سوخته
(شرح حال عارف سالك محمد جواد انصارى همدانى )

هيئت تحريريه مؤسسه فرهنگى مطالعاتى شمس الشموس

- ۹ -


حجاب راه
آقاى احمد انصارى مى گويد:
آقا مى فرمودند به كرامات و مكاشفات مطلقا اعتنا نكنيد، مگر در جايى دستور داشته باشيد. اين را خود من از ايشان شنيدم كه انسان ممكن است شق القمر هم بكند، اما ولى خدا نباشد. خود حضرت ايشان هم به آن احوالات و مجاهدات دوران سلوكشان اعتنايى نداشتند و مى فرمودند در آن ايام ، روزى ناگهان احساس كردم كه داراى علم و قدرت بى نهايت شده ام و ديدم كه همه چيز در اختيار من است فورا استغفار كردم و گفتم : خدايا من اينها را نمى خواهم ، اينها سد راه من است و من فقط تو را مى خواهم اين را گفتم ناگهان ديدم كه فورا آن قضايا از من برگشت نظير همين قضيه براى آيت الله شيخ محمد بهارى ، شاگرد ملا حسينقلى همدانى ، اتفاق افتاده بود، و ايشان با شادى تمام خدمت ملا حسينقلى مى رود اما هنگامى كه در محضر وى حاضر مى شود، ايشان اصلا عنايتى نكرده و با اكراه او را رد مى كند. شيخ محمد بهارى مى گويد:
از آن جا بيرون آمدم تنها اين استشعار را داشتم كه بگويم لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم وقتى به قبرستان وادى السلام نجف رسيدم ، در آن جا ديدم آن چه من به آن رسيدم ، براى همه عالم هست و امتيازى براى من نيست . پيش استادم برگشتم و اين دفعه او مرا با آغوش باز پذيرفت .

خدا، خاص محبين
او به شاگردان خود نيز اين مطلب را آموخته و يادآورى كرده است كه مقام قرب غير از مكاشفات و بروز كرامات است .
آقاى اسلاميه مى گويد:
ايشان اغلب افراد را از مكاشفات منع مى كردند، مرحوم آقا موت اختيارى ، طى الارض و هم اين ها را حجاب راه مى دانستند و مى فرمودند مقام قرب غير از اين هاست ، مقام لقاء پروردگار با اين بچه بازى ها بدست نمى آيد، حالا باطن افراد و يا منظره اى را هم ديديد، كه چى ؟!
در حديث قدسى آمده است كه :
يا داوود! ذكرى للذاكرين و جنتى للمطيعين و حبى للمشتاقين و انا خاصه للمحبين .( 192)
اى داوود! هر كسى ياد ذكر مرا مى خواهد، ارزانيش مى كنم و من نيز به ياد اويم و هر كه بهشتم را مى خواهد عطايش مى كنم و هر كه به محبتم مشتاق است ، از آن دريغ نمى كنم اما خود من تنها خاص محبينم .
و راستى انصارى همدانى از محبت خدا چه چشيده است كه خود مى گويد:
نعمت ها و لذت ها و بهجت ها كه خدا نصيب بندگان خاص خود در اين دنيا مى كند، نصيب افراد عادى در بهشت و عالم آخرت نمى شود.( 193)
آرى ! لذت قرب و لقايى كه نه گوشى شنيده و نه به قلب بشرى خطور كرده است . انصارى با خداى خود عهد بسته است كه :
هر كس به تماشايى رفته است به صحرايى
ما را كه تو منظورى خاطر نرود جايى


من دست نخواهم برد الا به سر زلفش
گر دسترسى باشد يك روز به يغمايى


گويند تمنايى از دوست نما سعدى
از دوست نخواهم من جز دوست تمنايى


توحيد و فراموشى غير
ايشان غير از اين كه مى فرمودند تشخيص مكاشفه صحيح و واقعى مشكل است ، مى گفتند: اين ها توقف در راه و مشغوليت به جزئيات و عدم حركت به سوى مقصد عالى است و فرد را به اشتباه مى اندازد، ولى در بين دوستان مى گفتند حاج هادى ابهرى كمتر در مكاشفات اشتباه مى كند، چون ايشان با نور اهل بيت حركت مى كند. روزى كه من به كربلا مى رفتم با اين كه پول داشتم ، ايشان صد تومان آوردند و به من دادند و گفتند: اين حواله امام حسين عليه السلام است . و اتفاقا من آن جا پولم تمام شد و به همان صد تومان احتياج پيدا كردم اين از مكاشفات حاج هادى ابهرى بود.
آقاى انصارى وقتى كه من مكاشفه داشتم به من فرمودند مكاشفه نكن و فقط خواب خوب ببين و از آن به بعد من مكاشفه نداشتم . مى گفتند: خيلى از مكاشفات اشتباه است ، البته كرامت بالاتر از مكاشفه است . و زمانى كه من مريض بودم و والده من اجازه عمل در بيمارستان را نمى داد، ايشان به آيت الله سيد عبدالله فاطمى گفتند: دستت را روى موضع درد بگذار و دعا بخوان و ايشان اطاعت كردند و من خوب شدم . آيت الله فاطمى گفتند ايشان به من فرمودند: اگر استخاره خوب بيايد دعايى ياد تو مى دهم كه بر سر هر مريضى بخوانى خوب شود. ولى هيچ وقت آن دعا را ياد من ندادند و آخر هم گفتند استخاره خوب نيامد!( 194)

او بندگى مى كرد و به شاگردان بندگى مى آموخت و براى همين به آنها شفا دادن مريض و خرق عادت ها را ياد نداد. او بارها امين الله خوانده و تكرار كرده بود كه :
اللهم فاجعل نفسى مطمئنه بقدرك راضيه بقضائك .
و كسى كه مطمئن به تقدير خدا و راضى به قضايش باشد به دنبال تغيير شرايط موجود بصورت غير طبيعى نمى گردد. نظام عالم را كه احسن الخالقين خلق كرده به زيباترين نحو مى بيند و ايراد و اشكالى در آن نمى يابد كه بخواهد دست در آن ببرد و تغييرش دهد و فرياد ما رايت الا جميلا سر مى دهد!
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطا پوشش ‍ باد


استاد كريم محمود حقيقى مى گويند:
اگر هم كسى بچه اش مريض بود و خيلى اصرار و التماس مى كرد، ايشان مى گفتند: برو فلان كار را بكن ، من قول مى دهم حضرت عباس نجاتش دهد.
و خلاصه او توحيد را كه آموخت ، خود را به فراموشى سپرد. آقاى فهرى از شاگردان امام خمينى (ره ) در كتاب پرواز در ملكوت مى فرمايد:
از عارف كامل و شيخ بزرگوار ما حاج شيخ جواد انصارى همدانى شنيدم كه مى فرمود يكى از دوستان به همدان آمد و در مدرسه آخوند به حجره اى سكنى كرد. زمستان بود و هوا سرد و او تهى دست و نيازمند. من به حكم وظيفه الهى و وجدانى احساس كردم از دوستان وجهى جمع آورى نموده و يك دست لحاف و رختخواب براى او تهيه كرده و به مدرسه ببرم .
نمى دانم به چه علتى او از قبول اثاثيه اى كه براى او تهيه شده بود امتناع ورزيد. من بسى افسرده خاطر شدم كه اثاث تهيه شده را چه بكنم ؟ و چرا اين خدمت را قبول نكرد؟ اين سوال هم چنان در دل من بود و كمتر از آن غفلت مى كردم ، حتى شب كه به خواب مى رفتم و سحرگاه به وسيله ساعتى كه بر بالينم بود براى تهجد از خواب برخاستم به محض اين كه از خواب چشم گشودم همان خاطره فورا به سراغم آمد كه اين شيخ چرا اين اشياء را از من قبول نكرد. همين كه اين خاطره به دلم راه يافت ، شنيدم بطور واضح و آشكار ساعتى كه بر بالينم بود، چندين بار گفت نكرده ، كه نكرده (بدان معنى كه خاطر بدان مشغول مدار و به كار خود پرداز).( 195)

آرى !
التوحيد ان تنسى غير الله
توحيد يعنى فراموشى من ، تو، دنيا، آخرت همه و همه !
و فقط او و او و او، انصارى به شاگردانش هم آموخته است كه بدانند و براى هميشه در ذهنشان حك كنند كه :
هر چه غير اوست سد راه من
آن بت است و غيرت من بت شكن


و بنده خدا بت پرست نمى شود.
آقاى احمد انصارى مى گويد:
مرحوم پدرم به كرامات و اين مسائل اعتنائى نداشت و البته به شاگردان نيز توصيه مى كردند كه اگر انسان به آن ها دلبستگى پيدا كند، به قرب الهى نمى رسد و در راه مى ماند، مى فرمودند انسان در اثر مجاهدت شرعى به جايى مى رسد كه آينه تمام نماى صفات الهى مى شود و اين لذتش نه چشيدنى است و نه گفتنى . و مى خواندند:
با پير سخن همى سخن گفتم دوش
كز راز جهان بر من دلخسته مپوش


نرم نرمك مرا همى گفت به گوش
دانستنى است ، گفتنى نيست خموش


خطر مكاشفه : تجليات نفسانى
آقاى دكتر على انصارى نيز توصيه هاى پدر را به خاطر دارد كه فرمود:
مكاشفات دليل بر مقامات نيست و بسيارى از مكاشفاتى كه براى انسان هست ، دل را مشغول مى كند و يا براى آدمى ايجاد غرور مى كند. مرحوم پدر اصلا به مكاشفات اعتنايى نداشتند و اولين كارى كه براى بعضى از شاگردهايى كه مكاشفه را زياد داشتند مى كردند اين بود كه از طرف مكاشفه را مى گرفتند مگر در مواردى كه با واقعيات تطبيق مى كرد و مى گفتند ضرر ندارد. چون برخى مكاشفات با تجليات نفسانى همراه است و چون پدر آن تجليات نفسانى را مى گرفتند، بسيارى از مكاشفات از بين مى رفت و البته اين جاست كه نقش استاد معلوم مى شود كه بسيار مهم و ضرورى است . انسان هر چقدر در عالم نفس غوطه ور باشد، تجليات نفسانى بيشتر در مكاشفات دخالت دارد، تا آن وقت كه انسان به مشاهدات ربوبى برسد. و تجليات نفسانى كم و كمتر شود تا به آن مقامات بالاى مشاهدات ربوبى برسد. و در مورد يكى از دوستان مى فرمودند مكاشفاتش زياد است اما بيشتر مكاشفاتش اشتباه است و نظرشان اين بود كه بُعد منفى مكاشفات بيشتر از بعد مثبت آن است ، و بعد از اينكه مكاشفات را مى گرفتند آنها را در مسيرى كه لغزششان كمتر است ، قرار مى دادند. يك موقع كسى از آمريكا براى آقاى دستغيب نامه نوشته و شرح مكاشفاتش را گفته بود، آقاى دستغيب خوشش آمده بود و از او پرسيده بود از كجا به اين ها رسيدى ؟ اما آقاى نجابت چون مطلع شده بودند گفتند: بگو چند وقتى با ما بيايد جبهه همه تخيلات از سرش بپره !
و آقاى انصارى در طى اين مقصد باشكوه ، چه خالصانه چون زر ناب از كوره امتحان بيرون آمد و آن افق اعلا را با هيچ بهايى معاوضه نكرد.
راستى سير در اسرار ربوبى كجا و كشف پرده هاى عالم مادى كجا، غرق سبحات جمال و جلال شدن كجا و مبهوت نعيم بهشت شدن كجا؟ جلوات وجه الهى كجا و جمال مه رويان كجا!
انصارى كه خود حجب نور را دريده و به معدن عظمت وصل شده ، شاگردان خود را نيز آن گونه تربيت مى كند كه آقاى افراسيابى مى گويد:
آن قدر از كشف و كرامات نهى شده بوديم كه اگر يكى از شاگردان كشفى برايش پيش مى آمد، خيلى ناراحت مى شد و فكر مى كرد كه من چه كار كردم كه اين ها برايم پيش آمده ! منفعل و ناراحت بودند، اصلا اينها را براى خودشان قصورى مى ديدند، چون هيچ كس كه از نفس رد نشده بود، نفس عوالم مختلفى دارد كه بايد از آن عبور كرد و فكر مى كردند اينها براى گول زدنه . ما وقتى خدمت آقاى نجابت مى رفتيم با ترس و لرز و استغفار اين ها را برايشان مى گفتيم كه براى ما چنين شده ، مى گفتيم حتما خلافى سر زده و اين نفسمان مى خواهد سوء استفاده كند.
آن ها مواظب بودند شاگردانشان به اين عوالم دلبسته نشوند و اين ها باعث كم شدن توجه شان به ساحت ربوبى نشود.
ما ز دوست غير از دوست مقصدى نمى خواهيم
آيت الله انصارى (ره ) مى فرمودند:
راه خداشناسى اخص از اين چيزهاست .
ما ز دوست غير از دوست مقصدى نمى خواهيم
حور و جنت اى زاهد بر تو باد ارزانى


آيت الله سيد مهدى دستغيب مى گويد:
كسى كه به آن مقام عالى رسيد غرق در آن جاست و معلوم است كه شاگردانش هم پيرو رويه ايشان مى شوند.
ما در مورد آقاى نجابت و دستغيب هم داريم كه شخصى خدمتشان رفته و گفته بود من فردا مى خواهم بميرم و علم جفرم را مى خواهم به شما منتقل كنم و اين دو بزرگ فرموده بودند: ما نيازى به اين ها نداريم . بعد آقاى نجابت مى فرمودند: ما آن چنان از توحيد محظوظ و پر بوديم كه ابدا به اين امور اعتنايى نداشتيم .( 196)
و نجابت ها و دستغيب ها دست پرورده انصارى هستند و غير از اين نبايد باشد.
خطرات مكاشفه : خدا، يا نفس ؟
آقاى اسلاميه نيز در اين باره صحبت مى كنند و مى گويند:
نفس انسان خودستات و دنبال اين مى گردد كه بخواهد خودش را تعريف كند و مكاشفه اين خطرات را به وجود مى آورد. يكى از دوستان مى گفت : چند شبى براى نماز شب بلند شدم ، ديدم نورى دور چراغ هست ، فكر كردم صاحب نورانيت شدم ، بعد ديدم چشمم ناراحته و مشكل چشمى داشتم .
مى گفتند: مكاشفه براى سالك از دو جهت خطر داره يكى تشخيص خدايى بودن يا شيطانى بودن ، چون نفس قوه خلاقه داره و تشخيص اين دو مشكل است . و ديگر اين كه سالك را متوقف مى كند و شخص به همين جزئيات مشغول مى شود. آقاى فاطمى ، مرد شيرينى بود، مى گفت : من توى راه زياد جد و جهد كردم . يكبار كه در اتاقى نشسته بودم و داشتم ذكر مى گفتم ديدم شيطان لشكرش را جمع كرده ، دارند كف مى زنند و مى رقصند، مى گويند اين هم مى خواهد آدم شود، من هم گفتم : به كورى چشم شما آره ! بعد آنها كف زدنشان قطع شد و رفتند. اين مكاشفه واقعى بود. اما به هر حال سالك وقتى حركت مى كنه ، يك زرق و برق هايى در راه پيش مى آيد كه نمى داند خداست يا نفس !

مقام قرب بالاتر از اين هاست
آقاى اسلاميه ادامه مى دهد:
بله ! ما روزهاى جمعه در فصل بهار و تابستان مى رفتيم يك باغى ، و رفقا اون جا جمع مى شديم ، زمينى بود، درختى و سبزه زار و رودخانه ، و هر بار يكى از رفقا غذا را آماده مى كرد و اثاث مى آورد و غالبا هم آبگوشت درست مى كرديم .
يك بار كه نوبت ما بود مادرمان غذا را آماده كرد و با يك خرك بايد وسايل را مى برديم آن جا. خركدار هم آمد و ما وسايل را گذاشتيم و پشت سر راه افتاديم . بعد ما اون آقا را گم كرديم و مسيرمان خيلى عوض شد. من مضطرب شدم كه الان آقا مى رسند و وسايل هنوز نرسيده و ما شرمنده مى شويم . همون جا متوسل شدم ، خدا مى دونه ، راهى رفته بودم كه بايد يك و نيم ، دو ساعت برمى گشتم اما سه ، چهار دقيقه بعد ديدم كه رسيدم و آن آقا با وسايل هم همان جا بودند. اما اين ها مسائلى نيست كه آدم رو مشغول كنه . عبارتشان خيلى زيبا بود: مقام قرب غير از اين هاست .

بندگى يعنى بذل وجود
و العبودية بذل الكليه
و عبوديت بذل است ، بذل تمام وجود در راه حق تا آن جا كه از اين وجود موهوم و اعتبارى اثرى بر جاى نماند و تنها او بماند و كسى كه از خود هستى ندارد، اراده اى نيز ندارد كه بخواهد دخلى و تصرفى در عالم كند و كرامتى از وى سر بزند.
نخواستن كرامت ، نخواستن مكاشفه ، نخواستن مقامات و خلاصه :
اريد ان لا اريد!
آقا غالبا يك حديث مى خواندند، مى فرمودند: حضرت امام صادق (ع ) داشتند عبور مى كردند، ديدند جمعيتى جمع شده اند. فرمودند چه خبره ؟ گفتند: يكى از دهريون آمده اينجا و داره پيش گويى هايى مى كنه . آن شخص را آوردند پيش امام . حضرت فرمودند: اين چيه در دست من . دهرى گفت تخم كبوترى است در فلان نقطه دنيا. امام مى پرسند كه از كجا به اين نقطه رسيدى ؟ عرض ‍ مى كند: از مخالفت نفس . امام صادق (ع ) مى فرمايند: به خدا ايمان بياور. دهرى مى گه ايمان نمى آورم . امام مى فرمايند: بر همان منطقى كه گفتى مخالفت با نفس كن . دهرى در برابر منطق امام نمى تواند جوابى بدهد و ايمان مى آورد.
بعد حضرت مى فرمايند: اين چيه در دست من ؟ و او پاسخ مى دهد: نمى دانم !
مرحوم آقا به اين حديث اشاره مى كردند و مى فرمودند: اگر از مسير شرعى و خدايى حركت كردى و به جايى رسيدى ارزش ‍ داره .( 197)

به قول حافظ:
نبندى زان ميان طرفى كمروار
اگر خود را ببينى در ميانه


اگر بندد طرف وصل از حسن شاهى
كه با خود عشق بازد جاودانه


و كسى كه عاشق خود است عاشق خدا نمى شود.
آقاى احمد انصارى در اين رابطه مى گويند:
عرض كنم سيد درويشى بود به نام سيد على ، اهل سبزوار بود، يك روز آن درويش آمد سراغ بنده و شروع كرد از مكنونات و وضعيت من صحبت كردن ، كه تو فرزند كى هستى ! و خودت اين طور هستى و آن طور. من هر چى فكر مى كردم ، اون فكر مرا مى خواند و بيان مى كرد. بعد من مى خواستم پيشنهاد كنم كه بيايد منزل ما. خودش فهميد و گفت نه من نمى آيم چون پدر شما قدرت زيادى داره و هر چى دارم از دستم مى گيره . ايشان از قبل با پدرم يك مكاتباتى داشت و ابوى هم جواب مى داد.
بعدها پدرم مى فرمود: كسانى هستند كه در اثر كوشش و زحمت و ذكرهاى طولانى يك چيزهايى بهشان مى دهند، حتى ممكنه بتوانند تصرف در اشخاص بكنند، اما اينها موقته ، گول اين حرفها رو نخور، اينها زودگذره و تا لب گور هم بيشتر باهاشون نيست ، شيفته اينها نشويد.

خطرات مكاشفه : ادعا
آيت الله سيد على محمد دستغيب نيز در اين رابطه براى ما صحبت مى كنند و مى گويند:
از خطرات مكاشفه پديد آمدن ادعا و خودباورى است . آقاى نجابت در يكى از سفرهايشان به همدان 32 ماه در خدمت آقاى انصارى ماندند. در اين مدت يكى دو تا از شاگردان ايشان در شيراز كه سن كمى هم داشتند ولى قدرت را پيدا كرده بودند كه فكر و خيال ديگران را مى خواندند، و اين ها مدعى ارشاد و دستگيرى شدند، آن زمان آقاى انصارى به آقاى نجابت مى فرمايند: زود برگرد و برس به اوضاع شيراز كه شلوغ شده ! زدن به كاهدون . بعد آقاى نجابت با وجود اين كه روش برخوردشان ملايم بود و اين دو نفر پيش ايشان خيلى محبوب بودند، ولى شروع كردند به تندى كه شايد اون چيزهايى كه توى كله شان رفته بيرون بريزه . ولى متاسفانه آن ها جلوى آقا وايستادند و با پيدا كردن همون دو تا قدرت كوچك مدعى شده و از حلقه خارج شدند.
كرامت انصارى
و انصارى دنبال كرامت و مكاشفات و مقامات نرفت و محو خدا شد:
كرامت او همان انسان سازى اوست . به قول آقاى فاطمى نيا اگر بنا باشد همه به مار و عقرب زده برسند پس عالم ربانى را چه كسى بايد پرورش دهد.( 198)
كرامت او مهربانى و لطافت اخلاق خانوادگى اوست .
كرامت او تعريف و تمجيد از مخالفانش است .
و كرامت او نفى هر گونه اثر و آثارى از منيت زشت و زيباست .
آقاى على محمود حقيقى از قول آيت الله نجابت تعريف مى كنند كه :
آقاى انصارى شاگردى داشت كه سال ها براى وى زحمت كشيده بود، روحانى هم بود ولى حسابى آقا را تكفير كرد. از اين شهر به اون شهر عليه آقا سخن مى گفت ، بعد پشيمان مى شد مى آمد معذرت خواهى مى كرد و دوباره مى رفت همون كار را مى كرد، تا هفده بار آقا را تفكير كرد. هر بار كه تفكير مى كرد، آقا مى گفت تقصير من است ، من نتوانستم كارى كنم كه او مبتلا نشه و حتى آخرين بار نيز ايشان گفتند تقصير من است .
آرى و كرامت انصارى همين رستن از هستى خود است .
على محمود حقيقى ادامه مى دهد:
آقاى انصارى فرموده بود بعد از هفدهمين بار كه من اين تقصير را به خودم نسبت داده بودم ، از جانب خداوند يك نعمتى به من داده شد كه بعضى از اسرار ربوبى را كه فكر نمى كردم بتوانم وارد شوم ، برايم كشف شد و آقاى نجابت اين جا فرمودند: مى دانيد، در آن هفده بار كه او اين كار را كرد، هفده روز از خودش غافل بود. از خودش غافل بود مى دانى يعنى چه ؟ يعنى همه چيز؛ مى فهميد؟!
بله !

قرب نى بالا و پستى رفتن است
قرب حق از حبس هستى رستن است


و فقط رضايت تو
و خلاصه عشق ! و عشق ! عشق عصاره حقيقى است ،
لكل حق حقيقة و لكل عمل نور
براى هر حقى حقيقتى و براى هر عملى نورى است ، تا آن نورى كه بايد در آن نباشد، همه چيز ادعاست .
و بالاخره :
عمر سالك همه طى شد به تمناى وصال
اين ندانست كه در ترك تمناست وصال


و سالك حتى نبايد طمع وصال و نزديكى را در ذهن خود بپروراند و به طمع آن باشد، چرا كه :
چه نسبت خاك را با عالم پاك .
اصلا محدود كجا بتواند نامحدود را درك كند و به او برسد:
كيف يتصل اليك بما هو محال ان يصل اليك ؟!( 199)
اصلا چه ارتباطى بين ما و خدا، ما كه هستيم كه بخواهيم خدا را بشناسيم و به خدا برسيم ؟! بگذاريم خدا خود براى ما بخواهد و خود براى ما تصميم بگيرد و ما فقط رضايت او را در نظر بگيريم .
آرى ، اى عزيزان طالب رضايت الهى !
بياييد سراپاى وجود خود را تسليم محض كنيم و تنها بهشت و جنت خود را در رضايت او ببينيم و كشف و كرامتمان همان بدست آوردن رضايت خدا باشد، بياييد خاضعانه در محضرش زانو بزنيم و به پيشگاهش عرض ‍ كنيم كه :
بزن هر آن چه مى زنى رضاى من رضاى تو! يا نعيمى و جنتى يا دنياى و آخرتى ، جنت من رضاى تو!
بياييد ما هم مانند آن خالصين و مخلصين ، مانند انصارى همدانى ها، در مناجاتى عاشقانه و نيازمندانه در مقابل خدا سر خم كنيم و از هر چه غير اوست ، استغفار كرده و به ساحت رب جليل عرض كنيم كه :
ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادتك ( 200)
و كدام وجود بخواهد تو را بشناسد، آيا آن وجودى كه گناهى با آن قابل مقايسه نيست ؟ كه :
وجودك ذنب لا يقاس به ذنب
آرى !
ز هر چه غير يار استغفر الله
ز بود مستعار استغفر الله


دمى كان بگذرد بى ياد رويت
از آن دم بى شمار استغفر الله


ز كردار بدم صد بار توبه
ز گفتارم هزار استغفر الله


جوانى رفت و پيرى هم سر آمد
نكردم هيچ كار استغفر الله ( 201)


و بالاخره اين كه : مى خواهيم بنده باشيم و مى خواهيم بنده بمانيم و بندگى كنيم .
مى خواهم و معشوق و زمانى و زمينى
كو باشد و من باشم و اغيار نباشد


فصلدوازدهم : ولايت
ولايت مندك در توحيد
و امام جايگاه و محل شناخت خداست و خالص در توحيد او و آن كه بخواهد به خدا برسد بايد از امام شروع كند، و هر كه بخواهد به محبت و عشق خدا دست پيدا كند، امام واسطه است واسطه فيض بين آسمان و زمين و آخرين پرده بين خدا و انسان . و اگر ريسمان ولايت محكم نباشد، رفتن به آسمان محال و شناخت خدا نيز غيرممكن است . اين عقيده انصارى همدانى است .
آيت الله سيد على محمد دستغيب در اين باره مى گويد:
او معتقد بود كه ظهور توحيد، ولايت است و بلكه ولايت مندك در توحيد است و اين دو از هم جدايى ندارند. مى گفت آن كه وارد اسرار الهى شود ولى خدا و متصل به خدا و هادى راه خداست و نمى شود ولى خدا موحد باشد اما ولايت نداشته باشد. وارد اسرار الهى شده باشد، اما سر تسليم در مقابل پيامبر و ائمه اطهار (ع ) كه مظهر اتم اسماء و صفات الهى اند، فرود نياورده باشد و براى همين انصارى همدانى در مقابل ائمه مثل يك بنده و غلام بود.
دكتر على انصارى نقل مى كند:
اصلا از آثار ولايت است كه ابواب توحيد بر انسان باز مى شود و اگر شخص ولايت صحيح داشته باشد بايد به توحيد برسد وگرنه اين ولايت نتوانسته در وى آن چنان كه بايد اثر خودش را بگذارد.
آقا حاج احمد انصارى نيز در اين مورد مى گويد:
آن توحيد كه از ولايت جدا باشد و يا ولايتى كه از توحيد جدا باشد، اصلا ارتباطى به عرفان واقعى اسلامى ندارد. و روى اين مطلب خيلى اصرار داشت كه اگر كسى موحد باشد حتما اين توحيدش بايد تواءم با ولايت محمد و آل محمد (ص ) باشد و به خاطر همين ما هفتگى منزلمان روضه خوانى داشتيم و ايشان از افرادى كه واقعا خودشان اطمينان خاطر داشتند كه مخلصند دعوت مى كرد و مجلس مى گذاشت ، دوستان و رفقايشان مى آمدند و روضه خوانى برقرار مى شد.
طفيل هستى عشق
و آسمان و زمين خلق نشد مگر به خاطر آن ها.
و امام اسم جامع و مظهر اتم اسماءالله شد و خليفه او، و امام مثل اعلاى خداست ، كتاب مبين و واسطه فيض است .
دكتر على انصارى مى گويد:
ايشان در مورد ائمه مى گفتند ائمه وجود ممتازى هستند كه خداوند آن ها را سر حلقه كائنات خلق كرده و اين علت غائى و هدف نهايى آفرينش است . هدف نهايى آفرينش اين بوده كه خداوند به طفيلى وجود اين ها ديگران را خلق كرده است و ايشان تا اين حد به محمد و آل محمد (ع ) احترام مى گذاشتند. البته نه به اين معنا كه من خودم را مثلا فداى امام حسين (ع ) مى كنم و فداى امام على (ع ) مى كنم و قضيه تمام شود؛ نه ! اگر انسان به ائمه اطهار (ع ) اظهار محبت كند و بعد هر كارى دلش خواست بكند و هزاران خلاف مرتكب شود، اين اصلا با ولايت سازگارى ندارد.
مرحوم پدر مى فرمودند: