربلا بود كه در
تمازت آفتاب شعله زن و مانند خاكستر تنور گرم سوزنده و آتش افكن بود بلكه درياى
قهّارى مى توان گفت كه حبابهايش آبله هاى پاى بنى فاطمه بودند، واقعى دو دشمن
ديگر كه از همه ظالمتر يكى تشنگى و دوّم گرسنگى مثل همراهى دغاباز ساعتى جدا
نبودند، خواهش و آرزوى اين دو دشمن همان وقت كم مى شد كه زبانها از تشنگى چاك
چاك مى گرديدند. پس كسانى كه در چنين معركه هزارها كفّار را مقابله كرده باشند
بهادرى و شجاعت بر ايشان ختم است . (286)
تمام شد محل حاجت از كلام متين اين هندوى بت پرست كه به جاى خال مشكين دلربائى
است در رخسار سفيد كاغذ و سزاوار كه در ستايش او گفته شود : به خال هندويش
بخشم سمرقند و بخارا را .
رجَعَ الْكَلامُ اِلى سِياقِهِ الاَْوَّل :
ابن شهر آشوب و غيره نقل كرده اند كه آن حضرت يكهزار و نُهصد و پنجاه تن از آن
لشكر را به دَرَك فرستاده سواى آنچه را كه زخمدار و مجروح فرموده بود. اين وقت
ابن سعد لعين بدانست كه در پهن دشت آفرينش هيچ كس را آن قوّت و توانائى نيست كه
با امام حسين عليه السّلام كوشش كند و اگر كار بدين گونه رود آن حضرت تمام لشكر
را طعمه شمشير خود گرداند. لاجرم سپاهيان را بانگ بر زد و گفت :
واى بر شما! آيا مى دانيد كه با كه جنگ مى كنيد و با چه شجاعتى رزم مى دهيد اين
فرزند اَنْزَع البَطين غالب كلّ غالب على بن ابى طالب عليه السّلام است ، اين
پسر آن پدر است كه شجاعان عرب و دليران روز گار را به خاك هلاك افكنده . همگى
همدست شويد و از هر جانب براو حمله آريد :
شعر :
اَنْ يَنالوُهُ مُبارَزَةً
فَصَوَّبُوا الرَّاْىَ لَمّا صَعَّدُوا الفِكَرا
اَنْ وَجَّهُوا نَحْوَهُ فىِ الْحَرْبِ اَرْبَعَهً
السَّيْفَ وَ السَّهْمَ وَ الْخِطِّىَّ وَ الحَجَراشعر :
پس آن لشكر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تيراندازان كه عدد
آنها چهار هزار به شمار مى رفت تيرها بر كمان نهادند و به سوى آن حضرت رها
كردند .
پس دور آن غريب مظلوم را احاطه كردند و مابين او و خِيام اهل بيت حاجز و حائل
شدند، و جماعتى جانب سرادق عصمت گرفته . حضرت چون اين بدانست بانگ بر آن قوم زد
و فرمود كه اى شيعيان ابوسفيان ! اگر دست از دين برداشتيد و از روز قيامت و
معاد نمى ترسيد پس در دنيا آزاد مرد و با غيرت باشيد رجوع به حسب و نسب خود
كنيد؛ زيرا كه شما عرب مى باشيد. يعنى عرب غيرت و حميّت دارد. شمر بى حيا روبه
آن حضرت كرد و گفت : چه مى گوئى اى پسر فاطمه ؟ فرمود: مى گويم من با شما جنگ
دارم و مقاتلت مى كنم و شما با من نبرد مى كنيد، زنان را چه تقصير و گناه است ؟
پس منع كنيد سركشان خود را كه متعرّض حرم من نشوند تا من زنده ام . شمر صيحه در
داد كه اى لشكر از سراپرده اين مرد دور شويد كه كفوّى كريم است و قتل او را
مهيّا شويد كه مقصود ما همين است .
پس سپاهيان بر آن حضرت حمله كردند و آن جناب مانند شير غضبناك در روى ايشان در
آمد و شمشير در ايشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاك مى افكند كه باد
خزان برگ درختان را، و به هر سو كه روى مى كرد لشكريان پشت مى دادند. پس ، از
كثرت تشنگى راه فرات در پيش گرفت ، كوفيان دانسته بودند كه اگر آن جناب شربتى
آب بنوشد ده چندان از اين بكوشد و بكشد. لاجرم در طريق شريعه صف بستند و راه آب
را مسدود نمودند و هر گاه آن حضرت قصد فرات مى نمود بر او حمله مى كردند و او
را برمى گردانيدند، اَعْور سلمى و عمروبن حجّاج كه با چهار هزار مرد كماندار
نگهبان شريعه بودند بانگ بر سپاه زدند كه حسين را راه بر شريعه مگذاريد، آن
حضرت مانند شير غضبان بر ايشان حمله مى افكند و صفوف لشكر را بشكافت و راه
شريعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب
نيز تشنگى از حدّ افزون داشت سر به آب گذاشت ؛ حضرت فرمود كه تو تشنه و من نيز
تشنه ام به خدا قسم كه آب نياشامم تا تو بياشامى ، كَاَنَّه اسب فهم كلام آن
حضرت كرد، سر از آب برداشت يعنى در شُرب آب من بر تو پيشى نمى گيرم ، پس حضرت
فرمود: آب بخور من مى آشامم و دست فرا برد و كفى آب بر گرفت تا آن حيوان
بياشامد كه ناگاه سوارى فرياد برداشت كه اى حسين تو آب مى نوشى و لشكر به
سراپرده ات مى روند و هتك حرمت تو مى كنند .
چون آن معدن حميّت و غيرت اين كلام را از آن ملعون شنيد آب از كف بريخت و به
سرعت از شريعه بيرون تاخت و بر لشكر حمله كرد تا به سرا پرده خويش رسيد معلوم
شد كه كسى متعرّض خِيام نگشته و گوينده اين خبر مَكرْى كرده بوده . پس دگر باره
اهل بيت را وداع گفت ، اهل بيت همگان با حال آشفته و جگرهاى سوخته و خاطرهاى
خسته و دلهاى شكسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هيچ آفريده صورت نبندد
كه ايشان به چه حالت بودند و هيچ كس نتواند كه صورت حال ايشان را تقرير يا
تحرير نمايد .
شعر :
من از تحرير اين غم ناتوانم
تصويرش زده آتش به جانم
ترا طاقت نباشد از شنيدن
كى بود مانند ديدن
بالجمله ؛ ايشان را وداع كرد و به صبر و شكيبائى ايشان را وصيّت نمود و فرمان
داد تا چادر اسيرى بر سر كنند و آماده لشكر مصيبت و بلا گردند، و فرمود بدانيد
كه خداوند شما را حفظ و حمايت كند و از شرّ دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را
به خير كند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع
نِعَم و كرم مُزد و عوض كرامت فرمايد، پس زبان به شكوه مگشائيد و سخنى مگوئيد
كه از مرتبت و منزلت شما بكاهد، اين سخنان بفرمود و روبه ميدان نمود .
شاعر در اين مقام گفته :
شعر :
آمد به خيمگاه و وداع حرم نمود
كودكان نمود به حسرت همى نگاه
اين را نشاند در بر و بر رخ فشانداشك
آن را گذاشت بر دل و از دل كشيده آه
در اهل بيت شور قيامت به پا نمود
خيمگاه گشت روان سوى حربگاه
سُوى رزمگاه شد و در قفاى او
فرياد وا اخاه شد و بانگ وا اَباه
پس عنان مركب به سوى ميدان بگردانيد و بر صف لشكر مخالفان تاخت مى زد و مى
انداخت و با لب تشنه از كشته پشته مى ساخت و مانند برگ خزان سرهان آن منافقان
را بر زمين مى ريخت و به ضرب شمشير آبدار خون اشرار و فجّار را با خاك معركه مى
ريخت و مى آميخت ، لشكر از هر طرف او را تيرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن
تيرها را بر رو و گلو و سينه مبارك خود مى خريد و از كثرت خدنگ كه بر چشمه هاى
زره آن حضرت نشست سينه مباركش چون پشت خارپشت گشت .
و به روايت منقوله از حضرت باقر عليه السّلام زياده از سيصد و بيست جراحت يافت
و زيادتر نيز روايت شده و جميع آن زخمها در پيش روى آن حضرت بود، در اين وقت
حضرت از بسيارى جراحت و كثرت تشنگى و بسيارى ضعف و خستگى توقف فرمود تا ساعتى
استراحت كرده باشد كه ناگاه ظالمى سنگى انداخت به جانب آن حضرت ، آن سنگ بر
جبين مباركش رسيد و خون از جاى او بر صورت نازنينش جارى گرديد. حضرت جامه خويش
را برداشت تا چشم و چهره خود را از خون پاك كند كه ناگاه تيرى كه پيكانش
زهرآلوده و سه شعبه بود بر سينه مباركش و به قولى بر دل پاكش رسيد و آن سوى سر
به در كرد و حضرت در آن حال گفت :
بِسْمِ اللّهِ وَ باللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ
عَلَيْهِ وَ آلِهِ .
آنگاه رو به سوى آسمان كرد و گفت : اى خداوند من ! تو مى دانى كه اين جماعت مى
كشند مردى را كه در روى زمين پسر پيغمبرى جز او نيست . پس دست بُرد و آن تير را
از قفا بيرون كشيد و از جاى آن تير مسموم مانند ناودان خون جارى گرديد، حضرت
دست به زير آن جراحت مى داشت چون از خون پر مى شد به جانب آسمان مى افشاند و از
آن خون شريف قطره اى بر نمى گشت ، ديگر باره كف دست را از خون پر كرد و بر سر و
روى و محاسن خود ماليد و فرمود كه با سر روى خون آلوده و به خون خويش خضاب كرده
، جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را ديدار خواهم كرد و نام كشندگان
خود را به او عرضه خواهم داشت . (287)
مؤ لف گويد: كه صاحب معراج المحبّة اين مصيبت را نيكو به نظم آورده است ،
شايسته است كه من آن را در اينجا ذكر كنم ، فرموده :
شعر :
به مركز باز شد سلطان ابرار
آسايد دمى از زخم پيكار
فلك سنگى فكند از دست دشمن
پيشانى وَجْهُ اللّه اَحْسَن
چه زد از كينه ، آن سنگ جفا را
شكست آيينه ايزدنما را
كه گلگون گشت روى عشق سرمد
چه در روز اُحُد روى مُحمّد
دامان كرامت خواست آن شاه
كه خون از چهره بزدايد به ناگاه
دلى روشنتر از خورشيد روشن
نمايان شد ز زير چرخ جوشن
يكى الماس وش تيرى زلشكر
گرفت اندر دل شه جاى تا پر
پشت و پناه اهل ايمان
عيان گرديد زهر آلوده پيكان
مقام خالق يكتاى بيچون
ززهر آلوده پيكان گشت پر خون
زد نيزه بر پهلو چنانش
جَنْبُ اللّه بدريد از سنانش
به ديدارش دل آرا رايت افراخت
سمند عشق بار عشق بگذاشت
به شكر وصل فخر نَسْل آدم
برو اُفتاد و مى گفت اندر آن دم
الْخَلْقَ طُرّّا فى هَواكا
وَاَيْتَمْتُ الْعِيالَ لِكَىْ اَراكا
وَلَوْ قَطّعْتَنى فىِ الْحُبِّ اِرْبا
الْفُؤ ادُ اِلى سِواكا (288)
اين وقت ضعف و ناتوانى بر آن حضرت غلبه كرد و از كارزار باز ايستاد و هر كه به
قصد او نزديك مى آمد يا از بيم يااز شرم كناره مى كرد و برمى گشت . تا آنكه
مردى از قبيله كنده كه نام نحسش مالك بن يسر (289) بود به جانب آن حضرت روان شد
و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشير ضربتى بر سر مباركش زد كلاهى كه بر
سر مقدس آن حضرت بود شكافته شد و شمشير بر سر مقدسش رسيد و خون جارى شد به حدى
كه آن كلاه از خون پرشد .
حضرت در حق او نفرين كرد و فرمود: بااين دست نخورى ونياشامى و خداوندترابا
ظالمان محشور كند. پس آن كلاه پر خون را از فرق مبارك بيفكند و دستمالى طلبيد و
زخم سر را ببست و كلاه ديگر بر سر گذاشت و عمامه بر روى آن بست . مالك بن يسر
آن كلاه پر خون را كه از خز بود بر گرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خويش
برد و خواست او را از آلايش خون بشويد زوجه اش اُمّ عبدالله بنت الحرّالبدّى كه
آگه شد بانگ بر او زد كه در خانه من لباس ماءخوذى فرزند پيغمبر را مى آورى ؟
بيرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر كند. وپيوسته آن ملعون فقير و بد
حال بود و از دعاى امام حسين عليه السّلام هر دو دست او از كار افتاده بود و در
تابستان مانند دو چوب خشك مى گرديد و در زمستان خون از آنها مى چكيد و بر اين
حال خسران مآل بود تابه جهنم واصل شد .
و به روايت سيّد رحمه اللّه و مفيد رحمه اللّه لشكر لحظه اى از جنگ آن حضرت
درنگ كردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه كردند (290) اين
هنگام عبدالله بن حسن كه در ميان خِيام بود و كودكى غير مراهق بود چون عمّ
بزرگوار خود را بدين حال ديد تاب و توان از وى برفت وبه آهنگ خدمت آن حضرت از
خيمه بيرون دويد تا مگر خود را به عموى بزرگوار رساند. جناب زينب عليهاالسّلام
از عقب او به شتاب بيرون شد و او را بگرفت و از آن سوى امام عليه السّلام نيز
ندا در داد كه اى خواهر، عبدالله را نگاه دار مگذار كه در اين ميدان بلاانگيز
آيد و خود را هدف تير و سنان بى رحمان نمايد. جناب زينب عليهاالسّلام هر چه در
منع او اهتمام كرد فايده نبخشيد و عبدلله از برگشتن به سوى خيمه امتناع سختى
نمود و گفت : به خدا قسم ! از عموى خويش مفارقت نكنم و خود را از چنگ عمه اش
رهانيد و به تعجيل تمام خود را به عموى خود رسانيد، در اين وقت اَبْجَر بن كعب
شمشير خود را بلند كرده بود كه به حضرت امام حسين عليه السّلام فرود آورد كه آن
شاهزاده رسيد و به آن ظالم فرمود: واى بر تو! اى پسر زانيه ، مى خواهى عموى مرا
بكشى ؟ آن ملعون چون تيغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پيش
شمشير داد، شمشير دست آن مظلوم را قطع كرد چنانكه صداى قطع گردنش بلند شد و به
نحوى بريده شد كه با پوست زيرين بياويخت .آن طفل فرياد برداشت كه يا ابتاه ! يا
عمّاه ! حضرت او را بگرفت و برسينه خود چسبانيد و فرمود: اى فرزند برادر! صبر
كن بر آنچه بر تو فرود آيد و آن را از در خير و خوبى به شمارگير، هم اكنون
خداوند ترا به پدران بزرگوارنت ملحق خواهد نمود. پس حرمله تيرى به جانب آن كودك
انداخت و او را در بغل عمّ خويش شهيد كرد . (291)
حميدبن مسلم گفته كه شنيدم حسين عليه السّلام در آن وقت مى گفت : اَللَّهُمَّ
اَمْسِكْ عَنْهُمْ فَطْرَ السَّماءِ وَامْنَعْهُمْ بَرَكاتِ الاَرْضِ الخ .
(292)
شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه رجّاله حمله كردند از يمين و شمال بر كسانى كه
باقيمانده بودند با امام حسين عليه السّلام پس ايشان را به قتل رسانيدند و باقى
نماند با آن حضرت جز سه نفر يا چهارنفر .
سيدبن طاوس رحمه اللّه (293) و ديگران فرموده اند كه حضرت سيدالشهداء عليه
السّلام فرمود: بياوريد براى من جامه اى كه كسى در آن رغبت نكند كه آن را در
زير جامه هايم بپوشم تا چون كشته شوم و جامه هايم را بيرون كنند آن جامه را كسى
از تن من بيرون نكند. پس جامه اى برايش حاضر كردند، چون كوچك بود و بر بدن
مباركش تنگ مى افتاد آن را نپوشيد، فرمود اين جامه اهل ذلّت است جامه ازاين
گشادتر بياوريد ؛ پس جامه وسيعتر آوردند آنگاه در پوشيد .و به روايت سيد رحمه
اللّه جامه كهنه آوردند حضرت چند موضع آن را پاره كرد تا از قيمت بيفتد و آن را
در زير جامه هاى خود پوشيد، فَلَمّا قُتِلَ جَرَّدُوهُ مِنْهُ چون شهيد شد آن
كهنه جامه را نيز از تن شريفش بيرون آوردند .
شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه چون باقى نماند با آن حضرت احدى مگر سه نفر از
اهلش يعنى از غلامانش ، رو كرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گرديد، و آن سه نفر
حمايت او مى كردند تا آن سه نفر شهيد شدند و آن حضرت تنها ماند و از كثرت جراحت
كه بر سر و بدنش رسيده بود سنگين شده بود و با اين حال شمشير بر آن قوم كشيده
وايشان را به يمين و شمال متفّرق مى نمود شمر كه خمير مايه هر شر وبدى بود چون
اين بديد سواران را طلبيد و امر كرد كه در پشت پيادگان صف كشند و كمانداران را
امر كرد كه آن حضرت را تير باران كنند، پس كمانداران آن مظلوم بى كس را هدف تير
نمودند و چندان تير بر بدنش رسيد كه آن تيرها مانند خارِ خار پشت بر بدن مباركش
نمايان گرديد. اين هنگام آن حضرت از جنگ باز ايستاد و لشكر نيز در مقابلش توقف
نمودند، خواهرش زينب عليهاالسّلام كه چنين ديد بر در خيمه آمد و عمر سعد را ندا
كرد و فرمود :
وَيْحَكَ يا عُمَر اءَيُقْتَلُ اَبُو عَبْدِ اللّه وَ اَنْتَ تَنْظَرُ
اِلَيْهِ! عمر سعد جوابش نداد. و به روايت طبرى اشكش به صورت و ريش نحسش جارى
گرديد و صورت خود را از آن مخدره برگردانيد (294) پس جناب زينب عليهاالسّلام رو
به لشكر كرد و فرمود: واى بر شما آيا در ميان شما مسلمانى نيست ؟ احدى او را
جواب نداد
سيدبن طاوس رحمه اللّه روايت كرده كه چون از كثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و
قوت كارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تير شده بود، اين وقت صالح بن
وهب المُزَنى وقت را غنيمت شمرده از كنار حضرت در آمد و با قوت تمام نيزه بر
پهلوى مباركش زد چنانكه از اسب در افتاد وروى مباركش از طرف راست بر زمين آمد
(295) در اين حال فرمود :
بِسْمِ اللّهِ وَبِاللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ .
پس برخاست و ايستاد. فَلَمّا خَلى سَرْجُ الْفَرَسِ مِنْ هَيْكَل الْوَحْى
وَالتَّنْزيلِ وَ هَوى عَلَى الاَرْضِ عَرْشُ الْمَلِكِ الْجَليل جَعَلَ
يُقاتِلُ وَ هُوَ راجِلٌ قِتالاً اَقْعَدَ الْفَوارِسَ وَ اَرْعَدَ الْفَرائِصَ
وَ اَذْهَلَ عُقُولَ فُرْسانِ الْعَرَبِ وَ اَطارَعَنِ الرُّؤُسِ الاَلْبابَ وَ
اللُّبَبَ .
حضرت زينب عليهاالسّلام كه تمام توجّهش به سمت برادر بود چون اين بديد از در
خيمه بيرون دويد و فرياد برداشت كه وااخاه و اسيّداهُ وا اهلبيتاهُ اى كاش
آسمان خراب مى شد و برزمين مى افتاد و كاش كوهها از هم مى پاشيد و بر روى
بيابانها پراكنده مى شد .
راوى گفت : كه شمربن ذى الجوشن لشكر خود را ندا در داد براى چه ايستاده ايد
وانتظار چه مى بريد؟ چرا كار حسين را تمام نمى كنيد؟ پس همگى بر آن حضرت از هر
سو حمله كردند، حصين بن تميم تيرى بر دهان مباركش زد، ابوايوب غَنَوى تيرى بر
حلقوم شريفش زد و زُرْعَه بن شريك بر كف چپش زد و قطعش كرد و ظالمى ديگر بردوش
مباركش زخمى زد كه آن حضرت به روى در افتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده
بود كه گاهى به مشقت زياد برمى خاست ، طاقت نمى آورد و بر روى مى افتاد تا
اينكه سِنان ملعون نيز به برگلوى مباركش فروبرد پس بيرون آورده و فرو برد در
استخوانهاى سينه اش و بر اين هم اكتفا نكرد آنگاه كمان بگرفت وتيرى بر نحر شريف
آن حضرت افكند كه آن مظلوم در افتاد . (296)
در روايت ابن شهر آشوب است كه آن تير بر سينه مباركش رسيد پس آن حضرت برزمين
واقع شد،و خون مقدسّش را باكفهاى خود مى گرفت و مى ريخت بر سر خود چند مرتبه .
پس عمر سعد گفت به مردى كه در طرف راست او بود از اسب پياده شو وبه سوى حسين رو
و او را راحت كن . خَوْلى بن يزيد چون اين بشنيد به سوى قتل آن حضرت سبقت كرد و
دويد چون پياده شد و خواست كه سر مبارك آن حضرت را جدا كند رعد و لرزشى او را
گرفت و نتوانست ؛ شمر به وى گفت خدا بازويت را پاره پاره گرداند چرا مى لرزى ؟
پس خود آن ملعون كافر،سر مقّدس آن مظلوم را جدا كرد . (297)
سيّد بن طاوس رحمه اللّه فرموده كه سنان بن اَنَس - لَعَنهُ اللّه - پياده شد و
نزد آن حضرت آمد و شمشيرش را برحلقوم شريفش زد و مى گفت :واللّه كه من سر ترا
جدا مى كنم و مى دانم كه تو پسر پيغمبرى و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهترى
، پس سر مقدّسش را بريد ! (298)
در روايت طبرى است كه هنگام شهادت جناب امام حسين عليه السّلام هر كه نزديك او
مى آمد سِنان بر او حمله مى كرد و او را دور مى نمود براى آنكه مبادا كس ديگر
سر آن جناب را ببرد تا آنكه خود او سر را از تن جدا كرد وبه خَوْلى سپرد .
شعر :
فَاجِعَةُاِنْ اَرَدْتُ اَكْتُبُها
كْرُهالِمُدّكّرٍ
جَرَتْ دُمُوعى وَحالَ حائِلُها
مابَيْنَ لَحْظِ الْجُفُونِ وَالزُّبُرِ
پس در اين هنگام غبار سختى كه سياه و تاريك بود در هوا پيدا شد وبادى سرخ
ورزيدن گرفت و چنان هوا تيره و تارشد كه هيچ كس عين واثرى از ديگرى نمى ديد،
مردمان منتظر عذاب و مترّصد عقاب بودند تا اينكه پس از ساعتى هواروشن شد وظلمت
مرتفع گرديد .
ابن قولويه قمى رحمه اللّه روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:در
آن هنگامى كه حضرت امام حسين عليه السّلام شهيد گشت ، لشكريان شخصى را نگريستند
كه صيحه و نعره مى زند گفتند:بس كن اى مرد!اين همه ناله و فرياد براى چيست ؟
گفت : چگونه صيحه نزنم و فرياد نكنم و حال آنكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله
و سلّم رامى بينم ايستاده گاهى نظر به سوى آسمان مى كند و زمانى حربگاه شما را
نظاره مى فرمايد، از آن مى ترسم كه خدا را بخواند ونفرين كند و تمام اهل زمين
را هلاك نمايد و من هم در ميان ايشان هلاك شوم . بعضى از لشكر باهم گفتند كه
اين مردى است ديوانه وسخن سفيهانه مى گويد، و گروهى ديگر كه توّابون آنها
راگويند از اين كلام متنبّه شدند و گفتند به خدا قسم كه ستمى بزرگ بر خويشتن
كرديم و به جهت خشنودى پسر سُميّه سيّد جوانان اهل بهشت را كشتيم و همان جا
توبه كردند و بر ابن زياد خروج كردند و واقع شد از امر ايشان آنچه واقع شد .
راوى گفت : فدايت شوم آن صيحه زننده چه كس بود؟فرمود:ما او راجز جبرئيل ندانيم
. (299)
شيخ مفيد رحمه اللّه در ارشاد فرموده كه حضرت سيد الشهداء عليه السّلام از دنيا
رفت در روز شنبه دهم محرّم سال شصت و يكم هجرى بعد از نماز ظهر آن روز در حالى
كه شهيد گشت و مظلوم و عطشان و صابر بر بلايا بود به نحوى كه به شرح رفت و سنّ
شريف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود كه هفت سال از آن را با جد
بزرگوارش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بودو سى و هفت سال با پدرش
اميرالمؤ منين عليه السّلام و با بردرش امام حسن عليه السّلام چهل و هفت سال و
مدّت امامتش بعد از امام حسن عليه السّلام يازده سال بود، و خضاب مى فرمود با
حنا و رنگ و در وقتى كه كشته شد خضاب از عارضش بيرون شده بود . (300)
روايات بسيار در فضيلت زيارت آن حضرت بلكه در وجوب آن وارد شده چنانكه از حضرت
صادق عليه السّلام مروى است كه فرمودند: زيارت حُسين بن على عليه السّلام واجب
است بر هر كه اعتقاد و اقرار به امامت حسين عليه السّلام دارد. و نيز فرموده
زيارت حسين عليه السّلام معادل است با صد حج مبرور و صد عمره مقبوله . و حضرت
رسول عليه السّلام فرموده كه هر كه زيارت كند حسين عليه السّلام را بعد از
شهادت او بهشت براى او لازم ست و اخبار در باب فضيلت زيارت آن حضرت بسيار است و
ما جمله اى از آن را در كتاب مناسك المزار ايراد كرده ايم . انتهى . (301)
فصل چهارم : در بيان وقايعى كه بعد از شهادت واقع شد
چون حضرت سيد الشهداء عليه السّلام به درجه رفيعه شهادت رسيد، اسب آن حضرت در
خون آن حضرت غلطيد و سر و كاكُل خود را به آن خون شريف آلايش داد و به اَعلى
صورت بانگ و عَويلى برآورد و روانه به سوى سرا پرده شد چون نزد خيمه آن حضرت
رسيد چندان صيحه كرد و سرخود را بر زمين زد تا جان داد، دختران امام عليه
السّلام چون صداى آن حيوان را شنيدند از خيمه بيرون دويدند ديدند اسب آن حضرت
است كه بى صاحب غرقه به خون مى آيد پس دانستند كه آن جناب شهيد شده ، آن وقت
غوغاى رستخيز از پردگيان سرادق عصمت بالا گرفت و فرياد واحسيناه و وااماماه
بلند شد . (302)
شاعر عرب در اين مقام گفته :
شعر :
جَوادُ السِّبْطِ نَحْوَ نِسائِهِ
وَيَنْعى الظّامِى ءَ الْمُتَرَمِّلا
خَرَجْنَ بُنَيّاتُ الرَّسُولِ حَوا سِرا
مُهْرَ السِّبْطِ وَالسَّرْجُ قَدْ خَلا
فاَدْمَيْنَ بلَّلطْمِ الْخُدود لِفَقْدِهِ
وَاَسْكَبْنَ دَمْعا حَرُّهُ لَيْسَ يَصْطَلى
و شاعر عجم گفته :
شعر :
نا گه رفرف معراج آن شاه
كه با زين نگون شد سوى خرگاه
پروبالش پر از خون ديده گريان
كُشش آماج پيكان
به رويش صيحه زد دخت پيمبر
شهسوار رُوز محشر
افكنديش چونست حالش
با او كرد خصم بدسگالش
آدم وَش پيكربهيمه
گفت الظليمه الظليمه
شد آن خاتون محشر
گردد از حال برادر
بُدى حالش در آن حال
بجز داناى احوال
راوى گفت : پس اُم كلثوم دست بر سر گذاشت و بانگ ندبه و عويل برداشت و مى گفت :
وامُحَمَّداه واجَدّاه و انبِيّاه وا اَبَا الْقاسِماه وا عَلِيّاه وا
جَعْفَراه وا حَمْزَتاه وا حَسَناه هذا حُسَيْنٌ بِالْعَراء صَريحٌ بِكَرْبَلا
مَحزُوزُ الرَّاْسِ مِنَ الْقَفا مَسْلوبُ الْعِمامَةِ وَالرِداء . (303)
و آن قدر ندبه و گريه كرد تا غشّ كرد. و حال ديگر اهل بيت نيز چنين بوده و خدا
داند حال اهل بيت آن حضرت را كه در آن هنگام چه بر آنها گذشت كه احدى را ياراى
تصوّر و بيان تقرير و تحرير آن نيست .
وَفِى الزّيارَةِ الْمَرْوِيَّةِ عَنِ النّاحِيَةِ الْمُقَدَّسَةِ :
وَاَسْرَعَ فَرَسُكَ شارِدا اِلى خِيامِكَ قاصِدا مُهَمْهِما باِكيا فَلَمّا
رَاَيْنَ النِّساءُ جَوادَكَ مَخْزِيّا وَنَظَرْنَ سَرْجِكَ عَلَيْهِ مَلْوِيّا
بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ ناشِراتِ الّشُعُورِ عَلَى الْخُدُودِ لاطِماتٍوَ
عَنْ الوُجُوهِ سافِراتٍ وَبِالْعَويلِ داعِياتٍ وَبَعْدَ الْعِزِّ مُذَلَّلاتٍ
وَاِلى مَصْرَعِكَ مُبادِراتٍ وَالشِّمرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِكَ مُوْلِعٌ
سَيْفَهُ عَلى نَحْرِكَ قابِضٌ عَلى شَيْبَتِكَ بِيَدِهِ ذابِحٌ لَكَ
بُمهَنَّدِهِ قَدْ سَكَنَتْ حَواسُّكَ وَ خَفِيَتْ اَنْفاسُكَ وَ رُفِعَ عَلَى
الْقَناةِ رَاْسُكَ .
راوى گفت : چون لشكر، آن حضرت را شهيد كردند به جهت طمعِ رُبودن لباس او بر
جَسَد مقدّس آن شهيد مظلوم روى آوردند، پيراهن شريفش را اسحاق بن حَيْوَة (304)
حَضْرَمى برداشت و بر تن پوشيد و مبروص شد و مُوى سر و رويش ريخت ، و در آن
پيراهن زياده از صد و ده سوراخ تير و نيزه و شمشير بود .
عِمامه آن حضرت را اَخْنَس بن مَرْثَد و به روايت ديگر جابربن يزيد اَزْدى
برداشت و بر سر بست ديوانه يا مجذوم شد. و نعلين مباركش را اَسْوَد بن خالد
ربود. و انگشتر آن حضرت را بحدل بن سليم با انگشت مباركش قطع كرد و ربود .
مختار به سزاى اين كار دستها و پاهاى او را قطع نمود و گذاشت او را در خون خود
بغلطيد تا به جهنم واصل گرديد. و قطيفه خز آن حضرت را قيس بن اشعث برد و از اين
جهت او را قيس القطيفه ناميدند . (305)
روايت شده كه آن ملعون مجذو م شد و اهل بيت او از او كناره كردند و او را در
مَزابل افكندند و هنوز زنده بود كه سگها گوشتش را مى دريدند .
زره آن حضرت را عمر سعد برگرفت و وقتى كه مختار او را بكشت آن زره را به قاتل
او ابوعمره بخشيد، و چنين مى نمايد كه آن حضرت را دو زره بوده زيرا گفته اند كه
زره ديگرش را مالك بن يسر ربود و ديوانه شد. و شمشير آن حضرت را جُمَيْع بن
الْخَلِق اءَوْدي ، و به قولى اَسْوَد بن حَنْظَله تَميمى ، و به روايتى
فَلافِس نَهْشَلى برداشت ، و اين شمشير غير از ذوالفقار است زيرا كه ذوالفقار
يا امثال خُودْ از ذخاير نبوت و امامت مصون و محفوظ است . (306)
مؤ لّف گويد: كه در كتب مقاتل ذكرى از ربودن جامه و اسلحه ساير شهداء - رضى
الله عنهم - نشده لكن آنچه به نظر مى رسد آن است كه اَجلاف كوفه اِبقاء بر احدى
نكردند و آنچه بر بدن آنها بود ربودند .
ابن نما گفته كه حكيم بن طُفَيلْ جامه و اسلحه حضرت عباس عليه السّلام را ربود
. (307)
در زيارت مرويّه صادقيّه شهداء است وسَلَبُوكُمْ لاِبْنِ سُمَيَّةَ وَابْنِ
آكِلَةِ الاَْكْبادِ .
در بيان شهادت عبداللّه بن مُسلم دانستى كه قاتل او از تيرى كه به پيشانى آن
مظلوم رسيده بود نتوانست بگذرد و به آن زحمت آن تير را بيرون آورد چگونه تصور
مى شود كسى كه از يك تير نگذرد از لباس و سلاح مقتول خود بگذرد .
در حديث معتبر مروى از زائده از على بن الحسين عليه السّلام تصريح به آن شده در
آنجا كه فرموده :
وَكَيفَ لا اَجْزَعُ وَاَهْلَعُ وَقَدْ اَرَى سَيِّدى وَ إ خْوَتى و عُمُومَتى
وَ وَلَدِ عَمّى وَاَهْلى مُصْرَعينَ بِدِمائِهِمْ مُرَمَّلين بِالْعَراءِ
مُسْلَبينَ لا يُكْفَنُونَ وَ لا يُوارُونَ . (308)
فصل پنجم : در بيان غارت نمودن لشكر، خِيام حرم را
قال الرّاوى : وتَسابَقَ الْقَوْمُ عَلى نَهْبِ بُيوُتِ آلِ الرّسُولِ و قُرّةِ
عَيْنِ الْبَتُولِ . (309)
چون لشكر از كار جناب امام حسين عليه السّلام پرداختند آهنگ خِيام مقدسه و
سَرادق اهل بيت عصمت نمودند و در رفتن از هم سبقت مى كردند، چون به خِيام محترم
رسيدند مشغول به تاراج و يغما شدند و آنچه اسباب و اثقال بود غارت كردند و جامه
ها را به منازعت و مغالبت ربودند و از وَرِس و حُلّى و حُلَل چيزى به جاى
نگذاشتند و اسب و شتر و مواشى آنچه ديدار شد ببردند، و تفصيل اين واقعه شايسته
ذكر نباشد .
به هر حال ؛ زنها گريه و ندبه آغاز كردند و احدى از آن سنگدلان دلش به حال آن
شكسته دلان نسوخت جز زنى از قبيله بكربن وائل كه با شوهر خود در لشكر عمر سعد
بود چون ديد كه آن بى دينان متعرض دختران پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم
شده اند و لباس آنها را غارت و تاراج مى كنند دلش به حال آن بينوايان سوخت
شمشيرى برداشت رو به خيمه كرد و گفت :
يا آلَ بَكْربْن وائِل اَتُسْلَبُ بَناتُ رَسُولِ اللّه صلى اللّه عليه و آله و
سلّم ؟ !
اى آل بكربن وائِل ! آيا اين مردانگى و غيرت است كه شما تماشا كنيد و ببينيد كه
دختران پيغمبر را چنين غارتگرى كنند و شما اعانت ايشان نكنيد؟ پس به حمايت اهل
بيت رو به لشكر كرد و گفت :
لا حُكْمَ اِلا للّهِ يا لَثاراتِ رَسُولِ اللّهِ .
شوهرش كه چنين ديد دست او را گرفت و به جاى خودش برگردانيد. راوى گفت : پس
بيرون نمودند زنها را از خيمه پس آتش زدند خيمه ها را .
فَخَرَجْنَ حَواسِرَ مُسْلَباتٍ حافِياتٍ باكِياتٍ يَمْشينَ سَبايا فى اَسْرِ
الذِّلَّةِ . (310)
و چه نيكو سروده در اين مقام صاحب معراج المحبة اَسْكَنَهُ اللّهُ فى دارِ
السَّلام :
شعر :
لشكر بر سر آمد
سپه غارتگر آمد
گروه بى مروّت
رفت ميراث نبوّت
چيزى كه بُد در خرگه شاه
كف آن قوم گمراه
همه آن خيمه گه را
دودش مهر و مه را
شد محيط آن شعله نار
به خيمه شاه بيمار
شد در تلاطم
دست و پاى خويشتن گم
خيمه و گاهى برون شد
غصه اش درياى خون شد
تحرير اين غم ناتوانم
تصويرش زده آتش به جانم
عارف پاكيزه نيرو
معنى بگفت كه آن شِعر نيكو
يكى بودى چه بودى
اندكى بودى چه بودى (311)
حُمَيْد بن مُسلم گفته كه ما به اتفاق شمر بن ذى الجوشن در خِيام عبور مى كرديم
تا به على بن الحسين عليهماالسّلام رسيديم . ديديم كه در شدّت مرض و بستر غم و
بيمارى و ناتوانى خفته است و با شمر جماعتى از رجّاله بودند گفتند: آيا اين
بيمار را بكشيم ؟ من گفتم : سبحان اللّه ! چگونه بى رحم مردميد شماها، آيا اين
كودكِ ناتوان را هم مى خواهيد بكشيد؟ همين مرض كه دارد شما را كافى است و او را
خواهد كشت ؛ و شرّ ايشان را (312) از آن حضرت برگردانيدم . پس آن بى رحمان
پوستى را كه در زير بدن آن حضرت بود بكشيدند و ببردند و آن جناب را بر روى در
افكندند .
اين هنگام عمر سعد در رسيد، زنان اهل بيت نزد او جمع شدند و بر روى او صيحه
زدند و سخت بگريستند كه آن شقى بر حال آنها رقّت كرد و به اصحاب خود فرمان دا
كه ديگر كسى به خيمه زنان داخل نشود و آن جوان بيمار را متعرّض نگردد. زنها كه
حال رقّتى از او مشاهده كردند از آن خبيث استدعا نمودند كه حكم كن آنچه از ما
برده اند به ما ردّ كنند تا ما خود را مستور كنيم . ابن سعد لشكر را گفت كه هر
كس آنچه ربوده به ايشان ردّ نمايد، سوگند به خدا كه هيچ كس امتثال امر او نكرد
و چيزى ردّ نكردند . پس اِبْن سعد جماعتى را امر كرد كه موكّل بر حفظ خِيام
باشند كه كسى از زنها بيرون نشود و لشكر هم متعرض حال آنها نگردند، پس روى به
خيمه خود آورد و لشكر را ندا در داد كه مَنْ يَنْتَدِبُ لِلْحُسَيْنِ؟ كيست كه
ساختگى كند و اسب بر بدن حسين براند؟
ده تن حرام زاده ساختگى مهيّا اين كار شدند و بر اسبهاى خود برنشستند و بر آن
بدنشريف بتاختند و استخوانهاى سينه و پشت و پهلوى مباركش را در هم شكستند و اين
جماعتچون به كوفه آمدند در برابر ابن زياد ملعون ايستادند، اُسَيْد بن مالك كه
يكى از آنحرام زاده ها بود خواست اظهار خدمت خود كند تا جايزه بسيار بگيرد اين
شعر را مُفاَخَرةخواند :
شعر :
رَضَضْنَا الصَّدْرَ بَعْدَ الظَّهْرِشَديد الا سْرِ (313)
ابن زياد گفت چه كسانيد؟ گفتند: اى امير! ما آن كسانيم كه امير را نيكو خدمت
كرديم ، اسب بر بدن حسين رانديم به حدّى كه استخوانهاى سينه او را به زير سُم
ستور مانند آرد نرم كرديم ؛ ابن زياد وَقْعى برايشان نگذاشت و امر كرد كه و در
زيارتى كه به روايت سيّد بن طاوس از ناحيه مقدّسه بيرون آمده از فرزندان امام
حسين عليه السّلام على و عبداللّه مذكور است ، و از فرزندان اميرالمؤ منين عليه
السّلام عبداللّه و عبّاس جعفر و عثمان و محمد، و از فرزندان امام حسن عليه
السّلام : ابوبكر و عبداللّه و قاسم ، و از فرزندان عبداللّه بن جعفر: عون و
محمّدو از فرزندان عقيل: جعفر و عبدالرحمن و محمّدبن ابى سعيد بن عقيل و
عبداللّه و ابى عبداللّه و فرزندان مسلم ، و ايشان با حضرت سيّدالشهداء عليه
السّلام هيجده نفر مى شوند و شصت و چهار نفر ديگر از شهداء در آن زيارت به اسم
مذكورند (314) .
شيخ طوسى رحمه اللّه در مصباح از عبداللّه بن سنان روايت كرده است كه گفت : من
در روز عاشورا به خدمت آقاى خود حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام رفتم ديدم كه
رنگ مبارك آن حضرت متغيّر گرديده و آثار حُزن و اندوه از روى شريفش ظاهر است و
مانند مرواريد آب از ديده هاى مبارك او مى ريزد؛ گفتم : يابن رسول اللّه ! سبب
گريه شما چيست ؟ هرگز ديده شما گريان مباد، فرمود: مگر غافلى كه امروز چه روزى
است ؟ مگر نمى دانى كه در مثل اين روز حسين عليه السّلام شهيد شده است ؟ گفتم :
اى آقاى من ! چه مى فرمائى در روزه اين روز؟ فرمود كه روزه بدار بى نيّت روزه ،
و در روز افطار بكن نه از روى شماتت . و در تمام روز روزه مدار و بعد از عصر به
يك ساعت به شربتى از آب افطار بكن كه در مثل اين وقت از اين روز جنگ از آل
رسُول صلى اللّه عليه و آله و سلّم منقضى شد و سى نفر از ايشان و آزاد كرده هاى
ايشان بر زمين افتاده بودند كه دشوار بود بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و
سلّم شهادت ايشان و اگر حضرت در آن روز زنده بود همانا آن حضرت صاحب تعزيه
ايشان بود. پس حضرت آن قدر گريست كه ريش مباركش ترشد (315) .
از اين حديث شريف استفاده مى شود كه آل رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه در
كربلا شهيد شدند هيجده تن بودند؛ زيرا كه ابن شهر آشوب در مناقب فرموده كه ده
نفر از مواليان امام حسين عليه السّلام و دو نفر از مواليان اميرالمؤ منين عليه
السّلام در كربلا شهيد شدند (316) ، پس از اين جمله با هيجده تن از آل رسول صلى
اللّه عليه و آله و سلّم سى نفر مى شوند .
بالجمله ؛ در عدد شهداء طالبييّن اختلاف است و آنچه اقوى مى نمايد آن است كه
هيجده تن در ملازمت حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام از آل پيغمبر شهيد شده اند؛
چنانچه در روايت معتبر عيون و امالى است كه حضرت امام رضا عليه السّلام به
ريّان فرموده (317) و مطابق است با قول زحر بن قيس كه در آن رزمگاه حاضر بود و
بيايد كلام او و موافق است با روايتى كه از حضرت سجاد عليه السّلام مروى است كه
فرمود: من ، پدر و بردارم و هفده تن ازاهل بيت خود را صريع و مقتول ديدم كه به
خاك افتاده بودند الى غير ذلك و همين است مختار صاحب كامل بهائى (318) و مى
توان گفت آنانكه هفده تن شمار كرده اند طفل رضيع را در شمار نياورده باشند پس
راجع به اين قول مى شود، و خبر معاوية بن وهب را كه در اوايل باب ذكر كرديم هم
به اين مطلب حمل كنيم . واللّه تعالى هو العالم
پاورقي ها :
216. (مقاتل الطالبيين) ابو الفرج اصفهانى ص 86
217. سوره آل عمران (3)، آيه 33 و 34
218. (ارشاد) شيخ مفيد 106/2 با مختصر تفاوت
219. بحار الانوار43/45
220. همان ماءخذ
221. مقاتل الطالبيين ص 116
222. ارشاد شيخ مفيد 107/2
223. مقاتل الطالبيين ص 86
224. لؤ لؤ و مرجان (محدّث نورى ص 90 (
225. بحار الانوار32/45، به نقل از مقتل محمّد بن ابى طالب كرده
226. مقاتل الطالبيين ص 98 ، ارشاد 107/2، تاريخ طبرى 242/6
227. (الكامل فى التاريخ ) ابن اثير 4/243
228. بحار الانوار 32/45
229. بحار الانور34/45
230. مقاتل الطالبيين ص 95 - 96
231. تاريخ طبرى 242/6
232. مناقب ابن شهر آشوب 4/115، تحقيق: البقاعى
233. مقاتل الطالبيين ص 95
234. بحار الانوار243/101
235. (مناقب) ابن شهر آشوب 4/114
236. همان ماءخذ
237. بحار الانوار34/45
238. عمو زادگان آن حضرت اولاد عقيل و مسلم و اولاد جعفر و عبداللّه بن جعفر
است (شيخ عباس قمی(ره))
239. بحار الانوار35/45-36
240. إعلام الورى طبرسى 1/418
241. لؤ لؤ و مرجان ص 183 ، تحقيق: حسين استاد ولى
242. (آجام ) يعنى بيشه ها
243. (سندرة) بالفتح نوعى از پيمانه بزرگ
244. بحار الانوار 36/45 (با مختصر تفاوت (
245. مقاتل الطالبيين ص 93
246. گفته اند مادر جناب قاسم را امّ ابى بكر مى گفتند و اسمش رمله بود. (شيخ
عباس قمى (ره))
247. اخبار الطوال دينورى ص 257
248. بحار الانوار38/45
249. مقاتل الطالبيين ص 88
250. بحارالانوار38/45
251. (مناقب) ابن شهر آشوب 4/116
252. مقاتل الطالبيين ص 88
253. مناقب ابن شهر آشوب 4/116
254. وفاء الوفاء سمهودى 3/895
255. بعضى محمّد اصغر يا عبداللّه گفته اند
256. كثيرالفضل
257. (مناقب) ابن شهر آشوب 116/4
258. ساقيه يعنى جوى خُرد و ظاهراً اينجا مراد نهر است كه از فرات منشعب شده
براى سقايت نخلستانها
(شيخ عبّاس قمى(ره))
259. سوگنامه كربلاء (ترجمه لهوف) ص 269
260. تاريخ طبرى 244/6 و 245
261. ( قال ابراهيم بن محمّد البيهقى) احد اَعلام القرن الثالث فى كتاب المحاسن
والمساوى عند ذكر نزول الحسين عليه السّلام و اصحابه بِكربلا ما لفظه : فنزلوا
و بينهم و بين الماء يسيرُ قال فاءراد الحسين عليه السّلام و اصحابه الماء
فحالُوا بينهم و بينه فقال له شمرذى الجوشن لاتشربون ابدا حتّى تشربون من
الحميم ، فقال العباس بن على عليهماالسّلام للحسين عليه السّلام : اَلَسْنا
عَلَى الْحقّ؟ قال : نَعَم ! فحمل عليهم فكشفهم عن الماء حتى شربو و استقوا.
(شيخ عباس قمی(ره))
262. (زقا) اى صاح تزعم العرب ان للموت طائر اًيصيح و يسمّونه الهامه و يقولون
اذا قتل الانسان ولم يوخذ بثاره زقت هامته حتّى يثار. (شيخ عبّاس قمّى(ره))
263. (والمصاليت) جمع مصلاة و هو الرجل المتشمّر قمى رحمه اللّه سيف مصلّت :
شمشير كشيده
264. بحارالانوار 40/45
265. بحار الانوار 40/45 و41
266. (مناقب) ابن شهر آشوب 4/117
267. بحار الانوار 41/45
268. امالى شيخ صدوق ص548، مجلس 70، حديث 731
269. بحار الانوار 40/45
270. المنتخب طُريحى ص 438
271. الفيض القدسى ) محدث نورى. ص 287) تحقيق : سيد جعفر نبوى
272. اثبات الوصيّة مسعودى ص 167، انتشارات انصاريان
273. دعوات راوندى ص 54
274. الكافى 331/2، باب الظلم، حديث 5
275. از كتاب (حدائق الورديه) نقل است كه چون روز عاشورا، انصار و اصحاب سيد
الشهداء عليه السّلام به درجه رفيعه شهادت رسيدند حضرت شروع كرد به ندا كردن
اَلا ناصِرٌ فَيَنْصُرُنا! زنان و اطفال كه صداى آن حضرت را شنيدند صرخه و صيحه
كشيدند .
سعد بن الحرث الانصارى العجلانى و برادرش ابوالحتوف كه در لشكر عمر سعد بودند
چون اين ندا شنيدند و صيحه عيالات آن جناب را استماع كردند ميل به جانب آن جناب
نمودند و پيوسته مقاتله كردند و جمعى را مقتول و برخى را مجروح نمودند آخر الا
مر هر دو شهيد شدند. (شيخ عباس قمى(ره))
276. تذكرة الخواص ص 227
277. تذكرة الخواص ص 227
278. احتجاج طبرسى 2/25 .
279. اين مضمون در تاريخ طبرى نيست بلكه در آنجا تصريح مى كند كه آن حضرت خونها
را در كف مى گرفت و بر زمين مى ريخت .
280. اين عبارت ابداً در تاريخ طبرى و احتجاج و ارشاد نيست فقط سبط در (تذكرة)
نقل نموده (ويراستار)
281. تاريخ طبرى 243/6 با مختصر تفاوت
282. بحار الانوار47/45-48
283. بحار الانوار49/45
284. همان ماءخذ
285. تاريخ طبرى245/6 بحار الانوار 50/45
286. لؤ لؤ و مرجان (محدّث نورى ص 186 و 187)، تحقيق : حسين استادولى .
287. بحار الانوار 53-52/45
288. معراج المحبّة (شيخ على العراقين ص 6)، چاپ مرحوم انصارى، سال 1357 شمسى
289. در بعضى نسخه ها (بشر) و در ارشاد مفيد(نسر) ذكر شده
290. ترجمه لهوف سوگنامه ص 225؛ ارشاد شيخ مفيد 110/2
291. ارشاد111/2
292. تاريخ طبرى 245/6
293. ارشاد شيخ مفيد 2/111
294. تاريخ طبرى 245/6
295. سوگنامه كربلا ترجمه لهوف ص 229
296. ارشاد شيخ مفيد 12/2
297. (مناقب) ابن شهر آشوب 4/120
298. سوگنامه كربلا ترجمه لهوف ص 233
299. كامل الزيارات ص 351
300. ارشاد شيخ مفيد 133/2
301. ارشاد شيخ مفيد 2/133 - 134
302. بحارالانوار 60/45
303. بحارالانوار 59-58/45
304. در بعضى نسخه ها (حُويَّة) يا (حَوْبَة) ذكر شده .
305. بحارالانوار 60/45
306. بحار الانوار 58/45 سوگنامه كربلا (ترجمه لهوف) ص 241
307مثير الاحزان ص 80
308. كامل الزيارات ص 274، باب 88، چاپ صدوق ، تهران
309. بحارالانوار 58/45
310. بحارالانوار 58/45
311. معراج المحبة ص 93، چاپ محمد على انصارى ، سال 1357 شمسى
312. صاحب (روضة الصفا) گفته كه بعضى گفته اند: عمر سعد هر دو دست او را يعنى
شمر را گرفته گفت :
از خداى تعالى شرم ندارى كه بر قتل اين پسر بيمار اقدام مى نمائى ؟ شمر گفت :
فرمان عبيداللّه صادر شده كه جميع پسران حُسين را بكشم و عُمَر در اين باب
مبالغه كرد و شمر از آن فعل قبيح و امر شنيع دست باز داشته امر كرد تا آتش در
خيمه هاى اهل بيت مصطفى زدند .
با چنين سنگدلى ها كه از آن قوم آمد
سنگ نباريد زهى مستنكر
اين چنين واقعه حادث و آنگاه هنوز
چرخ گردان و فلك روشن و خورشيد انور
313. بحارالانوار 59/45
314. اقبال الاعمال ص 49، چاپ اءعلمى ، بيروت
315. مصباح المُتَهجّد ص 543 ، چاپ اءعلمى ، بيروت
316. مناقب ابن شهر آشوب 4/122، چاپ دار الا ضواء، بيروت
317. امالى شيخ صدوق ص 191 و 192، مجلس 27، حديث 201
318. كامل بهائى303/2، چاپ مرتضوى ، تهران
منبع: شبكه labbaik.ir