سوكنامه امام حسين و يارانش
(به انضمام گزيده اى از سيره مقدس پيامبر (ص) و امام على (ع))

سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى

- ۵ -


ابن عباس آمد و گفت : اى پسر عمو! شايع كرده اند كه تو عازم عراق هستى ، به من بفرما كه مى خواهى چه كنى ؟
امام (ع ) فرمود: من تصميم گرفته ام كه ان شاء الله روزها راه بيفتم .
ابن عباس گفت : پناه به خدا از اين مسافرت ! آيا به سوى مردمى مى روى كه اميرشان را كشته ، شهرها را تصرف كرده و دشمن را رانده اند؟ اگر چنين شد بسيار خوب تشريف ببريد، اما اگر تو را دعوت كرده اند، در حالى كه امير اموى بر ايشان چيره است و كارگزاران بنى اميه بر شهرها سلطه دارند در اين صورت آنان تو را به جنگ و كشتار فرا خوانده اند و خاطر جمع نيستم كه تو را فريب ندهند، تكذيب نكنند، مخالفت ننمايند، تنهايت نگذارند، به جنگ تو بيايند و با تو رفتارى سخت نداشته باشند!
امام (ع ) در پاسخ ابن عباس نيز با رافت و مهربانى فرمود: از خدا طلب خير خواهم كرد و خواهم ديد كه چه مى شود.
ابن عباس خداحافظى كرد و رفت . (131)
17 - بار سوم با ابن عباس  
ابن عباس يك بار ديگر با امام حسين (ع ) ديدار كرد و گفت : مى خواهم صبر كنم ، ليكن نمى توانم ، من در اين مسافرت بر تو بيم دارم كه هلاك شوى و از بين بروى . مردم عراق فريبكارند، به آنها نزديك نشو. در همين شهر خودمان بمان كه تو سرور مردم حجاز هستى و اگر عراقيها آن گونه كه مى پندارند براستى تو را مى خواهند به آنان بنويس دشمن را از خود برانند. آنگاه تو پيش ايشان برو و اگر ناگزير بايد بروى ، پس به سوى يمن برو كه در آنجا دژها و دره هاى محكمى وجود دارد. پدر تو نيز در آنجا شيعيانى دارد، به آنان نامه بنويس و مبلغانت را به اين سو و آن سو بفرست . اميدوارم در اين صورت ، آنچه دوست مى دارى براى تو پيش آيد.
امام حسين (ع ) فرمود: اى پسر عمو! به خدا قسم ! من مى دانم كه تو خيرخواه و دشمن من هستى ، ولى من تصميم خود را گرفته ام و سفر مى كنم . (132)
18 - با پسر عبدالرحمان مخزومى  
از جمله كسانى كه در همين زمينه به حضور امام (ع ) رسيد و اظهار دلسوزى كرد، عمر پسر عبدالرحمان مخزومى است . او گفت : من بيم دارم تو وارد شهرى شوى كه عمال بنى اميه و فرمانروايان آنها آنجا هستند، بيت المال را در اختيار دارند و مردم نيز برده دينار و درهمند، من خاطرجمع نيستم از اينكه همان كس كه به تو وعده يارى داده ، به جنگ تو بيايد.
امام حسين (ع ) فرمود: اى پسر عمو! خدا به تو جزاى خير دهد مى دانم كه تو براى نصيحت و خيرخواهى آمده اى و با عقل و خرد سخن گفتى ، اما هر چه خدا خواست ، همان مى شود. (133)
19 - باز با عبدالله بن جعفر  
عبدالله پسر جعفر پس از آنكه امام از مكه بيرون رفته بود، طى نامه اى نوشت : اما بعد، تا نامه مرا خواندى تو را سوگند مى دهم به خدا كه برگردى ، من در اين سفر بر تو بيم دارم كه هلاك شوى و خانواده ات از هم بپاشد. اگر امروز تو هلاك گردى ، نور از زمين مى رود، چون تو مشعل هدايت و اميد مومنان هستى ، شتاب مفرما، من منتظر نامه ام هستم و پى گير موضوع مى باشم . (134)
20 - بار سوم با عبدالله بن جعفر  
عبدالله بن جعفر يك بار ديگر نزد عمرو بن سعيد (فرماندار مكه از سوى يزيد) رفت و به وى گفت تو به حسين (ع ) نامه اى بنويس و به او امان بده و او را به صله و نيكى ات اميدوار كن و از او بخواه كه برگردد. عمرو چنان كرد كه عبدالله مى خواست و آن نامه را همراه برادرش يحيى بن سعيد و عبدالله فرستاد. آنها به امام رسيدند و نامه را خواندند و كوشيدند كه امام (ع ) برگردد، اما حضرت چنين نكرد. (135)
21 - با عبدالله بن مطيع  
در ميانه راه در كنار بعضى آبهاى عرب با عبدالله بن مطيع اجتماع شد و او هم چنين گفت : اى فرزند رسول خدا (ص )! شما را به ياد خدا و حرمت اسلام مى اندازم ، مبادا!
هتك از شما شود و احترام رسول خدا (ص ) نگه داشته نشود، شما را به خدا! حرمت عرب را به خاطر آوريد قسم به خدا! اگر شما آنچه را كه در دست بنى اميه است بخواهيد، شما را مى كشند و اگر شما را بكشند، ديگر از احدى نمى ترسد و كسى را باقى نمى گذارند. (136)
به خدا سوگند! حرمت شما، حرمت اسلام قريش ، و عرب است . نرويد كه حرمتها را هتك مى كنند و به كوفه نرويد و متعرض بنى اميه نشويد. (137)
اما امام حسين (ع ) جز ادامه راه ، برنامه اى ديگر نداشت . زيرا آرمان بلند خود را دنبال مى فرمود.
22 - با بنى عكرمه  
يكى از افراد قبيله بنى عكرمه ، در بطن عقبه به امام (ع ) گفت : شما را به خدا برگرديد، زيرا شما جز به سوى شمشيرها و نيزه ها نمى رويد و اگر آنان كه شما را خواسته اند، زحمت جنگ با دشمن را كفايت مى كردند و زمينه را براى شما كاملا فراهم مى نمودند، ورود شما بر ايشان درست بود، اما با اين اوضاع و احوال به نظر من صلاح نيست .
امام در پاسخ فرمود: نظر شما كاملا صحيح است و آن بر من هم پوشيده نيست ليكن آنچه خدا خواست مى شود و او هرگز مغلوب نمى گردد. (138)
23 - با بنى تميم  
برخى از افراد قبيله بنى تميم در نزديكى قادسيه با امام حسين (ع ) ملاقات كردند و همان حرفهاى ديگران را زدند كه برگرديد چون چيزى كه مايه اميد در اين سفر باشد نيست .
24 - با پسر غالب  
فرزدق شاعر معروف در صفاح ، امام (ع ) را ديد و گفت : دلها با شما و شمشيرها با بنى اميه است . (139) بطور كلى هيچ كس ‍ در راه امام (ع ) را نديد مگر آنكه از روى دلسوزى و به سبب لئامت و پستى بنى اميه و فريبكارى عراقيها درخواست بازگشت كرد، ولى آنچه مردم مى گفتند، بر خود امام (ع ) پوشيده نبود، اما مثل او و آن مردمان چنان است كه گويند: عيسى به دين خود موسى به دين خود. (140)
25 - ياد يحيى بن زكريا  
خود امام حسين (ع ) پدر و مادرم فدايش ، در منزلى فرود نمى آمد و يا حركت نمى كرد مگر آنكه كشته شدن يحيى بن زكريا را ياد مى كرد. روزى فرمود: در حقارت و بى ارزشى دنيا همين بس كه سر يحيى بن زكريا به يكى از بدكاران و زناكاران بنى اسرائيل هديه فرستاده شد. آيا مقصود امام (ع ) آن نبود كه راه او همان راه يحيى و سرنوشتش همان سرنوشت يحيى (ع ) است ؟
26 - با مردان اسدى  
دو نفر اسدى كه در منزل ثعلبه فرود آمده بودند، امام (ع ) را از قتل مسلم بن عقيل و هانى بن عروه ، مطلع ساختند و گفتند: ديدند كه پاهاى آنان را در بازارها مى كشيد، بى آنكه كسى انكار كند و جلو آنان را بگيرد! (141)
با وجود اين ، آيا او مى توانست اميدى به نصرت اهل كوفه داشته باشد و يا به خيرى از آنان دل ببندد؟ به خدا سوگند! او با علم به همه چيز و با كمال نوميدى از اهل كوفه و عراق مى آمد.
27 - در منزل زباله  
امام حسين (ع ) در منزلى به نام زباله كه فرود آمده بود نامه اى نوشت و به امر او براى همه خواندند: بسم الله الرحمن الرحيم . اما بعد خبر هولناك قتل مسلم پسر عقيل و هانى پسر عروه و عبدالله پسر يقطر را دريافت كرديم . شيعيان ما، ما را زبون كردند، هر كس از شما دوست داشت چكه برگردد، مى تواند برگردد و از سوى ما يعنى بر گردن او نيست .
نوشته اند مردم پراكنده شدند و راست و چپ را گرفتند و رفتند و با او همان كسان ماندند كه از مدينه به همراه وى آمده بودند. علت اين كار امام (ع ) آن بود كه مى دانست عده اى از مردم ، به زعم آنكه اهالى عراق در اطاعت امامند و كارها بر او هموار است ، با او همراهى مى كند و مى خواست بدانند چه وضعى در انتظار آنان است . امام مى دانست اگر آنان واقعيت را بدانند، جز آن تعدادى كه مواسات و مرگ با او را مى خواستند، با او همراهى نمى كنند. (142)
28 - قضيه طرماح  
مورخان نوشته اند: طرماح پسر عدى در منزلى به نام عذيب الهجانات نزد امام (ع ) آمد و گفت : به خدا سوگند! من مى بينم كه كسى با تو نمى ماند و همين تعداد كه جلوى شما را گرفته اند و شما را رها نمى كنند. يعنى حر و سپاه او، در قتال با شما كافى اند، تا چه رسد به اين كه يك روز پيش از حركتم از كوفه ، جمعيت انبوهى ديدم كه هرگز آن جمعيت فراوان را در يك جا نديده ام . پرسيدم اينها كيستند؟ گفتند اجتماع كرده اند كه به جنگ حسين (ع ) راه خواهند افتاد. شما را به خدا! اگر مى توانيد حتى يك وجب به آنها نزديك نشويد و اگر خواستيد، به شهرى برويد كه از شما حمايت كنند و در آنجا بينديشيد و تصميم نهايى بگيريد.
من شما را به بخشهاى كوهستانى خودمان به نام اجاء مى برم . به خدا قسم ! ما در آنجا از تعرض پادشاهان غسان و حمير و از آسيب نعمان بن منذر و از هر سياه و سرخى در امن و امان بوديم . به خدا در آنجا ذلت بر ما سايه نيفكند. من همراه شما مى آيم و در روستايى شما را فرود مى آورم ، آنگاه به سراغ مردان اجاء و سلمى از شاخه هاى طى مى فرستم . به خدا قسم ! روز نمى گذرد كه از قبيله طى سواره و پياده تعداد انبوهى به براى شما مى آيند. سپس هر قدر خواستيد نزد ما بمانيد و اگر مشكلى براى شما پيش آمد من تعهد مى كنم بيست هزار شمشيرزن ، پيشاپيش شما بجنگند و سوگند به خدا! تا پلك چشمان آنان حركت مى كند، احدى را ياراى تعرض به شما نيست . (143)
امام حسين (ع ) فرمود: خدا به تو و قبيله تو پاداش خبر دهاد.
امام برنگشت و راه را به سوى مقصد خود ادامه داد شما مى دانيد. اگر امام حسين (ع ) رغبتى بر غلبه و ميلى به سلطنت داشت . آن سخنان طرماح در دلش مى نشست و پيشنهاد او را مى پذيرفت . اما او - پدر و مادرم فدايش - جز شهادت و مرگ ، در راه احياى اسلام را نمى خواست و به نيت پاك خود تصريح كرد، حر به او گفت : شما را در مورد خودتان به ياد خدا مى اندازم كه اگر با بنى اميه بجنگيد، كشته مى شويد.
امام (ع ) فرمود: پيش مى روم و رادمردان از مرگ نمى هراسند و آن را ننگ نمى شمارند چون مسلمان و جهادگرند و نيت حق دارند و با جان خود با مردان شايسته همراهى مى كنند و با مجرمان مخالفند و از تبهكاران جدايند.(144)
آيا در اثبات اينكه امام (ع ) سرنوشت خود و همراهانش را از اول مى دانست ، سخن پيامبر كافى نيست كه از قتل او در كنار فرات خبر داده و از شهادت وى در كربلا اطلاع داده است و بر وى گريسته است ؟ و مگر اميرمومنان در محاذات كربلا در برگشت از صفين ندا در نداد كه : اباعبدالله اندكى شكيب كن ...؟
شهادت امام حسين (ع ) از زمانى كه پيامبر (ص ) از آن خبر داده ، در نزد اهل بيت معروف بوده است و حتى در برخى روايات ، با صراحت آمده كه خداوند آن واقعه را به پيغمبران گذشته وحى فرموده است و ما در همين كتاب گريه آنان را براى حسين (ع ) آورده ايم . به مضمون برخى ديگر از اخبار، شهادت امام حسين (ع ) در نزد تعدادى از اصحاب و تابعين هم معلوم بوده و حتى آنان مى دانستند كه عمر بن سعد قاتل او مى باشند.
ابن اثير مى نويسد: عبدالله بن شريك گفت : هرگاه عمر سعد از جلوى اصحاب چادرهاى نشاندار و فوج ماموران خفيه (145) و كلاه سياه پوشان مى گذشت ، مى گفتند: كشنده حسين (ع ) همين است . اين مسئله سالها پيش از قتل امام حسين (ع ) بوده است .
ابن سيرين گفته است : روزى على (ع ) به عمر بن سعد گفت : چگونه اى در روزى كه داراى مقام و موقعيتى مى شوى و خود را در ميان بهشت و آتش مخير مى بينى و سرانجام آتش را بر مى گزينى ؟ (146)
اماميه و شيعه اثنى عشرى بر ديگر فرقه هاى شيعه و غير شيعه اين امتباز را دارند كه آنان براى امام معصوم ولايت كبرى قايلند و به چنين منزلتى براى ايشان اعتقاد دارند و آن را شاخه اى از ولايت مطلقه خدايى مى دانند. خدا براى بقا و پايدارى نظام دينى ، تشريعى ، تكوينى و عمومى (انسان ) چنان مقام و منزلتى را به امام داده است و امامان در پرتو علم و دانش خاص لدنى ، با اسرار خلقت ، رمز دقيق آفرينش و حقايق پوشيده جهان آشنايند و بدان وسيله ، از درون و باطن اشخاص و آنچه در سويداى دل دارند، آگاهند و به آينده و آنچه در آن رخ مى دهد، معرفت دارند، مگر چيزى را كه خدا (جل شانه ) علم آن را به ذات خود اختصاص داده و آن را از ما سراى پوشيده داشته است .
شيعه اماميه بر كليات ، جزئيات صغرا و كبراى اين اعتقاد، دليل دارند و اين ادعا را با نصوص قرآنى و روايى ، كه براى همه طالبان دانش ، در دسترس است ، ذكر مى كنند.
بنابراين در نزد جويندگان حق و دانش آموختگان محقق ، مانعى نيست كه امام حسين (ع )، با برادرش امام حسن (ع ) و با پدرشان اميرمومنان على (ع ) سرنوشت خود و يا ديگر رويدادها را بدانند، بلكه چنان علم و دانشى در برابر آگاهيهاى فراوان ايشان كه به مشيت خدا دارند، چيزى نيست ، سخن اميرالمومنين به عمر سعد نيز از اين نوع است و هيچ غرامتى ندارد و از على (ع ) اخبار فراوانى درباره ، حوادث هستى ، وضع خلفا، اميران و فرقه هاى مسلمان جامعه و آحاد آن ، توسط مورخان و محدثان بسيارى نقل شده و كتابها و دانشنامه هاى عظيمى را پر كرده است .
به نظر شما چيزى را كه ماموران خفيه مى دانستند، بر امام حسين (ع ) پوشيده بوده است ؟ هرگز به خدا سوگند كه كلاه سياه پوشان آن را نمى دانستند مگر آنكه از خود او، برادر، پدر و يا جد او شنيده بوده اند.
سخن را در اين باره طول داديم ، چون كسى را نديديم حق مطلب را ادا كند و با توضيح لازم از عهده تكليف برآيد. خدا را سپاسگزارم كه به من چنين توفيقى داد و مرا به نگارش و تحقيق اين مطلب و ذكر شواهد و ادله آن ، طورى كه موجب اطمينان شود، موفق گردانيد. آنچه در اين كتاب آورده شد، هر انسان منصفى را قانع مى سازد و او ناگزير مى پذيرد. گمان ندارم كسى نوشته مرا بخواند و سپس در صحت موضوع ترديد به خود راه دهد.
بخش دوم : مجالس حسينى 
مجالس حسينى  
در اين مجالس ، مطالبى ذكر مى شود كه با روز عاشورا تناسب دارد و بطور كل در روزهاى دهه نخست ماه محرم و حتى ساير ايام سال هم خوانده مى شود مجلسى براى روز عاشورا و چندين مجلس براى روزهاى ديگر.
تقاضاى نگارنده آن است كه خواننده و هر كه بر اين مجالس ‍ نظر مى اندازد، مولف را نيز دعا كند كه سخت نيازمند دعا هستم . خدا توفيق دهنده است ، خود او ما را بس است و او وكيل خوبى مى باشد. (147)
مجلس يكم  
امام حسين (ع ) روز پنجم ماه شعبان سال چهارم هجرت به دنيا آمد و به مناسبت اين ولادت با سعادت ، جبرئيل همراه يكهزار فرشته براى عرض تبريك و تهنيت به پيامبر (ص )، بر زمين فرود آمد. ام الفضل همسر عباس عموى پيامبر (ص ) گفت : پيش از آنكه حسين (ع ) به دنيا بيايد، خواب ديدم كه پاره اى از گوشت رسول خدا (ص ) بريده و در دامن من نهاده شد. اين رويا را براى رسول خدا (ص ) تعريف كردم . فرمود: اى ام الفضل ! خواب خوبى ديده اى ، به اين زودى فاطمه پسربچه اى به دنيا مى آورد، او را به تو مى دهم كه به او شير بدهى . ام الفضل گفت : قضيه همان طور شد كه پيامبر (ص ) فرمود.
روزى حسين (ع ) را آوردم و در بغل پيامبر (ص ) نهادم . او حسين را مى بوسيد. ناگهان قطره بولى از او بر جامه رسول خدا (ص ) چكيد. من بچه را بشدت كشيدم ، او گريست .
پيامبر (ص ) انگار كه به خشم آمد و فرمود: آرام باش اى ام الفضل ! جامه من شسته مى شود ليكن تو پسرم را آزردى .
ام الفضل گفت : بچه را در بغل رسول الله (ص ) ترك كرده بيرون رفتم تا آبى بياورم ، به حضور پيامبر (ص ) برگشتم ، ديدم رسول خدا مى گريد. پرسيدم يا رسول الله (ص ) چرا گريه مى كنيد؟
فرمود: الان جبرئيل نزد من آمد و خبر داد كه امت من ، اين پسرم را مى كشند.
حسين ، يك ساله شده بود كه دوازده فرشته با صورتهاى سرخ شده و ديده هاى گريان بر رسول الله (ص ) فرود آمدند و گفتند: يا محمد! (ص ) آنچه از قابيل بر هابيل رسيد، بر فرزند شما (حسين ) فرود مى آيد و او پاداشى همانند پاداش هابيل را دارند، كشنده اش به كيفرى نظير كيفر قابيل گرفتار مى شود. در آسمان فرشته مقربى نماند، مگر آنكه براى عرض تسليت عزاى حسين (ع ) به رسول الله (ص ) و براى ابلاغ سلام پروردگار عزوجل بر پيامبر نازل شدند. و گاهى تربت حسين (ع ) بر پيامبر (ص ) عرضه مى شد، پيامبر (ص ) مى فرمود: خدايا! آنهايى كه او را يارى نمى كنند و نيز قاتلان او را لعن فرما و آنان را به آرزوهايشان نرسان .
امام حسين (ع ) دو ساله شده بود كه پيامبر (ص ) به سفر رفت . ديدند او در ميانه راه ايستاد و گفت :
انالله و انا اليه راجعون
ما براى خداييم و ما به سوى او برگشت كننده ايم .
آنگاه اشك از ديدگانش سرازير شد. سبب را پرسيدند فرمود: اينك جبرئيل به من از سرزمينى به نام كربلا در كنار فرات خبر مى دهد كه فرزندم حسين (ع ) در آن كشته مى شود و گويا من قتلگاه او را مى بينيم .
آنگاه با هم و غم فراوان برگشت و بر منبر رفت و در حالى كه حسن و حسين (ع ) جلو او بودند، خطبه اى خواند و بعد از اتمام خطبه ، دست راست بر سر حسين (ع ) و دست چپ بر سر حسين (ع ) نهاد و سر مبارك خود را به سوى آسمان بلند كرد و عرضه داشت . خدايا! من ، محمد بنده و پيامبر تو هستم و اين دو، پاكيزگان عترت و بهترين ذريه و ريشه و اصل من هستند. جبرئيل به من خبر داد كه فرزندم ، يعنى حسين (ع ) تنها خواهد ماند و مقتول خواهد شد. خدايا! زندگى را براى قاتل حسين و كسى كه او را يارى نمى كند، مبارك مفرما.
صداى گريه و ناله از مسجد بلند شد و پيامبر (ص ) بيرون رفت و اندكى بعد برگشت . با رنگ و رخسار دگرگون و چهره سرخ ، خطبه اى ديگر خواند، اما مختصر و از ديدگانش اشك مى ريخت ، آنگاه فرمود: اى مردم ! من دو چيز سنگين و گران بها در ميان شما باقى گذارده ام ، كتاب خداى عزوجل و عترت و اهل بيت من و اصل و ريشه ام و آميزه جانم و ميوه دلم . آنان از يكديگر هرگز جدا نشوند تا سر حوض بر من وارد شوند. بدانيد من انتظار آن دو را دارم و من در آن باره هيچ درخواستى از شما ندارم جز آنچه پروردگار من به من فرموده است كه : از شما درخواست دوستى و محبت اقربا را دارم ببينيد فردا سر حوض با من چگونه ديدار مى كنيد. (نكند) عترت مرا به خشم درآوريد و به ايشان ستم كنيد.
بدانيد روز قيامت سه پرچم از اين امت وارد عرصه مى شوند: پرچم نخست سياه و تيره است كه فرشتگان از ايشان مى ترسند. صاحبان اين پرچم در جلوى من مى ايستند و من مى پرسم شما كيستيد؟
آنها مرا از ياد مى برند و در پاسخ من مى گويند: ما جمعى از اهل توحيد و عرب هستيم .
من به آنها مى گويم : من ، احمد پيامبر عرب و عجم هستم .
آنها مى گويند: ما از امت شما هستيم اى احمد! (148)
من مى پرسم : درباره عترت و خاندان من و كتاب پروردگار من چگونه رفتار كرديد؟
در پاسخ من مى گويند: كتاب را ضايع كرديم و خواستيم عترت تو را از روى زمين براندازيم . من از ايشان روى بر مى گردانم و آنها تشنه و رو سياه از حضور من بيرون مى روند. سپس پرچم دوم بر من وارد مى شود، سياه تر از پرچم نخست و من مى پرسم شما با ثقلين بزرگ و كوچك چگونه رفتار كرديد؟
مى گويند: با ثقل بزرگ مخالفت كرديم و ثقل كوچك را تنها گذارده و يارى اش نكرديم و آنها را پاره نموديم .
من به آنها مى گويم : از من دور شويد، آنها نيز تشنه و روسياه مى روند.
آنگاه پرچم سوم وارد مى شوند با چهره هاى نورانى و درخشان ؛ از ايشان مى پرسم شما كيستيد؟
در جواب مى گويند: ما اهل توحيد و پارسايى هستيم . ما امت محمد مصطفا (ص ) هستيم ، ما فقيه اهل حقيم ، كتاب خدا را به دوش كشيديم ، حلال آن را حلال و حرام آن را حرام دانستيم و به نداى ذريه پيامبرمان پاسخ داديم و همان گونه كه خودمان را يارى مى كرديم ، آنان را نصرت داديم و با دشمنانشان ، ستيز نموديم .
من به ايشان مى گويم : مژده باشد، شما را، من پيامبر شما، محمد هستم . شما در دنيا همان طور بوديد كه گفتيد آنگاه آنان را از آب حوض سيراب مى كنم و شادمان و سيراب بيرون مى روند و وارد بهشت مى شوند و در آن براى هميشه مى مانند.
از زيد بن ارقم روايت است كه رسول خدا (ص ) در كنار بركه آبى به نام خم ايستاد و سخنرانى كرد و خدا را حمد و سپاس ‍ گفت و مردم را پند و اندرز داد. سپس فرمود: اى مردم ! من انسانى بيش نيستم ممكن است فرستاده پروردگار (عزرائيل ) به سراغ من بيايد و روح مرا قبض كند. من در ميان شما؛ دو امانت سنگين و گرانسنگ باقى گذارده ام : يكى كتاب خداست كه در آن ، هدايت و نور است . سپس پيامبر به عمل به آنچه در كتاب خدا هست ترغيب و تشويق فرمود پس از آن فرمود و دومى اهل بيت من ، شما را درباره اهل بيتم به ياد خدا مى اندازم و اين جمله را سه بار تكرار فرمودند. (149)
در روايت ديگر (در دنباله سخن ) فرمود: و آن دو از هم جدا نشوند تا سر حوض بر من وارد شوند. از پروردگارم خواسته ام كه چنين باشد. از آنها جلو نيفتيد كه هلاك شويد، عقب هم نمانيد كه باز هلاكت در پى دارد و به آنان ياد ندهيد كه از شما داناترند.
به روايت ديگرى از زيد، رسول خدا (ص ) در حجه الوداع ، سخنرانى كرد و فرمود:
من جلوتر از شما وارد حوض مى شوم و شما به دنبال من هستيد از شما مى پرسم درباره ثقلين چه رفتارى داشتيد؟ مردى از مهاجرين پرسيد: اى رسول خدا (ص ) ثقلين چيست ؟
پيامبر (ص ) فرمود: ثقل بزرگتر كتاب خدا و ثقل كوچكتر عترت من است . هر كس به قبله من رو كرده و دعوت مرا پذيرفته است ، بايد براى هر دو خير بخواهد، پس آنان را نكشيد، ناكامشان نگذاريد و از ايشان عقب نمانيد. من از خداى لطيف و خبير چنين خواستم و او خواسته مرا به من داد كه سر حوض بر من وارد شوند، همانند اين دو انگشتان تسبيح گوى من - اشاره به انگشتان فرمودند - كه به هم پيوسته اند يارى كننده آنها، يارى كننده من و كسى كه آنها را تنها بگذارد، مرا تنها گذاشته است ، دوست ايشان دوست من ، و دشمن ايشان دشمن من مى باشد.
رسول خدا (ص )، پدر و مادرم فدايش ، در بيمارى فوت در حالى كه اتاق پر از جمعيت بود فرمود: ممكن است من به اين زودى قبض روح شوم و آزاد گردم . من گفتنيها را گفته و آنچه عذرها را ببرد، جلوتر مطرح كردم . بدانيد من كتاب خداى عزوجل و عترت و اهل بيتم را در ميان شما مى گذارم ، آخرين سخن رسول خدا اين بود كه درباره اهل بيت من نيكو رفتار كنيد. (150)
پدر و مادر من قربان تو باد اى رسول خدا (ص ) امت تو چگونه سفارشهايى را كه در حق برادرت كردى و توصيه هايى را كه درباره پاره تنت زهرا و فرزندان او نمودى رعايت كردند؟ متاسفانه آنچه را كه تو ساختى ، ويران كردند و هدايتهايى را كه به عمل آورده بودى به گمراهى كشاندند و با اهل بيت تو چنان كردند كه با خوارج نمى كنند و با آنان برخوردى كردند كه با بدكاران چنان نمى كنند.
آنان را پراكندند و همه مصيبتهايشان ، سخت و دشوار بود.
جگر يكى با زهر خالص پاره پاره شد و از آن درد درگذشت .
يكى ديگر به ذلت تن نداد، عزت را برگزيد و با شمشير دشمن به خون آغشته گشت .
سومى در راه خدا به بند كشيده شد و همه آنها سخت بود.
اسيرانى كه با افعيهاى غم و اندوه كه دل لطيفشان را گزيد، شب را سحر كردند.
لباسهايشان به غارت رفت ، اما نتوانستند خصال ستوده آنان را به يغما ببرند.
كريمه هاى اهل بيت و همگنان قرآن در ميان بنى اميه ، بشدت ترسيدند و دچار وحشت شدند. (151)
مجلس دوم  
معاويه بن ابى سفيان در روز دوم ماه رجب سال 60 هجرى هلاك شد. در اين موقع پسر او يزيد - لعنه الله - به وليد بن عتبه ، پسرعمويش كه والى مدينه بود نوشت : از عموم اهالى شهر، بخصوص حسين (ع ) بيعت بگيرد و اگر بيعت نكرد گردنش را زد و سرش را او براى او بفرستد. وليد با مروان بن حكم در اين موضوع رايزنى كرد. او گفت :
اگر من به جاى تو مى بودم گردن او را مى زدم . وليد گفت : در آن وقت ، اى كاش آفريده نمى شدم . سرانجام او كسى را نزد حسين (ع ) فرستاد. امام (ع ) با سى تن از خانواده و مواليانش ‍ آمدند. وليد خبر مرگ معاويه را به امام حسين داد و بيعت يزيد را مطرح ساخت . امام حسين (ع ) فرمود فردا كه همه را براى بيعت فرا بخوان . ما را هم همراه ايشان فراخوان ، آنگاه بلند شد كه برود. مروان - نفرين بر او - گفت : اى امير! عذر او را نپذير، او از بيعت خوددارى كرد، گردنش را بزن .
حسين (ع ) به خشم آمد و فرمود تو چنين مى گويى اى فرزند كور كبود چشم ؟ دروغ گفتى و بسيار پست هستى و سپس رو به وليد كرد و فرمود: ما اهل بيت نبوتيم ، معدن رسالتيم ، محل آمد و شد فرشتگانيم ، خدا با ما گشوده مى دارد و با ما مى بندد (يعنى قبض و بسط عالم از طريق ولايت ماست ) يزيد شخصى شرابخوار، آدم كش ، متظاهر به فسق و فجور است و كسى مانند من با او بيعت نمى كند. امام (ع ) بيرون رفت .
مروان به وليد گفت : با من مخالفت كردى كه او را نكشتى .
وليد گفت : بيچاره تو مرا وا مى دارى كه دين و دنيايم را از دست بدهم . به خدا سوگند! دوست ندارم همه ملك دنيا از آن من باشد و حسين (ع ) را بكشم . به خدا قسم ! گمان دارم آنكه با خون حسين (ع ) خدا را ديدار كند، نامه عمل و ميزانش بسيار سبك باشد و خدا به نظر رحمت به وى نمى نگرد او را پاكيزه نمى گرداند و عذابى دردناك در انتظار اوست .
امام حسين (ع ) صبح همان شب از خانه بيرون آمد و به دنبال خبر بود. مروان بن حكم او را ديد و گفت : اى ابا عبدالله ! من خيرخواه شما هستم حرف مرا بشنو، صلاح در آن است .
امام حسين (ع ) فرمود حرف تو چيست ؟ بگو، مى شنوم .
مروان گفت : من به تو دستور مى دهم با اميرمومنين (يعنى يزيد لعنه الله ) بيعت كنى كه براى دين و دنياى تو بهتر است .
امام حسين (ع ) فرمود:
انالله و انا اليه راجعون
ما براى خداييم و ما به سوى او بازگشت كننده ايم .
در آن صورت فاتحه اسلام خوانده شده است .
سخن ميان امام (ع ) و مروان به طول انجاميد تا آن دشمن خدا و رانده شده رسول او، فرومايه پسر فرومايه ، با عصبانيت راهش را پيش گرفت و رفت . عمر پسر اميرمومنان (ع ) گفت : وقتى برادرم حسين (ع ) از بيعت خوددارى كرد، به خانه اش ‍ رفتم و او را تنها يافتم .
به او گفتم : فدايت شوم اى اباعبدالله ! برادر شما ابومحمد از پدرش نقل كرد ... در اينجا بغض گلويم را گرفت . گريه كردم و ناله ام بلند شد. امام (ع ) مرا به آغوش كشيد و فرمود:
به تو گفت كه من كشته مى شوم ؟
گفتم : حاشا اى پسر رسول خدا.
امام حسين (ع ) فرمود: تو را به حق پدرت قسم ! با تو در مورد قتل من سخن گفت ؟
گفتم : آرى ، پس اى كاش بيعت كنى .
امام حسين (ع ) فرمود: پدرم فرمود: رسول خدا (ص ) او را از قتل وى و من خبر داده است و گفته است ، تربت من نزديك تربت او خواهد بود تو مى پندارى چيزى را كه تو مى دانى من نمى دانم ، من هرگز تن به ذلت بيعت نمى دهم ؟
فاطمه (س ) در ديدار با پدر، از عملكرد امتش درباره ذريه او، شكايت خواهد كرد و احدى از آنان كه فاطمه و فرزندان او را اذيت كنند، داخل بهشت نخواهند شد. پس امام حسين (ع ) از سرنوشت و سرانجام كار مطلع بوده است . (152)
امام حسين (ع ) پدر و مادرم فداى او باد! آنگاه كه عزم رفتن به عراق كرد، فرمود:
براى من قتلگاهى انتخاب شده است كه آنجا را خواهم ديد. گويى خودم را مى بينم در جايى ميان نواويس و كربلا كه گرگان پريشان صحرا بند بند بدنم را پاره مى كنند و بدان وسيله شكمبه هاى خالى و خورجينهاى خود را از من پر مى كنند. از روزى كه به قلم تقدير رقم زده است گريزى نيست . رضاى خدا، رضا و خشنودى ما اهل بيت است ، بر بلاها و گرفتاريها صبر مى كنيم و او هم پاداش صابران را به ما عطا مى كند.
شهادت براى امام حسين (ع )، عهدى است از جد و پدرش ‍ سيد الاوصيا شعبى گفت : على (ع ) از سرزمينى مى گذشت . از اسم آنجا سوال كرد. گفتند: كربلاست . آن قدر گريست كه زمين از گريه اش نمناك شد. آنگاه فرمود: حضور رسول الله (ص ) رسيدم ، او مى گريست . گفتم : پدر و مادرم به قربانت چرا گريه مى كنيد؟
فرمود: جبرئيل نزد من بود به من خبر داد كه پسرم حسين (ع ) در كرانه فرات در جايى به نام كربلا كشته مى شود.
باز روايت شده است كه على (ع ) از مكان قبر حسين (ع ) گذر كرد، فرمود: اين جا خوابگاه شتران آنان است و اين جا، جاى فرود آمدن بار و بنه ايشان است و اين جا، محل ريختن خونهايشان مى باشند. رادمردانى از آل محمد (ص ) در اين عرصه كشته مى شوند كه آسمان و زمين بر ايشان مى گريد.
امام سجاد (ع ) فرمود: (153) روزى حسين (ع ) بر حسن (ع ) وارد شد. همين كه نظرش به برادر افتاد، گريست او پرسيد چه چيزى تو را به گريه وا مى دارد؟
پاسخ داد: براى آنچه كه با شما مى كنند، مى گريم .
امام حسن (ع ) فرمود: زهرى به من خورانده مى شود و در اثر آن كشته مى شوم ، اما روزى ، همانند روز تو نيست اى ابا عبدالله ، سى هزار تن گرد هم مى آيند و در قتل تو، ريختن خون تو، دريدن حرمت تو، اسارت بچه ها، زنان خانواده ات و غارت نفايس زندگى ات همداستان مى شوند. در اين وقت خدا لعنت را شايسته بنى اميه مى كند، و از آسمان خون و خاكستر مى بارد و همه چيز حتى وحوش بيابانها و ماهيان درياها براى تو مى گريد.
در اندوهبار بودن روز واقعه تو، همين بس كه پيامبران گذشته پيش از واقعه ، براى آن گريسته اند: آدم روز توبه اش براى تو اندوهگين شد و گريست و تو نورى بودى كه بر ساق عرش ‍ مى درخشيدى ، اندوه تو نوح را به گريه انداخت و همان گريه توفان را دفع كرد، آتش فقدان تو در دل خليل ، آتش نمرود و نمروديان را خاموش كرد. تو با كليم سخن گفتى و از دو ديده او اشك مانند باران ريزش كرد. اگر عيسى تو را در سرزمين طف تنها مى ديد، نجات و رفتن به آسمانها را بر نمى گزيد و پس از قتل شما زندگى را دوست نمى داشت و جز طف ، خوابگاهى را براى خود اختيار نمى كرد. (154)
مجلس سوم  
پس از آنكه امام حسين (ع ) از بيعت با يزيد لعين ، خوددارى فرمود و با اين وضع نتوانست در مدينه طيبه بماند، سوم ماه شعبان سال 60 هجرى ، در حال بيم و انتظار از مدينه بيرون آمد و راهى مكه شد و تا روز هشتم ذى حجه در آنجا ماند. از سويى ، خبر امام (ع ) به كوفه رسيد، آنان نصرت و يارى خود را بر امام (ع ) عرضه داشته و اظهار بيعت و طاعت كردند و در آن زمينه تعهدات شديد داده و قسمها خوردند و در ابتداى امر، 150 نامه از طرف آنان به دست امام (ع ) رسيد و سپس ‍ در عرض يك روز، 600 نامه ديگر آمد و به حدود دوازده هزار نامه رسيد. اما امام (ع ) شيوه صبر و انتظار را پيش گرفت و جواب نامه ها را نمى داد، تا اينكه هانى سبيعى و سعيد حنفى با نامه اى كوتاه و رسا و با لحنى تشويق آميز و مشعر بر شتاب در حركت ، به حضور امام حسين (ع ) رسيدند. در آن نامه مردم كوفه ، انواع فداكارى و بذل مال و جان را اظهار كرده بودند.
اينجا بود كه امام حسين (ع ) به پا خاست و ميان ركن و مقام دو ركعت نماز گزارد و از خداى عزوجل طلب خير و سپس ‍ پسرعموى خود، مسلم بن عقيل ، را طى نامه اى در پاسخ آن همه نامه هاى مردم كوفه ، به سوى ايشان روانه كرد.
امام (ع ) در آن نامه نوشتند: من ، برادر، پسرعمو و فرد مورد وثوق خانواده ام را به سوى شما فرستادم و به او گفته ام حال و نظر شما را براى من بنويسد. اگر نوشت كه نظر و راى همه شما با مضمون نامه ها، هماهنگى دارد، به اين زودى به سوى شما مى آيم ان شاء الله .
وقتى مسلم وارد كوفه شد، مردم بسيار شادمان شدند و او را در خانه مختار فرود آوردند. شيعيان نزد او فراوان آمد و شد داشتند و پس از آنكه جماعت كثيرى گرد آمدند، مسلم نامه امام (ع ) را براى مردم خواند. آنان گريستند و 18 هزار نفر در اين جا، با وى بيعت كردند و از سوى ديگر عمر بن سعد نامه اى به يزيد لعنه الله نوشت و گزارشها را به وى داد. يزيد تا اين اوضاع را فهميد، والى كوفه ، يعنى نعمان كه او را ناتوان تشخيص داده بود بر كنار كرد و به جاى او عبيدالله بن زياد لعنه الله را علاوه بر بصره والى كوفه كرد و جريان امام حسين (ع ) را كاملا به وى تفهيم نمود و بر قتل مسلم بن عقيل تاكيد كرد.
ابن زياد لعين ، شبانه و به سرعت تمام وارد كوفه شد. مردم پنداشتند كه او امام (ع ) است و از اين موضوع ، بسيار خرسند بودند و مقدم امام (ع ) را گرامى داشتند و به همديگر شادباش ‍ مى گفتند. اما تا ديدند او ابن زياد است ، پراكنده گشتند.
ابن زياد شب را در قصر و دارالاماره به سر برد و سحرگاهان بيرون آمد و مردم را با وعده و وعيد تهديد كرد. مسلم نيز از خوف شناخته شدن ، از خانه مختار بيرون آمد و هانى پسر عروه او را پناه داد. اما ابن زياد كه هانى را زير نظر داشت ، انواع نقشه ها مى كشيد و حيله و چاره مى انديشيد تا او را نزد وى آوردند. ابن زياد او را تهديد كرد و دشنام داد و گفت : پسر عقيل را آورده و در خانه ات پناه داده اى و برايش سلاح و سرباز گرد مى آورى ؟
هانى ، چنان مسائلى را انكار كرد در اين لحظه ابن زياد دستور داد معقل كه جاسوس او در كوفه بود و به همه جا سر مى كشيد و ناشناخته خبر جمع مى كرد، بيايد تا چشم هانى بر معقل افتاد دانست كه در دام افتاده است .
هانى گفت : خدا امير را سامان دهد. به خدا من به سراغ او نفرستاده و دعوتش نكرده ام ، ليكن به من پناه آورد و من پناهش دادم و شرم داشتم او را برگردانم . مرا رها كن بروم و از او بخواهم خانه مرا ترك گويد تا بدين وسيله از عهده پناهى كه داده ام برآمده باشم .
ابن زياد سوگند خورد كه از پيش من نمى روى مگر آنكه مسلم را نزد من آورى .
هانى گفت : هرگز چنان نكنم كه مهمان خود را نزد تو آورم و تو او را بكشى !
ابن زياد گفت : به خدا قسم او را بايد بياورى .
هانى گفت : به خدا قسم او را نمى آورم .
گفت و گو ميان هانى و ابن زياد به درازا كشيد. در اين لحظه پسر عمرو باهلى بلند شد و در گوشه اى با هانى به گفت و گو نشست و به او گفت : تو را به خدا! خود را به كشتن مده و قبيله ات را گرفتار مساز و من دوست نمى دارم تو كشته شوى . اين مرد (مسلم ) پسرعموى قوم (بنى اميه ) است ، او را نمى كشند و به وى صدمه اى نمى رسانند و اگر او را تحويل بدهى ، كار بدى نكرده اى و ننگ و عارى نيست كه او را تحويل سلطان داده اى .
هانى با صداى بلند گفت : والله ننگ و عارى بالاتر از اين نمى شود كه من پناهنده ، مهمان و فرستاده فرزند رسول الله (ص ) را با دستان خود كه سالمند، و داراى ياران بسيار هستم ، تحويل دهم . اگر تنها بودم و يار و كمكى نداشتم باز چنان كارى را نمى كردم ، حتى اگر كشته مى شدم .
گفت و گو و اصرار و انكار هانى با پسر عمرو باهلى طول كشيد. ابن زياد گفت : او را نزديك من بياوريد، آوردند.
گفت : به خدا او را مى آورى وگرنه گردنت را مى زنم .
هانى گفت : آن وقت درخشش شمشيرها در اطراف خانه ات فراوان شود.
ابن زياد گفت : دريغا! مرا با شمشيرهاى تيز مى ترسانى ؟!
هانى مى پنداشت كه طايفه اش از او حمايت خواهند كرد. در اين موقع ، ابن زياد صورت هانى را هدف گرفت و با چوبدستى اش آن قدر او را زد كه پيشانى و صورتش خون آلود شد، دماغش شكست ، خون بر لباسهايش جارى گرديد، گوشت پيشانى و صورتش بر محاسن ريخت و چوبدستى ابن زياد شكست .
هانى دست به قبضه شمشير پاسبانى شد و آن را كشيد تا ابن زياد لعين را بزند كه آن ملعون فرياد زد او را بگيريد. او را گرفتند و كشان كشان در اتاقى انداخته و پاسبانى را بر وى گماشتند.
جانم به فداى كسانى كه زندگيشان را در راه پسر دختر پيامبرشان فدا كردند.
آنان دل از زندگانى كندند و در استقبال مرگ بر يكديگر پيشى گرفتند. (155)
مجلس چهارم  
خبر هانى بن عروه به گوش مسلم بن عقيل رسيد. او با همراهانش قيام كرد. ابن زياد در قصر دارالاماره پنهان شد تا دست كسى به او نرسد. ياران مسلم با هواداران ابن زياد پيكار كردند. طرفداران ابن زياد از بالاى قصر مردم را زير نظر داشتند و به ياران مسلم هشدار مى دادند و آنها را تهديد مى كردند كه اينك سپاه امدادى از شام مى رسد. نبرد ادامه داشت . تا اينكه شب فرا رسيد. ياران مسلم از اطراف او پراكنده شدند. او داخل مسجد رفت تا نماز مغرب را بخواند و جز ده نفر با او نبودند و تا سلام نماز را گفت :
احدى از آنان را نيافت و تنها از مسجد بيرون آمد و نمى دانست كجا برود و چه بكند؟
اتفاقا بر در خانه بانويى به نام طوعه ايستاد. با او سلام و عليك كرد و فرمود: اى خانم و بنده خدا مقدارى آب خوردن براى من بياوريد. او آب آورد و مسلم خورد و همان جا نشست . آن زن ظرف آب را به خانه برد و برگشت و گفت : اى بنده خدا مگر آب ننوشيدى ؟
مسلم گفت : چرا، خوردم .
آن زن گفت : پس به پيش خانواده ات برو.
مسلم سكوت كرد. آن زن دوباره گفت . باز مسلم سكوت كرد.
طوعه گفت : سبحان الله ! اى بنده خدا به سوى خانواده ات برو صلاح نيست كه بر در خانه من بنشينى و من چنان اجازه اى نمى دهم .
مسلم گفت : خانم ! من در اين شهر خانه و خانواده اى ندارم . آيا مى توانى در حق من نكويى كنى ؟ شايد يك روزى بتوانم تلافى كنم .
طوعه پرسيد: جريان چيست ؟
مسلم گفت : من مسلم پسر عقيل هستم ، اين مردم به من دروغ گفتند و مرا فريفتند.
طوعه پرسيد: شما مسلم ، هستيد؟
مسلم گفت : والله من همان مسلم بن عقيل هستم .
طوعه او را به داخل خانه برد و اتاقى را برايش آماده كرد و شام آورد. مسلم شام نخورد. اتفاقا پسر طوعه به نام بلال بن اسدى حضرمى آمد و به وجود مسلم در خانه پى برد و به ابن زياد لعين خبر داد.
ابن زياد محمد بن اشعث را فراخواند و شصت و يا هفتاد سرباز را در اختيار او گذاشت تا مسلم را دستگير كنند و پيش ‍ او بياورند. وقتى به در خانه اى كه مسلم آنجا بود رسيدند، او با شنيدن صداى سم اسبان شمشير كشيد و به سوى آنان رفت . آنها به درون خانه هجوم آوردند، اما مسلم حمله آنها را دفع و همه آنان را از خانه بيرون راند. در اين موقع او با بكير بن حمران درگير شد و دو ضربت ميان آن دو رد و بدل شد. بكير شمشيرى بر لبان مسلم زد و لب بالاى او را بريد و به لب پايين هم رسيد. مسلم ضربتى سنگين به بكير زد و دومى را بر دوش او كوبيد. با سربازان ابن زياد مى جنگيد تا جماعتى از آنها را هلاك ساخت و چون اوضاع را چنين ديدند از پشت بام خانه ها او را با سنگ زدند و كنده هاى نى آتش زده بر سرش ريختند. مسلم شمشير كشيد و از خانه بيرون آمد و در كوچه با آنها به نبرد پرداخت و چنين رجز مى خواند:
سوگند ياد كرده ام كه آزاد بميرم .
هر چند كه مرگ را چيزى ناخوشايند ديدم .
هر انسانى يك روز به شرارت و بدى بر مى خورد.
و سرد و گرم و شيرين و تلخ برايش درهم مى آميزد.
بيم آن دارم كه به من دروغ گفته و فريبم داده باشند.
با شما مى جنگم و شمشير مى زنم و از هيچ صدمه اى نمى هراسم .
در اين لحظه پسر اشعث ، مسلم را صدا زد و گفت . كسى به تو دروغ نگفت و تو را نفريفت ، تو در امان هستى . اما مسلم به سخن او اعتنا نكرد. آنها به صورت دسته جمعى بر سر مسلم ريختند. سربازى از پشت سر ضربه اى به او زد. شمشير را از دست مسلم گرفتند. در اين موقع گو اين كه دچار ياس باشد، اشك از ديدگانش سرازير شد و فرمود:
اين ، نخست فريب است . ايمنى كجاست و امان كدام است ؟!
انالله و انا اليه راجعون
ما براى خداييم و به سوى او بازگشت كنندگان هستيم .
مسلم همچنان مى گريست به او گفتند مردى مانند تو كه چنان هدفى را مى جويد، بايد گريه كند، هرچند رويدادهاى تلخى برايش پيش آيد.
امام فرمود: به خدا قسم ! من براى جان خود نمى گريم و براى كشته شدن خود اشك ماتم نمى ريزم ، اگر چه يك آن هم نمى خواهم تلف شوم و از بين بروم . ليكن من گريه مى كنم براى خانواده ام كه در راهند و به سوى كوفه مى آيند گريه مى كنم براى حسين و خاندان حسين (ع )، آنگاه رو به پسر اشعث كرد و فرمود: تو نمى توانى به من امان دهى ، اما آيا مى توانى كسى را از سوى من به سراغ حسين (ع ) بفرستى . به گمانم او يا بيرون آمده و يا فردا بيرون مى آيد.
اين بى صبرى من كه مى بينى از آن جهت است . آن پيك از قول من به او بگويد مرا پسر عقيل به سوى شما فرستاده است . او گرفتار مردم شده و امروز و فردا كشته مى شود. به شما مى گويد پدر و مادرم فدايت ، خود و خانواده ات برگرديد. مردم كوفه شما را نفريبد كه آنان همان اصحاب پدر شمايند كه با مرگ و با قتل آرزوى جدايى از ايشان را داشت . مردم كوفه به شما دروغ گفتند و كسى كه به وى دروغ گفته شده باشد، نمى تواند راى و نظرى داشته باشد.
سرانجام پسر عقيل را به در قصر آوردند. او بشدت تشنه بود نگاهش به سوى بزرگ آب سرد افتاد، فرمود: از اين آب جرعه اى به من دهيد.
پسر عمرو باهلى گفت : مى بينى چه قدر خنك است . به خدا قطره اى از آن را هرگز نمى چشى ، تا آب گرم آتش دوزخ را بچشى !
مسلم گفت : واى بر تو، تو كيستى ؟

 

next page

fehrest page

back page