سوخته
(شرح حال عارف سالك محمد جواد انصارى همدانى )

هيئت تحريريه مؤسسه فرهنگى مطالعاتى شمس الشموس

- ۸ -


جو حوزه با ايشان مخالف بود و آخوند ملا على معصومى با آقا پنهانى ارتباط داشتند. يك روز كه آقا داشتند رد مى شدند آخوند ملا على را با طلبه ها مى بينند سلام مى كنند و رد مى شوند. آخوند به طلبه ها مى گويد بگوييد ايشان تشريف داشته باشند و بعد به آقا مى گويد: ما خدمت شما نمى رسيم ، كم سعادتيم و آقا مى فرمايند: ما ملاحظه شما را مى كنيم و بعدا شب گفتند ايشان شخص سليم النفسى هستند و براى اداره شهر خوبند. اگر پيش ما بيايد طردش مى كنند، هم چنين اگر آقا بخواهند با ايشان ارتباط داشته باشد انقلاب روحى در ايشان ايجاد مى شود و شهر را كسى نيست كه اداره كند. در برخورد با مخالفان هم وقتى كه اطرافيان مى خواستند با كسانى كه به ايشان نسبت سحر و تصوف مى دادند برخورد كنند مى گفتند به آن ها كارى نداشته باشيد بگذاريد راه خودشان را بروند مى گفتند اولين خطر سالك اين است كه به علماى ظاهر كه ترويج شريعت مى كنند بدبين شود! اين اول خطر سالكه چون اين ها مرجع شريعتند و بايد به آن ها احترام گذاشت .
اگر چه آن ها غالبا به اين بزرگوار جفا مى كردند ولى ما به خاطر تعريفات ايشان پشت سر آن هايى هم كه با ايشان خوب نبودند نماز مى خوانديم .

آرى ولايت حقيقى همين است كه آيت الله انصارى همدانى داشته ، او بارها خوانده است :
سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم موال لكم و لاوليائكم مبغض لا عدائكم و معاد لهم ( 166)
ملاك دوستى و دشمنى و حب و بغض براى او خودش و نفسش نيست كه هر كه او را دوست داشته باشد با او دستى كند و هر كه او را تكفير كند. با او دشمنى كند. او مردم را به خود دعوت نمى كند، او اين ولايت را قبول دارد؛ ولايتى كه انسان را به خدا برساند و او كه تنها هدفش رضايت الهى است به غير خدا نمى انديشد و مى گويد:
از همه دل بريده ام ، نشسته ام به پاى تو
غريب اين جهان بود هر كه شد آشناى تو


چه حاجتى چو حاجيان طواف كعبه را كنم
تاج شرف به سر نهد گداى بى نواى تو


رسيده دست همتم به دامن ولاى تو
به روى تخت بوريا صلاى خسرى زند


امير قهرمان تويى ، ضعيف ناتوان منم
بزن هر آن چه مى زنى رضاى من رضاى تو


رضا برضائك و تسليما لقضائك لا معبود سواك ...
فصل يازدهم : سيره توحيدى
موحد ناب
قلم از عشق بشكند چو نويسد نشان تو...

چه سخت است صحبت كردن در سيره معنوى و توحيدى بحر صفتى كه غرق خدا و منغمر در جذبات الهى است . و چه دشوار است سير در سلوك عالمى كه مجتهد است و مجتهدى كه عاشق است و عاشقى كه عارف است و عارفى كه خود را يك جا در طبق اخلاص نثار جانان مى كند و فانى فى الله مى شود و آن گاه از آن عالم اثيرى وحدت به اين دنياى ظلمانى كثرت باز مى گردد، تا دستگير سالكان طريق و رهروان گردد.
هر دمى او را يكى معراج خاص
بر سر فرقش نهد حق تاج خاص


صورتش بر خاك و جان در لامكان
لامكانى فوق وهم سالكان


لامكانى نى كه در وهم آيدت
هر دمى در وى خيالى زايدت


بل مكان و لا مكان در حكم او
همچو در حكم بهشتى چارجو( 167)


اما آن كس كه از پايين مى نگرد و در چاه ظلمانى نفس خويش محبوس ‍ است ، چگونه مى تواند از عظمت ، درخشش و گرماى آفتاب بگويد؟ بلكه خورشيد را تنها خورشيد مى تواند به تصوير بكشد، كه :
آفتاب آمد دليل آفتاب
و اين كوه عظيم توحيد، و ابرمرد عرفان ، آيت الله قاضى طباطبائى است كه مى تواند آن موحد ناب و آن مى بى غش را توصيف كند:
آقاى انصارى كسى است كه توحيد را مستقيما از مبدا فياض الهى گرفته است و بدون استاد و تعليم و تربيت اين عوالم را درك كرده است .
من چو خورشيدم درون نور غرق
مى ندانم خويش كرد از نور فرق


آرى ! اين سيلاب بى قرار و مواج و اين جامه چاك چالاك پس از طى بستره ها و منزل گاه هاى پرنشيب و فراز، عاقبت به آن بحر احديت متصل مى شود و در آن اقيانوس وحدت منزل مى كند.
رب ادخلنى فى لجه بحر احديتك و طمطام يم وحدانيتك ( 168)
در هواى عشق او پر مى زنم تا عرش اعلى
كى گذارد عشق جانان آشيان اندر زمينم


فانيا گر شمع رويش طالب پروانه باشد
من به كوى عشق بازى سوزش آتش گزينم ( 169)


و او براستى فانى بود!
فنا
ايشان مقدارى از زندگى و احوالات خود را در حاشيه كتاب اسرار الصلوه نوشته بود كه ذره اى از آن بدين گونه فاش مى شود:
برخورد كردم به سيد بزرگوارى به نام سيد محمد و از بعضى مسائل سوال كردم و او خوددارى كرد از جواب ، بعد اصرار كردن قول گرفت كه من براى او دعا كنم و من قول دادم . از او سوال كردم از حالت فنا، ايشان جواب داد: چهارده سال ديگر. گفتم آيا تقليل خواهد كرد؟ آن بزرگوار فرمود: بين چهار و پنج سال با توسل و رياضت ختم مى شود.
هم چنين جوياى درگاه خدا
چون خدا آيد شود جوينده لا


گر چه آن وصلت بقا اندر بقاست
ليك ز اول آن بقا اندر فناست


سايه هايى كه بود جوياى نور
نيست گردد چون كند نورش ‍ ظهور


عقل كى ماند چو باشد ستر او
كل شى هالك الا وجهه ( 170)


آرى : براستى فانى تخلص مرحوم انصارى نبود، تخلق او بود و بلكه بالاتر، فاش و بى پروا او تحقق اين كلمه بود: فانى .
بنماى به فانى ز كرم يك نظر اين دوست
كان سوخته در راه تو شد كشته و مهجور


تنزل از مقام فنا براى دستگيرى
آقاى انصارى مى فرمودند:
اگر كسى به فنا رسيد و خداى تعالى اراده فرمود كه او را براى ديگران راهنما قرار بدهد، او را از آن مقام تنزل مى دهد. عالم فنا عالمى است كه انسان ديگر خودش نيست ، بلكه در ملكوت سير دارد. ولى وقتى براى هدايت و دستگيرى تنزل پيدا مى كند، قلبش ‍ متوجه عالم بالاست ، توجه به اوامر و نواهى دارد. ولى مى تواند با مردم مانوس شود انبياء و اولياء تنزل در ارض پيدا كردند كه توانستند با خلق سازگار شوند و افراد بشر را هدايت كنند.( 171)
هيچ كس را تا نگردد او فنا
نيست ره در بارگاه كبريا


چيست معراج فلك ، اين نيستى
عاشقان را مذهب و دين نيستى ( 172)


از مقامات توحيدى
اما احوالات توحيدى ايشان بروز و ظهور خاصى نداشت و خيلى كتوم بودند. گاهى كسانى كه با جزر و مد چنين اقيانوسى آشناتر بودند از ايشان سوال هايى مى كردند و بعد كه متوجه بعضى از احوالات ايشان مى شدند، مى گفتند: آقاى انصارى درياست ... دريا...
يك بار در جلسه اى كه صحبت از نور بود آسيد عبدالله فاطمى پرسيد: آقا! ماوراء نور هم مقامى داريم ؟ فرمودند: بله . گفتند: چه مقاماتى است ؟ فرمودند: بايد برى بينى . و بعد كه ايشان بلند شدند، سرى تكان دادند و فرمودند: ايشان مناجات شعبانيه را نخوانده اند كه :
الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حى تخرق ابصار القلوب حجب النور.
تا كجا؟ آن جا كه جا را راه نيست
جز سنا برق مه الله نيست


از همه اوهام و تصويرات دور
نور نور نور نور نور نور( 173)


در جلسات ايشان از مباحث غامض عرفانى و اصطلاحات آن چنانى خبرى نبود، او، خود غرق خدا بود. و ويژگى جلساتشان هم اين بود:
انسان ها را متحول مى كرد، و اين تحول از آن جا بود كه انسان را متوجه حقيقت خدا مى كرد، خدايى كه همواره همراه آدمى است و خود مى گويد:
نحن اقرب اليه من حبل الوريد.( 174)
او براى عالم و عابد هيچ چيز را وسيله رسيدن به توحيد ناب نمى دانست الا تزكيه . راه ، تزكيه نفس است . اين عتقاد ايشان بود و مى فرمودند:
اگر علم مقدمه باشد براى تزكيه ، و آن مقدمه اى باشد براى رسيدن به توحيد، آن گاه ارزش دارد و غير از اين اگر باشد، علم حجاب راه است .( 175)
آقاى نجابت از قول آقاى انصارى نقل مى كردند كه مى فرمودند:
كاش توحيد خيالى نصيب مردم نشود.
هم چنان كه امام العارفين على ابن ابى طالب عليه السلام مى فرمايند:
التوحيد ان لا تتوهمه
توحيد آن است كه خدا را به وهم در نياوردى !( 176)
آقاى نجابت مى فرمود:
در خدمت آقاى قاضى بوديم ، بعضى بودند كه در توحيد كتاب داشتند و مى خواستند بيايند خدمت ايشان و در اين باره صحبت كنند. اما آقاى قاضى مى فرمودند: ظاهرش درسته ولى خياليه ، و خداوند برتر از آن چيزى است كه فكر مى كنى و مى گويى اين توحيد براى آقايون مانع است .
آرى !
سبحان ربك رب العزة عما يصفون ( 177)
و توحيد حقيقى چيست ؟ آن ها كه چشيده اند، مى دانند و ما كه هميشه اندر خم يك كوچه ايم ، با حسرت گوش مى دهيم !
چيست توحيد خدا آموختن
خويشتن را پيش واحد سوختن


گر همى خواهى كه بفروزى چو روز
هستى همچون شب خود را بسوز


هستيت در هست آن هستى نواز
همچو مس در كيميا اندر گداز( 178)


و ما از توحيد انصارى و سير او بى خبريم ما نمى دانيم چگونه انوار بر قلبش ‍ متجلى مى شد و او را از وادى معرفت تا وحدت پيش مى راند. چگونه غير، از قلبش رانده شده بود، و محو در تماشاى دوست بود، چگونه خداوند، در حسرت و هيبت وارد شدن به عوالم مختلف با او مؤ انست مى نمود و چگونه او را بدان افق اعلى رهنمون مى شد و او چگونه در آن وادى ها، تاب مى آورد، و سير مى كرد؟
الهى ! انت الذى اشرقت الانوار فى قلوب اوليائك حتى عرفوك و وحدوك و انت الذى ازلت الاغيار عن قلوب احبائك حتى لم يحبوا سواك و لم يلجئوا الى غيرك ، انت المونس لهم حيث اوحشهم العوالم و انت الذى هديتهم حيث استبانت لهم المعالم .( 179)
آرى از عوالم توحيد او هيچ نمى دانيم ، اما از نشانه هاى آن باخبريم . او به هيچ رباطى ( 180) در ميان راه دل نسبت ؛ هيچ ذوقى او را متوهم نكرد، و هيچ بهانه اى مانع تماشاى آن افق اعلى نشد. او دل به هيچ كرامتى نداد و
كرامتش درك كرامت خدا بود، و طمع به هيچ مكاشفه اى نكرد و مكاشفه اش كشف جمال و جلال خدا بود و زبان حالش ‍ چنين :
الهى ... ماذا وجد من فقدك و ما الذى فقد من وجدك ( 181)
و اينك در برابر عظمتش سر عجز فرو مى آوريم و نشان اين مرد خدا را از اهل توحيد جستجو مى كنيم .
آقاى نجابت از شاگردان آقاى انصارى كه چند سال محضر آيت الله سيد على قاضى طباطبائى را درك كرده بود، مى فرمود:
در يكى از سفرهايى كه آقاى انصارى به عتبات عاليات براى زيارت مشرف شدند، قرار ملاقاتى با آقاى قاضى مى گذارند كه يكديگر را براى اولين بار زيارت كنند. بعد آقاى قاضى مى فرمودند: من نشسته و منتظر آن بزرگوار بودم كه متوجه شدم كسى همراه ايشان است و گفتم : برگرد. آن ها هم برگشتند. زيرا او اهل توحيد بود، اگر به اين جا مى آمدند، ما غير از بحث و حرف هاى توحيدى حرف ديگرى نداشتيم و آن همراه ، مانع صحبت هاى ما مى شد. من ديگر نخواستم وقت آن بزرگوار گرفته شود.
بعد از رحلت آقاى قاضى ، آقاى نجابت از مرحوم انصارى سوال مى كنند كه بالاخره شما با آقاى قاضى ملاقات كرديد؟ ايشان مى فرمايند:
وقتى در نجف بودم يك بار قرار ملاقات با آقاى قاضى گذاشتيم و من با يكى از آشنايان راهى منزل ايشان بوديم . وقتى نزديك منزلشان رسيديم ، صدايى در قلبم احساس كردم كه مى گويد: برگرد... برگرد... و من هم فورا برگشتم .
و آقاى انصارى آن روز متوجه مى شوند كه علت آن چه بوده .
آرى !
مسجدى كان در درون اولياست
سجده گاه جمله است آن جا خداست


مى بى غش
عنايت خدا شامل حال انصارى همدانى شده و او توحيد را بلاواسطه از محضر ربوبى دريافت كرده است و كسى كه توحيد را مستقيم از منبعش ‍ بگيرد، به خطا نمى رود. شاگردان ايشان ، آيت الله نجابت و آيت الله شهيد دستغيب نيز گفته اند خود ما اين قضيه را درك كرده ايم كه ايشان علم توحيد را بلاواسطه از خدا گرفته و مانند حضرت خضر علم لدنى يافته است .
علم تزكيه و تقواى انصارى همدانى ، وى را در توحيد خداوند مستغرق ساخته است . ايشان معناى اين كلام اميرالمومنين عليه السلام را درك كرده است كه :
بل وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك .( 182)
و چون به شناخت تو رسيدم ، ديدم كه تو شايسته اين هستى كه من در مقابلت زانو بزنم و سر خم كنم و بنده ات شوم .
و حال اگر عبادت مى كنم ،
نه ترس از تحقير مردم ،
و نه شوق تعريف و تمجيد آنان ،
نه ترس از جهنم و عذابش ،
نه شوق بهشت با حور و قصورش ،
نه ترس از دست دادن حالات و مقامات معنوى ،
نه شوق دستيابى به مكاشفات و كرامات ،
نه ترس فراق و دورى و نه شوق وصال و لقاء،
هيچ يك دليل خشوع و خضوع من در برابر تو نيست ،
من عبادت مى كنم تو را
عبادت احرار
نه عبادت بردگان ، و نه عبادت تاجران .
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است


و انصارى آزاده بود؛ نه بندى از دنيا به دست و نه تعلقى از آخرت به دل ! او اهل خدا بود، كه پيامبر اسلام (ص ) مى فرمايند:
الدنيا حرام على اهل الاخره و الاخره حرام على اهل الدنيا و هما حرامان على اهل الله
و دنيا براى اهل آخرت و آخرت براى اهل دنيا و هر دو براى آنان كه اهل خدايند حرام است .( 183)
سيره توحيدى ايشان ، همان سيره توحيدى ائمه اطهار است . توحيدى كه برترين مخلوقات زمين را پس از آخرين سير در مراحل توحيدى به نهايت بندگى رسانده است و امام چهارم را سيدالساجدين و زين العابدين لقب داده است و آن امام همام در مناجات الذاكرين اين گونه با خدا مناجات مى كند كه :
و استغفرك من كل لذة بغير ذكرك و من كل راحه بغير انسك و من كل سرور بغير قربك و من كل شغل بغير طاعتك
تنها لذت من ذكر تو و راحت من انس با تو و شادى من نزديكى به تو مشغوليت من طاعت توست و اگر غير از اينها در نظرم باشد و طمعى داشته باشم استغفار مى كنم و از تو عذر مى خواهم .
و انصارى مى خواست مى بى غش باشد، و مى خواست محب صادقى باشد كه : پاك باز است ، و مى خواست عبوديت را به اتمام برساند، او بنده و عبد بود.
و بنده فرمان صادر نمى كند و از خود خواستى ندارد، خواسته او همان خواسته مولايش است .
به انصار همدانى نيز خطاب رسيده است كه :
جعلتك حيا لا يموت و تقول لشى كن فيكون
و تو را زنده اى جاويد ساختم و صاحب قدرت و اراده و تو نيز مى توانى مانند من در عالم خلقت كن فيكون كنى و هر چه خواستى انجام دهى و من به خاطر احترام به اراده تو آن را اجابت مى كنم و از خواسته خود مى گذرم .
اما توحيد كامل و راستين آقاى انصارى نگذاشته است كه از وجود وى همان وجودى كه لا يقاس به ذنب است ذره اى باقى بماند و تمام آن وجود در حضرت حق فانى شده ، و بلكه اراده اى نمانده كه او بخواهد در عالم خلقت تصرفى كند و دست ببرد.
او خواسته كه :
او هم اراده خدا شود و نه خدا هم اراده او
و خواسته كه از خودى و منيت ذره اى بر جاى نگذارد
كه :
فكر خود و راى خود در عالم رندى نيست
كفر است در اين مذهب خودبينى و خودرايى


و نتيجه توحيد وى چيزى به جز بندگى تام و كامل نبوده است و او پيرو مولى العارفين حضرت على (ع ) است كه مى فرمايد:
كفى بى عزا ان اكون لك عبدا
و كفى بى فخرا ان تكون لى ربا

او عزت و افتخارش بندگى است ، فخرش در اين كه خداوند، ربش باشد و به جاى او تدبير كند و بيانديشد.( 184)
عاشق شده ام جانا عاشق تر از اين خواهم
با چشم تو مى گويم من مست چنين خواهم


من تاج نمى خواهم من تخت نمى خواهم
در خدمتت افتاده بر روى زمين خواهم ( 185)


انصارى لذتى را كه در سر به سجده گذاشتن و با خاك برابر شدن در مقابل خداى جل و على يافته ، در كشف و كرامات نيافته است . آن بندگى و آن نهايت اخلاص ، او را به جايى رسانده كه آن چنان غرق حق باشد كه غير وى غافل بماند و تمام دنيا و آخرت و بهشت و كشف و كرامت و مقامات و منازل را به يك سو بگذارد،
و تنها به رضاى او بيانديشد و رضاى خود را مقدم بر رضاى خدا ندارد.
و با او به نجوا بنشيند كه :
به ولاى تو كه گر بنده خويشم خوانى
از سر خواجگى كون و مكان برخيزم


همين نوع نگرش ايشان است كه باعث مى شود وقتى سيدى از اقطاب دراويش نزد او مى آيد و مى خواهد علم كيميا و طى الارض را كه تا آن زمان به كسى نداده بوده به وى ياد بدهد، ايشان مى گويند:
ما نياز به اين چيزها نداريم ، ما بالاتر از آن را داريم .
و در مقابل شگفتى و پرسش آن درويش كه : مگر بالاتر از اين ها هم هست ؟ مى فرمايند:
بله ما علم توحيد را داريم .
آرى !
تو و طوبى و ما و قامت يار
فكر هر كس به قدر همت اوست


تو دلت را به طى الارض و خرق عادت خوش كردى ، آن براى تو؛ ولى من دلم را به خدا خوش دارم و او را با چيز ديگرى عوض ‍ نمى كنم . و براستى مگر خدا با چيزى قابل معاوضه است ؟
او، بارها و بارها، هر چه را كه مى توانست حجاب و مانع مشاهده جمال يار شود، پشت سر انداخت ؛ همان حالات و مقاماتى كه براى ما شگفت انگيز است ، همان كشف و كرامت و طى الارض كه دهان ما را آب مى اندازد، در نظر وى گرد و غبارى بود كه مانع از رسيدن به محبوب بود و او هرگز به تماشاى آنها ننشست ، چه رسد به اين كه دل به آن ها ببازد كه حقيقت توحيد اسقاط اضافات است ، و هر چه غير او باطل و اضافه است .
نشانى داده اند اهل خرابات
كه التوحيد اسقاط الاضافات


كه اگر هدف و مقصد انسان ، رسيدن به اين مقامات ميان راه گردد و اگر به كشف و كرامات نظر داشته باشد، ديگر به خدا نيانديشيده ، به خدا نمى رسد، چرا كه دنبال خدا نبوده ! و اگر هدف رسيدن به آن ها باشد، ديگر خدايى در ميان نخواهد بود، و اين البته تجارتى است به ظاهر سودمندانه اما خجالت آور!
آيت الله سيد على محمد دستغيب از قول ايشان نقل مى كند كه :
اعمال و عبادات دينى براى آدم شدن و رسيدن به مقام توحيد است ، نه براى كسب اين قدرت ها.
ادب بندگى
ادب بندگى او چنين اقتضا كرده كه خداوند او را به غير خود مشغول چيز ديگرى نبيند و اين بنده دل به نعمت نبندد و مشغول صاحبخانه باشد، همان مشغوليتى كه امام معصوم عليه السلام در زيارت امين الله از خدا مى خواهد كه :
مشغولة عن الدنيا بحمدك و ثنائك .
يعنى مى خواهم مشغوليتم در دنيا تنها تعريف و تمجيد تو باشد.
و همان آرزويى كه امام سجاد (ع ) در مناجات المريدين از خدا درخواست كرده و انصارى بارها با سوز خوانده است .
انت و لا غيرك مرادى
فقط تو، مراد من هستى نه غير تو
و لك لا لسواك سهرى و سهادى
و تمام عباداتم و شب زنده داريم براى تو
يا نعيمى و جنتى يا دنيايى و آخرتى
نعيم و جنت من ، دنيا و آخرت من ، در تو خلاصه مى شود و من به غير تو عشق نمى بازم .
انصارى تنها مجذوب حق است ، او هرگز مشغول جويبار نمى شود وقتى كه دريا هست ، هرگز به سوى ستاره نمى نگرد. وقتى كه ماهتاب هست و هرگز به پرتو نور خيره نمى شود وقتى كه خورشيد هست .
و هرگز به بهشت راضى نمى شود وقتى كه بهشت آفرين هست .
و نتيجه اين بندگى و اين اخلاص در آخرت نيز روى مى نمايد و انصارى هم چنان از غير غافل مى ماند.
در اين رابطه احمد انصارى مى گويد:
دوست داشتم مقامات معنوى پدرم را در آن دنيا ببينم كه يك شب در عالم رويا ديدم بهشتى است با انهار جاريه و انواع نعمت ها و لذت ها با همان اوصافى كه در قرآن است ، و پدرم در وسط آن روى سجاده مشغول به نماز است ، پرسيدم اين جا كجاست و جواب شنيدم اين جا بهشت است و پدرم هم از زمانى كه آمده مشغول نماز است و به اين نعمات نيم نگاهى هم نيانداخته .
نظير همين خواب از حاج حسن شركت نيز نقل شده است ( 186) و البته اين عجيب نيست كه در حديث ميهمانى اهل بهشت آمده است كه : اهل بهشت بعد از قرآن خواندن استدعاى استماع كلام حضرت پروردگار را مى نمايند، تفضل مى شود و از لذت استماع مدت هاى مديد بى هوش مى شوند و بعد كه به هوش مى آيند استدعاى زيارت جمال خداى تعالى را مى نمايند نورى تجلى مى نمايد كه از تجلى آن نور بى هوش مى شوند، آن مقدار در آن بى هوشى مى مانند كه حورالعين شكايت مى كنند و مى گويند: خدايا تو ما را براى اينان خلق كردى و اينان ما را واگذارده اند. خداوند به آن ها رحم مى كند و بهشتيان را به هوش مى آورد؛ اما بهشتيان بار ديگر از خدا تقاضاى همان تجليات كه لذت آن را چشيده اند، مى كنند.
آرى !
هر كس كه تو را شناخت جان را چه كند
فرزند و عيال و خانمان را چه كند


ديوانه كنى هر دو جهانش بخشى
ديوانه تو هر دو جهان را چه كند


و راستى بهتر است كمى با خود بيانديشيم مگر انصارى همدانى از توحيد خدا چه دريافت كرده كه ثمره آن اين عبادت و بندگى است كه تاج و تخت بهشتى نمى خواهد و لذت سجده و نماز را بر تمامى نعمات بهشتى و مقامات و منازل و كشف و كرامات مقدم مى دارد؟ او از تجليات جمال و جلال الهى و رفع حجب چه ها ديده و چه شهدى از حب خدا چشيده كه تنها اگر لحظه اى از ديدار خدا محروم شود از شوق ، قالب تن را رها كند و به سوى او پرواز كند و اين چه عشق دو جانبه اى است كه خداوند خطاب مى كند:
و لا احجب عنهم وجهى و لانعمنهم بانواع التلذذ من كلامى .( 187) و لارفعن الحجب لها دونى ( 188)
اين همان محبتى است كه شعيب عليه السلام هم به آن گرفتار بوده و آن قدر گريه مى كند تا چشمانش كور مى شود و چون خدا دوباره چشم هايش را به او باز مى گرداند، باز شروع به گريه مى كند و چهار مرتبه اين واقعه تكرار مى شود تا آنكه به او وحى مى رسد: اى شعيب اگر گريستن تو به خاطر ترس ‍ از جهنم است از آتش آن نجاتت دادم و اگر به خاطر بهشت ، تو را بهشتى مى كنم ، و شعيب در جواب عرض مى كند كه گريه ام نه به خاطر ترس از جهنم و نه بخاطر شوق بهشت است ،
و لكن عقد حبك على قلبى .( 189)
اين محبت جلوه اى از همان سوز و گداز حسين بن على عليه السلام است كه در دعاى عرفه مى فرمايند:
يا من اذاق احبائه حلاوه الموانسه فقاموا بين يديه متملقين
حلاوت انسى كه دوستان را به سجاده عبادت شبانه ، نيايش روزانه ، تضرعى متملقانه و سجودى عارفانه مى نشاند.
آرى ادب بندگى او اقتضا كرده است كه او تا آخر نخواهد جاى خود را با خدا عوض كند. و بلكه نخواهد با تصرفات خود در عالم به جاى خدا تصميم بگيرد، مكاشفه ، مشغول شدن به غير وى ، و كرامت و خرق عادت نوعى دخل و تصرف در نظام عالم خلقت است ،
او كه تنديس عشق و سرسپردگى است ، بى اختيار و بى اراده چون گويى در خم چوگان او مى چرخد و همين است كه تا آن اواخر كمتر كسى از ايشان كرامتى ديد.
سيد عبدالله فاطمى نقل مى كند:
روزى با ايشان از مسجد پيامبر داشتيم بيرون مى آمديم . از ذهنم خطور كرد كه ما اين مدت دو سال با ايشان بوديم ، از ايشان چيز خاصى نديديم . همين كه اين خطور از ذهنم گذشت ، ناگهان ديدم براى چند دقيقه پرده ها كنار رفت و من درختان و گياهان را در حال سجده و تسبيح ديدم . در همان حال لذت مى بردم كه آقا فرمود: بَسِتان شد؟! به محض آن كه اين را فرمودند، حال من عادى شد.( 190)
آيت الله سيد على محمد دستغيب نيز در اين باره مى گويد:
يك روز شخصى كه سرطان داشت ، آمد خدمت ايشان و خيلى اصرار كرد تا شفا پيدا كند و بالاخره شفا گرفت و رفت . اما يكى دو هفته بعد مردم دم در حسينيه جمع شده بودند كه بله اين جا آقايى است كه شفا مى دهد، اما ايشان همه را پراكنده كرده فرمود: از اين جا برويد. اينطور نيست . و نوعا خودشان هم از اين كارها نمى كردند.
تقدير، زيباترين تدبير
براى انصارى آن چه كه به دست تدبير و تقدير الهى رقم خورده و تعيين شده ، بهترين و زيباترين تقدير و تدبير است . او نمى انديشد كه تقدير و تدبير وى بهتر از آن است كه خدا رقم زده و اين همان معناى دعايى است كه امام سجاد عليه السلام در صحيفه سجاديه مى فرمايند:
و طيب بقضائك نفسى و وسع بمواقع حكمك صدرى و هب لى الثقه لاءقر معها بان قضائك لم يجر الا بالخيره ( 191)
خدايا مرا به قضا و قدر خود دل خوش گردان و سينه ام را در چيزهايى كه مقدر نموده اى فراخ كن و اعتماد و تكيه گاهى بمن ببخش تا با آن اقرار كنم كه قضا و قدر تو جز به نيكى نرفته .