|
سوخته
(شرح حال عارف سالك محمد جواد انصارى همدانى )
هيئت تحريريه مؤسسه فرهنگى
مطالعاتى شمس الشموس
- ۱۰ -
ولايت واقعى و دوستى ائمه اطهار (ع ) آن جايى موثر است كه انسان را سريع و بدون
درگيرى به معرفت و حقيقت برساند. انسان در سايه آن بزرگواران زودتر به نتيجه
برساند. انسان در سايه آن بزرگواران زودتر به نتيجه مى رسد و اين اثر ولايت حقيقى
است . در حالى كه خود من مى بينم تا آخر عمر يك عده اى به خيال خودشان مجالس برپا
كرده و روضه خوانى مى كنند و به سر و صورتشان مى زنند، ولى وقتى انسان وارد جزئيات
زندگى شان مى شود مى بيند اين ها در باب معرفتى آن چنان كه بايد نيستند.
خويش را صافى كن از اوصاف خود
|
بى كتاب و بى معيد و اوستا
|
ايشان مى گفتند ولايتى كه انسان را به معرفت نرساند و چشم هاى باطنى انسان را روشن
نكند و نتواند آسان حقايق را درك كند، ولايتى خود بافته است و تصورى بيش نيست .
در اين مورد آيت الله سيد مهدى دستغيب نيز مى گويد:
بله ، از جمله محالات يكيش اينه كه بدون ولايت ائمه اطهار (ع
) كسى برسه به معرفت خداى تعالى !
ابن فارض يك مرد عرفانى بزرگه اگر ديوانش را ديده باشيد، آن جا اشعار عجيبى دارد از
جمله شعرى كه ترجمه اش اين مى شود:
شكر خدا در اين راه اگر هنوز چيزى گيرم نيامد دوستى خاندان
رسالت گيرم آمد
و بعد از آن ديگه عروج مى كنه به بالاتر، يعنى مى گويد بدون اين واسطه ها محال است
.
در دعاى كميل عبارتى هست كه مى خوانيم :
و بنور وجهك الذى اضاء له كل شى ء
وجه خداى تعالى امام زمانه ديگه !
آقاى اسلاميه مى گويند:
ايشان به پيروى سيره اهل بيت تاكيد داشتند و داستانى راجع به
يك نفر هندى مى گفتند كه ايشان سر امام حسين عليه السلام را در خواب مى بيند و به
همان وسيله به خدا مى رسد و هدايت مى شود.
و ائمه كشتى نجاتند و لكن سفينة الحسين اسرع است .
صفاى دل
بالاخره آن كه ولايت ائمه با گوشت و پوستش آميخته شده و محبت امام در رگ هايش جارى
است و قلبش به عشق او مى تپد و براى مهدى اش دلتنگ مى شود؛ به خاطر معشوق و به خاطر
ليلاى خود، وابستگان او را نيز دوست دارد و محبت آن ها را در دل دارد، و به همين
خاطر مسلمانان در هر جا كه باشند، همه جزء يك خانواده محسوب مى شوند و هيچ كس با
ديگرى بيگانه نيست و سر جنگ ندارد و اين ثمره همين توحيد و ولايت واقعى است كه آقاى
انصارى همدانى داشته است .
دكتر على انصارى مى گويد:
اصلا راه توحيد و معرفت يكى از شرايطش اين است كه انسان نسبت
به دوستان اهل طريق و دوستان اهل معرفت كوچكترين غل و غشى نبايد در دلش باشد، و
بلكه آقا كرارا مى فرمودند: يكى از امتحانات بزرگ سالك همينه به علماى ظاهر و اهل
شريعت بدبين شود قبل از اين كه به آن مرحله تكاملى برسد چرا كه آن هايى كه به مرحله
تكاملى مى رسند تمام اين مسائل را به ادق معانى رعايت خواهند كرد.
تبرى
و آن كه ولايت امام و محبت وى را دارد به همان ميزان نيز برائت از دشمنانشان را در
دل دارد وگرنه كامل نيست چرا كه او دوست دارد هر چه را معشوقش دوست دارد و بيزار
است از آن چه وى بيزار است و اين دو بدون هم ناقصند.
مى فرمودند همان مقدار كه دوستى اهل بيت مى تواند موصل الى
المحبوب باشد، همان مقدار هم مى تواند برائت از دشمنانشان انسان را به خدا برساند و
انسان بايد هر دو را داشته باشد.
و اين بود كه در صلواتشان هميشه مى گفتند: اللهم صل على محمد
و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم و لعنت يعنى همان برائت .(
202)
دكتر على انصارى مى گويد:
حالت تولى و تبرى در زندگى شان كاملا مشهود بود و امكان
نداشت خداى نكرده با كسى كه زندگى منحرفى داشته باشد و يا سيرش غير الهى باشد، انس
داشته باشد. و ما مى ديديم كسانى كه در اطراف زندگى ما اين طور بودند، مرحوم آقا با
اين ها قطع ارتباط كرده بود و يا در حد خيلى نادر بود كه عده اى منزل ما مى آمدند و
ايشان مجبور مى شدند ارتباطى با آن ها داشته باشند يا آنها را بپذيرند.
ما يكى از بستگانمان كه فوت كرد، در دادگسترى بود و آقا نظر مثبتى نسبت به ايشان
نداشت و هر وقت منزلش دعوت مى كرد، آقا نمى رفتند و نمى خواستند تكدرى هم ايجاد شود
تا بالاخره يك شب مجبور شدند و رفتند، بعد كه آمدند خيلى ناراحت بودند و حتى به
خاطر غذايى كه خورده بودند رد مظالم پرداخت كردند.
مجال طعنه بدبين و بدپسند مباد
آيت الله سيد على محمد دستغيب مى گفتند:
ايشان معتقد بودند كه تبرى يكى از مراحل است كه بايد طى شود.
در تبرى خيلى عجيب بودند و اگر كسى عملى منافى تبرى انجام مى
داد يا احتمال مى دادند كه تمايلى پيدا بكند به اهل كفر و فسق و فجور خيلى ناراحت
مى شدند و رنگشان برافروخته و حالشان منقلب مى شد.(
203)
و ايمان يعنى حب و بغض
يعنى دوستى با دوستان خدا
و دشمنى با دشمنان خدا
يعنى دوستى با دوستان ائمه و دشمنى با دشمنانشان .
... نسبت به تولى كه وضعشان معلوم بود، اصلا حركت شان از اين
طريق بود، و در مورد تبرى زياد اين حديث امام صادق (ع ) را مى خواندند كه هل الدين
الا الحب و البغض و توضيح مى دادند كه : ايمان جز حب و بغض نيست و سالى چند مرتبه
اين حديث و حديث مشابه ديگرى را خوانده و اشاره مى كردند كه رفقا بدانند. راه ايمان
منحصر به حب و بغض است ، يعنى تولى و تبرى ؛ اگر تولى نباشد حركت نيست و اگر تبرى
نباشد سكون ايجاد مى شود.
و تولى يعنى : دعا براى ظهور و همراهى با حضرت
تبرى يعنى : آرزوى سربازى و شهادت ...
... ايشان در قنوت و ركوع و سجده پس از صلوات ، والعن
اعدائهم مى گفتند و اگر كسى مى آمد و يا الله مى گفت ايشان ركوع را طول مى دادند
و عجل فرجهم و احشرنا معهم والعن اعدائهم اجمعين مى گفتند.(
204)
ادب حضور
انصارى خدا را خوب شناخته است و كسى كه خدا را بشناسد مى تواند درك كند كه خليفه
خدا يعنى چه ؟! و مى تواند معنا و مفهوم امين الله را دريابد و زيارت جامعه را درك
كند و كسى كه امام را شناخت جايگاه خود را در مقابل امام پيدا مى كند.
نتيجه توحيد كامل و حقيقى ، ولايتى حقيقى خواهد بود كه انصارى همدانى ، اين عارف
بزرگ را به خضوع و خشوع در مقابل امام واداشته است و او را به خاك انداخته و باعث
شده كه عتبه ائمه را ببويد و ببوسد.
در زيارت محبوب
آيت الله سيد مهدى دستغيب در اين مورد بيان مى كنند:
ايشان وقتى در نجف وارد حرم اميرالمومنين عليه السلام مى
شدند عتبه را مى بوسيدند.
دكتر على انصارى در اين باره مى گويد:
ايشان در دو وقت حالشان منقلب بود، يكى بعد از نماز و يكى هم
در حالت هاى زيارت . وقتى كه ايشان زيارت مى كردند به خصوص منقلب مى شدند و حالت
گريه بهشون دست مى داد، گاهى اوقات به طورى بود كه قلبشان هم مى گرفت و ناراحت مى
شدند و مدتى حالت غير عادى داشتند.
او به حرم كه مى رسد و سلام كه مى دهد، مى داند كه امام مى شنود و مى بيند و جواب
مى دهد، او در مقابل عين الله و يدالله قرار گرفته در مقابل اسم اعظم الهى و همين
او را منقلب مى كند و به او خضوع و خشوع مى دهد و او را مى گرياند. در مورد زيارت و
آداب زيارت ايشان و ادب حضورشان كه مى پرسيم ، آقاى على انصارى مى گويند:
البته ايشان زيارت را از حفظ مى خواندند، يعنى طورى نبود كه
مثلا بخوانند و ما متوجه شويم چه زيارتى مى خوانند. ولى بيشتر آن حالاتى را كه من
در كربلا و يا حرم حضرت معصومه (س ) ديدم يعنى آن حالتى كه قابل ديدن بود، اين بود
كه ايشان وقتى به ضريح مبارك صورتشان را مى چسباندند به اصطلاح حالت انقلاب بهشون
دست مى داد و ديگه تقريبا هيچ ظهور و بروزى نداشتند.
و او تنها با امام انس مى گيرد و دل كندن از حرم ائمه ، از مشهد الرضا، از نجف ، از
كربلاى حسين (ع ) برايش مشكل است و او آن جا به خدا نزديكتر است ، و براى همين وقتى
مى رود، يكى دو ماه مى ماند و نمى خواهد لذت اين زيارت ، اين حضور، اين كنار
جنب الله بودن را از دست دهد و به صورت ناشناس به حرم مى رود!
در همين مورد آقاى اسلاميه مى گويد:
ايشان زياد به قم و مشهد مى رفتند و عمدتا بيشتر مسافرت هايى
كه ايشان مى رفتند، ترجيح مى دادند خودشان به تنهايى و يا همراه با دوستانشان بروند
و حدود يكى ، دو ماه آن جا مى ماندند و وقتى حرم مى رفتند لباسشان را طورى مى
پوشيدند كه مشخص نباشند خيلى ناآشنا حرم امام رضا عليه السلام مى رفتند و ساعت ها
آن جا در خدمت حضرت مى ماندند به نجف و كربلا هم مى رفتند.
نشان قبولى
و از او كه بارها در مقابل ائمه سلام داده و جواب شنيده ، از او كه دوست ائمه بوده
است و بين آن ها حجابى نبوده است ، مى پرسيم كه اگر ما به زيارت رفتيم نشانى قبولى
ما در محضر آن بزرگواران چه بوده است ؟ مى فرمايد:
در اذن دخول زيارت امام رضا (ع ) اين فقره وجود دارد كه :
اشهد انك تشهد مقامى و تسمع كلامى و ترد سلامى ، يعنى شهادت مى دهم كه تو
جايگاه مرا مى بينى و سخن مرا مى شنوى و سلامم را باز مى گردانى ... وقتى اذن دخول
مى خوانيد، اگر برايتان حالت خضوع و خشوع و بكاء پيدا شود و اين حالت را داشتيد،
بدانيد ائمه شما را قبول كرده اند ولى اگر اين حال را نداشتيد، صبر و تحمل كنيد تا
اين حال برايتان پيدا شود.(
205)
و اما من و تو اگر محب صادقيم جاى آن دارد وقتى شرح احوال ايشان را مى شنويم با خود
بگوييم :
يا حسرتى على ما فرطت فى جنب الله
اى حسرت بر آن لحظاتى كه كنار امام بودم و قدر نشناختم .
حسرت بر آن روزها كه در كنار امام معصوم (ع ) بودم و غافل از حضور او و نابينا از
ديدنش و ناشنوا از شنيدن جواب سلامش !
و راستى زيارت انصارى با زيارت ما چقدر متفاوت است ، ما نه بزرگى امام را مى فهميم
و نه ادب حضور را رعايت مى كنيم .
حديث دلبران
و يكى از نتايج تولى و تبرى همان احوالات و بروزاتى است كه براى شخص در ايام ولادت
و شهادت ائمه اطهار (ع ) رخ مى دهد، انصارى نيز از اين احوالات سرشار است .
دكتر على انصارى مى گويد:
مرحوم آقا روزهاى يك شنبه صبح منزل آقاى سبزوارى در جلسه
روضه اى كه داشتند مطالبى را بيان مى فرمود و حتى اين اواخر با وجودى كه خيلى بدنش
ضعيف شده بود. من يادم است كه وقتى قطرات اشك از چشم ايشان مى آمد ديگر حالش خيلى
منقلب مى شد به طورى كه نمى توانست حرفش را ادامه بدهد. منزل آقاى همايونى هم همين
طور و منزل مرحوم بيگ زاده هم در ايام محرم ده روز روضه داشتند كه بعد از نماز مغرب
و عشا چند تا مداح و روضه خوان مى خواندند و ايشان سه ربع ساعت صحبت مى كردند.
مظهر عشق عريان
و حسين شهيد عشق است و عشق كار انسان را به بى خودى و از خود بيگانگى مى كشاند،
محبت حسين از روز ازل در قلوب مومنين مكنون است و هر چه قلب پاك تر، اين محبت پررنگ
تر. و احوالات آقاى انصارى در ايام شهادت حضرت ابا عبدالله (ع ) اين گونه است :
ايشان سلوكشان طورى بود كه اصلا مصائب حضرت ابا عبدالله (ع )
را نمى توانستند بشنوند. يك مراسمى روز يك شنبه منزل آقاى سبزوارى بود كه يك نفر
مرثيه خواند و حال ايشان بهم خورد.
و اين را هم خودشان براى من نقل كردند كه :
يك روز صبح در تهران منزل يك نفر به نام ميرزاى عطار وارد
شده بود كه آن شخص آخر هفته منزلشون روضه بود، آقاى انصارى هم مانده بود چكار كند،
آيا از خانه بيرون برود يا نه . در اين حين صاحب خانه وارد شده و گفته بود ما فردا
صبح روضه داريم ، اختيار دست شماست اگر مى خواهيد بيرون برويد، شايد مجلس مناسب شما
نباشد كه ايشان بيرون آمد. اصلا نمى توانست مصائب حضرت ابى عبدالله را بشنود. چون
خودم ديدم بعد از صحبت شون وقتى روضه خوانده شد حالت عجيبى بهشون دست مى داد. مصائب
اين جورى روى ايشون اثر مى گذاشت . علاوه بر دوستى ائمه نهايت بندگى را نسبت به
ايشان داشت .
و حسين مظهر عشق و حب الهى است و معشوق و محبوب انصارى همدانى ، زيارت عاشورا و
مصائب اهل بيت امام حسين (ع ) حرقت و سوزش دلش را بيشتر و اشكش را روان تر مى كند.
روح انصارى لطيف و قلب او رقيق است . لطيف تر از گل و زلال تر از آب . امام را مى
شناسد و به همين خاطر بزرگى مصيبت را هم درك مى كند و در شنيدن مصيبت ، طاقت از كف
مى دهد.
حسين
اى عشق تو در عالم ، آتش زده بر جانها
|
جانسوز عزاى تو، ثبت است به دورانها
|
اين سان كه تو جان دادى در راه رضاى دوست
|
عالم به تو مى نازد، اى اشرف انسانها
|
حاج احمد انصارى مى گويند:
ايشان به عزادارى امام حسين عليه السلام خيلى مصر بودند. به
آيت الله نجابت هم فرموده بودند حتما اين برنامه را شما در شيراز داشته باشيد و
ايشان با 80 70 طلبه هر شب جمعه در آنجا مراسم سوگوارى داشت و خيلى به اين قضيه
اصرار مى كردند.
بعضى وقتها خيلى منقلب مى شدند، يك مرتبه مى ديديم كه از حال طبيعى خودشان خارج مى
شدند، مى گفتند اين برنامه ها را داشته باشيد و حتى در جلسات ديگرى كه رفقايشان در
همدان در كليه اعياد و تولدها برگزار مى كردند مصر بودند كه شركت كنند.
و او مومن واقعى است ؛ كه مومن به شادى ائمه شاد و در مصيبت آن ها اندهگين است .
خانم فاطمه انصارى آن روزها را كه به ياد مى آورد، مى گويد:
روزهاى عاشورا كه براى ما از دهات شير مى آوردند مى گفتند
نخوريد و همه را رايگان به مردم بدهيد.
و در آخر، آقاى اسلاميه مى گويند:
ايشان به ايام ولادت اهميت مى دادند و اصرار بر خواندن مداحى
داشتند. از كتاب مدحى را انتخاب مى كردند و مى دادند به شاگردانشان براى خواندن ، و
شب ميلاد امام جواد (ع ) اطعام مى كردند. در ايام شهادت هم مرتب جلسه داشتند به
خصوص در محرم و صفر و شهادت اميرالمومنين و البته خودشان حال مخصوصى داشتند كه
ظهورش خيلى كم بود، هر چه بود در قلب بود. در مصيبت گاهى منقلب مى شدند و بغض
گلويشان را مى گرفت ، به طورى كه ديگر نمى توانستند حرف بزنند.
بانوى خلوت كبرياء
وهم به اوج قدس ناموس اله كى رسد
|
فهم كه نعت بانوى خلوت كبريا كند(
206)
|
امامان حجت بر مردمند و فاطمه (س ) حجت بر آن ها و معنا و مفهوم حجة على حجج الله
در ذهن ما نمى گنجد.
حاج احمد انصارى از پدرشان نقل مى كند كه :
ايشان مى فرمودند احترام حضرت زهرا (س ) را فقط خاندان عصمت
و طهارت مى شناسند و ديگران نمى توانند بشناسند. ايشان احترام خاصى به حضرت زهرا (س
) مى گذاشتند. مى فرمودند اين نورى است كه خداوند توسط حضرت زهرا (س ) به ائمه
معصومين عنايت كرده و آن نور از طرف ائمه معصومين به ديگر بندگان خداوند رسيده است
.
فيض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
|
چشم دل ار نظاره در مبدا و منتها كند
|
صورت شاهد ازل معنى حسن لم يزل
|
وهم چگونه وصف آيينه حق نما كند
|
ايشان در ايام فاطميه و سوگوارى مراسمى در منزل برگزار مى
كردند و آقايان مى آمدند و روضه خوانى مى كردند و البته خودشان هم اشاراتى داشتند.
آن ها كه سطح بالا بودند و بايد درك مى كردند خيلى كم بودند. ديگران اصلا نمى
فهميدند كه بخواهند اعتراضى كنند. و فكر قاصر ما چه درك مى كند كه مدار عصمت عالم
خلقت كيست ! و چه عظمتى دارد؟!
من كه باشم در آن حرم كه صبا
|
بزم محبت
كام ما بس ز تو كز كوى تو بويى شنويم
|
ما كه باشيم تو را طالب ديدار شويم
|
آيت الله سيد على محمد دستغيب مى گويد:
آقاى انصارى همدانى ولى خداست و ولى خدا با خدا حجابى ندارد
و آن كه بين او و خدا حجابى نباشد، ديگر مگر بين او و امام زمان حجابى هست ؟! او
امام زمان را هميشه حاضر مى بيند. نه اين كه خيال باشد، نه ! حضور واقعى . يعنى دلش
متصل به دل امام زمان است . وگرنه ولى ، نمى شود. ايشان سيدها را با نورشان مى
شناخت . مگر ممكن است او نورانيت آن حضرت را كه همه سيدها به بركت او نورانى هستند،
نبيند و نشناسد؟ اين ها دور و نزديك ندارند.
آرى !
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى
|
غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
|
اى غايب از نظر...
و مهدى غايب و در پرده نيست ، بلكه :
مگر مى شود آن كه با نورش ، آسمان و زمين روشن مى شود پنهان باشد؟ بايد پرده را از
پيش چشم هاى خود كنار بزنيم كه
اينما تولوا فثم وجه الله
و آقاى انصارى مقام تشرف دارد و بلكه دلش لحظه اى از ياد حضرت غايب نيست .
سيد على محمد دستغيب مى گويد:
ايشان خود را بنده امام زمان مى دانست و بلكه خاك پاى امام
زمان
و احمد انصارى مى گويد:
وقتى اسم حضرت ولى عصر (عج ) مى آمد ايشان يك مرتبه رنگش
تغيير مى كرد و قيافه اش عوض مى شد.
او طاقت دورى حضرت را ندارد و به عشق مولايش زنده است .
نفس نفس اگر از باد نشنوم بويت
|
زمان زمان چو گل از غم كنم گريبان چاك
|
ايشان غير از اين كه زيارت عاشورا را زياد تاكيد مى كردند،
بلكه مى گفتند آل ياسين هم زياد بخوانيد و مى گفتند توسل به حضرت كنيد و بخواهيد كه
مشكلات دنيا و آخرت و سير و سلوك شما را برطرف كنند، چون حضرت ، ولى عصر است و
اختيار ما با اوست .(
207)
آقاى اسلاميه در مورد تشرف مى گويند:
من يك بار خودم از ايشان پرسيدم چطور مى توان خدمت ولى عصر
(عج ) رسيد؟ گفتند: وقتى حضور و غيبتشان براى شما فرق نكند.
اما در مورد تشرف خودشان هر چقدر اطرافيان اصرار مى كردند، مى فرمود كه سوال نكنيد.
البته آن هايى كه افراد خاص و رده بالا بودند، سوال نمى كردند و آن هايى كه سطح
پايين بودند سوال مى كردند.(
208)
آقاى على انصارى در ادامه مى فرمايند:
اولا توجه داشته باشيد كسانى كه خدمت ولى عصر (عج ) مى رسند
اگر واقعا فقيه و عادل و مجتهد كامل باشند، هيچ وقت نمى گويند، خيلى كم پيش مى آيد.
اگر هم بگويند غالبا اين طور است كه از طرف تعهد مى گيرند يا به افراد خاصى سفارش
مى كنند، امثال علامه حلى ، ابوالحسن اصفهانى وقتى اين ها را بيان مى كنند، مى
گويند: به كسى نگوييد، و مقدس اردبيلى از شاگردش كه همراهش بوده قول مى گيرد كه تا
زنده است به كسى نگويد. اين ها اين طوريند.
و سرانجام سيد على محمد دستغيب مى گويد:
ايشان تشرف را با تعهد به بازگو نكردن مى گفتند و يا احيانا
به افراد خاصى مى گفتند. مى فرمود اگر ولى خدا امام زمان را هميشه حاضر نبيند و دلش
متصل به حضرت نباشد ولى خدا نمى شود. و من از ايشان پنج ، شش دفعه تشرف را شنيدم .
و واحسرتا كه ما همين چهار، پنج دفعه را فقط شنيديم و انصارى همدانى شايد بارها به
حضور حضرت رسيده و در مقابلش زانو زده است و به چشمان حضرت نگريسته و خود را در آن
ها گم كرده است و هنگام جدا شدن تپش هاى قلب سوخته اش مترنم به اين نوا كه :
غمت در نهان خانه دل نشيند
|
به نازى كه ليلى به منزل نشيند
|
مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشى
|
ز بامى كه برخاست مشكل نشيند
|
بنازم به بزم محبت كه آن جا
|
گدايى به شاهى مقابل نشيند
|
آرزوى ديدار
احمد انصارى از پدرشان در باب فرق تشرف و مكاشفه به حضور حضرت رسيدن مى گويد:
ايشان مى فرمودند بيشتر آن كسانى كه خدمت حضرت مى رسند به
صورت مكاشفه است و نه مشاهده . مى پرسيديم آقا فرقش در چيست ؟ مى فرمودند: اگر آن
زمان منقضى شد، و ديديد آن اثر باقى است ، مشاهده است . ولى اگر هيچ اثرى دستتان
نماند، و آن اثر برود مكاشفه است ، و وقتى كه ما با حسرت مى پرسيدم كه چگونه به
خدمت حضرت برسيم و چكار كنيم ؟! مى گفتند: اين چه سوالى است مى كنيد؟ شما مى توانيد
خدمت خدا برسيد خدايى كه خالق حضرت است ، آن كه خيلى سخت تر است ولى شدنى است ، چرا
اين را نتوانيد؟!
و او نگفت براى ما كه خود چگونه به حضور خدا مى رسيده كه نتيجه آن وصال حضرت بوده
است . و آيا ندانست احوال ما را كه حضور در محضر خداوند را به فراموشى سپرده ايم چه
رسد به حضور در محفل حضرت مهدى (عج )؟!
در اين شب تاريك و بيم موج و گرداب هاى هايل تنها دست نياز به سوى آن سبك بار ساحل
ها، همان مهدى موعود دراز مى كنيم و حال خود را چنين عرضه مى داريم كه :
دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف
|
اى خضر پى خجسته مدد كن به همتم
|
دورم به صورت از در دولت سراى تو
|
ليكن به جان و دل ز مقيمان حضرتم
|
حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان
|
در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم
|
و ايشان در مورد دوران ظهور مى فرمودند:
نزديك است ولى اگر دعا بكنيد نزديك تر مى شود چون دعاى شما
خيلى موثر است . مى فرمودند: هر چه مى توانيد براى ظهور حضرت دعا كنيد
اللهم عجل لوليك الفرج
فصل سيزدهم : سوخته
ملول از نفس فرشتگان
اينك او آخرين لحظات زندگى خود را مى گذراند در حالى كه از جسمش جز بدنى لاغر و
نحيف چيزى به جاى نمانده است . آقاى اسلاميه مى گويد در يك سال آخر كه او را در
تهران پيش طبيب مى برند، طبيب مى گويد اين قلب ، قلب عاشقى دل سوخته است ، قلبى كه
35 سال مبتلا به عشق بوده و او با لبخندى به اطرافيان مى گويد:
راستى كه چه درست تشخيص داد
و در دل با خداى خويش نجوا مى كند كه :
دل بردى از من به يغما اى ترك غارتگر من
|
ديدى چه آوردى اى دوست از دست دل بر سر من
|
عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
|
رفتى چو تير و كمان شد از بار غم پيكر من
( 209)
|
عشوه ناز
و آن گاه كه هنگام مرگ وى فرا مى رسد نواى مرحبا و طوبى لك
فرشتگان بلند مى شود كه :
مرحبا لك فطوبى لك ، طوبى لك ان الله اليك لمشتاق
مرحبا و خوشا به سعادتت كه خداوند مشتاقت است .(
210)
و كسى كه خداوند مشتاق اوست چرا نبايد از يك سال قبل زمزمه كند كه آماده باشيد من
مى خواهم بروم ! دخترش فاطمه انصارى مى گويد:
مى گفتند: هر چه خدا بخواهد، نمى گفتند خسته شدم مى گفتند
بايد بروم . آن طرف قشنگه مى گويند بيا!
به او نداى ارجعى رسيده و او بى قرار است .
دكتر على انصارى مى گويد:
ايشان هفته آخر مضطرب بودند مى رفتند سر كوچه و برمى گشتند
غير عادى ؛ گويا چيزى مى ديدند.
از مرحوم سبزوارى نيز در بيان احوال ايشان نقل شده :
اين دوران آخر ايشان رفتار غير عادى داشتند و در التهاب
بودند. دو سه بار آمدند كه حساب و كتاب ما را صاف كن ، من تعلل مى كردم تا سرانجام
دفعه چهارم گفتند برادر، من رفتنى ام . چرا تعلل مى كنى !
آن اواخر آقاى سبزوارى از ايشان مى پرسند آقا حالتان چطور
است ؟ چون آن موقع پايشان درد مى كرده است . فرمودند: ما دو روزه كه عمر تازه مى
كنيم . آقاى سبزوارى پرسيدند چطور؟ و ايشان جواب مى دهند شيرازى ها (منظور آيت الله
نجابت )از زمان فوت خبردار شده و گوسفند قربانى كردند و فعلا عقب افتاده و نگفتند
تا كى ؛ و ايشان در همان سال دو سه ماه بعد فوت مى كنند.(
211)
فاطمه انصارى دخترشان مى گويد:
يك سال قبل از فوتشان هنگامى كه ايشان سكته مغزى مى كنند
آقاى تناوش و علامه تهرانى برايشان وقت دكتر مى گيرند و ايشان در جواب مى گويند ما
يازده دوازده ماه ديگر بيشتر با شما نيستيم ، زحمت نكشيد.
و او در فروردين سال 1339 وصيت هاى خود را به پسر بزرگش مى كند و مى گويد من دارم
مى روم ؛ تو پدر بچه هايى مواظبشان باش ؛ اين تقديرى وارد شده از طرف پروردگار است
و سرانجام عصر سه شنبه در 6 ارديبهشت ، 1339 ه . ش . مصادف با 29 شوال 1379 ه . ق .
در بين نماز ظهر و عصر بر روى سجاده عشق هنگام نيايش با خداى خود، حالش به هم مى
خورد و نيمه بدنش فلج مى شود.
بار غم عشق او را گردون نيارد تحمل
|
چون مى تواند كشيدن اين پيكر لاغر من
|
اول دلم را صفا داد آئينه ام را جلا داد
|
آخر به باد فنا داد عشق تو خاكستر من
( 212)
|
|