او در آن حال حتى هر آن چه را كه از علوم غريبه فرا گرفته بود به دور مى ريزد. چرا
كه ديگر نيازى به آنها نمى بيند و خدا به او علم لدن عنايت كرده و به معدن عظمت
وصلش مى كند.
و يعبد الله ليلا و نهارا راجيا بان يصل الى ما يشتاق اليه
و يناجيه بلسان شوق معبرا عما فى سريرته .(
28)
شب ها را به عشق و عبادت و روزها را به حيرت و به روزه مى گذراند و هر بار كه آتش
طلب و سوز درون وجودش رو به فزونى مى گذارد تنها اميدش اين است كه خداوند خود
ناظر احوالاتش است و همين باعث دلگرمى اش است .
آن جا كه به داوود (ع ) مى فرمايد:
و بعينى ما يتحملون من اجلى و بسمعى ما يشتكون من حبى
و من خودم مى بينم به خاطر من چه مى كشند و مى شنوم كه از حب من چه شكايت ها دارند.(
29)
و او در مى يابد كه بايد تنها و تنها به دست خود خدا پرورش يابد.
اين درخواست خداست كه او راهنمايى بالاى سر ندارد و بايد راه خون ريز عشق را به
تنهايى برود و خدا استادش باشد، و به خاطر نداشتن استاد و متحمل شدن رياضت ها و
عبادات و كشيدن بار عشق ، جسمى لاغر و نحيف پيدا مى كند و شايد به همين خاطر
وفاتشان در سن 59 سالگى واقع مى شود.
از خود ايشان نقل مى كنند كه : اگر من طبابت نمى دانستم تا
به حال 70 بار مرده بودم .
آرى :
راهى است راه عشق كه هيچش كناره نيست
|
آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست
|
آقاى اسلاميه ، داماد ايشان اين چنين مى گويد:
آقاى انصارى در حواشى كتاب اسرارالصلوة مطالبى را نوشته و از جمله به اين موضوع
اشاره نموده اند كه :
به شخصى به نام سيد محمد برخوردم و به او اصرار كردم كه سؤ
الاتم را پاسخ دهد و او از من قول گرفت كه من برايش دعا كنم . از او پرسيدم چقدر
طول مى كشد كه من به فنا برسم ؟ گفت 14 سال ، گفتم زودتر نمى شود؟ گفت چرا، البته
با تضرع و زارى . از باقيمانده عمرم پرسيدم ، گفت : 25 سال .
البته سؤ الات ديگرى هم مطرح مى كنند و مرحوم غلامحسين سبزوارى و حاج حسين بيات كه
از ملازمان ايشان بودند، هر دو گفته اند كه ظاهرا به همان 5-4 سال ختم شده است .
و بدين سان عشق محبوب ، او را آواره كوه و بيابان كرده و شوق وصال ، او را بر آن
داشته كه راهى 14 ساله به 4 تا 5 سال ختم شود.
بعد از اين من سوز را قبله كنم
او بارها سر به خاك سائيده و زارى كرده و با معبود به مناجات نشسته تا بتواند اين
راه طولانى را بدون راهنما طى كند و آن گاه كه آتش عشق و سوز هجر بى تابش كرده ،
مضطرانه به خدا التماس كرده است كه :
فقد انقطعت اليك همتى و انصرفت نحوك رغبتى
( 30)
مولاى من اين پيكر نحيف و زار و نزار را مى بينى كه به سوى تو آمده است و از همه دل
بريده است و خون جگر خورده است كه :
فانت لا غيرك مرادى و لك لا لسواك سهرى و سهارى
( 31)
مى بينى كه تنها مرشد و مرادم تويى و راهنمايى ندارم ، مى بينى كه :
شبان تيره اميدم به صبح روى تو باشد
و اشك گرم ريخته و ناليده است كه :
و لقاؤ ك قرة عينى و وصلك منى نفسى .(
32)
اين چشمان خسته ، تنها به ديدار تو روشن مى شود و آرزوى دلم وصال توست .
و سوخته و زمزمه كرده است كه :
و اليك شوقى و فى محبتك ولهى و الى هواك صبابتى
( 33)
راستى كى دست بر قلبى كه به عشق تو مى تپد مى گذارى و سوز سينه ام را مرهم مى نهى ؟
آه ! شوقا الى من يرانى و لا اراه .
و زانو زده و خوانده است كه حبيب من :
كه تو را كبر و ناز چندين است
|
آخر اى دوست اين چه آئين است ^(
34)^^
|
آرى ! و بدين گونه انصارى همدانى حياتى نو يافته و در راهى جديد قدم گذاشته است ، و
خوشا به حالش كه آسمانيها حيرانش و زمينيان بى تابش شدند.
اى تشنه عشق ! كاش مى شد من و تو نيز مانند انصارى همدانى بى تاب خدا شويم و به عشق
او بسوزيم ، حياتى نو پيدا كنيم و زبان حالمان اين شود كه :
مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم
|
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
|
گفت كه ديوانه نه اى لايق اين خانه نه اى
|
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم
|
كاش من و تو هم لذت ديوانگى و بى خودى را بچشيم تا بدانيم اين احوالات ، واقعى است
و ما هم مى توانيم عاشق شويم .
كاش ما هم هر چه را كه دست و پايمان را مى بندد و از آسمان محروممان مى كند به دور
بيندازيم و سرمست شويم . كاش اين قبله شدن خود را كنار بگذاريم كه ما را براى عاشقى
خلق كرده اند و خواسته اند پروانه باشيم و نه شمع و در آتشش دودى پراكنده شويم و
وجودى از خود به جاى نگذاريم .
گفت كه سرمست نه اى رو كه از اين دست نه اى
|
رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم
|
گفت كه تو شمع شدى قبله اين جمع شدى
|
جمع نيم ، شمع نيم ، دود پراكنده شدم
( 35)
|
به بى راهه نرويم و بگذاريم تا راهبرمان باشد، كاش بال و پرمان را، مقام و
موقعيتمان را و دل خوشى هايمان را از خود بكنيم و بگذاريم كه تنها او بال و پرمان
باشد و دشمن اين وجود مجازى و استعارى باشيم تا وجودى شويم كه به وى زنده است .
گفت كه شيخى و سرى ، پيشرو و راهبرى
|
شيخ نيم ، پيش نيم ، امر تو را بنده شدم
|
گفت كه با بال و پرى ، من پر و بالت ندهم
|
در هوس بال و پرش بى پر و پركنده شدم
|
تابش جان يافت دلم ، وا شد و بشكافت دلم
|
اطلس نو بافت دلم ، دشمن اين ژنده شدم
( 36)
|
فصل سوم : فصل بى قرارى
تا دلم باد مبتلاى تو باد...
على (ع ): حب الله نار لا يمر على شى ء الا احترق و نور
الله لا يطلع على شى ء الا اضاء
دوستى خدا آتشى است كه از هر چه عبور مى كند آن را مى سوزاند
و نور الهى نمى تابد بر چيزى مگر آنكه آن را روشن مى كند.(
37)
و قلب او، در شعله هاى اين محبت تفتيده شده بود و آتش اشتياق از وجودش زبانه مى
كشيد، مى گفت :
يك بار آن قدر سوختن قلبم شدت يافته بود كه احساس مى كردم
مرگم نزديك است . مى سوختم و ديگر اميدى به ماندن نداشتم .(
38) مطمئن بودم دوام نمى آورم مى سوختم ، مى سوختم ... ناگهان احساس كردم
نورى پيدا شد و به قلبم خورد و آن گاه قلبم آرام شد و حرارتش فروكش كرد.(
39)
آرى !
در وصل هم ز عشق تو اى گل در آتشم
|
آتش بگير تا كه بدانى چه مى كشم
|
محب صادق
عشق غيور است و هر غيرى را به آتش خاكستر مى كند و اين عاشق صادق از همان ابتدا كه
آن بارقه بر دلش تابيد، از هر غيرى دل كند، و به يك دلدار دل بخشيد، خواب و خوراك و
طعام از او قطع شد و واله و حيران به كوه و بيابان زد و سرگردان صحرا شد.
او از مشتاقين آستان ربوبى بود و صادقانه در اين اشتياق تا آخر قدم نهاد.
شيدايى و عشق دليرانه دوران جوانى او به گونه اى بود كه كاملا از سر و وضع خويش
غافل شده بود و بى خود از خود به كوچه و خيابان مى رفت . اوقاتى را به حرم مطهر
حضرت معصومه (س ) پناه مى برد و گاهى در كوه و بيابان ماءوا مى كرد. اين حال او
باعث مى شد ديگران او را مورد توهين و تحقير قرار دهند، ولى اين مرد خدا غرق در
خداست و مى داند كه :
ملامت كشانند مستان يار
و ديگرانى را نمى بيند كه از ذم شان آشفته شود. حديث دل او چنين است :
پيش رويت دگران صورت بر ديوارند
و در اين ميان انصارى همدانى تنها كسى را كه مى يابد تا بتواند اندكى كمكش كند و در
اين گردابهاى هول انگيز راهنمايش باشد، حاج حسين قمى از شاگردان ميرزا جواد آقا
ملكى تبريزى است ، البته ايشان سمت استادى نداشت ولى صحبتها و كلمات ميرزا جواد را
براى او نقل مى كند و او بهره ها مى برد. بعدها نيز آقاى انصارى از او به نيكى و
احترام بسيار ياد مى كرد.
از ايشان پيش شيخ عبدالكريم حائرى ، سعايت و بدگويى مى كنند حالاتش را به تمسخر
مى گيرند و نسبت درويشى اش مى دهند و آخرالامر آقاى حائرى او را صدا مى كنند و مى
فرمايند:
حالاتت را كتمان كن !
آرى ! او تازه با اين عشق جنون انگيز درگير شده و هنوز نمى داند بايد شراره هاى آن
را ببلعد و دم بر نياورد:
دلى خواهيم چون دوزخ كه دوزخ را فرو سوزد
|
دو صد دريا بشوراند ز موج بحر نگريزد
|
او در دل دفينه اى نهان دارد كه گوهر آن داغ عشق است و سوز او فرو نمى نشيند تا او
آرام گيرد:
دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت
|
آمدم نعره مزن ، جامه مدر هيچ مگو
|
و همين عشق ، آموزگار حقيقى و استاد او در اين راه صعب و شورانگيز بود كه : پير عشق
توست نه موى سپيد...
و چون بى غل و غش ، عاشقى كرد و به پاى آن به راحتى از اعتبار و موقعيت و علم
( 40) و ظاهر و جاه و مقام و... گذشت ، عاشق راستين اش ناميدند و تا آن
مقصد بى انتها دستگيرى اش كردند، و او براستى دوست خدا بود.
و المحب اخلص الناس سرا لله تعالى و اصدقهم قولا
دوست خدا خالص ترين مردمانست به خدا در سر و ضميرش و صادق ترين است در قولش .(
41)
بعدها افرادى به خدمتشان مى رسيدند و از ايشان به خاطر توهين
و تحقيرهاى آن زمان عذر خواهى مى كردند و ايشان مى فرمودند: براى چه عذر خواهى مى
كنيد من چيزى به خاطر ندارم .(
42)
چرا كه : محب صادق آن است كه پاكباز باشد.
حاج آقا حسين قمى كه در آن زمان تا حدودى با ايشان همراه و
مؤ انس بود، بعدها كه آقاى انصارى خدمتشان مى رسد ايشان را مخاطب قرار مى دهد و مى
فرمايد: الحمد لله مى بينم سر و وضعى پيدا كرده ايد. كنايه از اين كه سر و وضع و
ظاهر متعارف به خود گرفته ايد، و آقاى انصارى مى فرمايند: آن زمان خدا به ما يك
حالى داده بود كه متوجه اين ها نبوديم و حالا خودش حال و وضع ما را عوض كرده .(
43)
جامه چاكان را چه فرمايى رفو
|
و چون عشق او را همراه بود و هم راه ، پس چاره اى جز سوختن نبود و از اين رو ايشان
رياضت هاى بسيار سنگين را تحمل كردند بطورى كه در سنين بالا جسمشان بسيار نحيف و
لاغر شده بود. مادرشان مى فرمود:
پسرم قبل از اين كه در اين راه بيفتد خيلى چاق و چله و سفيد
بود.(
44)
و شايد كوتاهى عمرشان هم به همين علت بود. البته خود مى فرمود:
اگر الان جوان شوم مى دانم چطور بايد بروم و راه خيلى آسان
تر از كارى بود كه من كردم .(
45)
و كوتاه سخن آن كه :
عاشقان را هر نفس سوزيدنى است
|
بر ده ويران خراج و عشر نيست
|
خون ، شهيدان را از آب اولى تر است
|
اين خطا از صد صواب اولى تر است
( 46)
|
شراره عشق
شاگردان ايشان درباره شراره هاى عشقى كه از وجودش و از چشمانش زبانه مى كشيد و او
را بى تاب مى كرد، چنين مى گويند:
وقتى در جلسات غزل خوانده مى شد بدون اين كه صورتشون تغيير
كنه اشكهاشون روى گونه هاشون جارى مى شد، يك چيز عجيبى بود، سرخ و زيبا مى شد، خودش
هم قشنگ بود، چشمهاى قشنگى داشت ، وقت هايى كه تو حال مى رفت ديگه آدم نمى تونست
نگاهش كنه از شدت زيبايى ...(
47)
مى گفتند:
در چشمشان نمى شد نگاه كرد، محبت شعله مى كشيد از آن
( 48)
چون چشم تو دل مى برد از گوشه نشينان
|
دنبال تو بودن گنه از جانب ما نيست
|
و ما نمى دانيم دلربايى چشمان تو وامدار نگاه به چشمان شهلاى كدام دلدار است ! و
نمى دانيم امتداد نگاه عاشقانه ات با كدام معشوق طنازى ، تلاقى كرده ...
آيا سلام ما را هم به محضر آن دلارام مى رسانى ؟!
سرم ز دست بشد، چشم از انتظار بسوخت
|
در آرزوى سر و چشم مجلس آرائى
|
ميناى مى
و لبخندش تصوير جام مى اى بود كه از آن شكرين كام شده بود و آن نيز يادگار همان عشق
شيدا بود كه شور مى افكند، خيلى قشنگ مى خنديد و وقتى مى
خنديد انگار تمام بهشت در خنده اش بود تمام هم و غم ها را مى برد، آدم از شوق
ديوانه مى شد.(
49)
آرى !
خنده و گريه عشاق ز جايى دگرست
|
مى سرايم به شب و وقت سحر مى مويم
|
الهى !
اجعلنا ممن دهرهم الزفرة و الانين
( 50)
فصل چهارم : لطفى دگر
هر دمش با من دلسوخته لطفى دگر است
بعد از آن كه بارقه جذبات الهى در جوانى جان او را به خروش و ولوله اى روحانى
افكند، مدت چند سالى را در آن حالت بى خودى و حيرانى سپرى مى كند.(
51)
خلوت گزينى ، بيابان گردى و مجاهده و تهذيب او را شيداتر و شيرين تر مى كند و
سرانجام بذر كمال و آرامش او را فراهم مى آورد و آن گاه به سكون مى رسد، التهاب و
سوز بيرونى او كمتر ديده مى شود و وجودش به اقيانوسى متصل مى شود كه تمام طوفان ها
و صعق ها را در خود تحمل مى كند و بروز و ظهورى ندارد.
آن كه كف را ديد سرگويان بود
|
و آن كه دريا ديد او حيران بود
|
آن كه كف را ديد نيت ها كند
|
و آن كه دريا ديد دل درياكند^(
52)
|
و اينك سال ها از آن روزهاى التهاب و اضطراب مى گذرد، از آن روزهاى بى تابى و از آن
شب هاى يلداى تنهايى ، از آن گريستن هاى غريبانه ، از آن نجواهاى عاشقانه و از آن
پاكبازى هاى دليرانه .
و او بى واهمه و بى حذر، منزل به منزل حركت مى كند و مرحله به مرحله را پشت سر مى
گذارد تا آن كه از وادى (عاشقى و احتياج و نياز) مى گذرد و پا به ديار
معشوقى و اشتياق و ناز مى گذارد. و باز سير خود را از سر مى گيرد.
هواى تازه
آرى !
امواج خروشان روحش آرام مى شود و التهاب ظاهريش فرو مى نشيند، هر چند كه غرقاب
درونيش عميق تر و حيرت انگيزتر شده و هر چه گوهر دارد در عمق جان آن دريا دل ،
مستور و نهان گشته ، اما ظاهرش سكون و وقارى اعجاب انگيز دارد. و اينك آن سوخته
منتظر خواست حبيب است تا راه به كدام سو برد. پس با خدايش اين چنين زمزمه مى كند:
تو بفرما كه من سوخته خرمن چه كنم ؟
و بدين گونه مرحله بعدى زندگى او آغاز مى شود. بايد از صدف خويش بيرون بيايد و به
يارى تشنگان بشتابد و بى منت ، از شراب وصال جرعه جرعه در كام شيفتگان ريزد و وادى
به وادى حركتشان دهد.
و لذا آن چه از احوالات و سيره ايشان در قسمت هاى آينده صحبت خواهيم كرد، عموما
مربوط به اين برهه از زندگى اوست كه از شاگردان و نزديكان ايشان بدست آمده است .
و اگر نبود شاگردانى كه هدايت الهى شامل حالشان شد و به محضرش شتافتند، از آن
درياى زمرد و آن كوه كتمان هيچ اطلاعى بدست نمى آورديم .
و تو اى مرد خدا!
ما نمى دانيم در تمام آن سال هاى عشق و جنون چگونه ملامت ها را شنيدى و ملامت ها را
خريدى ؟!
ما نمى دانيم چگونه در آن بيابان ها با آن محبوب ازلى به خلوت نشستى و مضطرانه
درهاى آسمان را كوبيدى ؟!
ما نمى دانيم چگونه تنها و بى استاد بر زخم هاى تيغ پولادين عشق مرهم نهادى و از پا
ننشستى ؟!
ما نمى دانيم چگونه بى تابى را به تنهايى تاب آوردى ، صاعقه هاى سلوك را تحمل كردى
و قرار را بى قرار ساختى ؟!
چگونه سخت تر از كوه ، بار بلا و جفا را به جان خريدى ؟!
وسيع تر از كوير، تحمل كردى ؟!
آشفته تر از باد، خروشيدى ؟!
شرمگينانه تر از باران ، گريستى ؟!
سوزان تر از خورشيد سوختى ؟!
و آسمانيان را حيران خود كردى ؟!
اما اينك
دست التماس به دامنت آويخته ايم ، فريادت مى كنيم ؛
ما نيز از اين نفس نامرد خود به تنگ آمده ايم . دل ما هم هواى عشقى كهن دارد كه با
هيچ برودتى به سردى نگرايد. ما هم تشنه ايم ، تشنه بارانى كه ببارد و بروياند.
ما هم دلمان براى خدا تنگ است .
راستى دست ما را مى گيرى اى مرد خدا؟!
راستى باور مى كنى كه
دارم هواى عاشقى ...
فصل پنجم : سيره عبادى
نماز و نياز
صاحب سرى بايد كه سير توحيدى او را در آن غرقاب بى پايان درك كند و آن چشمه سار در
نيافتنى است چرا كه آن چه به قلم آيد و به گفتار درآيد آن توحيد تواصفى است و آن چه
چشيدنى است و مس كردنى ، توحيد تواجدى . واصفان در بند لغاتند و واصلان در بحر
غرقاب و:
ذوق اين باده ندانى به خدا تا نچشى ...
اما زمانى كه جرقه هايى از آن شعله هاى درونى ، بيرون مى تاخت ديگران را مست و
مبهوت مى كرد و به نفس نفس مى انداخت .
لى مع الله وقت لا يسعه ملك مقرب و لا نبى مرسل
( 53)
سوز خواهم سوز
و نماز براى او، آن خلوت خوش وصل بود كه شمه اى از عطر آن كه بيرون مى تراويد
نمازگزاران را بيخود مى كرد.
دكتر على انصارى بيان مى كند:
آقاى انصارى در شبستان حاج محمد طاهر، در مسجد جامع همدان
نماز مى خواند و افرادى كه با ايشان نماز مى خواندند همان افراد خاصى بودند كه نسبت
به آقا شناخت داشتند. و بعد از نماز مغرب و عشاء ايشان همراه چند تن از شاگردانشان
به منزل مى آمدند و من هم همراه پدرم بودم . اين ها بعد از نماز طورى حالشان منقلب
مى شد كه هيچ كدام ياراى صحبت كردن نداشتند و كاملا در سكوت و خلوت خودشان فرو رفته
بودند. يك بار كه از مسجد برمى گشتيم يكى از دوستان آن چنان انقلاب روحى شديدى پيدا
كرده بود كه به نفس نفس افتاده بود و بلاانقطاع اشك مى ريخت . هوا هم سرد و زمستانى
بود. به منزل كه رسيديم ، همه رفتند زير كرسى نشستند، ولى ايشان از شدت حرارتى كه
داشت بيرون كرسى افتاده بود و آن قدر سينه اش حرارت داشت و نفس نفس مى زد كه
مرحوم ابوى فرمود: برويد برف بياوريد و روى سينه اش بگذاريد. برف را كه روى سينه
ايشان گذاشتند، مثل اين بود كه برف را روى بخارى گذاشته بودند، جيز... اين طور صدا
مى كرد.
آرى و آن كس كه به معراج مى رود مى تواند به معراج هم ببرد. بايد سبك بال باشى و به
دامنش بياويزى .
و نماز او ورد نبود بلكه سير بود، و نماز او حضور نبود بلكه فارغ شدن از حضور بود
كه گفته اند:
بهترين نماز آن است كه تو در آن حضور نداشته باشى !(
54)
آقاى اسلاميه از نمازهاى او مى گويد:
گاهى بعد از نماز همين طور كه رو به قبله بودند، شاگردانشان
متوجه مى شدند كه ايشان در حالت عادى نيست و از خود بى خود است .
بى خود شده ام جانا بى خودتر از اين خواهم ...
آداب نماز
روى نماز اول وقت خيلى تاكيد داشت . به نوافل نماز بسيار توصيه مى كرد و خود نماز
را با جميع مستحباتش به جا مى آورد.
غالبا ذكرى كه در سجده مى گفتند: دو تا سبحان ربى الاعلى و
بحمده بود و سه تا سبحان الله ، البته گاهى هم يك حالت مخصوصى داشتند، با صوت مى
خواندند و ركوع و سجده ها را طولانى تر مى كردند و صلوات مى فرستادند با و عجل
فرجهم و لعن ، و در قنوت هم اون دعاى يا من اظهر الجميل را مى خواندند. وقتى اون
دعا را مى خواندند حالشان عجيب بود، عجيب !)(
55)
آرى ! همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد...
نور قرآن
آقاى احمد انصارى درباره انس ايشان با قرآن مى گويد:
با قرآن بسيار ماءنوس بود و به آن اهتمام داشت . بين
الطلوعين بيدار بود و تلاوت قرآن داشت و ما بين نماز ظهر و عصر يك ساعت ، يك ساعت و
نيم قرآن مى خواند و به عبارتى در قرآن محو مى شد. در زمان آقاى بروجردى ، كربلايى
كاظم ساروقى كه قرآن به او افاضه شده بود منزل ما آمد، عده اى از روحانيون از جمله
آخوند ملاعلى معصومى آمده بودند و مى خواستند امتحانش كنند، ايشان بى سواد بود ولى
هم قرآن را از حفظ مى خواند و هم برعكس مى خواند و مهم تر اين كه حروف را هم به عكس
مى توانست بخواند مثل اين كه دارد مى بيند. با اين كه بى سواد بود. ولى پدرم گفت
احتياج به امتحان ندارد. قرآن به او افاضه شده شما زحمت نكشيد. گفتند شما از كجا مى
دانيد؟ فرمود: در صورت ايشان نورى است كه در ديگران نيست .
آقاى انصارى مى فرمود:
دو چيز براى انسان نور مى آورد، ببينيد اين روضه خوان ها
چقدر نورانى اند، علتش مطالعه اخبار و احاديث محمد و آل محمد (ع ) است ، هم اين ها
نور مى آورد و هم قرآن و آيات كلام الله مجيد، منتهى نور اين دو با هم فرق مى كند(
56)
عاشقانت فى صلوة دائمون
و نه سير او تنها در نماز بود و نه نمازش تنها در نماز كه : عاشقانت فى صلوة دائمون
، و او دائم الذكر بود و مگر مى توان در حضور سلطان بجز ذكر سلطانى كرد!
پنج وقت آمد نماز اى رهنمون
|
نى به پنج آرام گيرد آن خمار
|
راست گويم نى به صد نى صد هزار(
57)
|
گاه كه با شاگردانش به صحرا مى رفت ، از جمع كناره مى گرفت و در گوشه اى به ذكر و
فكر و عبادت خود مى نشست و آن گاه كه به منزل دوستان مى رفت مى فرمود:
چرا بيكار بنشينيم ؟ و بلند مى شدند براى نماز و عبادت .
آرى !
و من اعظم النعم علينا جريان ذكرك على السنتنا و اذنك لنا
بدعائك و تنزيهك و تسبيحك . الهى فالهمنا ذكرك فى الخلاء و الملاء و الليل و النهار
و الاعلان و الاسرار و فى السراء و الضراء و انسنا بالذكر الخفى و استعملنا بالعمل
الزكى
و از بزرگ ترين نعمت هاى تو بر ما، جارى بودن ذكر توست بر
زبان ما و اجازه تو براى ما دعا كردن به درگاهت و تنزيه و تقديس توست . معبودا!
الهام كن به ما ذكر خود را در نهان و آشكار و شب و روز و پيدا و پنهان و در خوشى و
ناخوشى و ماءنوس كن ما را به ذكر حقيقى و ما را به كار نيكو وادار.(
58)
دكتر على انصارى ادامه مى دهد:
دو وضعيت بود كه ايشان كاملا از حالت عادى خارج مى شد. يكى
در زيارات و يكى بعد از نماز. به خصوص بعد از نماز مغرب و عشاء كه ياراى حرف زدن
نداشت و جلساتى هم كه بعد از آن داشتند عموما به سكوت مى گذشت و گاهى هم منقلب مى
شدند، قلبشان مى گرفت و حالت گريه به ايشان دست مى داد.
مى فرمود: خداوند تمام اسرار عرفان را در نماز جمع كرده است .
و براستى :
چنين نمازى است كه معراج مؤ من است .
نماز شب
و شب محفل انس دوستان خدا و تماشاگه راز عارفان است .
به نيمه شب كه همه مست خواب خوشند
|
من و خيال تو و ناله هاى درد آلود
|
در حديث قدسى آمده است كه :
اى داوود! چون تاريكى شب تو را فرا گرفت نگاهى به بالا آمدن
ستارگان در آسمان بينداز و مرا تسبيح گوى و فراوان به ياد من باش تا من به ياد تو
باشم .
اى داوود! همانا عارفان سرمه بيدارى به چشم هايشان كشيده اند و شب را در قيامند و
رضاى مرا از اين رهگذر طالبند.
اى داوود! هر كس كه شب نماز گزارد فقط به خاطر من آن گاه كه مردم در خوابند، پس به
فرشتگانم دستور مى دهم تا براى او استغفار كنند و بهشت من مشتاق او گردد.(
59)
و ما از قدح هاى مستانه او چه داريم كه بگوييم ؟ هيچ ، هيچ ...
آه از آن نرگس جادو كه چه بازى انگيخت
|
واى از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد!
|
از دكتر انصارى در اين باره سؤ ال مى كنيم و ايشان فقط برنامه شبانه آن بزرگوار را
مى داند اما از احوالات او كسى خبر ندارد! مى فرمايد:
چون كارهايشان را من انجام مى دادم ، گاهى شب به سراغشان مى
رفتم مى ديدم كه در حال عبادت بودند. برنامه شان اين طورى بود كه شام خيلى مختصرى
مى خوردند و استراحت مى كردند و دوباره بلند مى شدند و نماز شفع و وترشان را مى
خواندند و تا نزديكى هاى صبح كه هوا روشن مى شد بيدار بودند با اين كه اين اواخر
بدنشان خيلى ضعيف بود.
بزم شبانه
آقا در توصيه به شاگردانشان بر نماز شب و انجام فرايض و
نوافل تاكيد بسيار زيادى داشتند، و به بعضى از شاگردانشان مى فرمودند: اگر نوافلتان
ترك شد، قضاى آن را بجا آوريد.(
60)
يا غايه الامانى ، قلبى لديك فانى
|
شخصى كما ترانى من غايه اشتياقى
( 61)
|
دكتر انصارى اين طور ادامه مى دهد: