بعضى شب ها كه ساير شاگردان نظير آقاى نجابت ، آقاى دستغيب ، آقاى دولابى و... منزل
ما بودند، آقا مى رفتند آن طرف منزل ، در اندرونى ، و اين ها با هم در يك اتاق ديگر
مشغول عبادت بودند و من گاهى مى رفتم پيش آن ها. انگار فضا، فضاى بهشت بود. هر كدام
از رفقا يك طرف مشغول عبادت بودند. از اين چراغ هاى فانوسى در اتاق روشن بود، بعضى
سرشان را به ديوار تكيه مى دادند و خلاصه هر كدام در حال خودشان بودند و ما مشغول
تماشاى اين ها...
مرغ شب خوان را بشارت باد كاندر راه عشق
|
دوست را با ناله شب هاى بيدارى خوش است
|
بر پرنيان ملائك
مى خواهيم از زبان خانم فاطمه انصارى دختر آن بزرگوار نيز خاطره اى بشنويم :
يك شب پدرم منزل ما مهمان بود. من خوابيده بودم . بعد يك
دفعه احساس كردم اتاق شلوغه و همهمه اى بلند شد، نگاه كردم ديدم يك گوشه سقف اتاق
باز شده و آسمان پيداست و يك عالمه ملك كه همه سبزپوش و خيلى زيبا بودند، آمدند و
رفتند دور رختخواب پدر و يك همهمه اى بود. انگار همه ذكر مى گفتند و در همان حال
صدايى شنيدم كه مى گفت : نبايد اين را فاش كنى . خيس عرق شده بودم ، مى خواستم
بلند شوم ولى نتوانستم . انگار به زمين چسبيده بودم و شايد اين حالت حدود پنج دقيقه
طول كشيد بعد بلند شدم و رفتم دنبال پدر. ايشان دو سه دفعه در شب براى تجديد وضو
بلند مى شد، پشت سرشان آمدم بيرون و گفتم اين چى بود؟ چه خبر بود؟ فرمود: هيس ! و
من تا مرحوم پدرم زنده بود نتوانستم چيزى بگويم انگار خودشان تصرف كرده بودند!
و مى دانى پاسخ اين عارف عاشق به عطر دل انگيز و مستانه اين فرشتگان عرش آشيان چيست
؟ شايد نجواى او با خدايش چنين باشد:
من كه ملول گشتمى از نفس فرشتگان
|
قال و مقال عالمى مى كشم از براى تو
|
خلوت و گمنامى
اگر حرام نبود دلم مى خواست صورتم را بتراشم تا كسى سراغم
نيايد و ولم كنند.(
62)
او كه از جام حق نوشيده است و قلبش مخزن اسرار ربوبى گشته است و خلوتش خالى از
اغيار، چگونه در شراب خانه سينه اش غيرى را راه دهد و سرش را با ديگرى بيان كند؟
مرا سرى است اندر دل اگر گويم زبان سوزد
|
وگر پنهان كنم دانم كه مغز استخوان سوزد...
|
از اين رو دوست دارد ظاهرش را عوض كند تا ديگران سراغش نيايند. او سال ها در خلوت
خود و عوالمش تك و تنها بود و هيچ غريبه اى مزاحمش نبود. اما خدا خواست كه او
هميشه در پس ابر پنهان نماند و خورشيد وجودش بر دل هاى مستعد و سينه هاى ملتهب
بدرخشد، باشد كه كيميا كند:
گرچه جوى خون بود نيلش كنى
|
كتمان
تا آن جا كه مى توانست حالاتش را پنهان مى كرد و نمى گذاشت كسى در حريمش وارد شود:
يك شب من تنها خدمتشان بودم ، نزديك غروب بود، افق قرمز بود.
نگاه ايشان به افق بود و با حالت عجيبى گفتند: اون كجاست ؟ بعد فورى به خودشان
آمدند و اون حالت رو پنهان كردند.(
63)
عارفان كه جام حق نوشيده اند
|
رازها دانسته و پوشيده اند
|
هر كه را اسرار حق آموختند
|
مهر كردند و لبانش دوختند(
64)
|
پرهيز از اهل قيل و قال
و او بيشتر دوست داشت در حال خودش باشد. اهل بحث نبود و از آن دورى مى كرد.
و اينك خاطره اى بشنويم از آقاى اسلاميه :
يك بار يك عده از تهران آمده بودند همدان خدمت آقا بعد آن ها
شروع كردند به بحث كردن و يكى از آقايان گفت : الان آقا مى آيند و جواب رو از
خودشان مى گيريم . آقاى انصارى تشريف آوردند و دو زانو نشستند سر جاى خودشان و در
همان حالت سكوت مخصوص خود بودند. يكى از آقايون گفت : آقا اين بحث مطرح بود و ما مى
خواستيم جوابش رو از شما بشنويم . و ايشان فرمودند: من حال بحث ندارم .(
65)
يعنى بعضى ها هستند كه كارشان فقط بحث كردن است و اهل راه رفتن نيستند. شايد او مى
خواست با اين سكوتش بالاترين جواب ها را بدهد كه :
در خور دريا نشد جز فهم آب
|
فهم كن والله اعلم بالصواب
( 66)
|
گمنامى عارفانه
عجيب است او چگونه در اين جسم ضعيف و پيكر نحيف ، نار و نور و آب و آتش را يك جا با
هم جمع كرده است ! هم ملتهب و بى قرار است و هم آرام و باوقار، پياده روى زياد مى
كند و به خلوت قبرستان زياد سر مى زند بطورى كه بعضى شاگردان كه دنبال آقاى انصارى
بودند خودشان مى دانستند كه بايد او را كجا پيدا كنند. اين عالم تنهايى و خلوت با
يار برايش چه مطلوب و دل كش است ، و اين گمنامى عارفانه چه حلاوتى دارد! اما حيف
است كه اين درّ هميشه در صدف خويش نهان بماند، پس خداوند مى خواهد جرقه هايى از آن
آذرخش جذبه هايش به قلب هاى ديگران سرايت كند و او با تمام عشقى كه به گمنامى دارد
اما مى داند كه حيف است معشوق او معشوق ديگران نباشد و غيرتش نمى گذارد كه غير سوز
نباشد. پس اگر چه مدح و كرنش و شناخته شدن آزارش مى دهد، اما اين جا هم از خود هيچ
اختيارى ندارد و تسليم محبوب است .
رضاى من رضاى تو
او آموخته كه از خود هيچ تدبيرى نداشته باشد و تسليم و رضا را بسيار تجربه كرده است
. از همان زمان جوانى ، صاعقه هاى سلوك ، ذم و آزار ديگران ، تنهايى و تحمل بار عشق
و فوت پسرش كه وقتى از آن خبردار شد خم به ابرو نياورد.
از خدا خواسته ام كسى مرا نشناسد و من هم كسى را نشناسم و
فقط توجهم به مبداء باشد.(
67)
اما خواست محبوب بر خواست او مقدم است و آقاى نجابت به توصيه آقاى قاضى خدمت ايشان
مى رسد.
و ماجرا از اين قرار بود:
آقاى نجابت از مرحوم قاضى سؤ ال مى كنند: بعد از شما به چه
كسى مراجعه كنيم ؟ مى فرمايند به آقاى انصارى كه توحيد را مستقيما از خدا گرفته .
آيت الله نجابت به ايشان مراجعه مى كنند و اصرار مى نمايند. اما ايشان استنكاف مى
كنند تا اين كه بعد از چند روز اصرار آقاى نجابت ، مى فرمايند: ما مى خواستيم كسى
از احوالات ما خبردار نشود اما اينك خواست خدا چنين است .
و اين بار هم او تسليم تقدير الهى مى گردد، هر چند كه گمنامى را بيشتر دوست مى داشت
! اما:
به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى است
|
به ارادت ببرم درد كه درمان هم از اوست
|
مى فرمود:
اين اواخر كه يك مقدار شناخت حاصل شده و رفت و آمد ما زياد
شده كار ما به مشكل برخورده .(
68)
حيرتى آيد ز عشق آن نطق را
|
زهره نبود كه كند او ماجرا
|
لب ببندد سخت او از خير و شر
|
تا نبايد كز دهان افتد گهر(
69)
|
و اگر او مى خواهد تنها باشد،
اگر مى خواهد درگير بحث ها و جدل ها نشود،
اگر مى خواهد كه حالش را كسى نداند،
و اگر مى خواهد كه ناشناس بماند،
همه و همه براى آنست كه :
غرق حق خواهد كه باشد غرق تر...
فصل ششم : شريعت و طريقت
بايدها، نبايدها
آرى ! انصارى مسحور خداست ، مجذوب خداست ، و مدهوش خداست . اينكه در آن بحر احديت
چه سيرى دارد و در عالم آن انوار قدسيه چه خرمى دارد و در ميان سبحات وجهش چه
شيفتگى دارد كسى نمى داند!
يا من انوار قدسه لاءبصار محبيه رائقه و سبحات وجهه لقلوب
عارفيه سائقه
( 70)
اى كه انوار قدس او در ديده دوستانش چه خوبى ها دارد و پاكيهاى جلوه اش براى دل
عارفان چه شيفتگى ها...!
اما آثار اين حضور و اين در حريم حرم بودن از اعمال و احوالات و دقتهاى ايشان معلوم
و مشهود است .
كسى كه در محضر خداست و خدا را در تمام اعمال خود ناظر و شاهد مى بيند تمام اعضا و
جوارحش در همان راستا قرار مى گيرد و هرگز دست از پا خطا نمى كند زيرا براى چنين
انسانهايى مسئله درك و باور مطرح نيست . كه بسيارى از انسانها داراى چنين اعتقاداتى
هستند، بلكه مسئله آنها شهود قلبى و درك حضور خداست .
اولم يكف بربك انه على كل شى شهيد(
71)
قدم اول
پس عارف ، حرمت حريم محبوب را هرگز نمى شكند و لحظه لحظه اش ، نفس نفس اش و ضربان
قلبش از اوست ، به اوست و براى اوست .
و لا نطق و لا اشاره و لا نفس الا بالله و لله و مع الله و
من الله
( 72)
اولين توصيه ايشان براى سالك و براى هر كه مى خواهد دستورالعملى بگيرد، رعايت حريم
شرع و واجبات است . انجام واجبات ، ترك محرمات اولين قدم براى حركت و به عبارتى
اولين و آخرين قدم سالك است . و بعد از آن اگر تشخيص مى دادند كه طرف واقعا اين ها
را رعايت مى كند، كم كم ابواب معرفى را برايش باز مى كردند.
استاد كريم محمود حقيقى در مورد اهتمام آقاى انصارى همدانى در رعايت حريم شرع اين
چنين مى گويد:
اولين روزى كه بنده خدمت آقاى انصارى رسيدم به دست و پاشون
افتادم و التماس و گريه زيادى كردم كه آقا چه كار كنم آدم بشم ؟ ايشون با يك لبخندى
فرمودند: كارى نداره ! هر چى خدا گفته بكن ، بكن . هر چى خدا گفته نكن ، نكن .
يك بار هم آقاى نجابت براى ايشان نامه مى نويسند و مى گويند:
گاهى جوان هايى دور و بر ما مى آيند و مى روند، بعضى پنج ، شش ماه و بعضى يك سال
مى مانند، و سپس مى روند، به اين ها چه دستورالعمل هايى داده شود؟ چگونه سلوك كنند؟
و آقاى انصارى پاسخ مى دهد كه احكام شرع را به اينان بياموز. اگر رفتند به دردشان
مى خورد و اگر هم ماندند، كمك راهشان است .(
73)
شرع چون كيل و ترازو دان يقين
|
كه بدو خصمان رهند از جنگ و كين
|
گر ترازو نبود آن خصم از جدال
|
كى رهد از وهم حيف و احتيال
( 74)
|
ايشان روى عدم معصيت و گناه تاكيد بسيار داشت ، و از جلساتى كه در آن ها غيبت ، يا
گناه و معصيتى انجام مى شد به شدت پرهيز مى كرد و شاهد همين قضيه يكى از دلايلى شد
كه بعضى ها به ايشان نسبت هاى خاصى دهند.
و اين اصل و اساس سيره تربيتى اوست :
اصل و اساس سيره تربيتى اين بزرگان چه آقاى قاضى و چه آقاى
انصارى بر اين بود كه دامنت آلوده به گناه نشود. خيلى به شرعيات پايبند بود. ما قبل
از اين كه با اين بزرگواران آشنا شويم مثلا نمى دانستيم ، كه مجلس معصيت ، چقدر مضر
است و خيلى راحت در مجالس شركت مى كرديم و بعد از آشنايى با ايشان بود كه پرهيز مى
كرديم و اگر مجلسى معصيتى بود در آن شركت نمى كرديم .(
75)
خدا فروشى ؟!
و گناه و معصيت قشر سياهى است كه تا وقتى قلب را فرا گرفته هيچ نورى به آن نفوذ نمى
كند مگر نه اين است كه گناه ، خدا فروشى است ؟! و مگر نه اين است كه گناه ، شيطان
پرستى است ؟! و مگر نه اين است كه گناه ، زنگار قلب است ؟! و مگر نه اين است كه
گناه سد راه آسمانى شدن است ؟! پس چرا دل نمى كنى ، اى طالب نور؟! از سياهى دل
كندن اين همه تصميم گرفتن و شكستن ندارد!
و چه بد معامله اى است ؛ خداى خوبى ها، خداى بهجت ها، خداى جمال و كمال ها و خداى
زيبايى ها را فروختن و با شيطان آشتى كردن . و مگر فراموش كرده اى پيمان خود را:
الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم
عدو مبين
( 76)
و يك شب در يكى از جلساتمان ، جوانى بود كه ظاهرا شب قبلش در
مجلس معصيتى شركت كرده بود، در آن جلسه آقاى انصارى به او گفت : حافظ بخوان ، اما
وسط خواندنش فرمودند: بده به فلانى بخونه ، و آن لحظه جوان حالش منقلب مى شه و تازه
مى فهمه چه خبر بوده ، بعد از جلسه مى ره خدمت آقاى انصارى و اضطراب و پشيمانى خود
را بيان مى كنه ، و آقا هم با او ملاطفت كرده و مى فرمايند: اين جور جلسات جاى شما
نيست .(
77)
چون كه تقصير و فسادى مى رود
|
آن حيات و ذوق پنهان مى شود
|
يكى از دلايل انزواى آقاى انصارى و شركت نكردن ايشان در بعضى مجالس و محافل همين
قضيه است . آقاى احمد انصارى در اين رابطه نقل مى كند كه :
يك بار خيلى اصرار كردم كه آقا مردم و روحانيون همدان خيلى
از وضعيت شما ناراحتند و مى گويند شما انزوا اختيار كرده ايد، چرا با اين آقايون
رفت و آمد نمى كنيد؟ فرمود: شما كاريت نباشه ! چند روز گذشت باز همين قضيه را تكرار
كردم ، تا دفعه سوم گفتم : آقا نمى خوام ايراد بگيرم فقط مى خوام علت آن را بدانم
بعد مرحوم ابوى فرمود: مى گويم ولى به شرط آن كه تا زنده هستم به كسى نگويى . قضيه
اين است كه يادم مى آيد جلسه اى با اين آقايون شركت كرده كرده باشم و آنها در مورد
شخص ثالثى غيبت نكرده باشند و چون يقين دارم جلسات اين طوريى است ، رفتنش براى من
حرام است . بعد اين را به يكى از آقايان مراجع گفتم ، گفتند: به جدم قسم درست گفته
. ايشان خيلى مقيد و دقيق بودند و تا كسى مى خواست در مجلسشان غيبت كنه يا دروغى
بگه امر به سكوت مى كردند، و مى فرمودند كه تا همين حد كافيه بيش از اين نگو.
و لا يغتب بعضكم بعضا ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا
فكرهتموه ...(
78)
اهميت علم
علم چون بر دل زند يارى شود
|
علم چون بر تن زند بارى شود
|
هر چه قدم هايت مردانه تر، مقصدت باشكوه تر. هر چه مقصدت باشكوهتر، كوله بارت سنگين
تر و علم وزنه اى ست سنگين كه اگر با نيت درست كسب شود فهم و شعور و بصيرت آدمى را
افزون مى كند و تو را از لغزشگاه ها و مخاطرات راه مصون مى دارد، كه :
علم دريايى است بى حد و كنار
|
گر هزاران سال باشد عمر او
|
او نگردد سير خود از جستجو(
79)
|
شمع طريق
هر چه عالم تر با فهم تر، هر چه با فهم تر با معرفت تر، هر چه با معرفت تر بصيرتر،
و هر چه بصيرتر خدابين تر. و خوشا به حال آن كه علم و عشق را يك جا در مخزن سينه
ذخيره مى كند كه آن نور راه است .
جان شرع و جان تقوى عارف است
|
زهد اندر كاشتن كوشيدن است
|
معرفت آن كشت را روييدن است
( 80)
|
و انصارى همدانى عاشقى كرد بعد از مقام عالمى عشق او هر چند آتش بر مقام و موقعيت و
اعتبار زد، اما هرگز حريم مقدس علم را بى حرمت نكرد بلكه او را بر آن داشت كه علم و
فقاهتش را با نور معرفت و حقيقت توام سازد و با اين دو بال اوج گيرد تا در ميان
شهان آسمانى منزل گزيند.
به اهل علم بسيار احترام كرده و رفقا را تشويق و تكليف به
كسب علم مى كرد و بسيارى از شاگردان ايشان از اهل علم بودند. مى فرمود: علما كمتر
اشتباه مى كنند و كمتر گول مى خورند، اينها را بهتر مى توان ارشاد و دستگيرى كرد،
چون شرع دست اين هاست يك مدتى يكى از آقايان درس را كنار گذاشت اما ايشان ناراحت
شدند و تاكيد كردند به ادامه آن و عجيب مقيد بودند.(
81)
هر چند كه در مجالس و محافل او، همه نوع آدم ، با سواد و بى سواد، طلبه و تاجر، همه
يك جا جمع مى شدند و با افق هاى مختلف خود سير مى كردند اما بعضى از شاگردان ايشان
مانند آيت الله نجابت و آيت الله دستغيب و... مجتهد بودند مى فرمود:
هر چه هست در شرع مقدس است . تمام مراحل عرفان و سير و سلوك
تا مرحله نهايى كه فناء فى الله است به زبان ائمه معصومين در اخبار و احاديث آمده و
در كلام الله هست .
خود ايشان فقط در جوانى تدريس دروس حوزوى داشتند، اما بعضى از رفقا را به ساير
شاگردان عالم خود ارجاع داده و مى فرمودند:
شرع را به اين ها ياد بدهيد كه ايراد نداشته باشند. و خيلى
به اين مسئله اهميت مى دادند و تاكيد مى كردند بر اينكه شروع حركت ، شرع است و اگر
اين كارتان ايراد داشته باشد و جاهل باشيد به هيچ جا نمى رسيد!(
82)
وجوهات شرعى
وجوهات شرعى يكى از مؤ كدات دين و از دستورات و توصيه هاى اصلى آقاى انصارى بود و
اگر كسى حساب و كتابش مشكل داشت برنامه و دستورالعمل ديگرى به او نمى دادند.
يك روز يك نفر خدمتشان آمد و خيلى اصرار كرد كه دستورالعملى
به من بدهيد، ايشان اعتنايى نكردند، روز دوم آمد باز اعتنايى نكردند، روز سوم آمد و
باز اصرار كرد، آقاى انصارى فرمودند: آن قدر مبلغ به گردنت هست كه بايد بپردازى ،
اول برو اون ها را درست كن ، بعد دنبال دستور گرفتن باش . طرف رنگش پريد و رفت ...(
83)
و خود در اين قضيه بسيار محتاط عمل مى كردند. با اينكه اجازه دريافت وجوهات شرعى را
داشتند ولى اين كار را انجام نمى دادند و خيلى روى اين مسئله دقت و تاكيد داشتند.
آقاى احمد انصارى در اين باره صحبت مى كند:
يكى از بزرگانى كه به آقاى انصارى خيلى ارادت داشت ، مرحوم
آقاى خوانسارى از مراجع تقليد بود و گاهى مى آمد همدان و خدمت آقا مى رسيد يك بار
كه من ملازم مرحوم ابوى بودم ديدم ايشان اصرار مى كنند كه دستورالعملى به من بدهيد
و آقاى انصارى خيلى متواضعانه گفتند: شما بايد به ما دستورالعمل بدهيد. آقاى
خوانسارى گفتند: آقا تعارفات را بگذاريد كنار مى خوام آدم بشم ، چكار كنم ؟ كه ابوى
به ايشان فرمود: مشكل شما نماز و روزه و... اين مسائل نيست ، وجوهاتى كه مى گيريد،
سعى كنيد به اهلش برسانيد آقاى خوانسارى گفتند نمى شناسم و ابوى از آن اشخاص نام
برده و فرمودند: خودتان را دستى دستى گرفتار نكنيد و از آن به بعد ايشان ديگر
وجوهات نگرفتند.(
84)
اثر لقمه
آقاى انصارى از سهم امام براى ارتزاق خود و خانواده شان به هيچ وجه استفاده نمى كرد
و معيشت شان از اين وجوهات نبود.
ايشان اگر جايى مى رفتند كه از مال صاحب آن اطمينان نداشتند، يا چيزى نمى خوردند و
يا پول آن را كنار مى گذاشتند چون به اثرات لقمه حرام يا شبهه ناك در روح سالك
بسيار معتقد بوده ، و به آن اهميت زيادى مى دادند.
آقاى حكمت نقل مى كردند كه يك بار آقاى انصارى با ملاآقاجان
زنجانى كه مدتى ملازم آقاى انصارى بودند به يك باغ انگور مى روند. مرحوم ملاآقاجان
مى گويد: اين باغ مال يكى از دوستان ما است ، از انگورهاى آن ميل كنيد ولى آقاى
انصارى استنكاف كرده و نمى خورند. بعد آقاى حكمت مى گويد: من تعجب كردم كه چرا آقاى
انصارى به انگورها لب نزد؟! و از ايشان در اين رابطه سوال كردم آقاى انصارى مى
گويد: ملاآقاجان اشتباه مى كند و بعدا كه تحقيق كرديم ، ديديم باغ مال كس ديگرى
بوده .(
85)
او حتى در رفت و آمد خيلى دقيق بود و از رفت و آمد با كسانى كه مالشان مورد
تاييدشان نبود، سخت احتراز مى كردند.
آقاى على انصارى مى گويد:
يك بار ايشان در اثر محذوريت فاميلى و اصرار يكى از نزديكان
كه شغلش در دادگسترى بود، براى اين كه كدورتى پيش نيايد، دعوتش را قبول كردند، ولى
بعد رد مظالم غذايى را كه مصرف كرده بودند كنار گذاشتند، و باز خيلى مكدر و ناراحت
بودند.
گر تو اين انبان ز نان خالى كنى
|
طفل جان از شير شيطان باز كن
|
بعد از آنش با ملك انباز كن
( 86)
|
دراويش و صوفيه
آقاى انصارى به دليل آن احوالات عاشقانه و عارفانه اى كه داشت و همچنين به دليل
انزوايى كه از مجالس معصيت و بعضى افراد اختيار مى كرد از طرف بعضى از كوته نظران
به صوفى گرى و درويشى گرى متهم مى شدند.
اما طريقه ايشان آشكار و مبرهن بود؛ حركت در همان مسير شريعت و سير و سلوكشان هم
كاملا در همان مشرب و مجرا بود.
البته خود آقاى انصارى رياضت هاى دوران جوانيش را تاييد نمى كرد و مى فرمود:
راه خيلى ساده تر از آن بود كه من رفتم .
آقاى سيد مهدى دستغيب مى گويد:
آقاى انصارى آن قدر به قيودات شرعى معتقد بود كه در جلسات
حتى از اصطلاحاتى كه دروايش بكار مى بردند استفاده نكرده و كلماتى را كه استعمال مى
كردند همه در حيطه شرع و مد نظر فقها و مجتهدين بود.
يك بار يكى از دراويش خدمت ايشان مى رسد، درويش خوش قيافه اى بود و كلاه درويشى
داشت و كشكول همراهش بود. بعد كه رفت گفتم : آدم خوبى بود. خنديدند و گفتند: از كجا
فهميدى ؟ گفتم : حالا از ظاهرش و اين حرف ها. آقا فرمودند:
راه خدا اين بند و بيدها رو نداره .
البته يك نكته مهم هم اين جا مطرح است ، و آن اين است كه گاهى تعاريف ، خلط مى شوند
و خدا و على عليه السلام آن قدر مظلوم مى شوند كه اگر كسى على على بگويد و حق حق
كند، نام درويش و صوفى بر او مى نهند. در حاليكه مرزها در اين ها نيست . آيا براى
اين كلمات و احوالات اهل معرفت ، در معارف دينى شيعه كم حديث و روايت داريم ؟
آيت الله سيد محسن حكيم يكى از مراجع بود. اين بزرگوار بر عروة الوثقى توضيحاتى
دارد. در آن جا مى فرمايد:
آن هايى كه اهل معرفت هستند و ادعاى درك و شهود مى كنند،
داخلشان اشخاصى هستند كه ما مى شناسيم ، بزرگوارند، كه نمى توانيم بگوييم اين ها در
اشتباهند. و شايد ما درك نمى كنيم .
آقاى سيد مهدى دستغيب ادامه مى دهند:
يك آسيد كرامتى بود، گاهى مى آمد خدمت آقاى انصارى ، يك بار
تعريف تعريف مى كرد از يك مرشدى در تهران ، مرحوم آقاى انصارى فرمودند: خوب چرا مى
گويى مرشد و درويش ؟ خوب اون يا على يا على مى گه . فرمودند: اگر اينه كه ما هم يا
على مى گيم .
يعنى اين ها ملاك صوفى بودن نيست . بلكه روش هاى آنان كه در خارج طريق شرع است مورد
قبول آقاى انصارى نيست .
يك بار در درشكه اى با آقاى انصارى نشسته بوديم ، و صحبت مى
كرديم . آقاى انصارى فرمودند: من مدتى در جوانى دنبال علوم غريبه و تسخير جن و اين
مسائل بودم ، اما اين ها همه اش تاريكى است و تاريكى مى آورد، و من چون دنبال چيز
بالاترى بودم خداوند مرا راهنمايى كرد و راه درست را پيش پايم گذارد.(
87)
آفرين ها بر تو بادا اى خدا
|
ناگهان كردى مرا از غم جدا
|
گر سر هر موى من يابد زبان
|
شكرهاى تو نيايد در بيان
( 88)
|
آقاى احمد انصارى در اين راستا كه طريقه مرحوم انصارى كاملا در راستاى شريعت بود
براى ما صحبت مى كنند:
در مورد مرحوم آقاى بروجردى و ارتباط ايشان با ابوى يك قضيه
اى دارم كه شنيدنى است . من آن زمان در همدان بود و شغلم معملى بود. يك روز ساعت
هشت ، نه صبح بود كه در زدند و من ديدم دو نفر روحانى آمدند پرسيدند: آقا منزل است
؟ گفتم : بله و آمدند داخل بعد به پدرم اطلاع دادم كه مهمان دارند، فرمودند: كى
هستند؟ گفتم : نمى دانم ، غريبه اند. خلاصه ايشان آماده شدند و آمدند پايين ، ولى
همين كه چشمشان به اين دو نفر افتاد خيلى درهم شدند. من از برخورد ابوى تعجب كردم
ولى چيزى نگفتم ، و مشغول تعارف و پذيرايى شدم . بعد آن ها گفتند ما آمديم از شما
خواهش كنيم ، تا دستورى به ما عنايت كنيد. ابوى جوابى ندادند، دفعه دوم و سوم هم
اصرار كردند. اما ايشان يك دفعه رو كردند به آن ها و گفتند: خدمت آقاى بروجردى سلام
برسانيد و از قول من بگوييد راه ما همان راه شرع است ، ما نيازى به امتحان نداريم .
اين را گفتند و رفتند بالا. آن دو نفر رنگ و رويشان سفيد شد و با ناراحتى و شرمندگى
رفتند. بعد از چندى از آقاى بروجردى نامه اى به ابوى رسيد كه نوشته بودند: اگر
اسائه ادب شده عذر مى خواهيم ، ما شما را نمى شناختيم .
و بعد ايشان را به قم دعوت مى كنند بعد از مدتى پدر با بعضى از آشنايان مى روند قم
خدمتشان . و بعدها ايشان به آقاى انصارى اجازه نامه اجتهاد مى دهند و باز از آن
قضيه معذرت خواهى مى كنند و مى گويند به ما اين طور تفهيم كرده بودند، ما گناهى
نداشتيم !
نظر آقاى انصارى درباره مشرب هاى گوناگون كه بر آن نام عرفان مى گذارند اين است كه
اگر منطبق بر شرع نباشد، موصل الى المطلوب نيست و بسيارى از آن ها عارف نيستند بلكه
درويش و صوفى اند و در مورد حالات و تصرفات و خرق عادات آن ها مى فرمايد:
اين ها در اثر كوشش و زحمت ، يك چيزهايى بدست مى آورند. حتى
تصرف در وجود افراد مى كنند. ولى زودگذر است و تا لب گور بيشتر مهمانشان نيست . گول
اين حرف ها را نخوريد و شيفته اين ها نشويد.(
89)
تهذيب و مصفا كردن و سير و سلوك تا آن جا كه در حريم سيره نبوى است مقصدى اعلا و
شيوه عارفان است . بقيه را راه به آن غاية المراد نيست .