چشم دل
صد چو عالم در نظر پيدا كند
|
چون كه چشمت را به خود بينا كند
|
و خداوند بندگانى دارد كه آن ها دل هايشان را از سياهى و زنگارها مى زدايند، اعضا و
جوارحشان را از گناه محفوظ و مصون مى دارند و قلب خويش را آن گونه مصفا مى كنند كه
آينه تمام نماى صفات خدايى شده و دل ، يكدله كرده ، تقديم پرورگار مى كنند. آن ها
كه منازل و مراحل را با مراقبت و مجاهدت پشت سر مى گذرند و از خانه دل بسوى كعبه
خدا هجرت مى كنند و مصداق اين آيه شريفه مى شوند كه :
و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله
( 91)
و خداوند براى چنين بندگانى ، تحفه ها و هدايايى دارد كه در زبان ما نديدگان و
نچشيدگان جاى نمى گيرد.
امام سجاد (ع ): هر كس را دو چشم سر و باطن است كه با آن غيب
ها را مى بيند و چون خداوند به بنده اى اراده خير فرمايد چشم هاى باطن او را مى
گشايد.(
92)
آرى ! خداوند چشم هاى باطن آنان را مى گشايد و مى بينند آن چه را مردم نمى بينند و
مى شنوند آن چه را كه ديگران نمى شنوند.
با سيرى كه در عالم آفاق و انفس دارند خداوند دريچه هايى را بر سينه هايشان مى
گشايد و آن ها از آن منظر به حقايق عالم مى نگرند، حجاب هاى ظلمانى از قلب هايشان
زدوده مى شود و چشم دلشان خيره در تماشاى عظمت و جلال الهى مى شود:
فاذا احبنى احببته و حببته الى خلقى و افتح عين قلبه الى
عظمتى و جلالى
هنگامى كه مرا دوست داشت ، من هم او را دوست مى دارم و هم محبوب ديگرانش مى كنم و
چشم دل او را براى تماشاى عظمت و جلالم باز مى كنم .(
93)
و آن گاه اين است حديث حالشان :
آن كه واقف گشت بر اسرار هو
|
آرى ! آن كه بدان جا مى رسد كه در آيات و اسماء و صفات حق به سيره و نظاره مى
نشيند، پرده هاى ملك و ملكوت برايش كنار مى رود و به عالم اسرار راه مى بايد، آگاهى
او بر احوال مخلوقات و بندگان خدا و دانستن ضمير و افكارشان برايش چه سهل و آسان
است كه خداوند فرموده :
فلا اخفى عليه علم خاصه خلقى
پس علم هيچ يك از خواص خلق خود را بر او پوشيده نگذارم .(
94)
و اين بصيرت و احاطه بر باطن انسان ها، نه بدان معنى است كه عارف مى خواهد به حريم
قلب انسان ها نفوذ كند و يا از اين كار حظى نصيب او شود، بلكه گاهى بايد اين گونه
تلنگرى به قلب انسان ها زده شود و اين خود نوعى از هدايت و دستگيرى مردان خداست .
و چه بيچاره اند آن ها كه از سر هواى نفس و ذوق جاه و انا
الاعلى كردن دنبال علوم و رياضت هايى مى روند كه به اين قدرت ها دست يابند.
تفاوت از زمين تا آسمان است
|
و تفاوت است بين آن كه مقصد و غايت آمالش ، تسخير قلوب ديگران باشد و آن كس كه هدفش
خداست و در اين مسير بصيرت هايى به او مى دهند كه :
هرگز از او دل ربايى نمى كند و هرگز بى جا آن را به كار نمى برد و هرگز حريم شكنى
نمى كند.
آرى !
هر كس به تماشايى رفته ست به صحرايى
اما:
ما را كه تو منظورى خاطر نرود جايى ...
و اينك به نمونه هايى از بصيرت چشم دل و قلب آيت الله محمد جواد انصارى اشاره مى
كنيم باشد كه بر بصارت قلبمان بيفزايد:
نور وضو
يك بار يكى از آقايان كه مدتى نيز محضر يكى از بزرگان را درك
كرده بود خدمت آقاى انصارى مى رسد و مى گويد: آقا من واصل شدم و نور خدا را همراه
خود مى بينم . مى فرمايند: خصوصيات آن نور را بگو و او توضيح مى دهد. بعد آقا مى
فرمايند: اگر چه اين ها همه انوار خدا هستند ولى اين نور خدا نيست بلكه نور وضوى
توست كه در ابتداى راه براى آدم پيدا مى شود.(
95)
و راستى اگر چنين است نورت چون بود؟!
براى ايشان باطن خيلى آشكار بود. مى فرمودند: همه چيز نور
داره اگر نورش در آن شخص باشه حقيقت داره وگرنه مدعى است ، علم ، مرجعيت ، عبادت
و... همه نور خاص خودشان را دارند.(
96)
در رفتارى كه آقاى انصارى با مستمعين داشتند فقط به ظواهر افراد توجه نمى كردند،
بلكه گاهى روششان بر اين اساس بود كه با برخورد خود چيزهايى را به طرف بفهمانند.
ما درون را بنگريم و حال را...
آقاى دكتر على انصارى در اين رابطه مى فرمايند:
مرحوم ابوى گاهى كارهايى انجام مى دادند كه دركش براى ما
سنگين بود و نمى توانستيم بفهميم ، ولى وقتى واقعيت قضيه را مى فهميديم علت
رفتارشان را متوجه مى شديم و گاهى هم تا آخر اصلا درك نمى كرديم .
يك بار يكى از روحانيون با چند نفر از همراهانشان خدمت آقا رسيدند و آقا به ايشون
زياد توجهى نكردند و حتى آن چند نفر همراه از اين رفتار آقا خوششان نيامد و موقع
خداحافظى هم مرحوم ابوى تا نصف اتاق آمدند و جلوى در نرفتند. چند روز بعد شخصى آمد
به خدمتشان كه ظاهر و موقعيت اجتماعى او وجهه مذهبى نداشت اما آقا ايشان را بوسيدند
و خيلى محبت كردند و براى مشايعتشان تا جلوى در رفتند و ما واقعا علت اين دو نوع
برخورد را متوجه نشديم تا بعد از مدتى ايشان فوت كردند و با وجود آن كه آن زمان
روابط ايران و عراق خيلى تيره بود، اما قضايا طورى درست شد كه يك هيات 50 نفرى
جنازه ايشان را مشايعت كردند و بردند به عتبات عاليات براى تدفين . و بالعكس خبردار
شديم آن شخص روحانى با وضع ناجورى از دنيا رفت .
امام خمينى (ره ) نيز در كتاب چهل حديث خود مى فرمايند:
به نفس و شيطان بگوئيد ممكن است اين شخصى كه مبتلاست به
معصيت داراى ملكه اى باشد يا اعمال ديگرى داشته باشد كه خداى تعالى او را به رحمت
خود مستغرق كند و نور آن خلق و ملكه او را هدايت كند و منجر شود كار او به حسن
عاقبت و شايد به واسطه همين بدبينى تو، كارت منجر به بدى عاقبت شود. در هر حال نفس
و شيطان شما را وارد مرحله ديگر و از آن درجه به درجه بالاتر، تا بالاخره كار انسان
را به جايى برساند كه به ايمان يا اعمال خود به ولى نعمت خويش و ملك الملوك منت كند
و كارش به آخر درجه رسد.(
97)
تا هوى تازه است ايمان تازه نيست
|
كاين هوى جز قفل آن دروازه نيست
|
و چه بيچاره اند ظاهرسازان و مقدس مآبانى كه با همان جهل و خودباورى شان هيزم جهنم
مى شوند.
و خوشا به حال صادقان ! در هر نشان و لباسى !
يوم ينفع الصادقين صدقهم
( 98)
همچنان كه در مورد شاگردشان آيت الله نجابت نقل مى شود كه :
يك بار يك نفر آمد پيش ايشان خيلى متجدد و تيپ اروپايى و با
ماشين آخرين سيستم ، يك دفعه همه خودشان را عقب كشيدند و رويشان را برگرداندند. آقا
آمدند جلو، بغلشان كردند و بوسيدند و بعد فرمودند: محبت اميرالمومنين عليه السلام
در دلش بود. و گاهى هم يك آدم به ظاهر خيلى مقدسى پيششان مى آمد و آقا محل نمى
گذاشتند يا از اتاق در مى رفتند. بعد يكى پرسيد كه : چرا شما بعضى ها را تحويل مى
گيريد و بعضى تا وارد نشده تندى مى كنيد؟ فرمود: بعضى هنوز وارد نشده از دور داره
سنگ پرتاب مى كنه ما هم يك چيزى مى گيم كه سنگ پرت نكنه !(
99)
پيش اهل دل ادب بر باطن است
و اين چيزى نيست مگر آثار همان اعمال كه در روح انسان متجلى مى شود چرا كه :
فعل را در غيب صورت مى زنند
و آن ها كه عالم به پرده هايى از عالم غيب شده اند بر آن حقيقت اعمال مطلع مى شوند.
و براى همين كسانى كه بيشتر با ايشان آشنا بودند قبل از رفتن به محضرش استغفار كرده
و طلب ستاريت مى كردند.
اللهم ! اخف ما يكون نشره على عارا.(
100)
هر كه باشد شير اسرار و امير
|
او بداند هر چه انديشد ضمير
|
هين نگه دار اى دل انديشه خو
|
دل ز انديشه بدى در پيش او(
101)
|
آن بزرگوار نسبت به خيلى از حوادث و پيشامدها بصيرت داشتند و متوجه قضايا مى شدند.
علت حوادث تلخ
من سنم كم بود، ولى يادم هست در منزلى كه زندگى مى كرديم چند
حادثه تلخ برايمان پيش آمد. يكى كه برادرم از پشت بام افتاد و از دنيا رفت و بعد از
مدتى هم مادرم مرحوم شد و بعد از آن چند حادثه خيلى عجيب ديگر اتفاق افتاد.
مادر بزرگمان مى گفت : يك روز بعد از ظهر، آقا هراسان از حالتى بين خواب و بيدارى
پريد و رفت نزديك چاه آبريزگاه و فورى دستور داد كه آن جا را بكنند. بعد يك لوح
سنگى را از زمين در مى آورند كه شش گوشه بود و اطراف آن نوشته بود: لا اله الا الله
، محمد رسول الله ، على ولى الله و بعد فرمود: اين حوادثى كه اين جا اتفاق افتاد
مال اين بود، اين سنگ را بد جايى دفن كرده بودند و بعد آن سنگ را به شازده حسين
همدان مى برند و منزل را تغيير مى دهند.(
102)
رفع خطر از احمد آقا
آقاى افراسيابى داماد و شاگرد ايشان براى ما تعريف مى كنند كه :
يك بار داشتيم با آقا قدم مى زديم و صحبت مى كرديم و ما هم
در يك عالم عجيب غريبى بوديم . يك مرتبه ديدم حال آقا تغيير كرد. من جا خوردم كه يك
دفعه چه خلافى از من سر زد كه حال ايشان تغيير كرد! چند دقيقه اى طول كشيد و عادى
شدند و بعد فرمودند: الحمد لله خطر از احمد (پسرشان ) گذشت . بعدا فهميديم كه همان
لحظه احمد آقا تصادفى كرده بود، اما خطر از سرش رفع شده بود.
مر دلم را پنج حس ديگر است
|
حس دل را هر دو عالم منظر است
|
از ديده دريا نگر
هم چنين احاطه و بصيرت بعضى از شاگردانشان به گونه اى بود كه بدون ديدن افراد از
نزديك حالشان را متوجه مى شدند.
يك بار آقاى نجابت مهمان ما بودند، سفره كه انداختيم ، همين
طور با حالت عجيبى به برنج نگاه مى كردند. پرسيدم : آقا ميل نداريد؟ فرمودند: من
متعجبم از حال كسى كه اين پلو را پخته . حال عجيبى داشته كى درست كرده ؟ گفتم :
مادرم . بعد رفتم از مادرم پرسيدم كه غذا را چطور پختى ؟ گفت : از اولش تو يك حالى
كه همين طور گريه مى كردم تا آخر كه كارم تموم شد.(
103)
غير نطق و غير ايماء و سجل
|
صد هزاران ترجمان خيزد ز دل
|
استاد كريم محمود حقيقى ادامه مى دهد:
يك بار با نجابت رفتيم جايى . وارد كه شدند فرمودند: اين جا
منزل كيست ؟ مثل مسجد مى ماند، مثل خانه كعبه مى ماند از حال عبادت . و من گفتم :
منزل پير زنى 90 ساله است كه دائم مشغول عبادت است .
آرى !
نور نور چشم خود نور دل است
|
نور چشم از نور دل ها حاصل است
|
كو ز رنگ و عقل و حس پاك و جداست
( 104)
|
آقاى نجابت كه از اخص شاگردان ايشان بودند و خودشان در حوزه شيراز شاگردانى داشتند
گاهى براى اين كه در مورد مراجعين و قابليت هايشان آگاه شوند، و نيز براى احترام و
كسب اجازه براى پذيرش شاگردان ، عكس شان را خدمت آقاى انصارى مى فرستادند و آقا با
ديدن عكس نظر مى دادند.(
105)
چشم حس همچون كف دست است و بس
|
نيست كف را بر همه او دسترس
|
كف بهل وز ديده ى دريا نگر(
106)
|
كه هر چه مى نگرم صبح تا به شام تويى ...
و سر تمام اين ها، كه حقيقتا كفى است بر درياى وجودى عارف ، جز يك عبارت نيست ، كه
فرموده اند:
المومن ينظر بنور الله
و خدايا! اين ها را كه گفتيم غبارى بود از كوى بى نشان آن بزرگ ، والا اين بصيرت در
برابر چشمى كه بصرش را از نور وجه تو گرفته است ، چه ناچيز و اندك است .
و آن كس كه در منظرش تويى و در قلبش تو، چه نيازى دارد كه ديگران را ببيند يا
نبيند. كه اين ها هرگز مردان خدا را به طمع نمى اندازد كه آن ها مفتون جمالى
دلبرانه تر و مجذوب جلوه اى دلرباترند:
الهى ! واءنر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك .
و ديده هاى دل ما را به نورى كه به آن نور تو را روشن كند روشن ساز.(
107)
آرى !
كسى كه روى تو ديده است از او عجب دارم
|
كه باز در همه عمرش سر تماشائى است ...
|
فصل هشتم : سيره تربيت
آيين دلبرى
مثل نوره كمشكوة فيه مصباح المصباح فى زجاجه ...(
108)
و نورى كه به آيينه دل او تابيده بايد از قلب او به آيينه هاى ديگر نيز برتابد.
آرى اينك او بايد از آن ها كه مانند دوران شيدايى او سرگردانند، دستگيرى كند و اينك
تار و پود وجودش با دوست قرين است و خود زمزمه گر اين نواست :
تنيده ياد تو در تار و پودم
|
تو بودم كردى از نابودى و با مهر پروردى
|
كس به يار ما نرسد
اغلب به سكوت مى گذراند و به ذكر خفى و معاملات پنهانى با پروردگار خويش مشغول است
. گمنام است و افراد كمى دور و بر اويند تا اين كه آيت الله نجابت خدمت ايشان مى
رسد و كم كم افراد ديگرى را با ايشان آشنا مى كند. مراوداتش بيشتر مى شود و جلساتش
منسجم تر. و به اين ترتيب او شمع محفل عشاق مى شود و اين در حدود سال 1330 ه ق
بود.
و به او محبتى مى دهم كه محبت هيچ خلوقى را بر محبت من مقدم
نشمارد و چون مرا دوست داشت ، من هم خودم او را دوست مى دارم و هم محبوب ديگرانش مى
كنم .(
109)
آرى و اين محبتى است الهى كه همه را به خود جذب مى كند و آن هايى كه به مجلس ايشان
مى روند، ديگر نمى توانند از آن دل بكنند.
ياد باد آن صحبت شب ها كه با نوشين لبان
|
بحث سر عشق و ذكر حلقه عشاق بود
|
حسن مهرويان مجلس گر چه دل مى برد و دين
|
بحث ما در لطف طبع و خوبى اخلاق بود
|
و سيره او در جذب شاگردان ، عشق و محبت و لطافت اخلاق بود،
چنان كه آيت الله سيد مهدى دستغيب مى فرمودند:
من فريفته اخلاقشون شدم .
خود اهل محبت بود و طريق او نيز همين .
استاد كريم محمود حقيقى مى گويد:
طريق ايشان حب و عشق بود. چشم هايش از محبت شعله مى كشيد
طورى كه آدم نمى تونست به آن نگاه كنه .
اسير محبت
آقاى اسلاميه براى ما در اين باره خاطره اى تعريف مى كنند:
من جوانى را دوست داشتم و دلم مى خواست خدمت آقاى انصارى
برسد. ولى او اصلا در اين باغ ها نبود. يك بار پاكتى به او دادم و گفتم ببر خدمت
آقاى انصارى . او فكر كرد كه من استخاره مى خوام ، و رفته بود منزلشون ، مرحوم آقا
يك نگاه به او مى كنه و او را داخل مى بره و به او خيلى محبت مى كنه بعد با هم آمده
بودند بيرون و تا يك مسيرى با هم حركت مى كنند، بعد از اين كه اين جوان دوباره آمد
پيش من ، ديدم كه اصلا حالت عادى ندارد و با اين كه هيچ سابق اى هم در اين مسير
نداشت و شايد از نظر احكام هم خيلى مسائلش دقيق نبود، ولى اسير محبت آقاى انصارى
شده بود و خود آقا به من فرمودند بياوريدش در جلسات . و به اين ترتيب او به حلقه
راه يافت .
افراد، بامحبت جذب مى شدند و همين در درجه اول باعث مى شد كه آنها گناه و معصيت را
كنار بگذارند و بعد دستور مى دادند كه به واجبات و احكام مقيد باشند. طورى افراد را
تربيت مى كردند كه اعمالشان را با شوق انجام مى دادند نه كسالت ، و همين شوق و محبت
آن ها را پيش مى برد. به خصوص در تيپ جوان خيلى موثر و كارى بود.
به شوق چشمه نوشت چه قطره ها كه فشاندم
|
ز لعل باده فروشت چه عشوه ها كه خريدم
|
صدق
اين سيره كلى جذب او بود و آغوشش براى آنان كه صاف و بى غل و غش بودند و طلب
معنوى داشتند باز بود.
و ايشان نه تنها توصيه به اصلاح اعمال داشت ، بلكه روى نيت ها هم خيلى دقيق بود مى
فرمود:
نيتتان را هم بايد درست كنيد.
حاج احمد انصارى مى گويد:
پدرم خودش را صاحب اختيار هيچ چيز نمى دانست و مى گفت زندگى
من وقف دوستانم است . هر كس مى آمد با آغوش باز پذيرايش بود اما گاهى كه متوجه مى
شدند افراد با اغراض ديگرى سراغشان مى روند جواب نمى دادند. يكى دو مرتبه كسانى
آمدند كه نيت هاى خاصى داشتند و دنبال قدرت هاى ديگرى بودند. بعد ابوى به آنها
فرمود: اين كارها را نكنيد! شما داريد وقت خودتان را تلف مى كنيد، هم وقت مرا! و آن
ها بعد از آن ماجرا جلسه را ترك كردند و ديگر نيامدند.
اما افرادى را كه با خلوص نيت آمدند، خوب پذيرا بود و با حلم و بردبارى و صبر و
ثبات ، دوستان را كنترل مى كرد، به آن ها موانع يا پيشرفت هايشان را تذكر مى داد و
مواظب تك تك آن ها بود. او افراد را متناسب با روحيه و رويه خودشان سير مى داد و
براى هر كسى نسخه خاص خودش را مى پيچيد و افراد مختلف با افق هاى متفاوتى را يك جا
جمع كرده بود و اين طور نبود كه دستورالعمل هايش يكسان باشد، به بعضى از افراد كه
مراحلى را پشت سر گذاشته بودند، برنامه ذكرى مى دادند، به بعضى دستورهايى براى
مجاهده ، و به بعضى تفكر يا اعمال عبادى خاص خودشان ، اما آن چه كه عموميت داشت و
بيشتر مبتلا به افراد بود و تذكر مى داد، رعايت واجبات و حلال و حرام و اخلاقيات
بود.
لطائف نهانى
و اينك پاى صحبت هاى شاگردان مى نشينيم تا از اين لطائف بهره مند شويم . باشد كه با
شنيدن اين ها دستى برآريم و گردى بزداييم :
كه نتوان بر آورد فردا ز گل
|
يك بار يكى از آشنايان از تهران خدمت آقاى انصارى رسيد و
براى دستوالعمل گرفتن اصرار كرد. ايشان فرمود: تو با خانمت بدرفتارى مى كنى ، برو
اخلاقت رو درست كن ! حجاب تو اين است .
اون شخص مى گفت : وقتى برگشتم همسرم خيلى با ناراحتى به من گفت : باز رفتى مسافرت
؟! خم شدم دستش رو بوسيدم ، تعجب كرد و پرسيد اين كار رو كى به تو ياد داده ؟ گفتم
همان آقايى كه مى گويى چرا رفتى پيشش . ايشان هم به آقاى انصارى علاقمند مى شود و
در سفر بعدى با هم به همدان مى آيند و خدمت آقا مى رسند و...(
110)
يك روز يك بازارى خدمتشان آمد و گفت يك تيرگى در من ايجاد
شده و نمى توانم نمازم را با توجه بخوانم . مى فرمايند: براى اين است كه در فلان
معامله اى كه كردى دروغ گفتى ! برو استغفار كن و آن را جبران كن .(
111)
استاد كريم محمود حقيقى مى گويد: در ماجرايى يادم مى آيد كه شخصى از ايشون گله كرد
كه شما به فكر ما نيستيد و مرحوم آقا جواب دادند:
يادت هست فلان روز در كوچه با كارد به شما حمله شد و جان سالم به در بردى ؟ آن جا
ما بوديم كه مانع شديم كه كارد به تو نخورد و در سينه ات فرو نرود.
شاگردان مى دانستند كه با تاءديب در برابر ايشان بهره ها مى برند، و حرف گوش نكردن
هايشان هم هزينه دارد.
آقاى اسلاميه خاطره اى تعريف مى كنند:
يك بار كه در خدمت آقاى انصارى بوديم ، آقا با وجود اين كه
خودشون ساعت داشتند از آقاى فاطمى سوال كردند ساعت چند است ، و ايشون ساعتش روز از
جيبش بيرون آورد و دو دستى تقديم كرد. آقا لبخندى زدند و گفتند: ساعتت رو بگذار تو.
آقاى فاطمى مى گفت : از آن به بعد يك سرى مشكلاتى كه در راهم داشتم حل شد، چون من
با جان و دل ساعتم رو تقديم آقا كرده بودم .
يك بار هم كه آقاى دستغيب مى خواستند از همدان برگردند شيراز، آقاى انصارى خيلى
اصرار مى كنند به ايشان كه بمونند و ايشون اصرار داشتند كه برگردند و نماز جماعتشان
ترك نشود. صبح روزى كه قرار بود برگردند به حمام مى روند و زمين مى خورند و دستشان
مى شكند و بعد حدود يك ماه همان جا مى مانند.
هر چند اين دست شكستن براى او به درك بيشتر محضر استاد مى ارزد اما
چون گرفتى پير هان ! تسليم شو...
زياد سخت نيست
راستى ! اى جوينده راه ، گاهى فكر مى كنى براى رسيدن به آن مقاصد اعلا بايد به فكر
اعمال آن چنانى بود اما وقتى به سيره ائمه و بزرگان دقيق مى شوى ، مى بينى آن ها با
رعايت همين كارهاى كوچك به آن مقاصد بزرگ رسيده اند:
خدا رحمت كنه ، فردى بود كه خودش نور داشت و مثلا جايى مى
خواست بره آدرس نمى گرفت و با نورى كه داشت آن را پيدا مى كرد. يك بار خدمت آقاى
انصارى رسيد و خيلى گريه مى كرد، مى گفت من چكار كنم مثل شما آرام بشم ؟ فرمودند:
برو جلوى زبونت رو بگير(
112)
و يك حكايت ديگر:
يك بار شخصى به خدمت آقاى انصارى مى رسد و دستور مى خواهد
آقا مى فرمايند برو روزه بگير، آدم خيلى ساده اى هم بود. گفت نمى تونم آخه گشنه ام
مى شه . يعنى سلوكش در همين نخوردن بود، چون خيلى به خوراك حريص بود و براى همين
نتونست دستورالعمل آقا را انجام بده .(
113)
آرى و براى ما هم چه بسا همين هاست كه غل و زنجير وجودمان شده و دست و پايمان را
بند زمين كرده . والا راه آسمان براى پيمودن است .
و به راستى !
در قمار عشق اى دل كى بود پشيمانى ؟
و دل من !
اگر نشدنى بود چرا عده اى شدند و من نشوم ؟
اگر نچشيدنى بود چرا عده اى چشيدند و من نچشم ؟
اگر نديدنى بود چرا عده اى ديدند و من نبينم ؟
و اگر نرسيدنى بود چرا عده اى رسيدند و من نرسم ؟
صاعقه
شعله اى زبانه مى كشد، نورى بر مى افروزد، آتشى سر مى كشد، قلبى مشتعل مى شود، سينه
اى مى سوزد و درخشش نورى با شكوه ، سراسر بيابان را فرا مى گيرد.
وه ! چه لذتى دارد در پرتو اين نور گرم شدن ، روشن شدن و راه پيمودن ...
جان من كوره است با آتش خوش است
|
كوره را اين بس كه خانه آتش است
|
و انصارى همدانى وجودى بود سراپا مشتعل ، مى سوخت و نورش روشنايى راه بود.
جرقه هايى از آن آتش زنه درونش كه به بيرون پرتاب مى شد عجب شور و غوغايى به پا مى
كرد و جذباتى از آن جذبه ها كه لبريز مى شد چه رعشه اى مى افكند.
وقتى بى قرار بود از درياى طوفانى خروشان تر بود و آن گاه كه قرار داشت سكونش از
وسعت دشت باوقارتر.
كلامش بى قرار مى كرد، سكوتش متحير و نگاهش بارقه عشق بود كه آتش مى زد و خوشا به
حال آنان كه خود را به امواج خروشان آن درياى مواج سپردند تا غريق آن بحر بى كنار
شوند.
و اينك بايد از زبان خودشان بشنويم كه چگونه با او آشنا شدند و محو تماشا گشتند.
آيت الله شيخ حسنعلى نجابت (ره )
آقاى نجابت ، بارزترين شاگرد آقاى انصارى بود كه تا حدود زيادى معرفى آقاى انصارى
توسط ايشان انجام گرفت و سابقه آشنايى شان هم چنان كه بيان شد از طريق آقاى قاضى
بود.
حدودا در سال 1330 ه .ش وقتى آقاى نجابت خدمت آقاى انصارى رسيد ايشان مدتى استنكاف
كردند، ولى آقاى نجابت دست برنداشتند. بعد آقاى انصارى مى فرمايند:
ما بنا داشتيم كسى از ما مطلع نشود ولى خدا نخواست .
بعدها آقاى نجابت كه خودشان شاگردانى در شيراز داشتند، آنها را به خدمت آقاى انصارى
مى فرستاد تا از محضرشان كسب فيض كنند و در واقع اين بزرگواران ، شاگردان آقاى
نجابت هستند كه محضر آقاى انصارى را نيز درك كرده اند.
آقاى نجابت مى فرمودند:
دومين بارى كه خدمت آقاى انصارى رسيدم نگاهى كردند و فرمودند: ديوارها برداشته شد.(
114)
آقاى قاضى درباره آقاى نجابت فرموده بودند: ايشون اهل حرمه
. يكى از رفقا سوال كرده بود مگه مى شه آدم از اهل بيت بشه ؟ فرمود: چرا نشود، مگر
سلمان نشده بود؟(
115)
آيت الله سيد عبدالحسين دستغيب (ره )
آقاى دستغيب از نوجوانى با آقاى نجابت آشنا و رفيق راه هم بودند. در نجف با آقاى
قاضى آشنا مى شوند و بعد از آن به حضور آقاى انصارى راه مى يابند.